خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
كانت‌ : جان‌ من‌ در برابر يك‌ انسان‌ ساده‌ عادي‌ (كه‌ از شايستگي‌ اخلاقي‌ برخوردار است‌)، به‌ حالت‌ كرنش‌ درمي‌آيد.     ::    اتين‌ ژيلسون‌ : متكلمان‌ از آن‌ حيث‌ كه‌ اهل‌ كلام‌اند، ايرادي‌ بر آنها وارد نيست‌، بلكه‌ مشكل‌ آنها اين‌ است‌ كه‌ خود را در مقام‌ فلاسفه‌ قرار مي‌دهند.     ::    هراكليت‌ : كوتاه‌ترين‌ راهها به‌ سوي‌ نيكنامي‌، نيك‌ شدن‌ است‌.     ::    مولانا : دانه‌ باشي‌ مرغكانت‌ برچنند/ غنچه‌ باشي‌ كودكانت‌ بركنند/ دانه‌ پنهان‌ كن‌، سرا پادام‌ شو/ غنچه‌ پنهان‌ كن‌، گياه‌ بام‌ شو     ::    اتين‌ ژيلسون‌ : متكلمان‌ از آن‌ حيث‌ كه‌ اهل‌ كلام‌اند، ايرادي‌ بر آنها وارد نيست‌، بلكه‌ مشكل‌ آنها اين‌ است‌ كه‌ خود را در مقام‌ فلاسفه‌ قرار مي‌دهند.     ::    هراكليت‌ : اين‌ نصيب‌ همه‌ آدميان‌ شده‌ است‌ كه‌ خود را بشناسند و درست‌ بينديشند.     ::    ويتگنشتاين‌ : گزاره‌ها نمي‌توانند راجع‌ به‌ امر برتر، چيزي‌ را بيان‌ كنند.     ::    ابونصر سراج‌ : كلامي‌ كه‌ زبان‌ آن‌ را از وجدي‌ كه‌ از معدن‌ فيض‌ به‌ دل‌ افاضه‌ شده‌، بيان‌ كند، اين‌ كلام‌ شبيه‌ و نزديك‌ به‌ دعوي‌ باشد، جز اينكه‌ اهل‌ اين‌ وجد، آزموده‌ و محفوظ‌ از خطا باشد.     ::    اقبال‌ لاهوري‌ : اصل‌ معني‌ را ندانم‌ از كجاست‌/ صورتش‌ پيدا و با ما آشناست‌/ راز معني‌، مرشد رومي‌ گشود/ فكر من‌ بر آستانش‌ درسجود     ::    دكارت‌ : ما بايد اراده‌ خود را محدود كنيم‌ و از حكم‌كردن‌ نا به‌ جا ممانعت‌ به‌ عمل‌ آوريم‌. ما بايد مدعيات‌ شناختي‌ خود را به‌ تصورات‌ واضح‌ و متمايز، محدود سازيم‌.
آرشيو گاه نگاری های ايام

آيا فلسفه پايان يافته است ؟ ديناني بر مي آشوبد!

زود تر از همه ، مارتين هايدگر بود كه، اين تخم لق را شكست كه دوران فلسفه ، پايان يافته است ! البته اين پايان ، از جنس آن پاياني نبود كه ماركس بگونه اي ديگر آنرا مطرح ساخت . ماركس گفت كار ويژه فلسفه از اين پس تفسير جهان نخواهد بود ، بلكه دست بكارِ تغييرِ جهان خواهد شد . همين تلقي ماركس ، برچسب ايدئولو‍ژيك بودن را بر سينه او نشاند ؛ بويژه آنكه بر بنياد اين نگرش ، همه چيز از فلسفه گرفته تا هنر و اخلاق در خدمت سياست ماركسيستي در مي آمد .

با اين حال ، پايان فلسفه هايدگري ، نه حاصل تضاد كار و سرمايه بود و نه حكومت پرولتري ، حكم برچيدن آنرا صادر نموده بود ، بلكه هايدگر در گلاويز شدن با « مسئله وجود» ، به آنجا مي رسيد كه فلسفه در معناي رايج آن ، بكار اين پيكار بزرگ نمي آيد و بايد آنرا به كناري نهاد . با اين مقدمه آيا بالاخره ميتوانيم بگويم در فصل برچيده شدن فلسفه قرار داريم ؟
در ميزگردي كه با حضور چهارتن از متفكران امروز ايران ، برگزار گرديد ، اين پرسش مطرح شد كه آيا فلسفه ، به پايان رسيده است . طرح اين پرسش اگر چه با ابتناء بر نظر هايدگر در اين ميزگرد مطرح شد ، با اين حال چالش تندي را ميان شركت كنندگان پديد آورد . ميخوانيد.
• سوال :آقاي پازوكي با جنابعالي شروع مي كنيم . آيا بنظر شما دوران فلسفه به پايان رسيده است؟
• دكتر شهرام پازوكي : بله ! به عنوان مقدمه عرض مي كنم كه در دوره معاصر، دهه هاست كه اساس فلسفه مورد ترديد قرار گرفته است و اينك پرسش اين است كه آيا فلسفه به اتمام رسيده است يا نه ؟ آيا ظهور علوم جديد به معناي اتمام تفكر فلسفي است ؟ آيا فلسفه، ديگر جايگاهي در تفكر ندارد ؟ و اگر دارد چه جايگاهي است ؟ فلسفه چه نسبتي با علم دارد ؟ و چه نسبتي با دين ؟ آيا در وضعيت كنوني تفكر فلسفي كه ذاتش پرسش فلسفي است ، چگونه مي تواند منشاء اثر باشد ؟
هم اكنون در حوزه هاي مختلف فكري به يك معنا برخي از فلاسفه «پايان فلسفه» يا «پايان مابعدالطبيعه» را اعلام كرده اند . آيا اين بدان معناست كه ديگر فلسفه تمام شده و سوال فلسفي و تفكر فلسفي ديگر جايي ندارد يا نه ، اين بدان معناست كه فلسفه تازه اي آغاز خواهد شد ؟ اگر چنين باشد اين فلسفه چه فلسفه اي خواهد بود ؟ چه نسبتي با فلسفه اسلامي دارد ؟ آيا اساسا پرسشهايي كه در فلسفه اسلامي مطرح مي شود و در فلسفه مسيحي نيز مطرح مي شود ، آيا پرسشهاي فلسفي است ؟آيا ما اساسا بر اين مبنا مي توانيم صحبت از فلسفه اسلامي بكنيم ؟ اگر فلسفه را به معنايي بدانيم كه در دوره جديد، معني مي شود اين ها همه سوالاتي است كه به يك پرسش اساسي بازمي گردد و آن اين كه « پرسش فلسفي چيست ؟ » فلسفه چگونه با پرسش به حيات خود ادامه مي دهد ؟
بي ترديد فلسفه با پرسش آغاز شده است ، يعني فلسفه در يونان با پرسش آغاز شد. اين كه چرا يونانيان، پرسش كردند و اين كه آيا اقوام ديگر پرسش نكردند ، خود محل صحبت است ، ولي به هر حال پرسش از ماهيات ، چيزي بود كه به صورت مكتوب به آن صورتي كه به ما رسيده از يونان آغاز شده است. به يك معنا ، فلسفه به ما پرسش كردن را ياد داده است و اساسا فلسفه با پرسش بسط پيدا كرده است .
آيا متون ديني يا كتابهاي مقدس نيز مبنايشان بر پرسش فلسفي است ؟ يعني آيا ما هم با خواندن كتب مقدس اديان مختلف ياد مي گيريم كه پرسش فلسفي بكنيم؟ اينها همه مسائلي است كه برمي گردد به اينكه اساسا ببينيم «پرسش فلسفي » چيست ؟ و چه نسبتي با فلسفه دارد ؟ و اين كه آيا پرسش فلسفي اكنون در دوره ي و وضعيت كنوني عالم كه از حوزه هاي مختلف پايان فلسفه را اعلام مي كنند چه شان و مقامي دارد . اينها پرسش هايي است كه انسان امروزين با آن مواجه است .
• سوال:يعني بنظر شما اساسا بين « پرسش فلسفي» و خود فلسفه نسبت هست؟يعني براي پايان فلسفه ، مي رسيم به پايان پرسش فلسفي ؟ و آيا فلسفه بدون پرسش مي تواند به حيات خود ادامه دهد يا خير ؟
• دكتر رضا داوري :
ما همه جا پرسش مي كنيم ، هميشه مي پرسيم . بچه ها هم مي پرسند. به اين جهت پاركوف مي گويد :« بچه ها فيلسوفند ». يا فلسفه شبيه كار يا روحيه اي است كه بچه ها دارند ، روحيه اي كه هر چه را كه مي بينند مي گويند اين چيست ؟ اما ببيند،ما دو پرسش را مي بايست از هم تفكيك نماييم . يكي پرسش است كه ما به جواب آن نياز معين داريم و به جواب آن مي رسيم ، جوينده ايم و يابنده يا عاقبت يابنده . سوالهايي كه در زندگي معمول خودمان مي پرسيم از اين قبيل سوالهاست .اما سوالهايي نيز وجود دارد كه ظاهرا با مصلحت ، هيچ ارتباطي ندارد ، به درد گشايش كار ما هم نمي خورد و مساله اي از مسائل عادي و هر روزي ما را حل نمي كند . اين سوالات را به ملاحظه ي گشايش كاري ، طرح نمي كنيم . چنين سوالاتي از راه مي رسند و به هر حال جوابي نيز مي يابند . پرسش فلسفي، بي جواب نمي ماند ، اما با پرسشهاي معمولي جوابش فرق مي كند . پرسشهاي معمولي يك سري جواب قاطع دارد و تمام مي شود ، اما سوالهاي فلسفي، نه تمام مي شود و نه جوابش تمامي دارد . يونانيان مي گفتند : فلسفه Thaumazein است ، يعني مصلحت بينانه نيست . يعني سوال نمي كنم كه به جائي برسم يا به چيزي برسم . كسي كه در برابر پرسش قرار مي گيرد و آن پرسش را مطالبه مي كند ، در جستجوي پرسش است و پرسش بر او واقع مي شود . فلسفه با پرسش آغاز مي شود و يونانيان گفته اند : پرسش از «وجود» .تاريخ فلسفه هم همين پرسش از وجود است و به تعبير يكي از متفكران بزرگ معاصر، پرسش از وجود به دو معنا است. يكي پرسشي است كه از من نيست ، بلكه از وجود است . اين پرسش ، جوابهايي پيدا كرده است ، اما كيست كه به اين جوابها راضي باشد ؟ من نمي دانم خود فيلسوفان به پاسخي كه داده اند راضي بوده اند يا نه ؟ و آيا اين پاسخها را كافي مي دانسته اند ؟ نمي دانم . يكي مي گفت وجود مُثُل است ، يكي مي گفت جوهر است ، ديگري مي گفت خدا است و يا روان مطلق ، يا اراده معطوف به قدرت است. آيا اين ها راضي بوده اند و يا ما كه مخاطب اين پاسخها هستيم قانع مي شويم كه وجود اراده قدرت است يا روان مطلق يا اراده قدرت ؟
آقاي پازوكي به مطالب مهمي اشاره كرده اند . آيا فلسفه از يونان شروع شده و حال به پايان رسيده؟ بايد بگوييم پايان اين به معناي زماني نيست . هيچ كس هم به اين معنا باور ندارد ، بلكه معني ديگري در ميان است . شاعر مي گويد :«زمان، آينده است». فلسفه آينده است . با فلسفه تاريخ ، ساخته شده است . با يونانيان ( البته يونان ويران شده)، يك دوراني در تاريخ ما به پايان رسيده است . افلاطون و ارسطو اين مدينه يوناني را تخريب كردند ، طرح مدينه ي افلاطوني يعني پايان مجموعه يوناني ، يعني انقراض مدينه ي يوناني و آغازي ديگر . اين آغاز ديگر به تعويق افتاده . البته در دوره ي اسلامي و در دوره ي قرون وسطي يك تعيين و تشخيص خاصي پيدا كرده و دوباره در دوره رنسانس تجديد شده است . رنسانس، رويكرد افلاطوني است . تمدن جديد ، تمدن افلاطوني – ارسطويي است . الگو ،همان مدينه افلاطوني است .
كتاب فرانسيس بيكن كه تصور تمدن جديد است در واقع تصوير رويايي تمدن غرب است ، به چه نظر دارد ؟ بيكن به افلاطون توجه داشته . هيچ كس قادر نيست به افلاطون نظر نداشته باشد (البته بيكن افلاطوني نيست،فلسفه افلاطوني است و او از اين حيث كه وارد فلسفه، مي شود افلاطوني مي شود). فلسفه، بنيان دنياي تمدن جديد است ، بنياد تجدد است . با اين حال پايان فلسفه به معناي پايان تفكر نيست ، پايان پرسش نيست، بلكه تمدني كه با فلسفه ساخته شده در آخرين مرحله خود قرار دارد . اگر بعد از تجدد هم حرفي زده مي شود ، آن بعد از تجدد در فلسفه استوار نخواهد بود .ليبرال دمكراسي بر مبناي فلسفه استوار نيست و نيازي به فلسفه ندارد ، بنابراين ما اگر از پايان فلسفه حرف مي زنيم نمي توانيم به پايان تاريخي فلسفه بي توجه باشيم و از آثار و نتايجي كه در تاريخ تجدد به وجود آمده غافل باشيم .
• دكتر پازوكي: دكتر داوري خوب فرمودند كه در حوزه هاي مختلفي، اين مسئله طرح شده،يعني در ماركسيسم به يك نحو،پايان فلسفه طرح شده و نيچه هم يك جور طرح مي كند و هايدگر هم يك جور و يكي از كساني كه در اين قضيه راسخ است ، هايدگر است و ما مي دانيم كه هايدگر برغم طرح مساله پايان فلسفه در كتاب«وجود و زمان » با يك پرسش شروع مي كند. خلاصه انكه پايان فلسفه به معني تعطيل شدن پرسشگري نيست . هايدگر در مقدمه ي وجود و زمان كه كتاب اصيلش است مي گويدكه كاري كه من انجام مي دهم بيان ضرورت و اولويت پرسش از وجود است ، چرا پرسش از وجود؟ چگونه مي شود فيلسوفي كه از طرفي، اقرار به پايان فلسفه مي كند ، از طرفي ديگر تمام كتاب«وجود و زمانش » بسته به اين سوال است كه چگونه بايد دوباره پرسش از وجود ، طرح شود ؟ با توجه به اينكه دقيقا در دوره ي يونان ، مساله و پرسش اصلي ، پرسش از وجود بوده است ، مانند افلاطون كه در ديالوگ هاي مختلف پرسش از معرفت مي كند ، پرسش از زيبايي مي كند ، از دانائي مي پرسد، از مدينه پرسش مي كند ، اما در راس همه پرسشها پرسش از وجود است .در رساله سوفيست كه مقدمه ي كتاب وجود و زمان هايدگر هم با آن شروع مي شود از قول غريبه اي مي گويد كه ما تاكنون معناي وجود را دانستيم ، حال از ياد برده ايم و نمي دانيم كه ديگر معناي وجود چيست ؟هايدگر در ادامه مي گويد كه اين جهان ، اگر براي يونانيان جهل بسيط بود براي ما ، جهل مركب است ما نمي دانيم وجود چيست ؟
اين ، قله ي پرسشهاي فلسفه و اصل پرسشهاي فلسفه است ، به يك معنا در فلسفه ي مدرن مي بينيم كه بحث وجود ، تعطيل شده است ( حتي در ميان فيلسوفان نوتومائي مانند ژيلسون و ژاك مارتين ) ، بحث وجود ،ديگر سهم مهمي در تفكر فلسفي امروز ندارد . به يك معنا بعد از دكارت و كانت ، واقعا بحث وجود تعطيل شده ، حال مي رسيم به اين قضيه كه اگر پرسش از وجود مهم ترين پرسشهاست و در فلسفه ي مدرن اين پرسش تعطيل شده است ، حال ما چگونه مي توانيم دوباره پرسشهاي فلسفي طرح كنيم . يعني در حالي كه پرسش اساسي و اصلي به كل فراموش شده است ، چگونه مي توان اين پرسش را مطرح ساخت ؟
سخن اصلي در اينجا اين است كه : پرسش از وجود ، اساسا فراموش شده و در فلسفه هاي جديد به پرسشهاي فرعي بيش تر از وجود، توجه مي شود . حال كه چنين است پس فلسفه مدرن چگونه مي تواند پرسشگري خود را ادامه دهد اما پرسش از وجود را به كلي كنار بگذرد ؟
• آقاي ديناني شما هم همينطور فكر مي كنيد ؟
• دكتر ابراهيم ديناني :
اجازه بدهيد من برگردم به يك نكته اي كه آقاي دكتر داوري فرمودند كه حرف هايدگر است ، يعني مساله ي پرسش از وجود كه دو وجه دارد : سوال از وجود يا سوال خود وجود . اولي ، يعني وجود ، مورد سوال قرار مي گيرد اما سوال خود وجود يعني خود وجود سوال مي كند . هر دو وجه ممكن است و حتما به هم ارتباط دارند . من بيشتر مايلم اين تفسير اول را توضيح دهم، چون سوال از وجود است، يعني خود وجود سوال مي كند . اگر وجود نبود سوال هم نبود. سوال ، سوال وجود است . اگر بپذيريم كه وجود سوال دارد ، اين سوال از زبان من است ، يعني من، مظهر وجودم . به همين جهت ، انسان تنها موجودي است كه به وجود، ارتباط دارد يا مظهر وجود است ، سوال وجود از زبان انسان مطرح مي شود ، پس اگر سوال كننده وجود است و زبان انسان واسطه ي اين سوال پس فلسفه هرگز تمام نمي شود . اين حرف كه فلسفه تمام شده، حرف مزخرفي بيش نيست ، چه كه پرسش هرگز تمام نمي شود . اين وجود ازلي و ابدي وجود كه تمام نمي شود . وجود ، وجود است و سوال از وجود و هميشه هست . البته اين سوال مي تواند شكلهاي مختلف نيز به خود بگيرد . طبيعتا اين سوال از زبان افلاطون ، طوري مطرح مي شود ولي از زبان شاگردانش ارسطو ، طوري ديگر مطرح مي گردد . همين طور در همه اعصار ، اين سوال كه سوال وجود است ، شكلهاي مختلفي دارد .
من از تمام شدن فلسفه چيزي نمي فهمم و به نظرم حرف نامربوطي است ! مگر اينكه كسي مرا قانع كند كه چه معني دارد ؟ معني آن را من نمي فهمم ، حالا هر بزرگي كه گفته باشد ! من نمي توانم بفهمم سوال و فلسفه تمام شده يعني چه ؟ سوال ، سوال وجود است و وجود هم ازلي ابدي است ، وجود ، يك پديده نيست كه تمام شود . بنابراين سوال فلسفي، هميشه هست. حالا در دوران جديد، سوال بگونه اي طرح مي شود كه در زمان افلاطون مطرح نبوده ، خوب البته اين درست است. زبان علم زباني ديگر است . مدرنيته زبان ديگري دارد . خيلي از چيزها تحت الشعاع است ، خيلي از چيزها مورد غفلت قرار مي گيرد . اما سوالاتي كه در اين ميان مطرح است يكي اين است كه اديان در اين ميانه چه كار كرده اند ؟ زبان انبياء چه زباني بود؟ اين را ما نبايد ناديده بگيريم . مسلما زبان دين با زبان افلاطون فرق مي كند . آيا در اديان ،پرسش وجود فراموش شده است ؟ غالبا تفسيرهايي كه از ديانت مي شود همين است . آيا در تعليمات انبيا پرسش كردن نيست ؟ البته دين، اطاعت است اما آيا اطاعت با پرسش ناسازگار است ؟
مگر پرسش، جنگ است ؟ مگر پرسش، جدل است ؟ البته يك وقت پرسش بنابر يك مصلحتي و به يك منظوري انجام مي شود كه طرف مقابل را محكوم كند، كه اين جدل است ، ولي سوالي كه از درون وجود بر مي آيد و طرح مي شود ، خودش شكلهاي مختلفي دارد و بجا هم هست . بنابراين اين حرف ها يعني چه ؟
• آقاي دكتر داوري ، آقاي دكتر ديناني دارند سخت مي تازند به ادعاي پايان فلسفه ، شما در مورد سخنان ايشان ، نظرتان چيست ؟
• دكتر داوري : هايدگر مي خواهد پرسش وجود را تجديد كند و مي گويد وجود در غفلت است و با اين غفلت است كه فلسفه پايان پيدا كرده است . هايدگر در آثار متاخر خود مي خواهد بگويد كه حجابها ، وجود را پوشانده و اين حجابها بايد برداشته شود . البته وي حجاب بزرگ را دوران جديد مي داند ، حتي دوران قرون وسطي را به نحوي ديگر ، دوران حجاب وجود مي داند و باز حتي دوران يونان را حجاب وجود مي داند .
• دكتر پازوكي : اجازه بدهيد روشن كنم كه نوع پرسشهاي هايدگر، صرفا پرسش از وجود نيست . اگر رساله هاي هايدگر را ببينيم پرسشهاي ماهوي زيادي در آن ديده مي شود ، مانند تكنولوژي چيست ؟ تفكر چيست ؟ زبان چيست ؟ گويي برانست كه دوباره ، كار سقراط را احيا كند ، يعني پرسشگري فلسفي را دوباره تجديد كند ؟ هيچ فيلسوفي در دوره مدرن به اندازه هايدگر با طرح پرسش از ماهيات ، فلسفه اش را طرح نكرده است . هيچ فيلسوفي اين چنين شروع نكرده ، اما يك نكته اي كه هست و آن اينكه در دوره ي يوناني ، اولين بار به صورت رسمي ، پرسش از وجود طرح مي شود ، يعني لا اقل در تاريخ فلسفه ، اولين فيلسوفاني كه پرسش از وجود را طرح مي كنند ، اول افلاطون است و سپس ارسطو . اما در آثار هراكليتوس، پرسش از وجود نمي بينيم بلكه جواب مي بينيم . به نظر من اين نكته ي قابل تاملي است كه هراكليتوس نمي پرسد كه وجود چيست ؟ بلكه جواب مي دهد كه وجود چيست . يعني چنين پرسشي در تفكر او جايي ندارد . به يك معنا هراكليتوس ، سوفيست است ( البته به معناي لغوي لفظ نه به معناي مذمومي كه فلسفه براي اين لفظ درست كرد ). او حكيم است و دانا و نسبت به افلاطون و سقراط كه پرسش مي كنند و فيلسوف هستند او پاسخ مي دهد . البته شايد بتوان اين گونه تفسير كرد كه نفس پرسش ، در نزد هراكليتوس مطرح است و پاسخ نيز حاضر است، اما در افلاطون و سقراط. پرسش از ماهيات وقتي مطرح مي شود كه متعلق پرسش ، اكنون مبهم و نامعلوم است. چنانكه افلاطون در رساله سوفيست از زبان غريبه اي مي گويد كه « شما مي دانيد كه وجود چيست و درباره اش تامل نمي كنيد » و پاسخ مي شنود كه « بله ما خيال مي كرديم كه مي دانيم وجود چيست ؟ اما حالا متوجه شده ايم كه نمي دانيم » . توجه بفرماييد كه اينكه در يونان باستان و نزد هراكليتوس و پارمنيدس، پرسش معنا نداشته به دليل اين بوده كه وجود برايشان سوال نشده تا در مقام ابهام قرار گرفته باشند تا به دنبال آن ابهام بپرسند كه تفكر چيست ؟ زبان چيست ؟ معرفت چيست ؟ زيباني چيست ؟
نكته ديگري كه خيلي جالب توجه است ، الفاظي است كه براي « ماهيت » در زبانهاي مختلف بكار مي رود . چه در يوناني ، چه در فارسي ، كه در آن چيستي مورد نظر است ( و پاسخ ها در حقيقت ناظر است به پرسش از چيستي آن چيز )، اين پرسش از چيستي ، زماني رخ مي دهد كه كه چيزي براي ما مبهم شده و يا معناي خود را از دست داده است .
• مي خواستم از آقاي دكتر اعواني بپرسم كه چه نسبتي بين ابهام چيزي و پرسش از آن چيز وجود دارد ؟ و آيا در مورد يونان اين گونه نيست كه وقتي پرسش ها آغاز مي شود براي آن است كه معناي وجود فراموش مي شود و ديگر نمي دانند كه چيست ؟
• دكتر غلامرضا اعواني : ما نخست مي بايست درباره خود پرسش يك پرسش مطرح كنيم ،يعني درباره ي امكان پرسش كه چگونه مي شود اساسا پرسش براي انسان ممكن مي شود ؟
وقتي به اطرافمان نگاه مي كنيم مي بينيم كه تنها خدا و انسان هستند كه پرسش مي كنند . حال چگونه است كه انسان يك موجود پرسشگر مي شود ؟ چرا پرسش امكان دارد ؟ اين مساله كه چرا پرسش براي انسان ممكن است به مبادي وجودي انسان باز مي گردد كه مي بايست انسان بگونه اي تعريف و توصيف شود كه اين صفت اساسي يعني، پرسش كردن در آن تبيين گردد . يعني مي توان انسان را موجودي پرسشگر دانست و چون هر سوالي جواب مي خواهد، پس جواب پرسش، همان علم است .
مساله ديگر اين است كه به تعبير استاد ما دكتر فرديد ما اينجا قدري يوناني زده شده ايم و تمام تفكر را بر مي گردانيم به يونان ! گوئي اگر يونان نبود ، تفكر هم نبود (البته اگر چه يونان بسيار حائز اهميت است ) . دكتر فرديد، غرب زدگي را به يوناني زدگي تعبير مي كردند . اما بايد بدانيم كه سوالها، مراتب دارد . هر علمي در حوزه موضوع خود، سوالاتي دارد . سوال علوم ، جزئي است ، اما سوالات كلي در حوزه ي علم، جائي ندارد . في المثل ، فيزيك دان سوال در حوزه ي علم فيزيك مي كند و خارج از آن حوزه ، سوال نمي كند و اگر سوالي خارج از آن حوزه بكند، ديگر فيزيك دان نيست ، يعني سوالش ديگر ارتباطي به علم خودش ندارد .
تفاوتي كه بين يك سوال فلسفي و سوال غير فلسفي هست دقيقا اين است كه سوالات فلسفي كلي هستند و سوالات علوم ، جزئي . سوالات ، علوم مقيد است و سوالات فلسفه مطلق . يك بيولوژيست و زيست شناس ، « حيات » را فرض خود مي دهد؛ او كاري ندارد كه حيات چيست ؟ او به معناي حيات كاري ندارد . معناي وجود چيست ؟ اين سوال از سوالهاي فلسفه است . سوال اول و در واقع اولين سوال در فلسفه – و نزد يونانيان – سوال از اصل و مبدا بود . يعني آن ها از مبداء المبادي كه همه چيز از آن پديد آمده، سوال مي كردند . آن ها نمي گفتند وجود چيست ؟ اصلا سوالي نبود و به تعبير دكتر پازوكي، آنها پاسخ مي دادند . حتي افلاطون هم از وجود نمي پرسد ، او وجود را ظهوري از وحدت مي داند . وحدت، مقام احد را وراي وجود مي داند . اما بايد توجه داشت كه آنچه غلبه بر يونان پيدا كرده ،سوال وجود بوده و به عالم اسلام هم منتقل شده است . البته در هند و حكمت هندويي، سوال نخستين سوال از «خود مطلق» «Atma» است كه همان «انا» عربي است كه حضرت موسي از خداوند مي پرسد و در پاسخ اين را مي شنود : «اني انا الله» يا « لا اله الا انا» . من انا هستم . نگفت من وجود هستم ، بلكه مي گويد من اناي مطلق هستم . مي توانست بگويد :من وجودم ، يا من چنين و چنان هستم. اما گفت من «انا» هستم.
در يونان كمتر از اين «انا» سوال شده است . وجود مي تواند «من» باشد ولي آن وجهي كه در يونان مطرح شده و ما هم از آنان اخذ كرديم همان وجود است .
• دكتر داور اردكاني: اجازه بدهيد در پاسخ به آقاي ديناني عرض كنم كه «پايان فلسفه و كاري كه تفكر بر عهده دارد » عنوان يك مجموعه مقالاتي از هايدگر است . اما خيال مي كنم كه ما گاه لفظ فلسفه را در يك معني خيلي وسيع به كار مي بريم و مي توانم ببينيم كه در اين معني وسيع ، تاب شمول بر تفكر هايدگر را هم دارد . چيزي كه هايدگر فهميده به اسم متافيزيك است و حالا او نمي پسندد فلسفه ي خود را فلسفه بنامد . اينطور نيست كه ريگي به كفشش بوده ، چرا كه دلايلي داشته است تا اسم فلسفه خود را «تفكر» بگذلرد . يعني تفكري باشد غير از آن تفكري كه از آن مسير علوم باشد .

کد مطلب: 1325

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

آیا دینانی فقط بر می آشوبد؟!
شگفت است که کانون توجه اش صرفابه ایشان بوده است!
سه شنبه 15 ارديبهشت 1388 ساعت 18:01