خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
نيچه‌ : ابرمرد، انساني‌ است‌ كه‌ بر خود چيره‌ است‌؛ و آن‌ انسان‌ پر هيجاني‌ است‌ كه‌ بر احساس‌ و هيجانهاي‌ خود پيروز شده‌ است‌.    ::    هايدگر : هيچ‌ توصيف‌ و توضيحي‌ نمي‌تواند با ادعاي‌ عينيّت‌ كامل‌ به‌ ميدان‌ بيايد، و هميشه‌ ارائه‌ دهنده‌ي‌ فهمي‌ تأويلي‌ خواهد بود.     ::    دكتر شريعتي‌ : روشنفكران‌ ما هميشه‌ مأيوسند! مي‌گويند هجده‌ سال‌ پيش‌ چند دفعه‌ در خيابان‌ جيغ‌ و داد كرديم‌، ديديم‌ فايده‌اي‌ ندارد، مأيوس‌ شديم‌! ما حق‌ نداريم‌ مأيوس‌ شويم‌.     ::    عبدالكريم‌ سروش‌ : انقلاب‌ اسلامي‌ در كشورما، انقلاب‌ بسيار پرشوري‌ بود، پرهيجان‌ بود، پر از عشق‌ بود، اما فقر تئوريك‌ داشت‌، و اين‌ فقر تئوريك‌ يعني‌ كمبود همان‌ سهمي‌ كه‌ عقل‌، بايد نسبت‌ به‌ آن‌ اداء كند و همچنان‌، اين‌ فقر، باقي‌ مانده‌ است‌.     ::    ويتگنشتاين‌ : اثر من‌ شامل‌ دو بخش‌ است‌:بخشي‌ كه‌ عرضه‌ كرده‌ام‌ و بخشي‌ كه‌ ننوشته‌ام‌؛ و دقيقاً اين‌ دو بخش‌ است‌ كه‌ مهم‌ است‌.     ::    عبدالكريم‌ سروش‌ : انقلاب‌ اسلامي‌ در كشورما، انقلاب‌ بسيار پرشوري‌ بود، پرهيجان‌ بود، پر از عشق‌ بود، اما فقر تئوريك‌ داشت‌، و اين‌ فقر تئوريك‌ يعني‌ كمبود همان‌ سهمي‌ كه‌ عقل‌، بايد نسبت‌ به‌ آن‌ اداء كند و همچنان‌، اين‌ فقر، باقي‌ مانده‌ است‌.     ::    ويتگنشتاين‌ : به‌ راستي‌ امور ناگفتني‌ وجود دارند، آنها خود را «نشان‌ مي‌دهند». آنها «راز آميزند».     ::    بودا : مرد با اين‌ ستوران‌ به‌ كشوري‌ نمي‌رسد كه‌ پاي‌ كسي‌ بدان‌ نرسيده‌:جايي‌ كه‌ مردِ رام‌ با خودِ رام‌ به‌ آنجا مي‌رود.     ::    هراكليت‌ : اين‌ نصيب‌ همه‌ آدميان‌ شده‌ است‌ كه‌ خود را بشناسند و درست‌ بينديشند.     ::    بودا : رهرو آرامْ دل‌ به‌ خانه‌ي‌ تهي‌ رفته‌ است‌؛ او از فهم‌ درست‌ آيين‌، شادي‌ برتر از انسان‌ دارد.
آرشيو شبنامه های يک وجودگرا

آخرین روزهای آخرین سردار

کلاه خوود سنگینم را از سر برداشتم و بر سینه ی داغ شن زار زمانه نهادم. و ساعد بندهای پولادین ام را در دو سوی آن به نگهبانی گماشتم. پریروز زره خونین ام را به بیچاره ای داده بودم که تصنیف راه آسمان می خواند اما در پست ترین ارتفاع زمین٬ هیولاوش٬ طلا می اندوخت. و دیروز چکمه هایم را به سائل خوشباشی بخشیده بودم که دلش برای قاتلی می سوخت که به وعده ی ملک ری نرسید.
شوکران بکام٬ صلیب ام را بر میدارم و هم نفس با نفس های آخر خورشید٬ در دوردست های غرب افق محو می شوم.
بزودی ستاره صبح در شگفت خواهد شد از کجاوه هایی که فانوس فام بر سینه ی شرق افق می خرامند تا به زیارت آخرین سردار ناامیدی بروند که از خارای آرمانش تراشیده بودند.
بر فرازینگاه آسمان٬ تنها ستاره صبح بود که میدانست این گنبد و گلدسته ها یادگار کیست.

م.م. فرید
24/8/90


کد مطلب: 1749

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

A really good asnwer, full of rationality!
سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت 01:55
I was seuroisly at DefCon 5 until I saw this post.
جمعه 12 اسفند 1390 ساعت 05:41
mortezaamirabadizade@yahoo.com
دمت گرم وسرت خوش
پنجشنبه 10 آذر 1390 ساعت 00:32
Very interesting,congratulation
Dr.Malayeri
شنبه 28 آبان 1390 ساعت 04:44