خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
هراكليت‌ : ما در يك‌ رودخانه‌، هم‌ پا مي‌گذاريم‌ و هم‌ نمي‌گذاريم‌. ما هم‌ هستيم‌ هم‌ نيستيم‌.     ::    عبدالكريم‌ سروش‌ : نسبت‌، انسان‌ را جانور مكلف‌ مي‌داند و مدرنيته‌، انسان‌ را جانور محق‌، تعريف‌ مي‌كند.     ::    مولانا : دانه‌ باشي‌ مرغكانت‌ برچنند/ غنچه‌ باشي‌ كودكانت‌ بركنند/ دانه‌ پنهان‌ كن‌، سرا پادام‌ شو/ غنچه‌ پنهان‌ كن‌، گياه‌ بام‌ شو     ::    بودا : دانايي‌ را پيروي‌ كن‌ كه‌ ملامت‌ كن‌ و دوري‌ از كار بد آموزد؛ او پيداگرِ گنجهاي‌ پنهان‌ است‌. آن‌ كو از چنين‌ دانايي‌ پيروي‌ كند آسايش‌ بيند نه‌ سختي‌.     ::    بودا : رهرو آرامْ دل‌ به‌ خانه‌ي‌ تهي‌ رفته‌ است‌؛ او از فهم‌ درست‌ آيين‌، شادي‌ برتر از انسان‌ دارد.     ::    دكارت‌ : ما قادر هستيم‌ مدعي‌ شويم‌ كه‌ جسم‌ وجود ندارد و همچنين‌ ادعا كنيم‌ كه‌ جهاني‌ نيز وجود ندارد... اما هرگز نمي‌توانيم‌ ادعا كنيم‌ كه‌ من‌ وجود ندارم‌. زيرا من‌ مي‌توانم‌ در حقيقت‌ ساير اشياء، شك‌ كنم‌.     ::    دكارت‌ : از آنجا كه‌ من‌ مي‌توانم‌ به‌ نحو واضح‌ و متمايزي‌، وجود ذهن‌ را مستقل‌ از بدن‌، درك‌ كنم‌، بنابراين‌ ذهن‌ بايد براي‌ خود وجودي‌ مستقل‌ داشته‌ باشد.     ::    بودا : تو خود آن‌ كن‌ كه‌ به‌ ديگران‌ آموزي‌؛ نخست‌ خود را خوب‌ به‌ فرمان‌ آر و پس‌ آن‌گاه‌ ديگران‌ را. راستي‌ را دشوار است‌ به‌ فرمان‌ آوردنِ خود.     ::    آلكمايون‌ (550 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : درباره‌ چيزهاي‌ ناديدني‌، تنها خدايان‌ بينش‌ واقعي‌ دارند، اما انسانها فقط‌ از روي‌ نشانه‌ها مي‌توانند داوري‌ كنند.     ::    گزنوفون‌ : همه‌ چيز از خاك‌ است‌ و همه‌ چيز در خاك‌ پايان‌ مي‌يابد.
آرشيو گاه نگاری های ايام

جهان به سوي دين مي رود يا از آن مي گريزد ؟

محمد لگنهاوزن ، اگزيستانسياليست ديروز و شيعه امروز ، سالهاست كه در قم زندگي مي كند . او درس فلسفه ی غرب را خوب خوانده و با زير و بم هاي انديشه غربي ، آشناست و اينك سر در متون اسلامي – شيعي كرده تا گم كرده خودش را باز يابد . لگنهاوزن در يك دهه گذشته حق بزرگي بر برخي چهره هاي فلسفي حوزه داشته است . از آن جمله است مصطفي ملكيان كه زبان انگليسي فلسفي را نزد او خوانده و تا مدت ها ، ترجمه هاي خود را با تصحيحات او ، به چاپ مي رساند . لگنهاوزن سال گذشته مقاله اي در مجله Philosophy Now چاپ لندن منشر ساخت و سير احوال خود را از يك اگزيستانسياليست پر و پا قرص به يك شيعه معتقد ، تشريح نمود . لگنهاوزن در نوع گرايش به فلسفه اسلامي ، قایل به تفكر ابن سينايي (سينوي) است و با گرايش هاي سيد حسين نصر ( كه متمايل به جاودان خود و ديدگاههاي ملاصدراست ) مخالفت سر سخت دارد و به دفعات در نشريات انگليسي زبان ، به نقد ديدگاه هاي نصر پرداخته است . مصاحبه لگنهاوزن را پيرامون فلسفه و جايگاه دين در ادامه ميخوانيد .

• لطفا ضمن تعريف فلسفه‏دين، مسائل اساسى آن را بيان‏بفرماييد.
لگنهاوزن: هيچ يك از فلاسفه، اعم از كلاسيك و يا جديد، در مورد فلسفه ي ‏دين، به عنوان شاخه ي مستقلى از فلسفه، مثل‏منطق و متافيزيك، سخن نگفته‏اند. ولذا هيچ‏گونه بحث‏سنتى در مورد تعريف فلسفه‏دين وجود ندارد. در واقع بايد بسيارى ازمباحثى را كه امروزه در زمينه فلسفه دين‏مطرح مى‏شود از خلال تاريخ فلسفه و سايرزمينه‏ها (مثل متافيزيك و الهيات) پى‏گيرى‏كرد. با اين حال، امروزه در دانشگاه‏هاى‏غربى كليه مباحث فلاسفه را،كه مربوط به‏دين‏است،تحت ‏سرفصلهايى گرد آورده‏اند و به عنوان فلسفه دين مورد مطالعه قرار مى‏گيرد.به همين ترتيب، قرن 20 شاهد ظهور فلسفه ي ‏حقوق، فلسفه ي طب، فلسفه ي زيست‏شناسى،فلسفه ي فيزيك، فلسفه ي علوم، فلسفه ي رياضيات،فلسفه ي منطق و غيره بوده است.
بحث در زمينه‏هاى فوق را مى‏توان در منابع حوزه‏هاى ديگر مثل:فلسفه ي منطق، شناخت‏شناسى ومتافيزيك ريشه‏يابى كرد. يكى‏از دلائل ‏رشد فلسفه هاي مضاف ، اين است كه نقش دپارتمان فلسفه دربسيارى از دانشگاهها صرفا تربيت فيلسوف‏ نيست ،‏بلكه تامين نيازمنديهاى ساير دپارتمانهانيز هست. در يك دانشگاه، باوجود بسيارى‏از بزرگان روان‏شناسى، احتمالا هركس درمى‏يابد كه دپارتمان فلسفه ، دوره ي فلسفه روان‏شناسى را هم ارائه خواهدداد. دانشجويان سايررشته‏ها اغلب در مورد نقطه نظرات فلاسفه‏درباره رشته خود كنجكاو هستند و اغلب به مطالعه فلسفه ي رشته خود تشويق مى‏شوند تا درك بهترى از آن، نسبت‏به آنچه در متون‏درسى آنان وجود دارد داشته‏باشند.
در چنين نگرشى،تدوين تعريف جامعى‏ازفلسفه دين چندان سودمند نيست;بااين‏حال،اگر كسى علاقه‏مند باشد تعريف جامعى‏از فلسفه ي دين ارائه نمايد، پيشنهاد مى‏كنم اول از همه سعى كند فلسفه را به معناى مصطلح فعلى در دانشگاهها بخواند و درك كند و سپس آن را به‏موضوعات مربوط به دين محدود سازد. ممكن‏است كسى از ديدگاه كلاسيك، فلسفه را به‏«دوستى خرد» و يا از ديدگاه متافيزيك به‏«مطالعه موجود بماهو موجود» تعريف كند امااين تعريف مصطلح فلسفه در دانشگاههاى ‏امروز ديگر مطرح نيست. فلسفه ي موجود در دانشگاههاى‏غرب، يك سلسله از مباحث تاريخى ومتدلوژى است. فلسفه، درختى است تاريخى ‏و آشنا كه ريشه‏هاى آن در يونان قديم و باگذر از قرون وسطا و در خلال فلسفه جديد قرنهاى هفده و هجده، سرانجام به شاخه‏هاى ‏متعددى رسيده ‏است، از قبيل: فلسفه ي اسلامى،فلسفه ي فرانسه و آلمان (كه فلسفه قاره‏اى‏خوانده مى‏شود) و فلسفه آمريكايى وانگليسى. قابل توجه است كه شاخه هاى‏ديگرى از قبيل فلسفه چين، هندويى،بودايى و آفريقايى به اين درخت پيوندخورده‏اند. تلقى اينها، به عنوان فلسفه،بدين لحاظ است كه نوعى مشابهت درموضوع ها يا روشهاى اين شاخه ها بافلسفه غرب وجود دارد كه ممكن است‏نقشى را در سنت هاى خاص خود ايفا كنند.من در صحبت از شناخت فلسفه، برحسب‏اين نوع نگرش تاريخى، به هيچ وجه‏نمى‏خواهم بر چنين رهيافتى صحه‏بگذارم بلكه صرفا از شيوه‏اى كه در موردفلسفه در محافل دانشگاهى امروز توافق برآن‏است، گزارش مى‏دهم.امروزه، متد عمده‏فلسفه آميخته‏اى است از بررسى‏هاى تاريخى‏و تحليلهاى منطقى، مفهومى و زبان شناختى‏وتلاش در جهت‏حمايت‏از تئورى‏هاى رايج،با اين استدلال كه توضيح و تبيين اين‏تئورى‏ها مفيدتر از طرح تئورى‏هاى رقيب كه‏فلاسفه در كتب خود ارائه كرده‏اند،خواهدبود. همچنين امروزه، متدهاى نقدى‏ديگرى در فلسفه از قبيل روش تفسيرى وپديدار شناختى وجود دارد كه فلاسفه آن را،به‏كار مى‏گيرند.
بنابراين، فلسفه ي دين با مفهومى كه در بالابدان اشاره شد، به مسائل اساسى دين كه‏فلاسفه‏به آن پرداخته‏اند، اشاره دارد;از قبيل:مباحث مربوط به وجود خدا، ذات وصفات‏خدا، مساله شر، مسائل شناخت‏شناسى،مسائلى پيرامون اخلاق وتعليمات مذهبى،سؤالاتى درباره فعاليت‏هاى مذهبى‏وصوفى‏گرى، نظرياتى درباب زبان دينى، تئوريهايى در مورد اصول مذهبى ويژه‏اى‏مانند:اصل معاد وتثليت در مسيحيت.
• اهميت و ضرورت‏ طرح مباحث فلسفه دين در عصرحاضر از چه‏جهت ‏است؟
لگنهاوزن: همان طوركه ‏عرض كردم، فلسفه ي دين، به كارگيرى روشهاى‏فلسفى است در پاسخگويى به سؤالاتى كه‏به موضوعات اساسى در انديشه مذهبى‏مربوط مى‏شوند; سؤالاتى نظير، آيا خداوجود دارد؟ آياكسى مى‏تواند وجود خدارااثبات كند؟ آيا اعتقاد به وجود خدامعقول‏است؟ آيا خدا محدود به زمان است؟ چگونه‏براى خداممكن است كه جهان را خلق‏كند؟آيا خدابايد به آنچه خوب است فرمان‏دهد؟دعاوى رقباى اديان مختلف چگونه‏ارزيابى مى‏شود؟ بعضى ازاين سؤالات، هم‏درفلسفه دين و هم در الهيات مورد بحث‏قرارگرفته‏اند و در واقع، تفاوت روشنى بين‏فلسفه دين و الهيات وجود ندارد. به هرحال،درفلسفه دين تلاش مى‏شود تا به آن سؤالات بى‏طرفانه و بدون مجذوبيت نسبت‏به مبادى‏دينى به خصوصى پاسخ داده شود. فلاسفه‏تلاش مى‏كنند تا پاسخهايى را كه به اين نوع‏ سؤالات داده شده‏است مورد بررسى وبازبينى قراردهند،تا مباحثى را كه براى تاييداين پاسخها مطرح شده‏است، تحليل كنند ونيزنقاط قوت و ضعف اين مباحث را ارزيابى‏كنند.ازآنجا كه تحليل دقيق و ارزيابى مباحث‏ در فلسفه ي دين و ساير رشته‏هاى فلسفى‏بسيارمهم است، فيلسوف نيازمندتسلط كامل‏بر منطق است. به اين دليل ابن سينا از منطق به‏ عنوان فلسفه ي اولى، ياد مى‏كند.
اهميت فلسفه ي دين به مكان يا دوره‏خاصى محدود نمى‏شود بلكه از اين حقيقت‏ناشى است كه انسان فطرتا مذهبى است ودرعين حال، به او عقل اعطا شده است. اين‏تركيب، ناگزير به فلسفه دين منتهى مى‏شود.در بعضى از فرهنگها سنت فلسفى، خود از به‏كارگيرى‏روشهاى منطقى‏درپاسخ‏به پرسشهاى‏مذهبى، برخاسته است .براى مثال، در هند وچين، منطق مشخصا در پاسخ به نياز تحليل‏مناقشات در مورد اصول مذهبى رشد يافت. همچنين،رشد فلسفه‏اسلامى،كه‏متكى بر سنت‏يونانى‏است، به‏نحو خاصى مراقب ارتباط بين‏عقايد دينى وتفكر فلسفى بوده است.
در حال حاضر، فلسفه دين، اهميت‏ويژه‏اى دارد، زيرا على‏رغم اين حقيقت كه‏بعضى از مكاتب فكرى الحادى: مثل‏ماركسيسم و پوزيتيويسم كه مدعى‏اند بايدمعتقدات مذهبى نابود شوند، بسيارى از مردم‏جهان در حال روى‏آورى به عقايد مذهبى‏هستند. كسانيكه پيرو مكاتب الحادى هستندبابسيارى از عقايد اساسى مذهبى به ستيزبرخاسته‏اند و فلسفه ي دين، با تامين روشهايى‏براى ارزيابى اين اعتراضات به بسط جواب به‏آنان پرداخته است.درعصر حاضر، به اقتضاى‏شيوع گسترده انواع گرايشهاى مذهبى، مردم‏نيز در معرض انديشه‏هاى مذهبى متضاد قرارگرفته‏اند. در اينجانيز ممكن است‏براى‏ارزيابى اين ادعاهاى متضاد متدهاى فلسفى به‏كارگرفته شوند. غالب اوقات، به كارگيرى‏متدهاى فلسفى بى‏نتيجه است; بدين معنا كه‏مى‏توان ادله قابل قبولى بر آراء متضاد اقامه‏كرد اما هرچند كه فلسفه بعضا در ارائه نظرقاطع ناتوان است،با اين حال، به‏ادراك‏كمك‏مى‏كند. فلسفه‏دين، مهم خواهدبود حتى اگر مخالفت‏هاى اساسى بااصول‏مذهبى وجود نداشته باشد وحتى‏اگردرجهان، همه مسلمان باشند مى‏بايست فلسفه‏دين به عنوان وسيله‏اى مفيد دردرست‏مسلمين، وجود داشته باشد تا به كمك آن ماقادر باشيم در استدلال‏براى موضوعات‏دينى،ازخطا بپرهيزيم وگهگاهى،درساختارمنطقى و مفاهيم عقايدخودبه‏بصيرت بيشترى نائل شويم.
• شما، چه‏ارتباطى ميان خدا شناسى وانسان‏شناسى قائليد وكدام را پايه و اساس ديگرى‏مي دانيد؟
لگنهاوزن:
من شخصامعتقدم كه هرگز كسى بدون شناخت‏خدا ،حقيقت‏خود را نخواهد شناخت. قول‏معروفى است كه اهل سنت‏به پيامبر اكرم‏صلى‏الله‏عليه‏وآله و شيعيان به حضرت على‏عليه‏السلام نسبت مى‏دهند كه فرمود: «من‏عرف نفسه فقد عرف ربه‏»، هركس خود راشناخت ،‏خداى خود را شناخته‏است. اين براستي جمله ي پرمحتوايى است كه در باره آن كتابهابايد نوشت. هرگونه تلاشى براى شناخت‏خود، بدون توجه به خدا، پايان موفقيت‏آميزى نخواهد داشت. در عين حال، ما ازعرفاى اسلامى آموخته‏ايم كه اگر كسى‏بخواهد خداى رابشناسد،بهترين راه اين است‏كه آينه ي قلب خود را جلا دهد وبه آن چه درآن منعكس شده بنگرد. بنابراين در بينش‏اسلامى نوعى رابطه ي ارگانيك ميان شناخت‏خدا و خود وجود دارد، و ما از طريق تزكيه‏نفس، كه نياز به خودشناسى دارد، به‏خداشناسى مى‏رسيم; اما خودشناسى هم تنها درسايه خداشناسى مفهوم پيدا خواهد كرد. باديد متافيزيكى مى‏توان گفت كه پايه واساس انسان شناسى، خداشناسى است، بدين‏معنا كه منشاء همه مخلوقات خداست. اما درمقابل، شناخت‏شناسى‏ابتدااز خودشناسى‏آغازمى‏كند وسپس به خداشناسى مى‏پردازد. دراين مفهوم، خود شناسى پايه واساس معرفت‏و شناخت الهى است. اما اين تبيين مناسبى‏نيست زيرابايدبه ياد داشت كه خودشناسى‏بدون شناخت‏خدا حقيقتا تام نيست.
به هرحال، اگر منظور از سؤال شما ارتباط ميان خداشناسى و انسان‏شناسى است - آن‏گونه كه در محافل دانشگاهى غربى مطرح است - پاسخ اين است كه ارتباط ناچيزى بين آنهاوجود دارد. از يك سو، انسان‏شناسان به‏خداشناسى تنها به‏عنوان محصول فرهنگى‏مى‏نگرند و از سوى ديگر، خداشناسان‏ مسيحى، سخن زيادى درباب ماهيت انسانى‏براى گفتن دارند و گاهى آن راانسان‏شناسى مى‏نامند به گونه‏اى كه مثلابه‏عنوان انسان شناسى «تيليج‏» - كه يك‏خداشناس است از آراء او درباب ماهيت‏انسان بحث مى‏كنند. اما اين ارتباط ناچيزى بامطالعه تجربى در باب فرهنگ انسانى داردكه انسان شناسان حرفه‏اى را به خود مشغول‏داشته‏است.
• فكر مي كنيد بشر چه انتظاري از دين دارد ؟
لگنهاوزن:
زمانى كه من دردانشگاه جنوبى تگزاس تدريس مى‏كردم باكشيش مسيحى آنجا گفتگويى داشتم. او ازمن سؤال كرد: «به‏نظر شما دين چه حاصلى‏براى انسان در بر دارد.؟» من در پاسخ گفتم:عدالت; و او تصديق نكرد. بر طبق تعاليم‏مسيح ، انسان ذاتا گناهكار است و هيچ چيزى‏در هيچ دينى نمى‏تواند انسان را عادل گرداندو يا در جامعه انسانى عدالت‏برقرار كند. البته‏در تعاليم مسيح خدا بخشنده است. بنابراين‏كشيش به من گفت كه به نظر او، هدف دين، ‏تامين آسايش براى مردم است، آن هم‏آسايش روحى كه از آگاهى به عشق خدا وبخشندگى او نسبت‏به كسانى‏كه با توبه به‏درگاهش باز گردند حاصل مى‏آيد. من‏معتقدم كه نبايد آرامش روحى را كه همه‏اديان آن را تامين مى‏كنند و قرآن نيز از آن‏به عنوان «سكينه‏» ياد مى‏كند كم اهميت‏جلوه دهيم و آن را جداى از ساير تعاليم‏دينى به خصوص اهميت‏اخلاقى كه دين‏براى عدالت فردى واجتماعى قائل است،بررسى كنيم.كشيش با نگاهى مغرورانه وترحم آميز از من پرسيد: آيا شما واقعا فكرمى‏كنيد دين بتواند عدالت را به جهان به‏ارمغان آورد؟ من در پاسخ گفتم: اين مهم‏نيست كه به مسائل چگونه نظر شود و ياوظايف تا چه اندازه غير ممكن به‏نظر رسند،اين مسؤوليتى است كه خداوند ما را بدان‏مكلف گردانيده‏است و ما بايد با تمام توان به‏وظايف خود عمل نماييم و امر به معروف ونهى از منكر كنيم.
البته روشن كنم كه انسان از دين چيزهاى زيادى انتظار دارداز جمله: هدايت، آسايش، رشد مبانى‏اخلاقى، خودشناسى، آداب و رسوم و... دريك جمله مى‏توان گفت: انسان در مذهب به‏جستجوى راهنمايى به سوى حقيقت مطلق، به سوي حق‏تعالى است.
• شما راجع به ماهيت‏زبان دين چه نظري داريد؟ آيا فكر مي كنيد زبان‏دينى و قضاياى دينى،‏توصيفى‏اند ، يا نه هنجارى اند ؟
لگنهاوزن : من‏معتقدم مطالب‏جالب و فراوانى راجع به اين موضوع‏مى‏توان از قرآن آموخت. وقتى پيامبر اكرم‏صلى الله‏عليه‏وآله وسلم قرآن را قرائت‏مى‏فرمود، مردم آن را به اين دليل كه داستان‏گذشتگان و يا شعر است ،رد مى‏كردند. رد اين‏اتهامات بيانگر اين است كه امروزه تنها روش‏مفيد براى بحث كردن در مورد زبان دين،مقابله كردن آن با زبان تاريخ و شعر است.زبان دين با زبان شعر و تاريخ مشابهت زيادى‏دارد و به همين لحاظ مورد اتهام كفار، قرارگرفته‏است. زبان دين مانند زبان تاريخ، وقايع‏گذشته را توصيف مى‏كند و همچون شعر ازنمادها و استعارات بهره مى‏جويد. البته اگركسى فقط كثرت وقايع گذشته و استعارات وغيره را در زبان دين ببيند، مفهوم حقيقى آن‏را همانطور كه كفار، پيام قرآن را ناديده‏گرفتند از دست‏خواهدداد.
درغرب تمايلى وجود دارد مبنى براين كه‏تنها زمانى حقيقت گفتارهاى توصيفى رابپذيرند كه به‏وسيله روشهاى علوم تجربى‏تاييد شده‏باشد. براين اساس، عده‏اى مذهب‏را انكار كرده‏اند. گروهى ديگر از فلاسفه والهيون، در تلاش به منظور حفظ دين، اظهارداشته‏اند كه قضاياى مذهبى توصيفى نيست‏بلكه هنجارى است. به نظر من اين بحث،مبتنى بر افكار نادرستى راجع به حقيقت ‏توصيف است. بسيارى از ادعاهاى توصيفى‏حقيقى مانند رياضيات و واقعيات فلسفى، ازطريق تجربه توجيه پذير نيست. بنابراين من‏ادعا مى‏كنم كه بسيارى از حقيقت‏هاى‏مذهبى، توصيفى مى‏باشد. ولى، اين حقايق‏غالبا به اين جهان مربوط نمى‏شوند. بنابراين،تبيين و توجيه چنين حقايقى با همان روشى‏كه حقايق مربوط به جهان محسوس توجيه‏مى‏شود، درست نيست. از سوى ديگر، اين‏ادعا كه زبان دين هنجارى است نبايد به طوركامل مردود شمرده شود، زيرا به نظرمى‏رسد عنصر هنجارى در قضاياى دينى‏وجود دارد. تصديق اين حقيقت كه «معبودى‏جز خدا نيست‏» (لااله‏الاالله)، صرفا مبين يك‏واقعيت نيست. بلكه، علاوه برآن، اين‏شخص (تصديق كننده) را در رابطه‏اى‏هنجارى با موصوف به اين واقعيت (الله) قرارمى‏دهد. درك اين كه «معبودى جز خدانيست‏» بدون اين كه شخص بداند پيش خدا مسؤول است ، ممكن نيست. پى نبردن به‏جهت هنجارى، عدم درك كامل معنى‏شهادت را نشان مى‏دهد.
شايد آنهايى كه ادعا مى‏كنند كه قضاياى‏مذهبى صرفاتوصيفى يا صرفا هنجارى هستند ،مانند آنهايى باشند كه وحى‏الهى را به عنوان‏تاريخ محض يا شعر پنداشته‏اند. زبان دينى، اگر چه وقايع تاريخى وبدايع ادبى شعر را در بر دارد ولى فراتر ازآنها هست. همين طور، اگر چه زبان دينى ،‏داراى عناصر توصيفى و هنجارى است،ولى دامنه آن وسيع‏تر از اين جنبه‏ها است.برخى ازكسانى كه ازافكار ويتگنشتاين (Wittgenstein) متاثر بوده‏اند، معتقدند كه‏پذيرش زبان مذهبى به معناى به‏كارگيرى‏زبان در غير كاربردهاى معمولى آن است.اشكال اين ديدگاه اين است كه زبان مذهبى‏را از طريق جدا ساختن آن از كاربردهاى‏ديگر زبان، ناچيز جلوه مى‏دهد. من‏مى‏خواهم ادعا نمايم كه اگر چه، اهميت زبان‏مذهبى با ملاحظه عناصر توصيفى و هنجارى‏از بين نمى‏رود، ولى اين بدان معنى نيست كه‏زبان دينى از ملاحظات توصيفى و هنجارى ويا از كاربردهاى عادى زبان جدا است. مذهب ،‏زبان را از محدوده ي معمولى‏خود فراترمى‏بردولى اين كار را به گونه‏اى انجام مى‏دهد كه‏توانايى‏اش را براى نفوذ در زبان عادى به كارگيرد. به‏كارگيرى زبان دينى تنها يك بازى‏مستقل نيست‏بلكه يادآور وجود خداست.
• پس حقايق‏وقضاياى مذهبى چگونه مي توانند ‏بررسى واثبات ‏شوند؟
لگنهاوزن: چندين راه براى‏شناخت درستى يك مدعاى مذهبى وجوددارد. در فلسفه يامذهب، يك شخص،‏روشهاى فلسفى را براى اثبات ادعاى مذهبى‏به‏كار مى‏برد، يعنى سعى مى‏كند تا پاسخ‏اشكالهايى را كه برعليه مذهب اقامه شده‏است‏و همچنين دلايل تقويت آنها را بيابد.استراتژى‏هاى مختلفى در اين زمينه‏وجوددارد. برخى در صدد آن هستند، تانشان دهند كه حقايق مذهبى از بديهيات‏استنباط مى‏شوند. در مقابل، برخى ديگرمى‏كوشند تا حقايق مذهبى را به طريقى كه‏ ادعاهاى قابل درك، توجيه مى‏شوند، تبيين‏كنند. علاوه براين سؤال، ممكن است كسى‏ بپرسد كه : «حقيقت چگونه كشف مى‏شود؟»بايد گفت‏براى كشف حقيقت ‏شيوه‏هاى ‏فلسفه و خداشناسى در اين مورد مى‏تواند به ‏شخص، كمك نمايد و نيز مطالعه كتاب ومجلات مختلف، استماع سخنرانى و...مى‏تواند در اين زمينه مفيدافتد.
بعضى از افرادمعمولا رشته واحدى از تفكر را دنبال‏مى‏كنند تا به درك حقيقت‏يك ادعاى‏مذهبى هدايت‏شوند. بعضى ديگر ادله‏موافقين و مخالفين را ارزيابى كرده و سپس،حكم به صحت‏يكى از آنها مى‏كنند. شخص‏در اين بررسى بايد سعى كند تا ادله قاطع‏اى‏داشته باشد والا ممكن است گمراه شود ياصحت عقايدى را به‏شيوه‏اى بپذيرد كه نتوانددرمقابل دقت انتقادى، از خود مقاومت نشان‏دهد. ولى وقتى كه شخص بادليل، برخى‏ادعاهاى مذهبى را پذيرفت‏بايد به دنبال‏تاييد هرچه بيشتر آنها باشد و بصيرت بيشترنسبت‏به آنها كسب كند. اگر ريشه حقايق ‏مذهبى، همواره عميق‏تر نگردند روحيه‏ مذهبى شخص تضعيف شده و در نتيجه نابودخواهد شد.
• فكر مي كنيد در حال حاضر غربيان نسبت‏به دين‏ چه جور نگاه مي كنند؟ارزيابى شما از اين‏نگرش‏ها چي هست؟چرا شك گرايى و بدبينى‏نسبت‏به مبانى عقايد مذهبى‏در عصرحاضر رشد كرده؟
لگنهاوزن : از آنجا كه من بانگرش غربيان، عموما آشنا نيستم و چون خودم آمريكايي هستم توضيح‏خود رابه نگرش آمريكاييان محدود مى‏كنم.بسيارى از آمريكاييها خود را مذهبى تلقى‏مى‏كنند. بر طبق اكثر برآوردها، حدود 85%آمريكاييان مسيحى هستند. چنين چيزى‏غالبابراى ايرانيان كه تمايل دارند نسبت‏به‏غرب به عنوان جهان الحادى بنگرند تعجب‏آور است. آنان مى‏پرسند: اگر آمريكاييان‏اين اندازه مذهبى‏اند چرا ما بازهم شاهدگزارشهايى مربوط به فراوانى فساد در آمريكامثل:بى‏بندوبارى جنسى، خشونت، و استعمال‏مواد مخدر و غيره در جامعه آمريكا هستيم.جواب به اين سؤال مشكل است و پاسخ‏دهنده بهتر است جامعه شناس باشدتافيلسوف،اما موارد زير، ممكن است‏به‏صورت احتمال مطرح شود.
بعد از جنگ‏هاى جهانى، در قرن بيستم،مردم احساس كردند كه امنيت جهانى چنان‏كه‏تصور مى‏رفت نيست. كشتار و شقاوت آن‏جنگها،به حدى بود كه عقايد بسيارى ازفيلسوفان و روشنفكران متزلزل شد و آنان‏كه مذهبى باقى ماندند، تعليمات اخلاقى‏رهبران مذهبى را با اطمينان سابق‏نمى‏پذيرفتند، زيرا اين تعليمات نتوانسته بودمانع شقاوتهايى كه خود درطول جنگ شاهدآن بودند بشود. عقايد مذهبى باقى ماندندولى‏بيشترحالت درونى،شخصى و محرمانه يافت.
در طول جنگ ويتنام،اصول اخلاقى رايج ،‏بشدت زير سؤال رفت. بسيارى از رهبران‏مذهبى از محكوم كردن سياست آمريكاامتناع‏كردند وبسيارى نيزآن را تاييد كردند . در آن حال، فقط يك اقليت عمل‏گراى‏مذهبى،آن هم با ترس از كليسا كه به آن‏تعلق‏داشتند با جنگ مخالفت كردند. مقامات‏رسمى تمايل داشتند كه سياست دولت‏راتائيد كنند و به‏همين دليل نارضايتى عامه ازجنگ به يك حركت عمومى ‏تبديل شد.اخلاق جنسى سنتى و ديگرهنجارهاى اجتماعى زير سؤال رفت. برخى به‏حدى از كليساهاى مسيحى سنتى رنجيده‏خاطر شدند كه مسيحيت را رها كردند و به‏فرقه هاى هندى، بودايى و ديگر اديان‏پيوستند. سياه‏پوستان آمريكا از اين كه‏راهشان را به سوى اسلام يافته‏اند، خوشوقت‏بودند. بيشتر مردم ،مسيحى باقى ماندند؛ اماكليساهاى ديرينه رابه فرقه هاى غيرسنتى‏تر، مثل‏«بچه‏هاى خدا» واگذار كردند.آمريكاييان از جهات بسيارى هرگز نتوانستنداز پيامدهاى جنگ ويتنام رهايى يابند. در واقع نگرش‏هاى اخلاقى و مذهبى متلاشى شدند و از اين رو، اكثريت، اخلاق رابيش از پيش، به‏عنوان موضوعات شخصى تلقى كردند.
از آنطرف ،پس از جنگ جهانى دوم ، افكار پوزيتيويستى در ميان روشنفكران، نفوذ زيادى‏يافت. برخى نيز تحت تاثير نگرش هاى‏اگزيستانسياليست هاى الحادى، مثل سارتر وهايدگر و بقيه، نفى مذهب ازسوى فرويد راپذيرفتند. اين گونه نگرش‏ها همراه‏باپديده‏هاى اجتماعى فوق‏الذكر، سبب شدكه شك‏گرايى بين روشنفكران رشديابد.
البته در حال حاضر، انديشه مذهبى‏بارديگر، درميان روشنفكران، حيات ‏مجدد يافته‏است. پوزيتيويسم، ماركسيسم،اگزيستانسياليسم و روانشناسى فرويد، مورد انتقاد قرار گرفته و ديگر موردپذيرش اكثرفلاسفه نيستند.درهمين حال،بد جلوه‏دان شرايط اخلاقى در غرب ‏باعث ‏شده ‏است كه بسيارى از متفكرين‏براى نيل به هدايت واقعى، به انديشه‏مذهبى بازگشت كنند. بسيارى از مردم درتكاپو هستند و اكنون فرصت‏بسيارخوبى براى معرفى انديشه اسلامى است.
• به روانشناسي فرويد اشاره كرديد . نظر او درمورد مذهب چيست؟ فكر مي كنيد چه اشكالى بر تئورى او ‏وارد باشد؟
لگنهاوزن: من معتقد نيستم‏كه نوشته‏هاى فرويد در مورد مذهب، شايسته‏آن باشد كه با بحث فلسفى مطرح و بزرگ‏شود! به طور خلاصه، فرويد علل گوناگون‏روان‏شناختى را براى ايمان مذهبى ذكر مى‏كند . در واقع اين ادعا را نمى‏توان از استدال روان‏شناختى وى استنتاج نمود. منطق‏دانان از اين قسم اشتباهات به عنوان اشتباه‏اصولى (مبانى) ياد مى‏كنند. اين اشتباه رامى‏توان چنين توضيح داد:فرض كنيد X بادفاع Y از يك طرح سياسى معين،مخالفت‏مى‏كند. ولى به جاى اقامه دليل و برهان، براى ‏رد كردن طرح او، شواهدى ارائه مى‏دهد تانشان دهد كه Y صرفا به‏خاطر پول از اين‏طرح دفاع كرده‏است. بنابراين، X نتيجه‏مى‏گيرد كه اين طرح بايد رد شود. اين يك‏اشتباه است. زيرا X براى رد طرح Y كارى‏انجام نداده‏است تا نشان دهد كه اشتباهى درطرح وجود دارد.حتى ممكن‏است دراين‏مورد،اشتباهى در دفاع Y وجود داشته‏باشد،ولى‏اين‏نمى‏توانددليلى براى رد طرح او باشد.
بنابراين، حتى اگر تئورى فرويد، دليل‏روان‏شناختى قابل قبولى براى توجيه وپذيرش عقايد مذهبى مردم باشد، نمى‏توانددليل بر رد آن شمرده شود. دلايلى براى‏ترديد در مورد تئورى روان‏شناختى فرويدنيز وجود دارد. ولى اين خود يك موضوع‏وسيعى است كه ما نمى‏توانيم فعلا وارد آن‏شويم. حتى صرف نظر از مسائل نظرى كه‏در مورد تئورى فرويد وجود دارد ( چيزى‏كه به‏وسيله ادولف گرانبوم Grunbaum به صورت نقد فلسفى در آمده‏است.)، چه بسا كسى گمان كند كه اگر تئورى روان‏شناختى فرويد درست‏بود، مى‏بايستى خودروانكاوان از اين تئورى منتفع مى‏شدند، درحالى كه اطلاعات آمارى، عكس اين قضيه رانشان مى‏دهند! اطلاعات مؤيد اين سخن است‏كه روانكاوان خود، على رغم اين‏كه سالها درتجزيه و تحليل اين مسائل عمرى را سپرى‏نموده‏اند، از بيشترين و جدى‏ترين مشكلات‏روان‏شناختى رنج مى‏برند و بالاترين آمارخودكشى درميان آنان مشاهده مى‏شود! من‏دليلى براى توجه جدى به تئورى فرويدنمى‏بينم، مگر اين‏كه اين واقعيت راخاطرنشان كنم كه اين تئورى، تاثير عميقى برفرهنگ غرب داشته است. خداوند مسملين‏را از چنين انديشه‏هاى انحرافى حفظ نمايد.
• كدام فيلسوفان معاصر غرب هستند كه ازگرايش مذهبى حمايت مى‏كنند ؟
لگنهاوزن: هر چندكه جوعمومى در فلسفه حرفه اى غرب، نسبت ‏به ‏عقايد مذهبى، باترديد نظر مى‏كند، اما به ‏نظرمى‏رسد كه افكار مذهبى تعداد روزافزونى از فيلسوفان را - به خصوص در آمريكا - به خودجذب مى‏كند.يك جنبش عمومى،درمحيط هاى مختلف فلسفى در حال ظهور است كه‏در آن سنتهاى آموزشگاهى (اسكولاستيك)و ارزشهاى مذهبى مورد انتقاد قرارگرفته ‏است. در متافيزيك، «ماهيت گرايى‏» به‏طور گسترده پذيرفته شده‏است، هر چند كه ‏پوزيتيويست‏هاى منطقى و نسلهاى بعدى آن ها،«ماهيت‏گرايى‏» را موهومات كهنه پنداشته‏اند .در فلسفه ي حقوق، نظريات حقوق طبيعى( كه‏هنوز ازسوى ليبرالها ناديده انگاشته مى‏شود)،در حال تجديد حيات است.در فلسفه سياسى،از سوى بسيارى از فيلسوفان مشهور حمله هاى ‏همه جانبه، عليه كل سنت ليبرالى صورت ‏مى‏گيرد. اينان مروج اين عقيده‏اندكه : «اجتماع وارزشهاى آن،مخصوصا اخلاقيات و ارزشهاى‏مذهبى، از اهميت اساسى برخوردارند.» از سوي ديگر درعلم اخلاق ، تسلط تئوريهاى كانتى و سودگرا از سوى كسانى كه ادعا دارند كانون افكاراخلاقى بايد تقوى و فضيلت‏باشد، مورداعتراض واقع شده‏است. سرانجام علاقه به‏ فلسفه ي دين، ( كه تقريباازبيست‏سال پيش آغاز شده‏ است )، رشد قابل توجهى دارد و هنوزآثارى از افت ، درآن مشاهده نمى‏شود. برخى‏از مهمترين مدافعين نگرش مذهبى‏درحركت هاى مذهبى معاصر عبارتند:
1-آلسديرمكنتاير،، (Alasdair Mcintyre) كه كتابش، «درپى‏تقوى‏» ترديدى دركل بنيان‏فلسفى‏ليبرالى ايجاد كرد و هنوز احساس‏مى‏شود اين كتاب مهمترين نقد ليبراليسم‏است كه پس ازجنگ جهانى دوم، ظاهر شده‏است. او معتقد است كه راه حل مشكلاتى‏است كه در نگرش ليبرالى پيداشده و در دين‏قابل دست‏يابى است.
همچنين بايد از آلوين پلن‏تينگا،، (Alvin Plantinga) نام ببريد كه همانند «مكنتاير» يك پرفسور در دانشگاه‏«نوتردام‏»، (Notre Dame) است و كتابهاى‏موثرى در حمايت از ره‏يافت لكونيستى،دكترين مذهبى معاصر، در موضوعات ‏فلسفه ي دين تاليف كرده‏است. بايد اينرا اضافه كنم كه
بهمراه ‏«پلن‏تينگا» ، «ويليام‏پى.آلستن‏»، (William P.Alston) ، مجلات‏«ايمان و فلسفه‏» و «جامعه فيلسوفان مسيحى‏»را انتشار داده است. «الستن‏» رئيس پيشين انجمن‏فلسفى آمريكا، نويسنده كتاب «كلام آسمانى‏و كنش بشرى‏» وكتاب «شهود خدا» است كه‏در دانشگاه سيراكيوز(Syracuse) در ايالت‏نيويورك تدريس مى‏كند.
يكى ديگر فيلسوفان پرنفوذ در دانشگاه‏نوتردام «گرى گوئينگ‏»، (Gary Gutting) است كه هم در زمينه فلسفه علم و هم درزمينه فلسفه دين،كتب و مقالاتى تاليف و منتشر كرده است. هم چهره شاخص است.
در پايان ، از ميان فيلسوفان جديد آمريكا، كسان ديگري را هم بخاطر دارم كه در زمره ‏مدافعين نگرش مذهبى هستند از قبيل :
رابرت آدامز، (Robert Adams) توماس و.موريس، (Thomas V.Morris) جرج شلزينجر، ( Goorge Schlesinger) پتر.ون‏اين‏ويجن، (Peter Van Inwagan) ويليام وين رايت، (William Wainright) رابرت اودى، (Robert Audi) النور استامپ، (Elenore Stump) مرلين‏آدامز Adams)(Mariluyn استيون كتز، (Stephen Ketz) .
• از اينكه در مصاحبه ما شركت كرديد ، از شما سپاسگذاريم .

کد مطلب: 1406

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

البته انتقادي كه به فرويد وارد كرده تقريبا درست و به نظر خنده دار نمي آيد اكثر كساني كه رويكرد انسان ها به دين را مورد نقد قراردادند (مانند فوئر باخ ماركس نيچه و فرويد) حداكثر تاثيري كه از استدلال هاي آن ها مي شه برداشت كرد نقد رويكرد انسانيه و نه نقد خود دين كه آقاي لگنهاوزن هم به اين مطلب اشاره كرده مثلا وقتي كه راسل در كتاب "چرا مسيحي نيستم" اعلام مي كنه كه رويكرد به دين به خاطر وجود ترس در انسان است .البته اين هيچ گاه وارد بحث خود دين نمي شه و اصولا بحثي انسان شناختيه نه دين شناختي كه البته راسل هم خودش چنين ادعايی نداره.
www.pargaar.mihanblog.com
جمعه 2 مرداد 1388 ساعت 21:02
بنگرید به اينكه حرف ايشان چقدر به حقيقت نزديكتر است
نه اينكه در چه لباسي چه كسي را نقد ميكند؟
چهارشنبه 10 تير 1388 ساعت 22:49
بسيار به حرفاي اين جناب خنديدم.مخصوصا جايي كه راجع فرويد نظر داده بودند.اين كه از آخوندها هم جلو زده ....
يكشنبه 10 خرداد 1388 ساعت 02:54