خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
كي‌ يرگكارد : در عصري‌ گرفتار آمده‌ايم‌ كه‌ عاطفه‌ به‌ سود علم‌ از صحنه‌ پاك‌ شده‌ است‌.     ::    بودا : به‌ كردار يكي‌ زنبور كه‌ شهد گلها را مكيده‌ مي‌رود بي‌آنكه‌ گزندي‌ به‌ رنگ‌ و بوي‌ آنها برساند، رهرو اين‌ چنين‌ از دهكده‌ دور مي‌شود.     ::    پارمنيت‌ : لازم‌ است‌ گفتن‌ و انديشيدن‌ كه‌:هست‌، هست‌ زيرا هستي‌ (Einai) هست‌ و هيچي‌ (Mesen) نيست‌. اين‌ را به‌ فرمان‌ تو مي‌دهم‌ كه‌ دريابي‌.     ::    سهل‌ شوشتري‌ (تستري‌) : وقت‌ تو عزيزترين‌ چيزهاست‌، پس‌ آن‌ را به‌ عزيزترين‌ چيزها مشغول‌ساز.     ::    مولانا : دانه‌ باشي‌ مرغكانت‌ برچنند/ غنچه‌ باشي‌ كودكانت‌ بركنند/ دانه‌ پنهان‌ كن‌، سرا پادام‌ شو/ غنچه‌ پنهان‌ كن‌، گياه‌ بام‌ شو     ::    اقبال‌ لاهوري‌ : در تاريخ‌ انديشه‌ معاصر، يك‌ نظر مثبت‌ در مورد بقاي‌ روح‌ وجود دارد و آن‌ هم‌ نظريه‌ي‌ «دور جاودان‌» نيچه‌ است‌. اين‌ نظر نيچه‌، كه‌ او آن‌ را با شور و حالي‌ پيامبرگونه‌ ابراز مي‌دارد، كوشش‌ و كششي‌ در افكار جديد را آشكار مي‌سازد.     ::    سهل‌ شوشتري‌ (تستري‌) : بزرگ‌ترين‌ مقامات‌ آن‌ است‌ كه‌ خوي‌ بد خويش‌ به‌ خوي‌ نيك‌ بدل‌ كنند.     ::    بودا : رهرو شاد از هوشياري‌، با بيم‌ در غفلت‌ مي‌نگرد، فرو نيافتد كه‌ او در كنار نيروانه‌ است‌.     ::    مولانا : دانه‌ باشي‌ مرغكانت‌ برچنند/ غنچه‌ باشي‌ كودكانت‌ بركنند/ دانه‌ پنهان‌ كن‌، سرا پادام‌ شو/ غنچه‌ پنهان‌ كن‌، گياه‌ بام‌ شو     ::    بودا : تنها رفتن‌، بهتر، همراهي‌ با نادان‌ نشايد. باشد كه‌ مردْ تنها برود، باشد كه‌ دست‌ به‌ دنيالايد، با خواستهاي‌ اندك‌، به‌ كردار يكي‌ پيل‌ در جنگل‌.
آرشيو گاه نگاری های ايام

نقد تند دکتر پرویز ضیاء شهابی بر ترجمه سیاوش جمادی از هستی و زمان هایدگر

هنوز یکی دو سال از ترجمه سیاوش جمادی از « وجود و زمان » هایدگر نگذسته که نقدهای ریز و درشت از اطراف و اکناف ، باریدن گرفته است . ضیاء شهابی که درس خوانده ی فلسفه های آلمانی به ویژه فلسفه ی هایدگر است ، بتازگی نقدی تند بر این ترجمه نگاشته و آنرا تنها به عنوان مقدمه نقد خود خوانده است و می گوید اگر صفحات ترجمه ، یک به یک وارسی شود ، مثنوی هفتاد من خواهد شد ! نقد دکتر ضیاء شهابی را در اینجا می خوانید :

هر که از وجود و زمان ِ هایدگر خیالِ ترجمه ای بپزد که شاهکاری شود در ترازوی انصاف هم سنگ اصلِ متنِ مترجَم، شاید محال اندیش باشد. باشد یا نباشد، معذور است اگر از هر ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي فارسی چشم داشته باشد که در آن، بی آن که قدرِ قیمتی دُرّ ِ لفظِ دری شکسته شود نیم رخی از اندیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي نکته پردازِ صاحب متن دیدار بنماید.
نگارنده، به حکم التزام به مصدوقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي " چنان که باید، نه به هر سان که آید " و به الزامِ تصور و توقعی بالا بلند( و احتمالاً حالا حالاها بر نیاوردنی ) از ترجمه‌‌‌‌‌ي یک شاهکار ِ فلسفی به زبان عظیم الشأن فارسی، نخست از صمیمِ جان بر ناتوانی خویشتن انگشت تأکید می گذارد و سپس به اجمالی در خور حال و مقام بر سرِ بررسی ترجمه هایی می رود کزین کتاب به دسترس فارسی زبانان آمده است.
ناگفته نگذارد که باور دارد فایده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي مقالاتی از این دست، اگر آن ها را فایده ای باشد، جز برافروختنِ آتشِ نبردی نهمار برسر ترجمه( γιγαντομαχία περι£ τη̃ς ε¨ρμηνίας  ) نمی تواند بود. امید می برد استادانی که با ترجمه هایشان از کتاب هایدگر او را به نگارش این مقاله برانگیخته اند، جوابش را خاموشی ندانند.
شبی که ماه مراد از افق شود طالع            بُوَد که پرتو نوری به بام ما افتد
"... به من بگو چه تلقی از ترجمه کردن داری، و من به تو می گویم که کیستی". مارتین هایدگر
بیش از سی سال است که راقم این سطور یکی تو سر خودش می زند یکی تو سرکتاب وجود و زمان هایدگر. در طی این مدت مدید هرگاه که هوس ترجمه‌‌ي کتاب به سرش می زد " من شرّالوسواس الخناس " " بربّ الناس " پناه می برد. از آن می اندیشید و دلش بر آن می لرزید که دادِ این کتاب به تمامی چنان نتواند داد که ابوالفضل بیهقی دادِ تاریخ داده است. آخر وجود و زمان، به اعتقاد وی، از شاهکارهای نثر فلسفی آلمانی است. سزاوار نیست که شاهکاری به فارسی سرسری؛ سست و نادرست و نادلپسند، ترجمه شود. پاس داشتن ِ پارسی – که به اعتقاد وی زبانی است عظیم الشأن – چون پای ترجمه‌‌‌‌ي این کتاب به میان آید نه کاری است که از عهده‌ي وی برآید. تا به دستش، خدای ناکرده، به راستای آن شاهکار جفایی نرود و برجای این زبان عظیم الشأن نانکوکاری نشود هربار که خارخار ترجمه به دلش می افتاد بارگاه داد را پیشِ چشم می آورد و از هولِ ماجرایی به لرزه می افتاد که بر او می تواند رفت: در پیش گاه بزرگانی هم چون مأسوف̓̓ ̓ علیه مارتین هایدگر و مرحوم علی اکبر دهخدا سر از پای شرمساری بر نداشتن.
بسط بیشتر مقال را در این مقام فراخور حال نمی بیند. اما نقل قسمتی از مقاله اش را، چاپ شده در کتاب درد فلسفه، درس فلسفه، جشن نامه‌ي استاد دکتر کریم مجتهدی ( صص 423-411 ) بی مناسبت نمی داند. " ... در پیش در آمد وجود و زمان نخست اصل یونانی عبارتی آمده از این کتاب ( = سوفسطاییِ ) افلاطون و سپس ترجمه ای هایدگری به آلمانی. من آن عبارت یونانی را با توجه به ترجمه‌ي هایدگر به زبان خودم چنین ترجمه می کنم که: " ... پس پیداست که دیری است تا شما چون لفظ موجود را بر زبان می آورید با آنچه می خواهید آشنایید. ما نیز پیش از این می پنداشتیم آن را در می یابیم، اما اکنون دروا شده ایم". پیش از آن که باز نمایم که چرا هایدگر وجود و زمان را با این عبارت یونانی بیاغازیده است عرض کنم که " دروا شده ایم " را در ترجمه‌ي "eporekamen "یونانی آورده ام که هایدگر آن را ترجمه کرده است به "Wir sind in Verlegenheit geraten ". چون درمناجاتی از خواجه عبدالله انصاری خواندم که " الهی مگو چه کرده ای که دروا شوم، مپرس چه آورده ای که رسوا شوم " و نیز در برهان قاطع دیدم که " دروا شدن " " گیج و سرگردان و حیران شدن " معنا می دهد از گیجی و سرگردانی در ترجمه‌‌‌ي عبارت افلاطون به در آمدم. اگر بختم مدد می رساند و از همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي گیجی هایی که هنگام مطالعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي وجود و زمان بدان ها دچار می شوم بیرون می آمدم دل و جرأت پیدا می کردم و دست می زدم به ترجمه‌ي وجود و زمان. بس که در گزاردِ حق تعبیرات خاص هایدگر به زبان مادریم سرگردان و دروا می شوم گمان می برم که اگر چندین و چند سال رنج ترجمه‌ي کتابی را هم چون وجود و زمان بر خود هموار کنم سرانجام جز رنگ زردی و سرافکندگی در برابر اهل نظر حاصلی نمی برم. خوشا به حال آنان که رنج نابرده یا برده گنجشان را می یابند. ذلک فضل الله ﯾﺆﺗﯿﻪ من یشاء."
                                                     ***
... والحاصل، گویا کسانی هستند ( از من نشنیده بگیرید، ایشان آنانند که این جا وآن جا مجالس درس و بحث مرا درباب کتاب دیده اند، می بینند ) که به من گمان می برند که می توانم وجود و زمان را به فارسی ترجمه کنم. با این حسن ظن به من از من می خواهند ( و گاه مصرانه ) که چون می توانم بکنم. هرچه به ایشان بگویم که: " این کتاب را می توانم ترجمه کردن، اما نه چنان که باید و به هر سان که آید نمی خواهم؛ نمی توانم که بخواهم، ترجمه کردن " به خرجشان نمی رود، همه را حمل بر شکسته نفسی می کنند و احیانا ً می پندارند که، توجیه تنبلی و در رفتن از زیر بار کاری مشقت بار را، بهانه می آورم. اما نه چنین است، شهدالله. سخن کوتاه؛ من ( که همان راقم این سطورم ) چنینم که نمودم.
                                                   ***
ازSein ( وجود یا هستی ؟ ) و زمانِِِ ِ Heidegger ( هایدگر یا هایدگر ؟ )، به نام ایزد، تازگی ها، دو ترجمه به بازار آمده است. ظاهرا ً فضل تقدمی برای هیچ یک قائل نمی توان شد. اینک نخست معرفی گونه ای از ترجمه ای که کمتر شایسته‌‌‌‌‌‌ي اعتنا می نماید و در موردش جز چند نکته‌‌‌‌ي نه چندان مهم گفتنم نمی آید:
پشت جلد کتاب ( طرف راست، به فارسی ) با رعایت فاصله های مناسب چنین آمده است:
                                          وجود و زمان
                                                تألیف
                                          مارتین هایدگر
                                              ترجمه‌‌‌‌‌ي
                                          محمود نوالی
شاید تنها مزیت این ترجمه بر آن یکی و محتملاًً تنها صفحه‌‌ي از غلط ها و خطاهای فاحش خالی همین صفحه باشد – غلط ها و خطاهایی که آه از نهاد خواننده نکته سنج بر می آورد، اما خواننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي نکته سنج کو ؟ کو آن کسی که از چنین کتاب ها – البته از اصل تألیف نه از ترجمه هایِ نامعتمَد ِ آن ها – ورقی بخواند و معانی بداند ؟. تا خریدارِ مغبونِ این ترجمه شادمانی نکند که با پرداخت - /50000 ( پنجاه هزار) ریال ( معادل پنج هزار تومان ) به جای ِ -/ 170000 ( یکصد وهفتاد هزار ) ریال ( معادل هفده هزار تومان که بهای آن یکی ترجمه است در سراسر کشور ) صرفه ای می برد بر ذمه‌ي کسانی چو من است که اگر می توانند آگاهش کنند که این یکی ترجمه‌ي نصف ِ متن اصلی است نه تمام آن. و چون هیچ جا ( از جمله در مقدمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي مترجم ) بدین مهم اشارتی (هر چند به کنایت ) نرفته است، چنانچه کتاب را ابتیاع کرده باشد ( حتی به فرض آن که بر در یا دیوارِ کتابفروشی تابلویی آویزان باشد بدین مضمون که: " جنس فروخته شده به هیچ قیمتی پس گرفته نمی شود " ) شرعاً و قانوناً حق دارد به عنوان ِ " خیار ِ غبن " به استنادِ نص صریح ِ قانون و شرع به فسخ معامله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي بیع و شری اقدام کند. بگذریم که مغبون ِ بزرگ بی چاره ایست که به هوای سر در آوردن از حرفِ حسابِ هایدگری که این همه حرفش را می زنند برخی از عمر عزیز بی بدلش را، بی فایده، در کارخواندن ترجمه هایی از این دست دربازد.
بلعجب بازی روزگار را ببین! دلمان را خوش کرده بودیم به آن که مترجمی اسم کتاب را درست ترجمه کرده و نام نویسنده را درست نوشته است. گوارایی این زلال از آمیختگی با شربتی ناخوش مذاق خالی نماند. درست هایِ این ور پشت جلد، همین که آن ورش را هم دیدیم، دیدیم که ناتمام و از آنچه در ترجمه شرط واجب الرعایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي امانت است، خالی است. توضیح آنکه در این ور پشت جلد به زبان فرانسوی نام های ناشر و کتاب و نویسنده آمده است و نیز نام های دو نفر که کتاب را به فرانسوی ترجمه کرده اند و بدان - فهم بهترِ معضلات ِ کتاب را - توضیحاتی ضم کرده اند.
بسیار خوب؛ که این طور. پس آن ور ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي دقیق و تام و تمامِ این ور نیست. از مترجم ( یا شاید از ناشر) فارسی سپاس گزار باید بود که بدین مایه از لطف سر نخی به دست خواننده می دهند تا بی خبر نماند از آنکه کتابی به دست دارد که از ترجمه ای فرانسوی به فارسی برگردانده شده است. کاش به تدبیری، هرچند زیرکانه، به خواننده ای که این جا و آن جا چیزهایی در باره‌‌ي اصل متنِ کتاب خوانده و کمابیش از ابواب و فصول کتاب آگاهی هایی به دست آورده است آگاهی می دادند که در ترجمه‌ي فرانسوی حال بر چه منوال است. آیا ترجمه را نیمه کاره رها کرده اند یا کار را به آخر رسانده اند؟ خواننده ای که مصدوقه‌ي مثل معروف را قبول دارد که می گوید: " کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد. " شاید مایل باشد بداند که آیا آقای دکتر نوالی از پای ترجمه نشسته اند یا نه، نیمه‌‌‌‌‌ي ترجمه نشده را در دست ترجمه دارند یا خسته از ترجمه‌ي نیمه‌ي اول خیال دارند یک چند بیاسایند یا آلمانی بیاموزند، سپس ترجمه‌‌‌ي کتاب را به پایان برند. شاید برای خواننده ای که جز از رهگذر ترجمه‌‌ي آقای دکتر نوالی با وجود و زمان آشنا نیست همین قدر که ترجمه کرده اند بس ( شاید از سرش هم زیاد ) باشد. هرچه باشد به هیچ تدبیر و ترفندی به پرسش هایی از این دست پاسخی( هر چند ضمنی ) داده نمی شود.
نا گفته نگذارم که سرشناسه‌ي کتاب ( که البته قرار نیست آقای دکتر نوالی پاسخ گویِ آن باشند ) نیز از سهو و خطا و سهل انگاری خالی نیست ( کدام سرشناسه است که باشد ؟ ). جالبِ نظر سطرهای 8، 9، 10 و11 سرشناسه است.بدین ترتیب:
" یادداشت: عنوان اصلی: Sein and zeit[ کذا فی الاصل، به جایِ Sein und Zeit]
یادداشت: اصل اثر به زبان آلمانی است و کتاب حاضر ترجمه از متن فرانسه با عنوانِ L ‘etre et le temps است.

یادداشت: کتاب حاضر در سالهای مختلف توسط ناشران متفاوت منتشر شده است. [ مراد از "کتاب حاضر" در یادداشت دوم، چنان که پیداست، ترجمه‌ي فارسی است و در یادداشت سوم ترجمه‌‌‌ي فرانسوی ( که متن فرانسه خوانده شده است. اگر ترجمه های انگلیسی را از متون یونانی و لاتینی و آلمانی و... عین متن یا حتی متن تر از متن می دانند، چرا ترجمه‌ي فرانسوی را متن نخوانیم ؟ ) . " کتاب حاضرِ " این یادداشت می شود " کتاب غایب ِ" آن یادداشت و غایب آن می شود حاضرِ این. بنابر این مراد کتابی است حاضر و غایب. ناشران مختلف در سالهایِ متفاوت کتاب های حاضر و غایب در می آورند ].
موضوع: فضا و زمان [ قابل توجه فضانوردان و متخصصان فضا- هوا ] ".
اگر بفرمایید که چرا این همه به قول دیروزیان پیله کرده ام ( و به گفته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي امروزیان گیر داده ام) به ظواهری صوری و بسیار بی اهمیت عرض می کنم: از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، بهانه می جویم تا پرده دری های بایسته‌ي گشودن ِ باب نقد ترجمه هایی چنین را پشت گوش بیندازم. چرا که حالیا مصلحت وقت در آن نمی بینم که با حافظ هم آواز شوم و بگویم:
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند            تا همه صومعه داران پی کاری گیرند
فقط برای آن که هم از این ترجمه بی بهره نمانیم و هم زمینه ای برای مقایسه ترجمه ها فراهم بیاوریم ترجمه‌ي عبارتی را بخوانیم که هایدگر خود از افلاطو ن ترجمه کرده است:
" زیرا بدون شک شما از مدتها قبل در جریان آنچه که از کلمه‌ي باشنده، موقع استعمال آن، می فهمیدید، قرارداشتید؛ ما سابقاً تصور می کردیم که [ معنی ] آن را می فهمیم، ولی اکنون به اشکالی بر خورده ایم." کلمه ای که به تعبیر مترجم " شما موقع استعمال آن " " در جریان ... قرار داشتید " و " ما سابقا ً تصور می کردیم که [ معنی ] آن رامی فهمیم " کلمه‌‌‌‌‌‌‌ي یونانی ِ " το£ οäν " است. هایدگر که آلمانی زبان است بدان گفته است " das Seiende "، مترجمان فرانسوی " Etant " گفته اند. آقای دکتر نوالی تعبیر " باشنده " را شاید به پایمردی مرحوم دکتر محمد حسن لطفی تبریزی ( شاید هم مستقیما ً ) از مرحوم دکتر محمود هومن گرفته باشند. البته می تواند بود که خود پیش از برخورد به این تعبیر در تضاعیفِ کتاب تاریخ فلسفه از دکتر محمود هومن ( چاپ اول 1337 ) یا ترجمه‌ي دوره‌ي آثار افلاطون از مرحوم دکتر لطفی این تعبیر را در متنی دیده باشند که " حجت موجه ماست " یا از کسی شنیده باشند که می داند به پارسی دری سخن بر چه نمط باید گفت. درحاشیه ای که بر صفحه‌ي 14 زده اند – و آن حاشیه خود نموداری است از آشنایی ایشان با حدود الفاظ و معانی – استشهاد کرده اند به بیتی از یک غزل مولوی در دیوان شمس تبریزی. تا هم دسترسی خواننده را به تمامت غزل آسان بسازند و هم به حاشیه‌ي خود رنگی از پژوهش های مستند دانشگاهی بدهند شماره‌ي غزل را آورده اند. هزاروسیصد ونود و سومین غزل بدین مطلع آغاز می شود که:
مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم        دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
این غزلِِ آشنا به گوشِ هر ایرانی در چاپ مصحَح ِ مرحوم استاد فروزانفر از کلیات شمس در جزو سوم آمده است. در این چاپ گذشته از غزلیات شماره هر بیت نیز دقیقا ً مشخص شده است( در هامش صفحات پنج تا پنج تا شماره ها آمده است). بیت مورد نظر به شماره 14752 است. بدین ترتیب آقای دکتر می توانستند کار دقت را به وسواس برسانند و شماره‌‌‌ي بیت را به دست خواننده بدهند. ایشان انگار ذکر این نکته را که ارجاع و استنادشان به چاپ مصحح مرحوم فروزانفر است ( مشکل خواننده ای که به چا پ دیگری دسترس دارد مشکل خودش است) از قبیل توضیح واضحات دانسته اند. اینک آن بیت:
گفت مرا عشق کهن؛ " از بر ما نقل مکن        " گفتم؛ " آری نکنم "، ساکن و باشنده شدم
اگر آقای دکتر نوالی نیز زیر هر کلمه که من خط کشیده ام خط می کشیدند یا به تدبیری دیگر استنباط معنای "باشنده " را از این بیت، از خود این بیت ( و نه از پیش داوری خود ) معنا را بیرون می کشیدند، نقش غلط نمی خواندند که در پایان آن حاشیه بنویسند " باشنده شدم، مبین معنی " موجود " بودن می باشد، یعنی واجد وجود خاص ".
اما من به هزارو یک دلیل جزماً معتقدم که " باشنده " یعنی " ساکن، مقیم ". از جمله‌ي آن هزار و یک دلیل این هاست:
- در بیت مولانا " باشنده " عطف به " ساکن " و مترادف با آن در مصرع دوم بیتی آمده است که در مصرع اول آن از زبان عشق کهن گفته آمده است که " از بر ما نقل مکن ". همین یک دلیل در ترازوی بینش و داوری من و کسانی که چون من می اندیشند هم سنگ است با هزار دلیل از آن دست که " ابناء دلیل " می آورند.
- در مقالات شمس تبریزی که به تصحیح و تعلیق شمس شناس بزرگی هم چون استاد دکتر محمد علی موحد چاپ و منتشر شده، آمده است ( ص1/140 ):
" در آن کنج کاروان سرای می باشیدم؛ آن فلان گفت به خانقاه نیایی ... گفت، مدرسه نیایی ؟ ..." ( هزار دلیل، و لو همه‌ي آن ها در ضرب اول از شکل اول باشد و در همه‌ي آن ها هم صغری موجبه باشد و هم کبری کلی وزن آن چه بر زبان شمس رفته باشد ندارد ). استاد موحد، در توضیح معنای " باشیدن "، به جای خود نوشته اند: " مقیم بودن ". ( بگذارید همین جا همین پرانتز را باز کنم و یک بدهی را که به آقای بابک احمدی حس می کنم دارم، بپردازم. به ایشان یک " بارک الله " بدهکارم، بابت ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌ي ایشان از " wohnen " به " باشیدن " ) .
- مدخل های " باشندگان "، " باشنده "، " باشیدن " و " باشیده " در لغت نامه‌‌‌‌‌‌ي دهخدا. امید می برم که خوانندگان سخن شناس خود مدخل ها را با غور و تأمل در شواهد منقول بخوانند.
- آخرین دلیل از آن جهت جالب ِ نظر تواند بود که نه از متون کلاسیک بل از زبان محاوره‌ي هر روزینه‌‌‌‌‌‌‌ي مردم گرفته شده است. به سخن دیگر آن را در کتاب کوچه می توان خواند، درست بگویم تا سی – چهل سال پیش می توانستی خواند. اکنون که کوچک ترین خانه ها در تنگ ترین پس کوچه ها ی ِ باریک ترین کوچه ها در پرت افتاده ترین دهکوره ها به تسخیر تلویزیون ( و ماهواره ) و کامپیوتر ( و اینترنت ) در آمده اوضاع دیگر و به کلی زیر و زبر شده است.
در تابستان سال یکهزار و سیصد و پنجاه و دوی هجری شمسی به عضویت در هیأت علمی دانشگاه مشهد – که چند سال بعد نامش به دانشگاه فردوسی متبدل شد - در آمدم.( پذیرفته شدم. چون از میدان امتحان و مسابقه ای پیروز بیرون آمدم که داور اصلی آن مرحوم استاد سید جلال الدین آشتیانی قدس سره العزیز بود. بختم بلند بود که دوست دیرین و استاد گران مایه ام آقای دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی یک سال پیش تر از من از همان راه رفته و باشنده‌‌ي مشهد شده بود). پیش از آن چند سالی بود که در تهران مستأجر نیک مردی بودم یزدی و زردشتی. آن خدابیامرز پاییز همان سال با یک تیر دو نشان زد. زیارت ِ حرم ِ مطهرِ رضوی را به مشهد آمد و بر من منت نهاد تمام هفته ای را که در مشهد مقام کرد میهمان من شد. در طی آن هفته می دیدم کسی که در تهران گاه صبح ها صدای اوستا خوانیش به گوشم می خورد با ارادت و اخلاص یک شیعه‌ي راستین به زیارت ِعلی بن موسی الرضا علیه السلام می رود و از آستان مقدسش همت می خواهد. کاربرد درست واژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي" باشنده " را از همین زائر حضرت رضا آموختم. انگار باورش نمی آمد که به راستی از تهران دل کنده باشم، از من می پرسید:" تو باشنده‌ي مشهدی ؟ ".
از استنباط ِ نادرست آقای دکتر نوالی از بیت مولانا حیرت آورتر تفسیر ایشان است از تفکر هایدگر. عنوان بخش اول را – که ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي انتشار یافته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي ایشان تا انتهای همین بخش را شامل می شود – ترجمه کرده اند به: " تفسیر دازاین ( هستی – آنجایی ) با زمانمندی و تصریح زمان به عنوان افق استعلایی سؤال از هستی ". از همین ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي ایشان هم آشکاراست که هایدگر در همین وجود و زمان نه از " موجود " ( یا " باشنده " به تعبیر ایشان ) بل از موجودی که " دازین " می نامدش ( که به "هستی – آنجایی " ترجمه کرده اند) " راهی به هستی می خواهد پیدا کند". با این همه حاشیه را با این جمله تمام کرده اند که: " هایدگر همواره از همین باشنده یا موجود راهی به هستی آن باشنده می خواهد پیدا کند".
                                                   ***
کام ِ مراد؛ که بر نیامد از یک ترجمه، گفتم مگر به یکی دیگر شیرین کنم. از آن پیش تر که چشمم به جمال ِترجمه‌ي آقای جمادی روشن شود به گوشم رسیده بود که پانزده – شانزده نفر وجود و زمان را در دست ترجمه دارند. بُوَد آیا کز آن میان دو- سه ترجمه چنان در آید که از روی حق انصاف توان داد که میان اصل آلمانی این کتاب و ترجمه های فارسی آن همان نسبت است که میان اصل ِ فرانسوی شازده کوچولوی ِ آنتوان دو سن تگزوپری و ترجمه های ِفارسی این کتاب؟ چشمم آب نمی خورد. چرا که نه آلمانی فرانسوی است و نه این کتاب از دست آن کتاب است. وانگهی گمان نمی رود که کسانی به ترجمه‌ي وجود و زمان میان بسته باشند که کارشان را از کارهای ِ استادان بزرگی هم چون زنده یادان محمد قاضی و احمد شاملو و استاد ابوالحسن نجفی قیاس بتوان گرفت. به نزدیک ِ من ترجمه‌ي محمد قاضی از دن کیشوت مصداقی واقعی و نموداری راستین است از هم سنگی ِ دو شاهکار: اصل ِ متن و ترجمه‌ي آن. ترجمه‌ي شاملو نیز از دن ِ آرام چنین است، چنان که ترجمه‌‌ي استاد ابوالحسن نجفی از خانواده‌ي تیبو نیز. در موردِ امکان هم سنگی ِ Sein und Zeit و ترجمه ای از آن به فارسی چه می توان گفت ؟ کدام امکان؟ ذاتی؟ یا وقوعی؟ پیداست که آنچه محل ِ نزاع می تواند بود امکان وقوعی است. در امکان ذاتی بحث و خلاف نیست. به امکان وقوعی ترجمه ای از این کتاب به فارسی، ظاهراً، طمع نمی توان بست. من دست مترجمی را می بوسم که ترجمه اش از غلط هایِ فاحش و خطاهای حیرت آور مالامال نباشد. تا ترجمه‌ي آقای جمادی را از پوشش پلاستیکی ضخیم و محکمی که ناشر به دورش بسته در نیاورده بودم از رضایت بخشی ِ ترجمه نومید نبودم. پوشش ِ کتاب حجاب ِ جلدِ اعلا و کاغذِ مرغوب و قیمت ِ نامناسب(1) اما متناسب با چاپ و جلد وکاغذ وبازارِ عرضه و تقاضای ِ کتاب - نمی شد. در تضاعیف مقدمه‌ي مفصل و ممتعی که چند سال پیش همین مترجم بر ترجمه اش ( 1381) از هایدگر و سیاست( نوشتۀ میگل د بیتسگی( نوشته بود اسم کتاب را همه جا ( از جمله در پشت جلد ) وجود [ نه هستی ] و زمان دیده بودم. از نکته های درست و ظریفی که در همان مقدمه به آن اشاره کرده اند آن است که : "... در انتخاب معادل ها اصراری بر پارسی بودن واژه ها نبوده است. زیرا در بسیاری ازموارد قابلیت کلمات عربی به مراتب بالاتر و حتی نتیجه نیز برای فارسی زبانان مأنوس تر است. ثانیاً این معادل ها از نظر مترجم به هیچ وجه قطعی و بی چون و چرا نیست، به عنوان مثال: مترجم بر این امر واقف است که بسیاری از مترجمان Sein( آلمانی) یاBeing ( انگلیسی به معنای اسم مصدری ) و être ( فرانسوی ) وειναι ( یونانی ) یا به حروف لاتینیeinai را به هستی وexistence ( انگلیسی و فرانسوی ) وExistenz ( آلمانی ) و υπαρχειν( یونانی ) یا به حروف لاتینیhuparkhein و یا به حروف فارسی هوپارخین ( یونانی ) را به وجود ترجمه کرده اند. چه بسا توجیهات و توضیحات این اساتید درست و بجا باشد[ و به دلیلی که آقای جمادی، درست و بجا، آورده اند و با توجه به شواهدی که به عنوان مثال در حاشیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي صفحه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي بعد نقل کرده اند اصلاً درست و بجا نیست ]، اما من از سنت فلاسفه اسلامی که اغلب ایرانی بوده اند پیروی کرده [ بارک الله، احسنت ] و وجود و هستی را به تقریب معادل گرفته ام و به همین ترتیب گاه در برابرSeiend ( آلمانی ) یا being( انگلیسی) به جای کلمات نامأنوسی چون هستنده و هستومند کلمه‌ي " موجود را قرار داده ام" ( د بیتسگی، 11 ) [ تأکید ها و معترضه ها همه از ماست ].
درست فرموده اند که در آثار بزرگانی هم چون ابن سینا، شیخ محمود شبستری، نظامی، سعدی، مولوی و حافظ( و در زبان محاوره‌ي مردم فارسی زبان ) میان " وجود و هستی " ( هم چنان که میان " عدم و نیستی " ) فرق و امتیازی تشخیص نمی توان داد و هیچ کدام را مفید معنایی قریب به معنای Existenz در عرف و اصطلاح کی یر کگورد و هایدگر نمی توان گرفت و بدین ترتیب می نماید که ترجیح " هستی " بر " وجود " در ترجمه‌‌‌‌ي لفظ آلمانی Sein اگر بلامرجح نباشد جز این موجبی نمی تواند داشت که ما فارسی زبانان تا دلیلی مقنع نداشته باشیم باید واژه‌ي فارسی را بر لفظ عربی مترادف المعنی برتری دهیم. نمی دانم آیا بدین دلیل بوده است که آقای جمادی " هستی و زمان " را بر " وجود و زمان " اختیار کرده اند یا از روی دموکرات منشی نخواسته اند بی موجبی معقول با رأی و یا سلیقه‌ي اکثرقلم بدستان از در مخالفت در آیند. البته در مقدمه‌‌ي مترجم ( ص50 ) فاش گفته اند ( و، ظاهراً، نه همان از این گفته که از تمامت ترجمه‌‌ي خود دلشادند )" در واقع، من در کارِ معادل گذاری برای هر واژه حسابی جداگانه باز کرده ام و تنها دلیل راهم در این کار، خود متن و معنای درون متنی واژه ها بوده است. به همین دلیل به جای " وجود" " هستی" و به جای " موجود " "هستنده " و به جای " انتیک"، "هستومندی " وبه جای " انتولوژیک "،" هستی شناختی "یا " هستی شناسانه" را نهاده ام. کوشیده ام به متن گوش بسپرم و با متن حرف بزنم تا متن نیز به من پاسخ دهد. به بیانی دیگر، گوش خود را بدهکار بیرون از متن نکرده ام. در مواردی که معادل های قبلاً وضع شده را به کار برده ام، این کار تنها از آن رو بوده که متن آن را تأیید کرده است. با این همه، مطمئن نیستم که کاملا ً موفق و بری از خطا بوده باشم. ترجمه‌ي عاری از خطا و کامل اگر نگوییم محال، بسی نادر است."
نگفتم به ترجمه‌ي خود دلشادند ؟ " مطمئن نیستم " یعنی: " اطمینانم به کاملا ً ( = بدون اندک تقریب و مسامحه ) موفق و بری از خطا بودنم " نه چندان است که یقینم به درستی ِ صد در صدِ ترجمه ام هم چون یقین ِ دکارت به "cogito ergo sum" ش (= می اندیشم پس هستمش ) حتی به فرض ِ وجودِ یک " malum magnum" ( = شر [ یا شیطان ] بزرگ ) نیز خالی از خلل باشد. اگر" ترجمه‌ي عاری از خطا و کامل " - حتی وقتی که پای ترجمه‌ي متون ریاضی به میان می آید - النادر کالمعدوم نبود چه بسا ادعا می کردند که برقلم ِ ترجمه شان هیچ خطایی نرفته است.
کاش به همان راحتی که آقای جمادی به یک متن آلمانی " گوش می سپارند " و با متن "حرف " می زنند و از آن " پاسخ " می گیرند من می توانستم با نوشته و ترجمه‌ي فارسی ِ ایشان سخن بگویم و بپرسم چگونه متن آلمانی به ایشان، به زبان فارسی، پاسخ داده است که به جای " وجود " " هستی" باید گفت و به جای " موجود " " هستنده ". چه طور تا وقتی که به گفته های نظامی و مولوی و حافظ وقعی می نهادند " وجود " را که لفظی عربی است دست کم در بحث فلسفی " مأنوس تر " از واژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي پارسی ِ " هستی " می پنداشتند و " هستنده " و " هستومند " را " نامأنوس " می انگاشتند، اکنون، که دیگر" گوششان را بدهکار بیرون از متن نمی کنند " از متن آلمانی کاربردِ بجای ِ واژه های فارسی را یاد گرفته اند.
ببینیم گوششان تا کجا به گفته‌ي خودشان " بدهکارِ " ( و به تعبیر مولوی " مشتری ِ " ) زبان متن است. متن ِ نیم نوشته نامش " Sein und Zeit " است. Zeit und Sein " " نام بخشی است نانوشته از متن – بخشی کز آن جز نام از متن نمی توان شنید. قلم متن چون بدین بخش رسیده برخود شکافته است. ازمتن می توان شنید کهSein را به Zeit وZeit را به Sein تعلقی هست. زبان متن این تعلق را با حرف ِ عطف ِ " und " به جلوه می آورد. آلمانی زبانی که فارسی نداند – حتی اگر خود هایدگر یا هایدگرتر از هایدگر هم باشد – نمی داند که به فارسی به جای und " " می گویند " و " و به جای " Zeit " می گویند " زمان ". اما به جای ِ " Sein " هم " هستی " می گویند و هم " وجود ". برای آن که یکی از این دو تعبیر را بر یکی دیگر اختیار کنیم باید از متن بپرسیم که چه نسبت است Sein را به زمان ( فرض و بنا بر آن بگذاریم که در ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي " Zeit " به " زمان " جای شک و شبهه نیست ). بیان حقیقتِ این ربط و نسبت اگر در حوصله‌ي زبان Sein und Zeit می بود کتاب ناتمام نمی ماند. اگر به پیش در آمدِ متن گوش بسپاریم می شنویم که فرود می آید به این گوشه که زمان " افق ِهر نحوی از انحای فهمِِ" Sein است. بدین معنی که آن چه هرکس ازSein فهم می کند مبتنی است بر معنای زمان نز ِد آن کس. پس این نکته را می توانیم مسلم و ختم شده بگیریم که به نزدیک ما یی ) هست. این تعلق یا ربط و نسبت به هایدگر Sein را به زمان تعلقی ( تعلق زمان، چنان که هست، از واژه‌ي " هستی " به دید نمی آید. چرا که " هست " و" هستی" ربط و نسبت به زمان حال یا اکنون را افاده می کند اما به گذشته و آینده را نه. این نکته را از متن ِ آلمانی نمی توان آموخت، از زبان فارسی می توان که در آن " ... بود " به گذشته ( که دیگر نیست ) تعلق می گیرد ، " ... هست " ( یا ...هنوز هست ) به اکنون و "... خواهد بود " به آینده ( که هنوز نیست ). درفارسی مقابل ِ (، نقیض ِ ) " هست " " نیست " است و مقابل ِ" هستی " " نیستی ". اگر قبول داریم که لسان الغیب فارسی شاعری بزرگ است که به نام حافظ می شناسیمش از او به گوش ِ هوش نخست این بیت را بشنویم که:
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح      هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
سپس تمامت غزل ها را با این مطلع ها:
گوهر مخزن اسرار همان است که بود     حقه‌‌‌‌‌‌‌‌ي مهر بدان مهر و نشان است که بود
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود      سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست      در غنچه ای هنوز و صدت عندلیب هست
کس نیست که افتاده‌‌‌‌‌‌‌ي آن زلف دو تا نیست     در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست    منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
جز آستان توام در جهان پناهی نیست         سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
تأئیدِ نظر و مزیدِ یقین و اطمینانِ خاطر را به تعلقِ معنایِ واژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي هست ( و هستی ) به اکنون ( دونِ برهه هایِ گذشته و آینده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي زمان )، به جا نشستنِ لفظ تواند بود در ردیفِ غزلِ معروفِ سعدی به مطلعِ:
مشنو ای دوست که بعد از تو مرا یاری هست      یا شب و روز به جز فکرِ تو ام کاری هست
علی الخصوص در این بیت که:
همه را هست همین داغِ محبت که مراست       که نه من مستم و در دورِ تو هشیاری هست
هم چنان که در این بیت از دیباچه‌ي گلستانِ همیشه خوشش:
کنونت که امکانِ گفتار هست                   بگو، ای برادر، به لطف و خوشی
که فردا چو پیکِ اجل در رسد                       به حکمِ ضرورت زبان در کشی
اگر فارسی زبانی در بند فصاحت نباشد و بخواهد الفاظ " موجود " و " وجود " را به جای واژه هایی به کار ببرد که زیر آن ها خط کشیدیم، می تواند بگوید: " موجود است یا وجود دارد "، " موجود بود یا وجود داشت " و " موجود خواهد شد یا وجود خواهد داشت ".
سخن کوتاه، " حسابی" که برای واژه ها آقای جمادی باز کرده اند غیر از " حساب ِ " من است. به این حساب است که من " وجود و زمان " می گویم نه " هستی و زمان ". حالا حساب ِ کدام خانه به حساب ِ بازار راست آید یا نیاید داوریش با حسابرسان است نه با صاحبان ِ حساب.
                                                         ***
کتاب را که باز کردم نخستین جمله ای که به نظرم پرسش بر انگیز آمد تقدیم نامه بود که عینا ً چنین است:
                          " پیشکش به همدوش دردنیوشم دکتر علی جمادی که
           غربت سرد سی ساله‌ي آلمان هرگز غباری بر عطوفت انسانی اش
                                                                              ننشانده است.
                                                                                     " س.ج. "

پیداست که " س. ج." مخخف ِ " سیاوش جمادی " است. اما از " سین جیم " کردن "سؤال کردن وجواب خواستن " نیز می توان خواست. رغبت به آذین بستن کلام به صنایع لفظی یا سعی در آوردن ِ واژه هایی خوش آهنگ و گوش نواز به دنبال ِ هم، اگر میسر شود، به شرط آن که معنا را تمام برساند و به آن کم ترین زیانی نرساند، نه تنها عیبی ندارد بل سخن را تا بدان جا بالا می برد که گوینده یا نویسنده اش می تواند از زبان ظهیر فاریابی مدعی شود که:
سخنم خود معرف هنر است                         چون نسیمی که آید از گلزار
اما زینهار که از یاد رود:
نه هرکس حق تواند گفت گستاخ       سخن ملکی است سعدی را مسلم.
فضولی نمی کنم، ولی چون ازمترجم ِ وجود و زمان چشم دارم که در اختیار و احیاناً ابداع ِ تعبیراتی به غایت گویا و رسا هرگونه دقت ِ ممکن را از هروجه ِ محتمَل به کار ببرد، " سین جیم کردن " با " س.ج. " را می پرسم: لفظِ " همدوش" را به چه معنایی گرفته اند؟ از لغت نامه پرسیدم. پاسخ داد: "صفتی است مرکب در معنای " کفو، هم تراز، برابر در مقام. ( یادداشت مؤلف ).ll دو تن را گویند که همراه و دوش بدوش در راهی یا در پی کاری روند.
آیا آقای دکتر علی جمادی ( که شاید برادر یا پسرعموی آقای سیاوش جمادی باشند و سی سال است که باشنده‌ي آلمان اند و به ظن قوی طبیبی مسیحا دم و مشفق اند و شاید به همین مناسبت ایشان را " درد نیوش " خوانده اند و...) بدین معنی " همدوش ِ " آقای جمادی اند که دوش به دوش ایشان بار ترجمه‌ي هستی و زمان را بر دوش گرفته اند ؟ اگر چنین باشد، بباید گفت که حقشان به صرف ِ این پیشکشی ِ همراه با عطوفت انسانی گزارده نشده است.
سخن که بدین جا رسید یادم آمد که استاد فقید مرحوم دکتر امیرحسن یزدگردی " همدوش " را با استادی و مهارتی شگرف در عبارتی به کار برده که هم چون هر عبارت که بر زبانش می رفت یا از قلمش می تراوید نموداری است راستین و مثلی است اعلا از" همدوشی لفظ و معنا ". واین است آن عبارت:
" از اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری، تقریبا ًهمدوش با نثر ساده و بی تکلفی که دنباله‌ي نثر دوره‌‌ي سامانی و غزنوی بود، شیوه ای در نثر فارسی به وجود آمد که به تدریج آن را از صورت ساده و روان و مرسل و دور از تکلفات و پیرایه های لفظی و آرایش های صوری دور ساخت و در طی قرن های ششم و هفتم تقریبا ًجای آن را بگرفت." ( یزدگردی، یک ).
                                                     ***
آقای جمادی ( البته به حدس و استنباط ِ من که شاید از سخنان ِ ایشان نقش ِ غلط خوانده باشم ) شاید از نقش غلطی که از سخنان ِ هایدگر در بابِ ترجمه خوانده اند، ظاهراً، نقش بسته اند که حسابی" بهایدگرند " - بدین معنا که با زبان ِ آلمانی آن کنند که هایدگر با یونانی کرده است و با فارسی آن که وی با آلمانی. خود از این روست که بر صدرِ مبحثی که زیرِ عنوان ِ " درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي اهمیت هستی و زمان " در " مقدمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي مترجم " ( ص 13 ) گشوده اند ترجمه ای نشانده اند( با ارجاع و استنادی درست در پانوشت ) از یک عبارتِ هایدگر. و این است آن: 
                                     " دشواری ترجمه هرگز صرفاً مشکلی تکنیکی 
                                        نیست، بل به نسبت آدمی با ریشه گشایی 
                                                     واژه و به شأن زبان مربوط است. "

در همین "مقدمه‌ي مترجم " زیرِ عنوان ِ ( نکاتی در باره خوانش متن و پژوهش و کاوش در آن " ( ص 29 ) نوشته اند " در حضور متن فارسی ... بهتر دیدم ... بر این نمط روم که در حین خوانش و ترجمه‌ي اثر بکوشم تا خود را به جای خواننده بگذارم – خواننده ای که در وهله‌‌‌ي نخست خود من بوده ام – ". خواننده اگر خود ایشان باشند کافی است فقط " ف " را بشنوند تا فی الفور به " فرحزاد " برسند. اما اگر خواننده خنگی باشد چون راقم این سطور که اولاً خود را به جای هیچ کس دیگر نمی تواند بگذارد و ثانیاً وصف ممتاز ِ " دازینDasein " را به گفته‌ي هایدگر " Jemeinigkeit" ( به ترجمه‌‌‌ي آقای جمادی " هماره از آن ِ منی " ) می داند تا به اصل متن آلمانی ( و عجب دارد از مترجم ِ فارسی که ترجمۀ خود را " متن " می خواند ) مراجعه نکند از ترجمه چیزی در نمی یابد. در اصل ِ متن در انتهای ِ بخش ِ a ِ معترضه ای به طول ِ پنج صفحه ( پس از چند سطر که بعداً باید به آن بپردازیم ) به عنوان ِ خلاصه و حاصل کلام این بند کوتاه آمده است ( و آقای جمادی بخشی از همین بند را به صورتی که دیدیم و من ازآن چیزی در نیافتم ترجمه کرده اند ):
Diese Zwischenbemerkung über das Wesen des Übersetzens möchte daran erinnern , daß die Schwierigkeit einer Übersetzung niemals bloß eine technische ist , sondern daß sie das Verhältnis des Menschen zum Wesen des Wortes und zur Würde der Sprache angeht. Sage mir , was du vom Übersetzen hältst, und ich sage dir, wer du bist.
اگر آقای ِ جمادی موافق باشند که " Zwischenbemerkung " را به " معترضه " گزاره (= تفسیر و ترجمه) کنیم و آخرین جمله را ندیده بگیریم شاید بتوانیم عبارت را، از زبان ایشان، بدین صورت کامل تر کنیم:" این معترضه در باره‌‌‌‌‌‌‌‌ي ریشه گشایی ترجمه می خواهد یادآور شود که دشواری ِ ترجمه هرگز صرفاً مشکلی تکنیکی نیست، بل به نسبت آدمی با ریشه گشایی واژه و به شأن زبان مربوط است ". خواننده اگر خود آقای جمادی نباشد و از فراستی " همدوش " فراست ِ ایشان برخوردار نباشد گمان نمی رود مقصود هایدگر را از " مشکل تکنیکی " دریابد، مگر آن که به اصل متن آلمانی دسترس داشته باشد و آن را از چند صفحه پیش تر بتواند بخواند و فهم کند. پس آشکارا می شود که ترجمه هایی هست که به راستی فقط برای کسانی مفید ِ معانی ِ محصل است که خود می توانند متن ِ اصلی را بخوانند. اگر چنین کسانی از چنان ترجمه هایی بی نیاز باشند و غیر از ایشان هم کسی از آن ترجمه ها طرفی برنبندد جای ِ پرسش است که " چنین ترجمه ها به چه کار آید ؟ ".
پیداست که این " مشکل تکنیکی " را نه از مهندس ( یا هر مهندس ) باز می توان پرسید نه از " دانشمندِ مجلس ". پاسخی که متن در صفحات پیشین می آراید آن است که مشکل بدین معنا " تکنیکی " است که ناظر است به معانی نامعلوم ِ الفاظ – الفاظی که معانی ِ آن ها را از لغت نامه ها باید پرسید. جالب ِ نظر آن که در هیچ لغت نامه ای نیامده است که تکنیک یعنی لغت نامه. اما به زعم ِ راقم این سطور وصفِ این مشکل به " تکنیکی " وصفی است به غایت بلیغ – خاصه وقتی که از زبان های ِ باستانی ( هم چون یونانی و لاتینی ) یا از زبانی هم چون زبان عربی جستن معنای متناسب با سیاق سخن مراد باشد. چرا که جستن معانی ِ الفاظ در قوامیس ِ یونانی و لاتینی و عربی اغلب میسور نمی افتد مگر آن که جوینده " تکنیک " جستجو را فراگرفته باشد که این خود منوط است به آگاهی های لازم از قواعد صرف و نحو آن زبان ها و ممارست کافی در به کار بستن ِ قواعد. آقای جمادی به ازاء " das Wesen des Wortes " نهاده اند " ریشه گشایی واژه " . در فرهنگ آلمانی – فارسی تدوین استاد فرامرز بهزاد در معنای واژه‌‌ي " das Wort" آمده است: 1 ) لغت، کلمه، واژه ... 2 ) کلمه، حرف، گفته، سخن، صحبت، گفتار، کلام. البته محل ِ نزاع می تواند بود که در عبارت هایدگر "das Wort " بر کدام معنا راست تر می افتد ( و من برخلاف آقای جمادی معنای ِ" سخن، گفتار، کلام " را درست تر می دانم؛ چرا که در تضاعیف کتاب هایدگر پیوسته از "Wort der Dichtung " سخن می رود که آن را باید به " سخن ِ شعر" ترجمه کرد نه " واژه‌‌ي شعر" ). اما در تنگ نای ِ حیرتم از " نهادن ِ " ریشه گشایی " به ازاء " das Wesen". البته آقای جمادی جز " خود متن و معنای درون متنی واژه ها " هیچ " دلیل ِ راهی " را به رسمیت نمی شناسند. تا آن جا که به حظّ و بهره‌ي خودشان ازمتن مربوط می شود خود دانند و متن. ولی اگر ایشان را هواست که به خواننده ای چو من راهی به درون متن بنمایند و از این رهگذر به او نیزبهره ای برسانند، از ایشان دلیلی مقنع در توقع است. در این جا بی مناسبت نمی دانم که من هم به دو دلیل راهِ خود اشاره کنم:
یکی فرهنگ های ِ معتمَد ِ آلمانی ( مثل ِ DUDEN ) که در آن ها ذیل این لفظ و ترکیبات ِ آن هیچ سر نخی به دست نمی توانم آورد که از آن به درستی ِ ترجمه‌ي "Wesen " به " ریشه گشایی " راه بتوانم برد.
دیگر حاشیه‌‌‌‌‌ي خود هایدگر در هامش ِ Vom Wesen der Wahrheit ( نخستین طبع این رساله به سال 1943 روی داده است. خطابه مبنای رساله 1930 ایراد شده است. ) حواشی در ص 177 مجلد 9 Gesamtausgabeآمده است:
Wesen: 1. quidditas- κοινόν
2 . Ermöglichung – Bedingung der Möglichung
3 . Grund der Ermöglichung
می بینیم که هایدگر لفظ ِ " Wesen " را 1. به ازاء آنچه بدان در لاتینی " quidditas " ( که ترجمه‌ي تحتِ لفظ" ماهیت " است ) می گویند، به کار می برد و آن را معادل می گیرد با " κοινόν " ِ یونانی ( = مشترک، صادق بر مصادیق بسیار ) و 2. از آن شرط امکان یا ممکن سازی را مراد می کند و 3. جهت یا بنیادِ ممکن کننده را می خواهد.
نکته‌‌‌‌‌‌ي دیگر آن که آخرین جمله‌‌‌‌‌‌ي عبارت را آقای جمادی ترجمه نکرده اند. حال آن که از قضا این جمله بیشتر از جمله‌ي ترجمه شده در خور آن می نماید که در " مقدمه‌ي مترجم " سرلوحه شود. " به من بگو چه تلقی از ترجمه کردن داری، و من به تو می گویم که کیستی ".
هایدگر خود در همان معترضه به صراحت و با فصاحت و بلاغتی در خور ِ توجه گفته است که از ترجمه چه تلقی دارد. آقای جمادی از آن معترضه شکسته – بسته جمله ای راچنان ترجمه کرده اند که توجیه کننده‌ي شیوه ای تواند شد که خود در ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي‌ وجود و زمان در پیش گرفته اند. اما صحنه‌ي تک گویی ِ ( مونولوگ ِ ) هایدگر را چنان کارگردانی نکرده اند که سخن ِ وی خوب شنیده بشود. من، به قدر ِ وسع و فراخورِ مقام، می کوشم کژ خوانی ِ مترجم را آشکارا کنم.
معترضه‌ي هایدگر ناظر است به ترجمه‌ي خود وی از سطر ِ اول ِ معروفترین سرودِ هم سرایان در آنتیگونه‌ي سوفوکل. از یاد نبریم که این سطر چون مَثَلی سائر نزدِ فرهیختگان ِ یونانی دان ِ آلمانی - کسانی که روی ِ سخن ِ هایدگر با آنان است- زبان زد است. کسانی که اصل یونانی آن را از بر دارند کم نیستند. چه بسا که چنین کسانی از ترجمه‌ي هایدگر یکّه بخورند. هایدگر – چنان که گویی از یکّه خوران در می خواهد که حوصله و تأمل داشته باشند و شتاب زده حکم نکنند که ترجمه اش از سخن ِ زبان زدِ سوفوکل " من در آوردی " است – به حکم ِ ضرورت و به مقتضای ِ مقام – معترضه ای می آورد. سخن سوفوکل و ترجمۀ هایدگر از آن، به ترتیب، چنین است:
πολλα£ τα£ δεινά κούδέν α¡νθρώπου δεινότερον πέλει.
Vielfältig das Unheimliche , nichts doch
über den Menschen hinaus Unheimlicheres ragend sich regt.
این هم ترجمه ای ( البته سر ِ دستی ) به فارسی از من:
بسا سهمناکا [ که هست ] ، سر بر انسان سهمناک تر هیچ [ نیست ]!
اگرخوانندگانی که با زبان های یونانی و آلمانی آشنایی دارند سخن سوفوکل وترجمه‌ي هایدگر را از آن لفظ به لفظ با یکدیگر برابر نهند به اغلب احتمال، همچون من، تصدیق خواهند کرد که ترجمه به غایت تحت اللفظی است. ( هم چنین است ترجمه‌ي هایدگر از تمثیل ِ معروف مغاره در ابتدای کتاب هفتمِ پولیتیایِ افلاطون. ببینید؛ به ازاء " ἀλήθεια ، aletheia " "Unverborgenheit " (= ناپوشیدگی ) و نه " Wahrheit " ( حقیقت ) گفتن تحت اللفظی است و " برسری (2) ( = darüber hinaus ) همراه با تفسیری بسیار روشنگر ).
معترضه‌ي هایدگر پس از انگشت نهادن بر کلمه‌ي اصلی و تعیین کننده‌ي: το£ δεινόν, τα£ δεινά و ترجمه‌ي آن به " das Unheimliche " و تذکارِ این نکته که هر ترجمه ای لا محاله مسبوق است به تفسیری، چون می داند که نکته دانانی از ترجمه اش یکّه می خوردند و " فیلولوگ هایی " آن را " نادرست = falsch " می انگارند لازم می بیند روشن سازد بر مبنای چه تفسیری چنین ترجمه ای پیش می نهد.
از این روست که نخست ( در بخش ِ a ) ملاحظاتی می آورد در باب ترجمه و سپس در مورد ترجمه‌ي" δεινόν τὸ " ( دربخش ِ b ) آن چه گفتنی می نماید، می گوید. اگر من نیز بخواهم در این باب هرچه گفتنی دارم بگویم و، به مناسبت، برداشت های آقای جمادی را با محک ِ نقد آشنا سازم به تطویلی در می افتم که از لازمه اش اندیشناکم: " اطناب ممل ".
تا تفاوتِ میان ِ ترجمه‌ي " Wesen " به " ریشه گشایی " ( که کارِ آقای جمادی است ) و ترجمه‌ي " δεινόν τὸ " به " das Unheimliche " ( که کار هایدگر است ) نموده آید همین بس که ببینیم یک فرهنگ معتبرِ یونانی – آلمانی ذیل ِ"δεινόν τὸ" چه آورده است و یک فرهنگ ِ معتمَد ِ آلمانی- فارسی ذیل ِ " unheimlich " چه. ( " ریشه گشایی " را جز در ترجمه‌ي حاضر جایی نتوانستم بیابم و، ظاهراً، جز حدس و ذوق و استحسان ِ مترجم مبنایی ندارد ). در Griechisch-deutsches und deutsch-griechisches Hand- und Schulwörterbuch von Dr Hermann Menge که از انتشارات ِ Langenscheidt است، چنین آمده است:[ توضیحاً عرض کنم که عدد 3 پس از کلمه نشان آن است که مذکر به ος ختم می شود , مؤنث به α و خنثی به oν(3) ]δεινός3...ehrwürdig...furchtbar...
schrecklich...außerordendlich...gewaltig...tüchtig...geschickt... unerhört
و در فرهنگ آلمانی – فارسی تدوین فرامرز بهزاد چنین :
ترسناک، ترس آور، وحشتناک ، دلهره آور...عجیب ، بی حساب : unheimlich
                                                 ***
آقای جمادی – که " در حین خوانش و ترجمه‌ي اثر " کوشیده اند " تا خود را به جای خواننده ( و در واقع به جای خود ) بگذارند - " آنچه را در فهم بهتر کلام هایدگر راهگشا " تشخیص داده اند " در پانوشت توضیح " داده اند (ص 29 ). با در پیش گرفتن این شیوه‌‌‌‌‌‌‌‌ي پسندیده و بخردانه از طول و تفصیل " مقدمۀ مترجم " کم کرده اند. با این وصف مقدمه ( از ص 13 لغایتِ 53 ) مشتمل است بر الف ) درباره‌ي اهمیت هستی و زمان ( از ص13 ) ب) چگونگی ترجمه‌‌‌‌‌‌ي هستی و زمان و مسئله‌‌‌ي ترجمه به نزد هایدگر ( ازص 21 ) و ج ) نکاتی درباره‌ي خوانش متن و پژوهش و کاوش در آن ( ازص 29 ).
در سراسر مقدمه ( هم چنان که در سراسر ترجمه ) کم تر عبارتی دیدم که چون و چرا ناپذیر بنماید. نمونه را، ذیلاً، به سه - چهار مورد که بیش تر جالب ِ بحث می نماید گذرا اشاراتی می کنم:
" هایدگر در ایران فیلسوفی نام آشناست، اما آیا فلسفه‌ي او نیز همسنگ نام و آوازه اش شناخته شده است؟ مشکل می توان گفت آری. کمینه دلیل آن غیاب ترجمه ای فارسی از شاهکارِ این فیلسوف، هستی و زمان، بوده است."( ص 13).
اگر ( خدا نکرده ) ویرایش ِ ادبیِ کتاب با من بود، پیش نهاد می کردم نخستین جمله به یکی از دو صورتِ زیر ( هر کدام که نویسنده بهتر بپسندد ) اصلاح شود:
1 – در ایران هایدگر به نام آشناست، به حقیقت ( یعنی از روی یا به حسب ِ فلسفه یا تفکرش ) نا آشنا یا ناشناخته یا غریب یا بیگانه ... ( این 1 خود شد 8 تا ).
2 - در ایران گر چه بسیارند کسانی که هِی هایدگر- هایدگر می گویند، آنان که به فلسفه‌ي وی پی برده باشند بسیار کم اند. ( این جمله را نیز می توان به چند صورت درست ادا کرد).
دلیل ِ پیش نهاد ( یا پیش نهاد های ) من آن است که " نام آشنا " به قیاس ِ ترکیباتی هم چون " درد آشنا " و " آب آشنا " ( بر خلاف پندار ِ پاره ای روزنامه نگاران ) مفیدِ معنایی قریب به معنای ِ نامی، نامور، نام آور، نام بردار.. نیست. " نام آشنا " کسی است که " از سرّّ ِ نام ها غافل " نباشد. هایدگر در صورتی " نام آشنا "ست که خودش ( نه کسانی که نامش را شنیده اند ) آشنا باشد با نام . " نام ِچه یا که ؟ " پرسشی است که پاسخ سربسته اش این تواند بود که: "نام هرچه یا هر که". مولانا در دفتر دوم مثنوی ( بیت های 3680 تا 3686 ) داستانی گفته از چهار ناآشنا با نام های انگور که کارشان به منازعت کشیده است.
اما اگر از بد حادثه قرار بر آن افتاده بود که ویرایش علمی اثر با من باشد، می کوشیدم به گفته‌ي آقای جمادی با نوشته " حرف بزنم ". چون می دیدم که نوشته اند: " هایدگر در ایران ...الخ " می اندیشیدم که اگر به جای " هایدگر بگذاریم " غیر ِ هایدگر " ( هرکس یا حتی هر چیز دیگر به دل خواه ) و به جای " در ایران " بگذاریم " در خارج از ایران " هر جا که باشد ) آیا به سبک ِ آقای ِ جمادی باز هم می توانستیم پرسید: "... [ راستی ] اما آیا فلسفه، علم، اخلاق، سیاست، اقتصاد ... هنر، شعر، موسیقی، تآتر یا سینمای ِ اونیز همسنگ نام و آوازه اش شناخته شده است؟ " آشکارا می دیدیم که پرسش هایی از این دست را- پرسش هایی همه چیز بپرس و هیچ چیز نپرس را – همیشه، ظاهراً، آسان می توان در میان آورد و آسان می توان، بی درنگ، صریح و برنده پاسخی داد بگومگو یا هیچ گو.
بسم الله، به جای " هایدگر " بگذاریم " میرداماد " که از خودمان است. چشم بسته می توان گفت که " کیست درایران ( یا در تهران که خیابانی بسیار معروف به نام " میرداماد " داریم ) که نام ِ میر داماد را نشنیده باشد ؟ " اما آیا تعداد کسانی که القبسات را خوانده و فهم کرده باشند، به عدد انگشتان دست هست ؟ " " مشکل می توان گفت آری ". " کمینه دلیل آن " این که:
میر داماد شنیدستم من .................................
........................... حرف ها زد که نفهمیدم من.
حالا به جای " در ایران " بگذاریم " در ژاپن ". عین ِ پرسش ِ آقای جمادی را در مورد " هایدگر و ایران " در مورد " هایدگر و ژاپن " بپرسیم. من گمان نمی کنم که در پاسخ آسان بتوانیم گفت " آری ". " حضور" ِ دست کم هفت ترجمه ( بنا بر اطلاع آقای جمادی در وقت نگارش مقدمه‌ي کذایی، همان جا) از وجود و زمان در زبان ژاپنی دلیل آن نمی شود که دست کم هفت کرور هایدگر شناس در ردیف ِ مأسوف علیه عالی جناب شوزو کوکی یا استاد تزوکا در ژاپن وجود دارند. " کمینه دلیل " آن که نه هرکو کتابی خرید آن راخواند و " نه هر کو ورقی خواند معانی دانست ". جالب ِ نظر در عبارت آقای جمادی آن است که چون می پرسند " اما آیا....شده است ؟" و پاسخ می دهند : "مشکل ..." ، بر درستی رأی خود استدلال می کنند که : " کمینه دلیل آن غیاب ترجمه ای فارسی .....بوده است ." از کی دیگر، به جرأت، می توان گفت: " آن شد که از هایدگر ایرانیان نامی بدانند و بس، اکنون دیگر فلسفه اش نیز همسنگ نام و آوازه اش در ایران شناخته شده است " ؟ پاسخ ِ مستفاد ازاستدلال ِ آقای جمادی آن که: دقیقا ً از اول آذر ماه 1385 ( همان روزی که مقدمه‌ي مترجم به پایان رسیده است (ص53 )، یک سال پیش از انتشار کتاب، روزی که این جمله ها به قلم مترجم آمده است). ترجمه ای که منتشر ناشده " شده است " را " بوده است " کند باید دید پس از انتشار چه می کند.
در مقام بیان اهمیت کتاب نخستین نکته ای که توجه خواننده را به آن جلب می کنند، فضل تقدم ژاپنی ها ست بر انگلیسی ها، فرانسوی ها و اسپانیایی ها. ژاپنی ها، بر حسب اطلاعات آقای جمادی، بیش ازدیگر ملت ها به ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي وجود و زمان هایدگر اهتمام دارند. مثلا ً انگلیسی زبانان از این کتاب تا کنون فقط دو ترجمه دارند، چینی ها چهار تا دارند و ژاپنی ها هفت تا. البته آمار و ارقام ناظر است به وقت نگارش مقدمه‌‌‌‌‌‌‌‌ي مترجم. گر چه " up to date " نیست، هنوز "حقه‌ي مهرِ" ملت های نام برده به وجود و زمان " بر همان مهر و نشان است که بود". اما اگر " غیاب ترجمه ای به فارسی از این شاهکار " را تا همین چند ماه پیش با " حضورِ هم اکنون ِ " دو ( دروغ چرا؟ راستش یکی ونصفی ) ترجمه در زبان فارسی در نظر بیاوریم می بینیم که از انگلیسی ها و آمریکایی ها ( که همیشه و همه جا دستشان در یک کاسه است و به یک زبان حرف می زنند ) همین الآن هم عقب نیستیم. سه نفر از آنان تا کنون به دو ترجمه موفق شده اند، دو نفر از ما به یکی و نصفی. بگذریم که یکی از مترجمان ما هر دو ترجمه شان را، من البدو الی الختم، بر رسیده و در هردو به " اشتباهاتی حتی فاحش " برخورده است( جمادی ،51 ). بدین ترتیب جای خوشوقتی است که هم اکنون یک عقب افتادگی بزرگ را جبران کرده ایم و، گوش شیطان کر، زودا که در این زمینه از همه، حتی از ژاپنی ها، پیش بیفتیم. اگر بتوانیم اقبال به ترجمه‌‌‌ي وجود و زمان را نشانی از پیشرفت، به طور کلی و در همه‌ي زمینه ها، به شمار بیاوریم، می توانیم به خود ببالیم که، به کوری چشم دشمنان، پیش رفته ترین ملت ِ عالم، از روی حقیقت، ماییم. می نماید که روی آوری ِ ما به ترجمه‌ي وجود و زمان به روی آوری ِ مجدد اروپاییان به مابعدالطبیعه می ماند چنان که هایدگر در نخستین جمله‌ي § ِ اول از وجود و زمان وصف کرده و در آن گفته است که گرچه این روزها پرسش از معنای وجود از یاد ها رفته است، زمانه‌‌‌‌ي ما روی آوری دوباره به مابعدالطبیعه را به حساب پیش رفت می گذارد.
ظاهرا ً به سینه زدن ِ سنگ ِ مابعدالطبیعه حکایت از ارتجاع و عقب ماندگی می کند و پریشان اندیشی ها و آشفته گویی های هایدگری ها نیز با تجددمآبی ِ لازمه‌ي پیشرفت نسبتی ندارد. با این وصف، به جهاتی که جای تفصیلش نیست، هم هایدگر حق داشت وجود و زمان بنویسد هم حق مسلم ماست که در مسابقه‌ي جهانی داشتن ِ ترجمه های هرچه بیشتر از وجود و زمان به رتبه ای که سزاوارش هستیم برسیم.
آقای جمادی " پیش از آن که دست به کار ِ ترجمه‌‌ي این اثر " شوند " سال ها با آن کشمکش کرده " بودند (ص 22)و به مشکلات کار ِ ترجمه‌ي این اثر به خوبی واقف بودند. " پیش از آغازیدن به ترجمه‌‌‌ي اثر به گشودن ِ آن ها [ =مشکلات ] اندیشیده و باز اندیشیده بود" ند. " از خود می پرسید"ند ": وقتی این اثر به ژاپنی و چینی ترجمه شده است چرا به فارسی نشود ؟ " ( ص23 ). انگار ما با ژاپنی ها و چینی ها چشم هم چشمی داریم و انگار برای آقای جمادی نفس ِ ترجمه شدن و بالا رفتن ِ آمار ِ ترجمه های یک اثر به یک زبان اصالت و اهمیتی دارد چشم گیر، گویی که در" نظر ِ پاک ِ خطا پوش " ِ ایشان که بر آن آفرین باد، چگونگی ِ ترجمه از درست و نادرست و پست و بلند و خوب و بد آن، انگار اصلاً مهم نیست. خود از این روست که ایشان، با آن که چنان که پیش تر هم گفتم به ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي خود دلشادند، از سر سماحت و با نهایت سعه‌ي صدر امید وارند " در ایران نیز معدودی از استادان " که از دشواری ها نهراسیده اند ( چنان چون ایشان ) " ترجمه‌ي حاضر آنان را از ادامه‌ي کارشان باز ندارد ( ص29 ). من چون سماحت ِ ایشان را با سآمت ِ خودم برابر می نهم می بینم هرقدر کتابی در نظرم خوب و گرامی باشد اصلاً غمم نیست که آن کتاب ترجمه نشود. اما از ترجمه‌ي بد کتاب های خوب ( و از بد نوشتن به زبان ِ برای من مقدس فارسی(4) ) چنان بر آشفته می شوم که گویی به مقدساتم توهین می شود. اما و هزار اما اگر بر مژده‌‌‌ي ترجمه ای خوب از شاهکاری هم چون وجود و زمان جان بیفشانم رواست. ناگفته نگذارم که ترجمه نشدن ِ این کتاب را به هیچ وجه دلیل آن نمی دانم که در ایران هایدگر شناسان ِ راستین از میرداماد شناسان ِ راستین از روی شمار کم تر باشند. یقین دارم ( البته نه به معنای ِ دکارتی ) که، مع الاسف، در ایران میرداماد به نام از هایدگر آشناتر است اما فلسفه اش از فلسفه‌ي هایدگر ناشناخته تر است. که گفته است که هایدگرشناسان و میرداماد شناسان ( که نه در ایران تعدادشان زیاد است نه در آلمان ) خود به تعبیر ِ آقای جمادی " نام آشنایند " ؟ از کجا معلوم که در ایران هیچ کس هایدگر شناس یا میردامادشناس نمی شود مگر آن که ترجمه‌ي ( نه اصل ِ) کتاب های اصلی آنان را به فارسی، آن هم فارسی ِ این یا آن مترجم بخواند.
" خود غریبی در جهان چون شمس نیست." کدام بزرگ است که " در وطن ِ خود غریب " نباشد؟ چرا افلاطون در سوفسطایی حرف ِ خود را در دهان یک بیگانه می گذارد نه یک آتنی؟
ترجمه های چینی و ژاپنی از وجود و زمان چند تاست ؟ این را شاید هر روز دقیق و up to date بتوانیم بدانیم. گیرم که دانستیم. اصلا ً به ما چه که چینی ها و ژاپنی ها این کتاب را ترجمه کرده اند یا نکرده اند و اگر کرده اند چند بار؟ مگر ما می توانیم عیار ِ درستی ِ ترجمه های ِ آنان را معلوم کنیم؟ نهایت کاری که از دست ما برمی آید آن است که کتابی را به فارسی چنان ترجمه کنیم که برای ِ خوانندگان از ترجمه های چینی و ژاپنی نفعش کم تر و ضررش به مراتب بیش تر باشد.
پیداست که ترجمه های انگلیسی یا فرانسوی کتاب را مترجم فارسی نمی تواند ندیده بگیرد. اگر آقای دکتر نوالی کتاب را از ترجمه ای فرانسوی و نه از اصل متن آلمانی به فارسی ترجمه کرده اند میدان مناقشت با ایشان ازاین حیث فراخ نیست. چرا که بسیار پیش آمده است که کتاب هایی را از ترجمه های فرانسوی یا انگلیسی بهتر و درست تر توانسته اند ترجمه کنند تا از اصل متن ِ یونانی یا آلمانی. البته کسی که آلمانی خوب بداند وبنای ترجمه اش را بر ترجمه ای انگلیسی بگذارد به کسی می ماند که با آن که می تواند وضو بگیرد، تیمم می کند.
بهترین کار، اگر میسر شود، همان است که آقای جمادی کرده اند. ایشان هر دو ترجمه ای را که تا کنون به زبان انگلیسی از وجود و زمان منتشر شده ( و مشخصات هر دو را به جای خود ذکر و از هریک، نمونه را، فقراتی نقل کرده اند ) منتقدانه در مطالعه آورده اند و سطر به سطر با متن مطابقت داده اند و از این رهگذر مسلماًً هم از هنرها ی مترجمان انگلیسی چیزها آموخته اند و هم از عیب های آنان. حق با ایشان است که " در هردو ترجمه اشتباهات، حتی اشتباهاتی فاحش، به چشم می خورد( ص 51 ). احتمالاً موارد اشتباه در هر دو ترجمه بیش از آن است که آقای جمادی یادداشت کرده اند. دراین مقام من تذکار سه نکته را لازم می بینم:
اول آن که وجود و حتی فروانی ِ اشتباهات در ترجمه های انگلیسی مجوز ورود اشتباهاتی بیش تر و فاحش تر در ترجمۀ فارسی ( از دستی که پس از این به پاره ای از آن ها اشارت خواهد رفت ) نمی شود.
دوم آن که کاش آقای جمادی به مقابله‌‌‌‌‌‌ي سطر به سطر ترجمه‌ي خود با ترجمه‌ي جون استمبو بسنده می کردند و به جای تضییع ِ توان و زمان ِ خود در مقابله‌ي متن و ترجمه با ترجمه‌ي کهنه شده‌ي جان مک کواری و ادوارد رابینسون هرجا که ناگزیر از ابداع ترکیباتی تازه در زبان فارسی می شدند گویایی و رسایی ِ حدس های ِ خود را از طریق ِمراجعه‌ي مستمر به لغت نامه وغور و دقت در شواهد منقول از ادب ارجمند فارسی آزمون می کردند. آیا رواست که این همه استاد مسلم زبان و ادب فارسی نقد عمر خود را وقف بر تهیه و تنظیم و مقابله و بازنگری و تطبیق معانی با شواهد و ترکیب ها و نیز طبع و نشر گنجینه ای چنین عظیم کرده باشند و نویسنده و مترجم فارسی زبان بهره ای که می تواند از این کتاب نبرد ؟ نیز کاش آقای جمادی در موارد شبهه ناک و سهو آلود از سرزدن به غلط ننویسیم استاد ابوالحسن نجفی غافل نمی ماندند. شک ندارم که مشاورت با مستشارانی چنین مؤتمن ایشان را از دچار شدن به خطاهایی، که به پاره ای از آن ها پس از این اشارت خواهد رفت، مصون و محفوظ می داشت.
سوم آن که باز جای شکرش باقی است که آقای جمادی ژاپنی نمی دانند و گر نه ممکن بود به صرافت بیفتند که متن آلمانی و دو ترجمه انگلیسی و ترجمۀ فارسی خود را با هفت ترجمه‌ي ژاپنی سطر به سطر مطابقت دهند.
آخرین مطلبی که از" مقدمه‌ي مترجم" نمی خواهم، بی تأمل، از آن بگذرم این عبارت است که: " وقتی ورود هایدگر به ایران بر خلاف ژاپن نه با ترجمه هستی و زمان بل در متن فلسفه تطبیقی رخ می دهد، نوعی جستجوی مبتنی بر واژه نامه برای یافتن معادل هایی از اصطلاحات حکمای اسلامی در مقابل اصطلاحات هایدگری رایج می شود."( ص 28 )
گفتنی ها در باب عباراتی از این دست بسیار است. از جمله آن که:
1 – سال ها پیش از آن که وجود و زمان به ژاپنی ترجمه شود، حتی پیش تر از آن که این کتاب نوشته و منتشر شود ژاپنی هایی به شاگردیِ هایدگر شاد بوده اند. یکی از این شاگردان که هایدگر یاد و خاطره او را گرامی می داشت، شوزو کوکی، چون پس از چندین سال تحصیل نزد هایدگر به ژاپن برگشت، ( بنا بر روایت یک استاد دیگر ژاپنی ) در درس هایی که در دانشگاهی در ژاپن می داد سعی بر تفسیر شعر و هنر ژاپنی بر مبنای آموخته های غربی اش داشته است. هایدگر چنین کاری را تردید آور و تأمل برانگیز می دانست. گمان نمی کنم که آقای جمادی گفتگوی استاد ژاپنی و هایدگر را که در در راه زبان آمده است نخوانده باشند. خلاصه آن که "ورود هایدگر به ژاپن " نه با ترجمه‌ي وجود و زمان بوده است و نه بیرون " از متن فلسفه‌‌‌‌ي تطبیقی ". منتها فلسفه‌ي تطبیقی " مقول است به تشکیک ".
2 – تعبیراتی هم چون " فرادهش "، " ترس آگاهی "، " پدیدار" و " پدیدارشناسی " که آقای جمادی نیز آن ها را باحسن قبول تلقی کرده اند و تعبیراتی هم چون " کوره راه " ( به ازاءFeldweg der) و " راه های گیلی " ( = Holzwege )، " همیستار" ( = der ( die ) Widersacher( in ) ) و " زندآگاهی "( = Hermeneutik ) دلیل هایی کافی تواند بود بر آن که وارد کننده‌‌‌ي هایدگر به ایران، برخلاف روایتِ آقای جمادی درصدد رواج " نوعی جستجوی مبتنی بر واژه نامه ... از اصطلاحات حکمای اسلامی در مقابل اصطلاحات هایدگری " نبوده است. چرا که هیچ یک از این " اصطلاحات " از متون " حکمای اسلامی " اخذ و اقتباس نشده است، مگر آن که " دینکرد " را، مثلا ً، از آن متون به شمار بیاوریم یا انس و آشنایی با " حکمت اسلامی " را موجب ِ خواندن نقش ِغلط از تفکر هایدگر بخوانیم. اگر چنین باشد باید شناخت هایدگر ژاپنی هایی را مسلم باشد که با مواریث معنوی و فرهنگی خودشان بیگانه باشند! ناگفته نگذارم که به نزدیک ِ من، بیگانه شناس ِ آشنانشناس – چه ایرانی باشد چه ژاپنی – ناخویشتن شناسی است که نه هایدگرشناس تواند شد نه میدگر شناس.
3- گفتن ندارد که ژاپنی ژاپنی است، ایرانی هم ایرانی است. اما تذکار این نکته شاید لازم شده باشد که نه ایرانی می تواند ره چنان رود که رهروان ژاپنی رفته اند و نه ژاپنی می تواند راه رفتن ِ ایرانی را بیاموزد. اما کیفیت ورود هر متفکر به هر سرزمین ( از جمله هایدگر به ایران ) خود به تناسب متفکر و سرزمین، بحث و بررسی خاص می طلبد.
                                                  ***
از آقای جمادی چشم ِ ترجمه ای داشتم سخته تر و ستوار تر از این که به دستم رسید. تا نموداری از سهل انگاری های نا به جا و حیرت افزای مترجم پیش ِ چشم بتوانم آورد روی دو جا انگشت می گذارم که در آن دو جا فهم سخن به دانستن ِ پس و پیش ِ مطلب وابسته نیست(5) . یکی ابتدای بی اسم و عنوان کتاب است با نقل گفته ای از افلاطون که در پی آن هایدگر مقصود خود را ازنگارش کتاب بیان داشته است ودیگر حاشیه‌‌ي کوتاه هایدگر است برص 39 ( ص142 ترجمه‌ي حاضر) که در آن هایدگر از هوسرل تشکر و به وی ادای دین کرده است.
پیش تر، به جای خود، اشارت رفت که هایدگر ساز ِ کتاب را با گفته ای ساخته ( یا کوک کرده ) است از افلاطون. گفتم که من خود آن گفته را چنین ترجمه کرده ام:
" ... پس پیداست که دیری است تا شما چون لفظ موجود را بر زبان می آورید با آنچه می خواهید آشنایید. ما نیز پیش از این می پنداشتیم آن را در می یابیم، اما اکنون دروا شده ایم". همان جا توضیح دادم که چرا ") η¡πορήκαμεν"را که هایدگر به "Wir sind in Verlegenheit gekommen " ترجمه کرده، ترجمه کرده ام به " دروا شده ایم ". (6) ) بگذارید یکی دو نکته‌ي تیز دیگر را نیز توضیح دهم:
1 – " ... می خواهید " آورده ام به ازاء " βούλεσθε σημαίνειν" ِ یونانی (ihr meint ) ِ آلمانی. چرا؟ به دلیل آن که:
اولا ً در فرهنگ یونانی – آلمانی ِ دمِ دستم ( که پیش از این اسم و مشخصاتش ذکر شد ) آمده است:
wollen. wünschen , begehren, Lust haben. , βούλομαι
و رسا تر از" خواستن " به ازاء این معانی چیست ؟ در یونانی ازهمین ماده است " βού́λησις " به معنای " خواهش، اراده " ( به آلمانی Wille , Wollen , Verlangen , Wunsch )σημαίνειν,σημαίνω( ση̃μα ) , bezeichnen , ein Zeichen geben . مشخص کردن، نشان دادن، علامت دادن، چم، معنی.
ثانیاً در متون فلسفی فصیح فارسی ( دانشنامه علائی، مصنفات افضل الدین محمد مرقی کاشانی معروف به بابا افضل) " خواستن " درست در همان معنای ِ مراد افلاطون از βούλεσθε σημαίνειν به کرات به کار رفته است.
اینک یک مثال از دانشنامه‌ي علائی: " آری باشد که نام ورا [، نام هستی را ] به زبانی دون زبانی بشناسند، پس به تدبیری آگاهی دهند که بدان لفظ چه خواهند." ( ابن سینا ،72 ) و چند مثال از نثر عجیب فصیح بابا افضل:
"... بلکه از اهل مرتبت میانه آن را گوئیم و خواهیم که در مقامات آن منزل اقامت نجوید و سر ِ درنگ نمودن و آرام جستن ِ درد ندارد ..." ( ص 8 ). عنوان ِ فصل دوم از رساله‌‌‌‌‌‌‌ي مدارج الکمال چنین است :
" در نمودن آنچه ما به لفظ نفس خواهیم "
و درذیل همان عنوان ( ص9 ) آمده است:
" ما به لفظ نفس آن خواهیم که به لفظ اصل ولفظ حقیقت و لفظ ذات و لفظ خود خواهیم ". در لغت نامه نیز می خوانیم: " خواستن ׀׀ مقصود داشتن، قصد داشتن ( ناظم الاطباء )، مورد نظر داشتن، مورد توجه داشتن (1 )...حکما تن مردم راتشبیه کرده اند به خانه ای که اندر آن خانه مردی و خوکی و شیری باشد و به مرد خرد خواهند ( تاریخ بیهقی...(1 ) خواستن گوینده از کلمه یا کلامی، اراده کردن از آن، قصد کردن از آن، توجه داشتن به مطلبی از آن است ( یادداشت مؤلف ).
2– " ...بر زبان می آورید " گفته ام نه مثلا ً " به کار می برید "( با آن که هایدگر gebraucht آورده است ) با توجه به آن که افلاطون "φθέγγησθε " گفته است و ... Φθέγγομαι , a) tönen , die Stimme erheben, laut rufen, ertönen
b) reden , ( aus- ) sprechen ,ausrufen , sagen. که آن را به " .... تفوه می کنید " نیز می توان ترجمه کرد.
آقای جمادی که پیش از این عبارت ِ افلاطون را چنین ترجمه می کردند که: " زیرا پیداست که از دیر باز شما وقتی لفظ باشنده را به کار می برید بر آنچه از این لفظ مراد می کنید واقف بوده اید. اما ما که گمان می بردیم آن را پیش از این در می یافتیم، اکنون در آن حیران مانده ایم ". ( دبیتسکی، 16 ). اکنون همان عبارت را چنین ترجمه می کنند که: " ... چه، آنچه پیداست آن است که هرچه باشد از دیرباز شما هرگاه لفظ " هستنده " را به کار می برید با آنچه به راستی از این لفظ مراد می کنید آشنا بوده اید. لیکن ما که یک زمان می پنداشتیم که این لفظ را می فهمیم اینک پای در گل مانده ایم."
اگر پیش از این یک چشم ِ ترجمه کور بود اکنون زدند چشم ِ دیگرش را هم کور کردند. الحق که به به، به به! جایی که مترجم باید یک گوشش با افلاطون باشد و یک گوشش با هایدگر ( برخلاف ادعایش در مقدمه به " گوش سپاری به متن "، " حرف زدن با متن "، " متن را تنها دلیل ِ راه شناختن ") گوشش به هیچ کدام بدهکار نیست. یا نکند – خدای ناکرده – "سخن گفتن دری " نمی داند. وگرنه چگونه ممکن بود که " γα£ρ " ِ یونانی یا " denn " آلمانی را به " زیرا " یا " چه " ترجمه کند. آخر، آنچه در پی ِ این موصول (γα£ρ یا denn ) می آید، چنان که بر هر گوش بسپار به متن بی درنگ آشکارا می شود، نه تعلیل که توصیف است - توصیف ِ موقف ِ دو دسته در برابر یکدیگر:
الف ) دسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي υ¨ یا i یا ش (به لف ونشر مرتب مخفَف ِ υ¨μει̃ς ، ihr وشما ).
ب ) دسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي η¨ یا w یا م ( به لف ونشر مرتب مخفَف η¨μεις ، wir و ما ).
...( سه نقطه ) در ابتدای عبارت نمودار ِ آن است که آنچه گفته می آید مسبوق است به سابقه ای ( می توان گفت پرونده ای دارد ). موصولی که حاصل و خلاصه‌ي پرونده را به پیوست می تواند داشت در یونانی " γα£ρ " است، در آلمانی " denn " و در فارسی ( می گویم و می آیمش از عهده برون ) " پس " است. جالب ِ نظر آن که وقتی دو فارسی زبان با یکدیگر گپ می زنند، در چنین مواردی معمولاً می گویند: " پس، بگو ... " یا " پس، این طور ...). حالا، تیمناً، از کلیات شمس بیتی ( بیت 5706 ) بخوانیم که در آن " زیرا " بسیار زیبا و به جا نشسته است:
دانی چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقان ؟        زیرا که آن مه بیشتر در ابرها پنهان شود
اما کاربرد " چه " را – در مقامِ تعلیل - در جمله های زیر از نفثه¨ المصدور به انشای شهاب الدین محمد خرندزی زیدری نسوی ببینیم ( ص 5 ): " اگر چه خون چون غصه به حلق آمده است، دم فرو خور و لب مگشای، چه، مهربانی نیست که دل پردازی را شاید. اگر کارد ِ شدت به استخوان رسیده است، و کار ِ محنت به جان انجامیده، مصابرت نمای، چه ، دلسوزی نداری که موافقت نماید."
ترجمه‌ي " offenbar " ( که خود ترجمه‌يδη̃λον است و موضوع اصلی ِ درس گفتارِ مفصل ِهایدگر است در باب سوفسطایی افلاطون ) به " پیداست که "، به نظرم، نه تنها درست ِ درست است بلکه، چنان که خود به خود پیداست، بی آن که به توضیحی حاجتی باشد مراد از آن، به خوبی، مفهوم است و روشن. " مانده ام سخت عجب کز چه سبب " مترجم درست بوده‌ي خود را بر نتابیده و با گنجاندن ِ حشوهایی قبیح در چپ و راست ِ سخنی درست، آن را بدین سان نادرست و زشت ساخته است، که : "...آنچه پیداست آن است که هرچه باشد ...". ظاهراً حشوهای ِ راه بند ِ فهم سخن را، به زعم ِ خود، راه گشا می داند ( بگذریم از آن که حق بود آن ها را میان [ ....] بنهد، چنان که مترجمان ِامین، معمولاً، چنین می کنند ) و انگار هنوز هیچ چیز نشده، عهدش را با خواننده از یاد برده است. آخر، بنا گذاشته بود " آنچه را در فهم بهتر کلام هایدگر راهگشاست[ جالب ِ نظر آن که به جای ِ " راه گشا می دانم " می نویسد " راهگشاست "، فتأمل ]، در پانوشت توضیح " دهد ( ص 29 ).
" از دیر باز "، اگر در ترجمه‌ي " von jeher " بیاید، باری؛ راهی دارد به دهی. حق ِ " doch schon lange" را، که خود حق گزار ِ " πάλαι " ِ یونانی است، " دیری است که " تمام و خوب ادا می تواند کرد.
چنان که پیش تر اشارت رفت،آقای جمادی آن گاه که " Sein und Zeit " را به نام ِ " وجود و زمان " می شناخت " لفظ " موجود " را به ازاء " Seiende das " به کار می برد. اکنون که " هستی و زمان " را بر " وجود و زمان" اختیار کرده است با واژه‌ي "هستنده " نیز – که پیش از این اش " نامأنوس " می نمود – انس و الفت گرفته است. " هستنده " برساخته ای است از استاد فقید زنده یاد دکتر شرف الدین خراسانی ( شرف )که درتضاعیف " نخستین فیلسوفان یونان "اش آن را معادل گرفته است با " το£ οäν ( to on به الف بای ِ لاتینی ) " که، خود، در زبان یونانی صفتی است فاعلی از مصدر ِ " ει¡̃ναι( einai ) به معنای ِ " هستن یا وجود داشتن ". این لفظ، ظاهراً، بر قیاس کلماتی ساخته شده است هم چون خزنده، چرنده، گزنده، پرنده، رونده، دونده، خورنده، جوینده، یابنده ...مختوم به"...نده " و مفید ِ معنای چیزی یا کسی که می خزد، می چرد، می گزد، می پرد، می رود، می دود، می خورد، می جوید، می... . فراوانی ِ چنین کلماتی که هریک مفید ِ معنای ِ چیزی یا کسی است که کننده‌ي کاری است به طوری طبیعی، عادی یا ذاتی و بس آمد بالای ِ بسیاری از آن ها در عرف ِ محاوره‌ي هر روزی ِ مردم ِ فارسی زبان و در متون نظم و نثر ِ ادبِ گران قدر ِ فارسی برانگیزنده‌ي این پندار تواند شد که " هستنده " نیز هم چون دیگر الفاظ ِ متداول مختوم به "...نده " با روح ِِ زبان فارسی ِ دری سازگار می آید. اما فارسی زبان ِ خواننده‌ي مثنوی معنوی، مکاتیب ِغزالی، کشف الاسرار و عده¨ الابرار از ابوالفضل رشیدالدین میبدی و... برخورد کننده به ترکیباتی هم چون " هست ِ نیست نما"،" نیست ِ هست نما " و " هستِ به هیچ هست ِ دگر نماننده " و شنونده‌‌‌ي " هست و نیست " از زبان ِ مردم نیازی نمی بیند که به جای ِ لفظ ِ مستعمَل و مأنوس ِ " هست " در معنای ِ " موجود " واژۀ " نامأنوس ِ هستنده " را به کار ببرد. سخن کوتاه؛ کسی که به ازاءِ " Sein " می خواهد " هستی " بگوید نه " وجود " می تواند به ازاء "das Seiende " هم " هست " بگوید نه " موجود " و نه " هستنده ".
طُرفه آن که مولوی " هست " را به "...ان " جمع بسته و فرموده است:
کاشکی هستی زبانی داشتی                  تا ز هستان پرده ها برداشتی
یاد آوری ِ این نکته نیز بی مناسبت نمی نماید که پسوند ِ"...نده " محذوف می شود وقتی که لفظ ِ مفید ِِ معنای صفت از دو کلمه مرکب باشد. لذا " دردنیوش " گویند نه " درد نیوشنده "، "حرف شنو" گویند نه " حرف شنونده"، "و " سخن گو " = " سخن گوینده " و ..
طُرفه تر آن که گاه در زبان ِ محاوره‌ي هر روزی ایرانیان به لفظ ِ " هست " یا " هست و نیست " ( در معنایی که گاه بدان " دار و ندار " نیز می گویند ) آن می خواهند که یونانیان در کوی و برزن و خانه ( نه در آکادمیای ِ افلاطون یا لوکئون ِ ارسطو ) همان را به لفظ ِ " το£ οäν و جمعش τα£ οÃντα" می خواسته اند. حال آن که درآلمانی لفظ " das Seiende " مفهومی است فلسفی که مترجمان انگلیسی آثار هایدگر ناگزیرند با خواننده قرار بگذارند که اگر Being ( با حرف بزرگ ) بنویسند مرادشان Sein ِ آلمانی است و اگرbeing ( باحرف کوچک ) das Seiende .البته برخی نیز هم چون رالف مانهایم ( Ralph Manheim )، مترجم ِ Einführung in die Metaphysik بدین ترفند مشکل را حل کرده اند که از esse ِ لاتینی ( به معنای بودن ) essent را برساخته اند. هیچ کدام از این واژه ها بر زبان مردم آلمانی یا انگلیسی زبان جاری نمی شود مگر آن گاه که وارد بحث فلسفی شوند. یکی از استادان مسلم ِ زبان و ادب و فرهنگ ِ یونانی؛ استاد ِ فقید ِ آلمانی ولفگانگ شادِ ِِوالدت (Wolfgang Schadewaldt ) ( 1974 -1900 ) در این باب نوشته است: " این لفظ ِ " هست یا موجود = das Seiende " در یونانی برخلاف زبان ِ ما [ = آلمانی ] مفهومی فلسفی نیست ، کلمه ای است پیش پا افتاده ، جاری بر زبان ِمردمان ِ- مردمانی که گپ زنانند با یکدگر(7) . از این روست که در [ کومدی های ] اریستوفانس به برده امر می کنند τα£ οÃντα [= موجودات،هست ها ] را بیاورد، مراد چیزهایی است که ما، بدان ها، اثاث البیت می گوییم " ( Schadewaldt, 10). این کاربرد " τα£ οÃντα " در زبان هر روزی ِ یونانی به آن می ماند که ما می خواهیم دوستی را که بی خبر به خانه مان آمده شام نگه داریم و به او می گوییم " شام بمان " هر چه هست "( در معنای " ما حضر" ) با هم می خوریم".نیز گاه هست که " هست و نیست " می گوییم و بدان " دار و ندار " می خواهیم. چنان که از " هستی " دارایی، غنا، خواسته و از " نیستی " فقر، بی نوایی و نداری مراد می کنیم. و این مطلب هم بر زبان مردم می رود و هم در متون کهن سابقۀ استعمال دارد. شاهد مثال بیتی تواند بود از فردوسی ( درمورد " نیستی " به معنای نداری) و بیتی ازسعدی ( درمورد " هستی " به معنای دارایی)
مبادا که در دهر دیر ایستی         مصیبت بود پیری ونیستی ( فردوسی به نقل از لغت نامه )
درد عشق از تندرستی خوشتر است          ملک درویشی ز هستی بهتر است ( سعدی به نقل از لغت نامه ).
نکته‌ي دیگر در ترجمه‌ي آقای جمادی آن است که ایشان بی موجبی معقول و بر خلاف اصل یونانی و ترجمه‌ي آلماِنی " ... به کار می برید " را به صیغۀ زمانی حال آورده اند و " ...آشنا بوده اید " را به صیغه‌ي ماضی نقلی. از این رهگذرِپیش ِ چشم آوردن ِ تقابل دو دستۀ الف (υ¨...) و ب (η¨ ...) را از وجه زمانی دشوار بلکه ناممکن ساخته اند. ( این هم شاهدی دیگر بر نادرستی دعوی دلیل راه قرار دادن خود متن). توضیح آن که به شهادت متن دسته‌ي الف هنوز بر همان وضع است که پیش از این بود، دسته‌‌‌‌‌ي ب اکنون دیگر به وضع ِ پیشین نیست.
در ترجمه‌ي پیشین آقای جمادی، به نظر من، اشتباه ِ به تعبیری عامیانه لُپٌی ایشان به پایان آوردن گفته‌ي بیگانه ( یا بستن دهان او ) است با " ...مانده ایم ". عجب آن که این صیغه از فعل " ماندن " را در مورد " ما "یی به کار می برند که " پیش از این "( به ترجمه‌ي پیشین ) یا "یک زمان ( به ترجمه‌ي کنونی، کاش لا اقل می گفتند زمانی ) " گمان می بردیم " یا "می پنداشتیم "( تنها موردی که ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي قبلی خود را به جای بدتر بهتر کرده اند همین جاست )" آن " یا "این لفظ " [ مراد لفظ " موجود " یا " هست " است که بدان آکنون "هستنده " می گویند ]" در می یافتیم" یا " می فهمیم " " اکنون در آن حیران " یا " اینک پای در گل " "مانده ایم ". می بینیم که " مانده ایم " در دومین ترجمه همان " مانده ایم " مانده است. پس پیداست که هرگاه از "...پیش از این .....اما اکنون...."سخنی به میان آید از" ماندن " دم نمی توان زد، مگر یا به بهای " فرورفتن در گل ِ" یا " در افتادن به شش دره‌‌‌‌‌‌ي " تناقض گویی یا به هوای نمودن نمونه دیگری از گزاره‌‌‌‌‌‌‌ي " خسن و خسین هرسه دختران مغاویه اند ". اگر به سوفسطایی – که از آخرین نوشته های افلاطون است نگاهی بیندازیم – به رأی العین می بینیم که در آن محاوره " خوش تر آن " دانسته است که " سرٌ " خودش " گفته آید در حدیث ِ " بیگانه ای که از الئا؛ شهر پدرْ پارمنیدس، به آتن آمده است تا از طریق گفت و گو با تئای تتوس بر رسد که سوفسطایی چگونه کسی است، سیاست مدار کیست، فیلسوف کدام است. پیداست که افلاطون می خواهد بگوید، ولی در پرده، که در آتن؛ آتن آن زمان، بازشناختن فیلسوف و سیاست مدار [ ِ راستین ] از سوفسطایی ناممکن شده است. ضمن گفت وگو می رسند به آن که فیلسوف را به سوفسطایی همان نسبت است که هستی را به نیستی. این تقابل گفت و گو را به راه بررسی انتقادی رأی پارمنیدس بزرگ در می اندازد. این بررسی از غایت سهمگینی همانند پدر کشی است. بیگانه تا وقتی که جوان بود و عیار ِ تحقیق را در سخن پدر تمام می دانست می پنداشت که می داند به لفظ " هست چه می خواهد. اکنون که دیگر نمی تواند با پدر هم سخن شود و به آسانی بگوید " هست آن چه هست و نیست آن چه نیست " و آزمون کرده است که در باره‌ي هرهست از وجوهی می تواند بگوید که نیست، هم چنان که در مورد هر نیست از روی هایی می تواند بگوید که هست، به ترجمه‌ي من دروا شده است. ترجمه‌ي پیشین آقای جمادی درست، اما نه در خورحال ومقام، می بود اگر می فرمودند " حیران شده ایم " (نه " حیران مانده ایم ". ترجمه‌‌‌‌ي کنونی شان حیرت آور است. اگر بر همان ترجمۀ اول پای فشرده بودند، دو سه سطر پائین تر ناگزیر نمی شدند همان معنا را به این الفاظ بگزارند که " اما آیا ما امروزه از ناتوانی خود در فهم واژه‌ي " هستی " به حیرت اندر می افتیم ". اگر به متن واقعاً " گوش بسپاریم " و با آن، جدی جدی، " حرف بزنیم " می شنویم که درپیِ نقل قول مستقیم از افلاطون، بی درنگ، نخست می پرسد " آیا ما امروز بدین پرسش که به لفظ " هست " [ یا موجود ] به راستی چه می خواهیم،پاسخی داریم ؟ " این همان پرسش است که افلاطون از آن بی تاب شده بود. افلاطون بی تاب شده بود و از واسطه‌ي نماندن در پرده‌ي پندار( این پندار که چون چیزی را " هست " می خوانیم خوب می دانیم چه می گوییم) دروا شده بود. ما امروز – برخلاف افلاطون دیروز، نه می دانیم چه می گوییم و نه دروا می شویم. چون چنین است هایدگر از نو در میان آوردن پرسش از معنای "وجود " را بایسته و برای به راستی و درستی پرسیدن دروا شدن را دربایست می بیند. هرچه هست برای آن که وضع امروز ما کنار وضع دیروز افلاطون قرارِگیرد باید " Verlegenheit " در پرسش دوم هایدگر و در گفته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي افلاطون یک سان ترجمه شود. آقای جمادی چه " پای در گل ماندن " را در ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌ي " α¡πορει̃ν" و ترجمه‌‌ي هایدگر ازآن به "( in Verlegenheit geraten oder kommen oder sein ") درست و خوب می دانند و چه " به حیرت اندر شدن " را، خوب است در هر دو مورد همان تعبیر را بیاورند که بیشتر در خور مقام می دانند.
                                                  ***
در دلم بود که یک یک مفردات و مرکبات ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي آقای جمادی را، به تفصیلی در خور، بر رسم. اکنون از تطویلی که لازمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي تفصیل است می اندیشم. از اشاراتی مجمل به چند نکته چاره نیست. از آن جمله است:
1 – اگر آقای جمادی وقتی برآن شدند که به جای " اکنون " ( به ازاء ِ νυ̃νیونانی و jetzt ِ آلمانی) بنشانند"اینک ؟!" لای غلط ننویسیم را باز می کردند، و در آن ذیل " اینک/ اکنون " می خواندند: "...این دو مترادف نیستند و معنی و نحوه‌ي کاربرد آنها در جمله با یکدیگرتفاوت دارد.اینک کلمه ای است برای اشاره به شیء یا شخص حاضر نزدیک...و معمولاً درجمله‌‌‌‌‌ي بی فعل به کار می رود..
گفتم که دهان نداری ای مسکینک        گفتا دارم گفتم کو گفت اینک! ( المعجم 121 )
بازآمده ام چوخونیان بردرِ تو                  اینک سر و تیغ هر چه خواهی می کن ( مرصادالعباد207 )
اما درجمله‌‌‌‌‌ي همراه فعل نیز به کار می رود و همین جاست که معنایش به معنای اکنون نزدیک می شود بی آنکه با آن یکسان شود....
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی       خاصه اکنون که صبا مژده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي فروردین داد ( حافظ ) "
هرگز درست را برنمی داشتند تا به جایش نادرست بگذارند.
2- نیز اگر لغت نامه را می گشودند و ذیل " گل " و " پا (ی ) " و مضافات همه‌ي معانی حقیقی و مجازی لفظ را از نظر می گذراندند و در شواهد غور و دقت می کردند، از آن میان "پای در گل ماندن " را بر نمی گزیدند. هرچند از غیاث اللغات در لغت نامه همین قدر نقل شده است که: " پای درگل. گرفتار و حیران ( غیاث اللغات )" – بی آن که شاهدی آورده شود. اما ذیل " پا درگل " آمده است: مقید، گرفتار ׀׀ خجل، شرمسار:
ز شرم جلوه‌ي مستانه‌ي او سرو پا درگل        زطوق قمریان چون دود از روزن هوا گیرد ( صائب)
پا درگل بودن، مقید بودن،گرفتار و پای بند چیزی بودن:
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم               خم می دیدم خون در دل وپا درگل بود( حافظ ) "
کجا هایدگر گفت فرهنگ های معتمَد را ببوسیم، بگذاریم کنار و بر زبان تحکم های بی وجه کنیم ؟
3 – اکنون که بیگانه‌ي گوینده‌‌ي حرف دل افلاطون پی برده است به آن که " خود غلط بود آن چه می پنداشت "، به فرض که هنوز " پای در گل " باشد درست نیست که بگوید " ...مانده ام یا مانده ایم "، مگر آن که مقصودش از "... ماندن " درست عکس مراد پارسی زبانی باشد پیر که پس از سال ها بی خبر بودن از یک آشنای دوران جوانی، او را جایی می بیند و به او می گوید: " چشم بد دور جوان مانده ای". بی مناسبت نیست چند بیت از قصیده‌ي معروف سعید طائی بیاوریم که در آن " بنماند " " ردیف " شده است:
غم مخور ای دوست کاین جهان بنماند     هرچه تو می بینی آن چنان بنماند
نامیه گردد سترون و همه ارکان                    پیر شوند و یکی جوان بنماند
نیم جو از کائنات حسی و                   عقلی در همه بازار کن فکان بنماند

اصلاً چرا راه دور برویم. در همان اول مثنوی مولانا فرموده است:
روزها گر رفت گو رو باک نیست          تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست
4– " امروز " چه عیب دارد که به جای آن به ازاء " heute " گاه " در این زمانه " بگوییم، گاه " امروزه "؟
5– " واشکافی " به ازاء "Ausarbeitung " چنان است که " ریشه گشایی " به ازاء "das Wesen ". در لغت نامه ذیل " واشکافتن " آمده است: " شکافتن ، نبش ، بازشکافتن . ׀׀ خواستن، بیع. ( یادداشت مؤلف ) ׀׀ دلالی کردن ( ناظم الاطباء ). در DUDEN – Deutsches Universal Wörterbuch ذیل Ausarbeiten از جمله‌‌ي معانی لفظ آمده است: ...( etwas ,( was im entwurf vorliegt ) vollständig bis ins einzelne ausführen, etwas sorgfältig, in allen Einzelheiten , im Detail ) arbeiten ). و در لغت نامه در زمره‌‌ي معانی لفظ " استیفاء " این نیز آمده است: " استیفاء نزد بلغا آن است که شاعر در مدح و صفت هرچیزی، به نهایت کوشد، چنان که زیاده از آن نتواند کرد. و این عین بلاغت است و نظائر او نظائر بلاغت . ( کشاف اصطلاحات الفنون ).
                                                  ***
شگفتا از ترجمه‌ي آقای جمادی حاشیه‌ي هایدگر را بر صفحۀ 39 ( ص 142 ترجمه ) . در این حاشیه، چنان که پیش تر اشارت رفت، هایدگر یادآور شده است که اگر در گشودن گره هایی و درک معضلاتی کما بیش توفیقی داشته است آن را در درجه‌ي اول یا بیش از هرچیز ( in erster Linie ) مرهون لطف دستگیر هوسرل می داند که در سال هایِ تدریس در فریبورگ (während seiner Freiburger Lehrjahre ) از ارشاد و راه نمایی هایدگر دریغ نداشته و نوشته های چاپ نشده اش را بی دریغ در اختیار هایدگرقرار داده است. ( نقل به مضمون ). حالا ببینید که آقای جمادی چه بر سر متن آورده است:
" اگر جستاری که از پی می آید در گشودگی " خود چیز ها " گامی به پیش برداشته باشد، نگارنده آن را مدیون نخستین گام های هوسرل می داند که در دوران تحصیل او در فرایبورگ با راهنمایی های شخصی ِ مؤثر و با قراردادن آثار منتشر نا شده اش در اختیار نگارنده، او را با عرصه های گوناگون در پژوهش پدیدار شناختی آشنا ساخت."
در تعجبم . کسی که کتاب مفصلی به نام زمینه و زمانه‌ي پدیدار شناسی، جستاری در زندگی و اندیشه های هوسرل و هایدگر نوشته است و از سال های دانشجویی و استادی هوسرل و هایدگر هرچه دانستنی می نماید می داند، از جمله می داند که وقتی وجود وزمان منتشر شد هوسرل در شرف بازنشستگی بود و... و خوب ملتفت این معنا هست که گذشته از ادای وظیفه‌ي سپاس گزاری دستیار ( آسیستان ) به راستای استاد در آوردن پدیدارشناسی به صورتی دور از تصور و توقع هوسرل وی را به نوشتن این حاشیه بر انگیخته است و...چنین کسی حاشیه را چنان ترجمه می کند که می بینید. چه گویم که ناگفتنم بهتر نباشد؟
                                               ***
سخن کوتاه کنم. من بس که " بی هنر افتاده"ام، در این بررسی اجمالی جز به عیب نظر نکردم. اما خواسته ام ( ونمی دانم توانسته ام یا نه ) دور از هرگونه غرض و هوا و تعصب، برسهوها و خطاهایی، چون مشت ِ نمونه‌ي خروار، انگشت نقد بگذارم که بر مترجم شاهکاری هم چون وجود و زمان، آن هم به زبان فارسی نمی توان بخشید؛ به هوایی که مگر از این رهگذر فرا نمایم که اگر مترجمان محترم به راستای خود همان انصاف روا می داشتند که من می دارم، با این مایه ازتوانایی دردرک معضلات و حل عویصات کتاب هایی ازاین دست و این سرمایه از ملکه‌ي اجتهاد در زبان عظیم الشأن وادب ارجمند فارسی، هرگز گرد ترجمه‌ي این کتاب نمی گردیدند. بلکه از زبان انصاف به خود می گفتند:
کاری که نه کار تست مسگال                     راهی که نه راه تست مسپر
من به خود، پیوسته، همین می گویم.
                                             حواشی
-----------------------------------------------------------------------------------
1-دانشجویی که نمی تواند کتاب را به مدتی که هایدگر پژوهش هایِ منطقی هوسرل را از کتاب خانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي دانشگاه فریبورگ در امانت داشت از کتاب خانه‌‌ي دانشکده اش به امانت بگیرد و هفده هزار تومان بُنِ خرید کتاب هم ندارد به حکم آن که بی مایه فطیر است باید تا گشایشی روی ننموده از آموختن بیاساید.
2- " سری – برسری به معنی به علاوه- مثال " کسی به ابیورد فرستاد تا ملک اختیارالدین را بگرفتند و با او خود ( یعنی شرف الدین ) برسری قصد سر داشت تا به مال خود چه رسد".... این کلمه از قدیم در اشعار شعرای خراسان دیده می شود و عنصری و مسعود سعد و سنائی و انوری و همه‌ي شعرا تقریباً این ترکیب را دارند... معزی فرماید:
لشکر و مردی و دین و داد باید شاه را        هر چهارش هست و تأیید الهی برسری "
( بهار، محمد تقی، ملک الشعرا ، سبک شناسی ج 3 چاپ سوم 1349.ص1/80). از دوست یک جهت و استاد گران قدرم حناب آقای دکتر هادی عالم زاده سپاسگزارم که چون در موردی از ایشان کمک و راه نمایی استادانه ای خواستم مطلب بالا را برایم قرائت کردند – به شیوه ای که از عهد صحبت [ و استادیِ ] استاد دکتر امیر حسن یزدگردی " در میانه یاد" آوردیم. مواردی که من از ایشان چنین کمک هایی می خواهم و ایشان چنین راه نمایی هایی می فرمایند بسیار است. نمی دانم " کجا خود شکر این نعمت گزارم."
3- در زبان یونانی ( و در آلمانی نیز ) صفات و اسامی مذکر دارد و مؤنث و خنثی. حرف تعریف خنثی مفردش το£ و جمعش τα£ است . یونانی هرگاه که صفت را درجمع خنثی بیاورد از آن معنای اسم جنس می خواهد ( قریب به یکی از کاربرد های " ال" در عربی ). در زبان آلمانی تسمی صفت و اراده‌‌‌ي مفاد اسم جنس بدین ترتیب کنند که نخستین حرف صفت را بزرگ نویسند و آن را با حرف تعریف مفرد خنثی ( das ) بیاورند ( گویی که مفرد معرفه ای است خنثی ). شاهد مثال آن که هایدگر τα£ δεινά را ترجمه کرده است به das Unheimliche .
4- به نظرم طبیعی می آید که عرب و ترک و یونانی و چینی و ژاپنی و آلمانی و فرانسوی و انگلیسی و ... هرکدام زبان خود را زبان و مقدس یدانند.
----------------------------------------------------------------------------------
5- حرف من همان حرف آقای جمادی است که در مقدمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي مترجم ( ص 30 ) نوشته اند: " اثری از نیچه را که قالب پاره نویسی دارد می توانیم از هر جایی باز کنیم و بخوانیم و در فهم مطلب دچار اشکال نشویم . اما هستی و زمان ر ا باید از آغاز تا پایان پی بگیریم. اگر بر سبیل تورق کتاب را باز کنیم و صفحه‌‌‌ي خاصی را بدون توجه به پس و پیش آن بخوانیم با کسانی که دشواری این متاب را زبانزد کرده اند همراه می شویم."
6- سهو کوچک و قابل اغماض من ( آن هم در سخنرانی که از حافظه نه از روی کتاب چیزی نقل کردم ) آن است که هایدگر "gekommen " نوشته نه "geraten " که البته هیچ فرقی نمی کند.
7- بر خواننده‌ي نکته سنج و سخن شناس پوشیده نخواهد ماند که در ترجمه‌‌ي بخشی از عبارت شادِوالدت بهتر دیدم ، تفنناً از ظاهر الفاظ دورشوم به هوایی که مگر باطنِ معانی را از پرده یه در آورم و به این طریق، به زعم خود، مجالی فراهم بیاورم تا گوش های شنوا در گفته ای صریح ناگفته ها را نیز ضمناً بشنوند. فتأمل.
در زبان آلمانی از متون فلسفی محض که بگذریم، دیگر مگر در شعری از راینر ماریا ریلکه به کلمه‌‌‌‌‌‌‌ي ein Seiender بر بخوریم. وی را شعری است بدین عنوان:
Gebet für die Irren und Sträflinge
----------------------------------------------------------------------------------
دعا برای گمراهان و معاقَبان
که بند اول آن چنین است:
Ihr, von denen das Sein / leise sein großes Gesicht/ wegwandte, ein vielleicht Seiender spricht
ای شمایان، کزتان هستی / خاموش، روی بزرگش را بر بگردانده است / با شما یکی / که شاید هست باشد سخن می گوید.
-----------------------------------------------------------------------------------
                                                 کتاب نامه
ابن سینا، ابوعلی حسین بن عبدالله، دانشنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي علائی ،به تصحیح و تحشیه‌‌‌‌‌ي احمد خراسانی، تهران 1315 .
بهزاد، فرامرز، فرهنگ آلمانی – فارسی،تهران 1381 .
جمادی، سیاوش، زمینه و زمانه‌ي پدیدارشناسی ، جستاری در زندگی و اندیشه های هوسرل و هایدگر،تهران 1385.
خرندزی زیدری نسوی، شهاب الدین، نفثه¨ المصدور، تصحیح و توضیح دکتر امیرحسن یزدگردی، تهران 1381
دبیتسگی، میگل، هایدگر و سیاست،ترجمه‌ي سیاوش جمادی، تهران 1381 .
دهخدا، علی اکبر، لغت نامه، مؤسسه انشارات و چاپ دانشگاه تهران،3/1372 .
ضیاء شهابی، پرویز، " وجود و زمان هایدگر و بحث درباره‌‌‌‌ي دیگری در آن " ( صص 422/411 ) در درد فلسفه درس فلسفه، جشن نامه‌ي استاد دکتر کریم مجتهدی، تهران 1384 .
کاشانی، افضل الدین محمد مرقی، مصنفات، تصحیح مجتبی مینوی – یحیی مهدوی، تهران1366 .
نجفی ، ابوالحسن ، غلط ننویسیم ، چاپ سوم ، تهران 1370 .
هایدگر، مارتین، هستی و زمان، ترجمه سیاوش جمادی، تهران 1386.
هایدگر، مارتین، وجود و زمان، ترجمه محمود نوالی، تبریز 1386
یزدگردی، امیرحسن، مقدمه‌ي مصحح ( صص یک – سی و پنج ) بر نفثه¨ المصدور،1381
-----------------------------------------------------------------------------------
Drosdowski , Günther , Duden Deutsches Universal Wörterbuch ,Mannheim / Wien / Zürich,1983.
Heidegger, Martin, Sein und Zeit,12.Auflage,Tübingen,1972.
Heidegger, Martin, Höldrelins Hymne( der Ister ),Gesamtausgabe, Bd 53, Frankfurt am Main, 1984.
Heidegger, Martin, Unterwegs zur Sprache, 4 Auflage, Tübingen, 1972
Heidegger, Martin, Wegmarken, Gesamtausgabe, Bd 9, Frankfurt am Main,1976.
Heidegger, Martin, An Introduction to Metaphysics, translated by Ralph Mannheim, New Haven and London 1987.
Menge, Hermann, Griechisch-deutsch und deutsch-griechisches Hand - und Schuhlwörterbuch, Berlin-Schönberg, 9. Auflage. 1913.
Schadewaldt, Wolfgang, Die Anfänge der Philosophie bei der Griechen, Frankfurt am Main, 2. Auflage, 1979.

-----------------------------------------------------------------------------------
ABSTRACT

Summary remarks on two persian translatins from Heidegger’s Being and Time
Parviz Ziae Shahabi . Islamic Azad University . Sciences & Researches Campus

According to Heidegger any translation is a translation. Translating his master piece Sein und Zeit ( Being and Time ) is so difficult that some scholars have taken it for impossible.
Recently two persian translations of Sein und Zeit have been appeared. One of them is Mahmood Navali’s translation , named as wudjood u zaman. The other is Sivash Djamadi’s translation , named as hasti u zaman.
In this article . the author has attempted to show that non of these two translanlations can supply the expectations of a reader who compares the translation with the original text.
Keywords : Sein ( Being ). das Seiende ( being ) . time , Heidegger . wudjood . hasti . mowdjood . hast.

کد مطلب: 1497

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ
اگر بر نفس مرحوم فردید همین تأثیر بس باشد که به پایمردیشان محقان به حقیقت روی در حق بینی ای نظیر جناب استاد ضیاء شهابی در کار خود استوار و پیگیر شدند و برای طی طریق توشه برگفتند و توشه برگفتن را آموخته باشند این تأثیر را می توان عظیم و باقی دانست.
روانش شاد
افاضات جناب استاد مستدام
سه شنبه 16 شهريور 1389 ساعت 21:28
qq_1384@yahoo.com
این که ترجمه اصولن امکانپذیر است یا نه ، یک بحث است
و این که باید ترجمه انجام شود بحثی دیگر.
یک ترجمه ی دور از اصل مطلب شاید به حقیقت نزدیکتر باشد.
در هر صورت ترجمه را میتوان برداشتی از اصل اثر دانست که میتواند چیزی جدای از آن باشد چرا که وارد زبانی جدید ، معناهای جدید شده .
این نکته ها جای بحث زیاد دارد
اما سخن دوست ما متعصبانه است و از بزرگان این بعید است.
سه شنبه 11 اسفند 1388 ساعت 10:10