خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
هايدگر : هيچ‌ توصيف‌ و توضيحي‌ نمي‌تواند با ادعاي‌ عينيّت‌ كامل‌ به‌ ميدان‌ بيايد، و هميشه‌ ارائه‌ دهنده‌ي‌ فهمي‌ تأويلي‌ خواهد بود.     ::    هراكليت‌ : تناقض‌، توافق‌ است‌ و از چيزهاي‌ ناموافق‌، زيباترين‌ هماهنگي‌ پديد مي‌آيد.     ::    سهل‌ شوشتري‌ (تستري‌) : آدميان‌ را دو چيز هلاك‌ كرد:طلب‌ عزّ و خوف‌ درويشي‌.     ::    بودا : در پي‌ پستيها مرو. در بي‌دردي‌ زندگي‌ مكن‌. نظرِ نادرست‌ را دنبال‌ مكن‌. دوستِ دنيا مباش‌.     ::    دكارت‌ : از آنجا كه‌ من‌ مي‌توانم‌ به‌ نحو واضح‌ و متمايزي‌، وجود ذهن‌ را مستقل‌ از بدن‌، درك‌ كنم‌، بنابراين‌ ذهن‌ بايد براي‌ خود وجودي‌ مستقل‌ داشته‌ باشد.     ::    كانت‌ : جان‌ من‌ در برابر يك‌ انسان‌ ساده‌ عادي‌ (كه‌ از شايستگي‌ اخلاقي‌ برخوردار است‌)، به‌ حالت‌ كرنش‌ درمي‌آيد.     ::    دكارت‌ : وقتي‌ كه‌ خداوند ما را خلق‌ مي‌كرد، تصور فطري‌ خودش‌ را در ذهن‌ ما، مهر نمود.     ::    ويتگنشتاين‌ : راه‌ حل‌ معماي‌ زندگي‌ در مكان‌ و زمان‌، بيرون‌ از مكان‌ و زمان‌ جاي‌ دارند (اينها مسائل‌ علم‌ طبيعي‌ نيستند كه‌ ما بايد حل‌ كنيم‌).     ::    مولانا : دانه‌ باشي‌ مرغكانت‌ برچنند/ غنچه‌ باشي‌ كودكانت‌ بركنند/ دانه‌ پنهان‌ كن‌، سرا پادام‌ شو/ غنچه‌ پنهان‌ كن‌، گياه‌ بام‌ شو     ::    بودا : خوب‌ است‌ فضيلتي‌ كه‌ تا پيري‌ دوام‌ آورد؛ خوب‌ است‌ ايماني‌ كه‌ بيخي‌ استوار دارد؛ خوب‌ است‌ رسيدن‌ به‌ فراشناخت‌؛ خوب‌ است‌ بد نكردن‌.
فلسفه اسکندرانیآرشيو مطلب

ديگر حوزه‌هاي‌ نوافلاطوني‌

حوزه‌ي‌ سوري‌
7-1- شخصّيت‌ عمده‌ي‌ سوريِ مذهب‌ نوافلاطوني‌ يا مبليخوس‌ (Iamblichus) (متوفّي‌ در حدود سال‌ 330 ميلادي‌)، شاگرد فُرفوريوس‌، است‌. يا مبليخوس‌ گرايش‌ نوافلاطونيِ افزايش‌ دادنِ اعضاء سلسله‌ مراتب‌ موجودات‌ را خيلي‌ پيش‌تر بُرد، و آن‌ را با تأكيد بر اهمّيّت‌ فنّ ارتباط‌ با قواي‌ فوق‌ طبيعي‌ (theurgy) و علوم‌ خفيّه‌ (occultism) به‌ طور كلّي‌ تركيب‌ كرد.
1- گرايش‌ به‌ افزايش‌ دادنِ اعضاء سلسله‌ مراتب‌ موجودات‌ در فلسفه‌ي‌ نوافلاطوني‌ از بدو پيدايش‌ آن‌ وجود داشت‌ و اين‌ گرايش‌ ناشي‌ از خواست‌ اين‌ فلسفه‌ به‌ تأكيد نهادن‌ بر تعالي‌ الوهيّت‌ أعلي‌' و مبرّا كردن‌ خدا از هرگونه‌ تماسّي‌ با عالَم‌ محسوس‌ بود. امّا در حالي‌ كه‌ افلوطين‌ اين‌ گرايش‌ را در حدود معقول‌ حفظ‌ كرد، يا مبليخوس‌ به‌ آن‌ پر و بال‌ بيشتر داد. بدين‌ ترتيب‌ وي‌ قائل‌ به‌ واحدي‌ برتر از واحد افلوطين‌ شد ادّعا كرد كه‌ اين‌ واحد برتر وراي‌ هرگونه‌ وصف‌ و توصيف‌ و فراتر از خير است‌. (1) اين‌ واحد، كه‌ فوق‌ تمام‌ صفات‌ و محمولات‌ يا بهتر بگوييم‌ فوق‌ هر تصديقي‌ - سواي‌ تصديق‌ يگانگي‌ - از سوي‌ ماست‌ بنابراين‌ برتر از واحد افلوطين‌ است‌، كه‌ با خير مطلق‌ يكي‌ است‌. از «واحد»، عالم‌ مُثُل‌ يا اشياءِ معقول‌ - هُ كوسموس‌ نوئتوس‌ - و از عالم‌ مُثُل‌، عالَم‌ موجودات‌ عقلاني‌ - هُ كوسموس‌ نوئروس‌ (2) - كه‌ عبارت‌ است‌ از نوس‌ و يك‌ اقنوم‌ واسطه‌ و دميورژ صادر مي‌شود، هر چند يامبليخوس‌ ظاهراً از اين‌ پيچيدگي‌ خرسند نبوده‌، بلكه‌ بيشتر به‌ بازشناختن‌ اعضاء هُ كوسموس‌ نوئروس‌ پرداخته‌ است‌. (3) در زير كوسموس‌ نوئروس‌ نفسِ «فوق‌ زميني‌» است‌، و از اين‌ نفس‌ دو نفس‌ ديگر صادر مي‌شود. در مورد خدايانِ دين‌ عامّه‌ و «قهرمانان‌» بايد گفت‌ كه‌ اينها - همراه‌ با انبوهي‌ از فرشتگان‌ و شياطين‌ - متعلّق‌ به‌ اين‌ عالم‌اند، و يا مبليخوس‌ كوشيد تا آنها را بر حسب‌ اعداد مرتّب‌ كند. امّا يامبليخوس‌ در حالي‌ كه‌ سعي‌ مي‌كرد تا اين‌ طرح‌ خيالي‌ را
به‌ وسيله‌ي‌ عقل‌ نظري‌ اثبات‌ كند، بر خصيصه‌ي‌ بي‌واسطه‌ و فطري‌ معرفت‌ ما از خدايان‌ اصرار مي‌ورزيد، معرفتي‌ كه‌ همراه‌ با انگيزه‌ي‌ فطري‌ نفساني‌ به‌ سوي‌ «خير» به‌ ما داده‌ شده‌ است‌. 

2- علاقه‌ي‌ ديني‌ يامبليخوس‌ در نظريّه‌ي‌ اخلاقي‌اش‌ به‌ خوبي‌ نمايان‌ است‌. وي‌ پس‌ از قبول‌ تمايزي‌ كه‌ فرفوريوس‌ ميان‌ فضائل‌ سياسي‌ و پالايشي‌ و الگويي‌ قائل‌ شده‌ بود، بين‌ دو فضيلت‌ اخير فضائل‌ نظري‌ را وارد مي‌كند، كه‌ نفس‌ به‌ وسيله‌ي‌ آنها نوس‌ را به‌ عنوان‌ متعلّق‌ خود نظاره‌ مي‌كند و به‌ صدور مراتب‌ از اصل‌ نهايي‌ مي‌نگرد. نفس‌ به‌ وسيله‌ي‌ فضائل‌ نمونه‌اي‌ خود را بانوس‌، يعني‌ جايگاه‌ مُثُل‌ و الگوهاي‌ همه‌ي‌ اشياء، يكي‌ و متّحد مي‌كند. بالاخره‌، فوق‌ اين‌ چهار نوع‌ فضيلت‌ فضائلِ مربوط‌ به‌ كاهن‌ و كشيش‌ قرار دارد، كه‌ نفس‌ با عمل‌ كردن‌ به‌ آنها به‌ نحوي‌ خلسه‌گونه‌ با واحد متّحد مي‌شود. (بنابراين‌ اين‌ فضائل‌ نيز هِناياي‌: مربوط‌ به‌ واحد ناميده‌ شده‌اند.) چون‌ ما بايد براي‌ شناختن‌ وسيله‌ي‌ ورود به‌ اتّحاد با خدا چشم‌ اميد به‌ وحي‌ الهي‌ داشته‌ باشيم‌، كاهن‌ (يا كشيش‌) از فيلسوف‌ برتر است‌. تطهير و پالايش‌ از امور حسّي‌، سحر و جادو، معجزات‌، غيبگويي‌، نقش‌ مهّمي‌ در نظام‌ يامبليخوس‌ دارند. 

حوزه‌ي‌ پرگامون‌ (Pergamon)
7-2- حوزه‌ي‌ پرگاموني‌ را آئدسيوس‌ (Aedesius) ، شاگرد يامبليخوس‌، بنياد نهاد، و عمدةً به‌ سبب‌ علاقه‌اش‌ به‌ فنّ ارتباط‌ با قواي‌ غيبي‌ و فوق‌ طبيعي‌ و نيز دلبستگيش‌ به‌ احياءِ مذهب‌ شرك‌ و تعدّد خدايان‌ مشخّص‌ است‌. بدين‌ ترتيب‌ در حالي‌ كه‌ ماكسيموس‌ ، يكي‌ از معلّمان‌ امپراطور يوليانوس‌ (جوليان‌)، توجّه‌ خاصّي‌ به‌ ارتباط‌ با خدايان‌ و قواي‌ فوق‌ طبيعي‌ نمود، سالوستيوس‌ (Sallustius) كتابي‌ تحت‌ عنوان‌ درباره‌ي‌ خدايان‌ و عالَم‌ به‌ عنوان‌ تبليغ‌ و ترويج‌ مذهب‌ شرك‌ نوشت‌، و حال‌ آنكه‌ ليبونيوس‌ (Libonius) سخنور، يكي‌ ديگر از معلّمان‌ يوليانوس‌ ، و نيز اوناپيوس‌ ساردسي‌ (Eunapeius of Sardes) چيزهايي‌ بر ضدّ مسيحيت‌ نوشتند. يوليانوس‌ (322-363) در دامن‌ مسيحيّت‌ پرورش‌ يافته‌ بود امّا مشترك‌ شد. يوليانوس‌ در مدّت‌ سلطنت‌ كوتاهش‌ (361-363)، خود را مخالف‌ متعصّب‌ مسيحيّت‌ و طرفدار مذهب‌ شرك‌ نشان‌ داد، و اين‌ را با نظريّه‌هاي‌ نوافلاطوني‌، كه‌ براي‌ آن‌ تا اندازه‌ي‌ زيادي‌ به‌ يامبليخوس‌ تكيه‌ مي‌كرد، در آميخت‌. براي‌ نمونه‌، وي‌ پرستش‌ خورشيد را بر طبق‌ فلسفه‌ي‌ نوافلاطوني‌، با واسطه‌ قرار دادن‌ خورشيد بين‌ قلمروهاي‌ معقول‌ و محسوس‌، تفسير مي‌كرد. (4) 

حوزه‌ي‌ آتني‌
7-3- در حوزه‌ي‌ آتنيِ مذهب‌ نوافلاطوني‌ علاقه‌ي‌ شديدي‌ به‌ نوشته‌هاي‌ ارسطو و نيز نوشته‌هاي‌ افلاطون‌ پديد آمد. اين‌ علاقه‌ در شرح‌ بر درباره‌ي‌ نفس‌ تصنيف‌ پلوتارك‌ آتني‌، پسر نِستوريوس‌ (Nestorius) و رئيس‌ حوزه‌ي‌ آتنيِ (متوفّي‌' در سال‌ 2/431 ميلادي‌) و در شروح‌ بر مابعدالطبيعه‌ تصنيف‌ سيريانوس‌ (Syrianus) (متوفّي‌' در حدود 430)، جانشين‌ پلوتارك‌ در رياست‌ حوزه‌ در آتن‌، خودنمايي‌ كرد. امّا سيريانوس‌ معتقد به‌ توافق‌ افلاطون‌ و ارسطو نبود: بر عكس‌ نه‌ تنها مطالعه‌ي‌ فلسفه‌ي‌ ارسطو را صرفاً يك‌ آمادگي‌ براي‌ مطالعه‌ي‌ افلاطون‌ به‌ شمار مي‌آرود، بلكه‌ - در شرح‌ خود بر مابعدالطبيعه‌ - از نظريّه‌ي‌ مثاليِ افلاطوني‌ در برابر حملات‌ ارسطو دفاع‌ مي‌كرد، در حالي‌ كه‌ اختلاف‌ بين‌ دو فيلسوف‌ درباره‌ي‌
در زير قلمرو كلّي‌ نوس‌، قلمرو نفس‌ است‌، كه‌ واسطه‌ي‌ بين‌ عالم‌ فوق‌ محسوس‌ و عالم‌ محسوس‌ است‌، آن‌ يك‌ را آينه‌ وار همچون‌ روگرفتي‌ (اَيكونيكوس‌: تصويروار) نشان‌ مي‌دهد، و براي‌ دوّمي‌ همچون‌ الگويي‌ (پاراديگماتيكوس‌: الگووار) به‌ كار مي‌آيد.
اين‌ موضوع‌ را به‌ وضوح‌ درمي‌يافت‌. مع‌هذا اين‌ امر او را از كوشش‌ براي‌ نشان‌ دادن‌ موافقت‌ بين‌ افلاطون‌، فيثاغوريان‌، اُرفه‌ ايها و ادبيّات‌ «كلداني‌» باز نداشت‌. جانشين‌ او دُمنينوس‌ (Domninus) ، يك‌ مسيحي‌ (سرياني‌) يهودي‌ الاصل‌، بود كه‌ درباره‌ي‌ رياضيّات‌ كتاب‌ نوشته‌ است‌. 

امّا از اين‌ مردان‌ مهم‌تر، پروكلوسِ (Proclus) (ابرقلس‌) (410-485) مشهور است‌، كه‌ در قسطنطينيه‌ متولّد شد و ساليان‌ دراز رئيس‌ حوزه‌ي‌ آتني‌ بود. وي‌ مردي‌ داراي‌ سعي‌ و كوشش‌ خستگي‌ناپذير بود، و اگر چه‌ بسياري‌ از آثار او از ميان‌ رفته‌ است‌، با اين‌ همه‌، شروح‌ و تفاسير او را بر تيمائوس‌ ، جمهوري‌ ، پارمنيدس‌ ، الكيبيادس‌ اوّل‌ و كراتولوس‌ در دست‌ داريم‌، علاوه‌ بر آثار وي‌ اصول‌ الهيّات‌، درباره‌ي‌ افلاطون‌ و درباره‌ي‌ شك‌ و ترديد در مورد مشيّت‌ و عنايت‌ الهي‌، درباره‌ي‌ مشيّت‌ و عنايت‌ الهي‌ و درباره‌ي‌ قضا و قدر و درباره‌ي‌ آنچه‌ در ما هست‌ و درباره‌ي‌ ماهيّت‌ شر - سه‌ اثر اخير در ترجمه‌ي‌ لاتيني‌ ويليام‌ موئر بكي‌ (William of Moerbeke) محفوظ‌ مانده‌ است‌. پروكلوس‌ كه‌ داراي‌ معرفتي‌ وسيع‌ درباره‌ي‌ فلسفه‌هاي‌ افلاطون‌ و ارسطو و اسلاف‌ نوافلاطونيش‌ بود، با اين‌ معرفت‌ علاقه‌ و هوا خواهي‌ جدّي‌ براي‌ همه‌ گونه‌ معتقدات‌ ديني‌ و خرافات‌ و أعمال‌ مذهبي‌ را در آميخت‌، و حتّي‌ بر آن‌ بود كه‌ الهاماتي‌ دريافت‌ كرده‌ است‌ و خود را تجسّدِ دوباره‌ي‌ نيكوماخوس‌ نوفيثاغوري‌ مي‌دانست‌. بنابراين‌ وي‌ سرمايه‌ي‌ هنگفتي‌ از آگاهي‌ و دانش‌ در اختيار داشت‌، و مي‌كوشيد تا همه‌ي‌ اين‌ عناصر را در يك‌ نظامِ دقيقاً منسجم‌ تركيب‌ كند، وظيفه‌اي‌ كه‌ توانايي‌ جدلي‌ (ديالكتيكي‌) او آن‌ را برايش‌ بسيار آسان‌ مي‌كرد. اين‌ امر براي‌ او شهرت‌ و اعتبار بزرگ‌ترين‌ عالِم‌ مَدرسيِ (اسكولاستيك‌) دنياي‌ قديم‌ را حاصل‌ كرد، از اين‌ جهت‌ كه‌ قريحه‌ و نبوغ‌ جدلي‌ خود را صرف‌ ايجاد نظامي‌ دقيق‌ براي‌ تأييد و تحكيم‌ نظريّه‌هايي‌ كه‌ از ديگران‌ گرفته‌ بود كرد. (5) 

موضوع‌ اصليِ ايجاد نظام‌ ديالكتيكيِ پروكلوس‌ موضوع‌ بسط‌ سه‌ بخشي‌ است‌. اين‌ اصل‌ را يقيناً يامبليخوس‌ به‌ كار برده‌ بود، امّا پروكلوس‌ آن‌ را با دقّت‌ ديالكتيكي‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ به‌ كار گرفت‌ و آن‌ را اصل‌ مسلّط‌ و حكمفرما در صدور موجودات‌ از «واحد»، يعني‌ در صدور مراتب‌ وجودي‌ از برترين‌ اصل‌ (آرخه‌) تا فروترين‌ مرحله‌، ساخت‌. معلول‌ يا وجودي‌ كه‌ صادر مي‌شود، تا اندازه‌اي‌ شبيه‌ به‌ علّت‌ يا منشأ صدور تا اندازه‌اي‌ غير شبيه‌ با آن‌ است‌. تا آنجا كه‌ وجودي‌ كه‌ صادر مي‌شود شبيه‌ به‌ منشأ خويش‌ است‌، به‌ عنوان‌ وجودي‌ ملاحظه‌ مي‌شود كه‌ تا اندازه‌اي‌ با اصلش‌ يكي‌ است‌، زيرا فقط‌ به‌ موجب‌ خود ارتباطيِ (self- communication) اين‌ اصل‌ است‌ كه‌ صدور واقع‌ مي‌شود. از سوي‌ ديگر، چون‌ صدور هست‌، باي‌ چيزي‌ در وجود صادر شونده‌ باشد كه‌ با اصل‌ يكي‌ نباشد بلكه‌ متفاوت‌ با آن‌ باشد. بنابراين‌ ما در عين‌ حال‌ دو لحظه‌ي‌ بسط‌ داريم‌، نخست‌ لحظه‌ي‌ باقي‌ ماندن‌ (مونه‌) در اصل‌ است‌، به‌ موجب‌ همانندي‌ جزئيش‌ با آن‌، دوّم‌ لحظه‌ي‌ تفاوت‌، به‌ موجب‌ صدور بيروني‌ (پرُئودوس‌). امّا در هر وجودي‌ كه‌ صادر مي‌شود تمايلي‌ طبيعي‌ به‌ سوي‌ «خير» هست‌، و به‌ موجب‌ خصيصه‌ي‌ دقيقاً سلسله‌ مراتبيِ بسط‌ موجودات‌، اين‌ تمايل‌ طبيعي‌ به‌ سوي‌ «خير» به‌ معني‌ بازگشت‌ به‌ منشأ بي‌واسطه‌ي‌ صدور از طرف‌ وجودي‌ است‌ كه‌ صدور يا نشئت‌ مي‌يابد. بدين‌ ترتيب‌ پروكلوس‌ سه‌ لحظه‌ي‌ بسط‌ باز مي‌شناسد، (يك‌) مونه‌ يا ماندن‌ در اصل‌؛ (دو) پرُئودوس‌ يا صدور از اصل‌، و (سه‌) اپيستْرُفه‌ يا بازگشت‌ به‌ اصل‌. اين‌ بسط‌ سه‌ بخشي‌، يا بسط‌ لحظه‌اي‌ حاكم‌ بر تمامي‌ سلسله‌ي‌ صدورات‌ است‌. (6) 

اصل‌ اصيل‌ تمامي‌ فراگردِ بسطْ واحد نخستين‌ است‌، تو آوتوهِن‌ (خودِيك‌). (7) موجودات‌ بايد علّتي‌ داشته‌ باشند. و علّت‌ همان‌ معلول‌ نيست‌. مع‌ هذا ما نمي‌توانيم‌ سير قهقرائي‌ تا بي‌نهايت‌ را بپذيريم‌. بنابراين‌ بايد يك‌ علّت‌ أوُلي‌ باشد، كه‌ كثرت‌ موجودات‌ از آن‌ «همچون‌ شاخه‌هاي‌ يك‌ ريشه‌» ناشي‌ شود، بعضي‌ به‌ علّت‌ أولي‌' نزديكترند و بعضي‌ دورتر. به‌ علاوه‌، فقط‌ يك‌ چنين‌ علّت‌ أوُلايي‌ مي‌تواند وجود داشته‌ باشد، زيرا هستي‌ يك‌ كثرت‌ هميشه‌ نسبت‌ به‌ وحدت‌ امري‌ ثانوي‌ است‌. (8) اين‌ بايد موجود باشد زيرا ما منطقاً مجبوريم‌ كه‌ تمام‌ كثرت‌ را به‌ وحدت‌ ارجاع‌ دهيم‌، تمام‌ معلولات‌ را به‌ علّت‌ نهايي‌ و تمام‌ خيرهاي‌ بهره‌مند شده‌ را به‌ يك‌ «خير مطلق‌»؛ مع‌هذا حقيقت‌ امر اين‌ است‌ كه‌ اصل‌ اوّل‌ متعالي‌ از محمولاتِ «وحدت‌» و «علّت‌» و «خير» است‌، همچنان‌ كه‌ متعالي‌ از «وجود» است‌. نتيجه‌ اين‌ مي‌شود كه‌ ما واقعاً حق‌ ندرايم‌ كه‌ هر چيزي‌ را به‌ ايجاب‌ به‌ اصل‌ نهايي‌ نسبت‌ دهيم‌: ما فقط‌ مي‌توانيم‌ بگوييم‌ كه‌ او چه‌ چيز نيست‌، با تصديق‌ اينكه‌ او توصيف‌ناپذير و ادراك‌ ناشدني‌ و فوق‌ تمام‌ فكر استدلالي‌ و حمل‌ ايجابي‌ است‌. 

از «واحد» نخستين‌ وحدتها يا هِنادس‌ (واحدها) صادر مي‌شود، كه‌ با وجود اين‌ به‌ عنوان‌ خداياني‌ ملحوظند كه‌ فوق‌ ذات‌ و درك‌ نشدني‌ و منشأ مشيّت‌ و عنايت‌اند و خير را بايد به‌ آنان‌ نسبت‌ داد. از واحدها قلمر ونوس‌ صادر مي‌شود، ونوس‌ خود به‌ قلمروهاي‌ نوئتوي‌ (مُدرَكات‌)، نوئتوي‌ كاي‌ نوئروي‌ (مُدرَكات‌ و معقوليت‌) و نوئروي‌ (معقولات‌) تقسيم‌ مي‌شود (رجوع‌ كنيد به‌ يامبليخوس‌ )، اين‌ قلمروها به‌ ترتيب‌ مطابقند. با مفاهيم‌ «وجود»، «حيات‌» و «فكر». (9) پروكلوس‌ كه‌ از اين‌ تقسيمات‌ راضي‌ نبود تقسيمات‌ فرعي‌ بيشتري‌ در هر يك‌ از سه‌ قلمرو نوس‌ وارد كرد، دوتاي‌ اوّلي‌ به‌ سه‌ سه‌ گانه‌ تقسيم‌ مي‌شد، و سوّمي‌ به‌ هفت‌ هفتگانه‌، وقس‌ عليهذا. 

در
نتيجه‌ي‌ ترك‌ افراطهاي‌ تفكّر نظري‌ يامبليخوس‌ و پروكلوس‌ اين‌ بود كه‌ حوزه‌ي‌ نوافلاطوني‌ در اسكندريّه‌ به‌ تدريج‌ خصيصه‌ي‌ صريحاً شرك‌آلود خود را از دست‌ داد و تقريباً يك‌ مؤسسه‌ي‌ فلسفيِ «خنثي‌» گرديد: منطق‌ و علم‌ آشكارا موضوعاتي‌ بودند كه‌ مسيحيان‌ و مشركان‌ درباره‌ي‌ آنها مي‌توانستند با زمينه‌ي‌ مشترك‌ با يكديگر برخورد كنند. اين‌ ارتباط‌ و پيوند حوزه‌ با مسيحيّت‌ بود كه‌ تداوم‌ فكر يوناني‌ را در قسطنطنيه‌ ممكن‌ ساخت‌.
زير قلمرو كلّي‌ نوس‌، قلمرو نفس‌ است‌، كه‌ واسطه‌ي‌ بين‌ عالم‌ فوق‌ محسوس‌ و عالم‌ محسوس‌ است‌، آن‌ يك‌ را آينه‌ وار همچون‌ روگرفتي‌ (اَيكونيكوس‌: تصويروار) نشان‌ مي‌دهد، و براي‌ دوّمي‌ همچون‌ الگويي‌ (پاراديگماتيكوس‌: الگووار) به‌ كار مي‌آيد. اين‌ قلمرو نفس‌ به‌ سه‌ قلمرو فرعي‌ تقسيم‌ مي‌شود، قلمرو نوس‌ الهي‌، قلمرو نفوس‌ شيطاني‌، و قلمرو پسوخاي‌ يا نفوس‌ آدمي‌. هر قلمرو فرعي‌ باز تقسيم‌ فرعي‌ مي‌شود. خدايان‌ يوناني‌ در قلمرو نفوس‌ الهي‌ ظاهر مي‌شوند، امّا يك‌ نام‌ در گروههاي‌ مختلف‌ بر حسب‌ كار يا جنبه‌ي‌ مختلف‌ خداي‌ مورد بحث‌ ديده‌ مي‌شود. براي‌ نمونه‌، پروكلوس‌ ظاهراً يك‌ زئوس‌ سه‌ گانه‌ وضع‌ كرده‌ است‌. قلمرو نوس‌ شيطاني‌، كه‌ همچون‌ پلي‌ ميان‌ خدايان‌ و آدميان‌ است‌، به‌ فرشتگان‌، شياطين‌ و قهرمانان‌ تقسيم‌ فرعي‌ مي‌شود. 

عالَم‌، به‌ عنوان‌ يك‌ مخلوق‌ زنده‌، توسّط‌ نفوس‌ الهي‌ ساخته‌ و هدايت‌ مي‌شود و نمي‌تواند شرّ باشد - و نه‌ خود مادّه‌ مي‌تواند شرّ باشد - زيرا ما نمي‌توانيم‌ شرّ را به‌ الهي‌ نسبت‌ دهيم‌. بهتر است‌ كه‌ شرّ را به‌ عنوان‌ نقص‌ بدانيم‌، كه‌ از مراتب‌ فروترِ سلسله‌ي‌ وجود جدانشدني‌ است‌. (10)
پروكلوس‌ اصرار مي‌ورزد كه‌ در اين‌ فراگردِ صدور علّت‌ موجده‌ خود نامتغيّر باقي‌ مي‌ماند. علّت‌ موجده‌ قلمرو تبعيِ وجود را به‌ فعلّيت‌ در مي‌آورد، ولي‌ اين‌ كار را بدون‌ حركت‌ يا كاهش‌ انجام‌ مي‌دهد، ذات‌ خود را حفظ‌ مي‌كند، «نه‌ به‌ سبب‌ معلولهاي‌ خود دگرگون‌ مي‌شود و نه‌ متحمّل‌ كاهش‌ و تقليل‌ مي‌گردد.» بنابراين‌ معلول‌ نه‌ از خود پراكنيِ موجد حاصل‌ مي‌شود و نه‌ از استحاله‌ي‌ آن‌. به‌ اين‌ طريق‌ پروكلوس‌، مانند افلوطين‌، مي‌كوشد تا حدّ وسطي‌ بين‌ خلق‌ از عدم‌ از يك‌ سو و يگانه‌ انگاري‌ يا وحدت‌ وجود حقيقي‌ از سوي‌ ديگر به‌ وجود آورد، زيرا، در حالي‌ كه‌ وجود موجد با ايجاد وجود تبعي‌ نه‌ تغيير مي‌كند و نه‌ كاهش‌ مي‌يابد، مع‌ذلك‌ وجود تبعي‌ را از وجود خويش‌ حاصل‌ مي‌كند. (11)
درباره‌ي‌ اين‌ اصل‌ كه‌ شبيه‌ فقط‌ مي‌تواند به‌ شبيه‌ نائل‌ آيد، پروكلوس‌ استعدادي‌ فوق‌ فكر به‌ نفس‌ انساني‌ نسبت‌ مي‌دهد بدان‌ وسيله‌ نفس‌ مي‌تواند به‌ «واحد» نائل‌ شود. (12) اين‌ استعداد وحدت‌ دهنده‌ است‌ كه‌ در حال‌ خلسه‌ به‌ اصل‌ نهايي‌ نائل‌ مي‌شود. همانند فُرفوريوس‌، يامبليخوس‌، سيريانوس‌ و ديگران‌، پروكلوس‌ نيز به‌ نفس‌ يك‌ بدن‌ اثيريِ متشكلّ از نور نسبت‌ مي‌دهد كه‌ چيزي‌ بين‌ مادّي‌ و غير مادّي‌ است‌ و فنا نمي‌پذيرد. با چشمهاي‌ اين‌ بدن‌ اثيري‌ است‌ كه‌ نفس‌ مي‌تواند ظهور و تجلّي‌ خدا به‌ انسان‌ را مشاهده‌ كند. نفس‌ از طريق‌ درجات‌ مختلف‌ پروكلوس‌ سه‌ مرحله‌ي‌ كلّي‌ در عروج‌ نفس‌ تشخيص‌ مي‌دهد: اِرُس‌ (عشق‌)، حقيقت‌ و ايمان‌. حقيقت‌ نفس‌ را به‌ ماوراي‌ عشق‌ زيبا رهنمون‌ مي‌شود و آن‌ را از معرفت‌ واقعيّت‌ پُر مي‌كند، و حال‌ آنكه‌ ايمان‌ عبارت‌ از سكوت‌ عرفاني‌ در حضور «درك‌ نشدني‌» و «بيان‌ نكردني‌». 

جانشين‌ پروكلوس‌ در رياست‌ حوزه‌، مارينوس‌، (Marinus) يك‌ بومي‌ ساماريا، (Samaria) بود. مارينوس‌ از طريق‌ تحقيق‌ در رياضيّات‌ و تفسير متين‌ و محتاطانه‌اش‌ درباره‌ي‌ افلاطون‌ خود را برجسته‌ كرد. براي‌ نمونه‌، وي‌ در شرح‌ خود بر پارمنيدس‌ اصرار داشت‌ كه‌ «واحد» و غيره‌ دلالت‌ بر مُثُل‌ مي‌كنند نه‌ خدايان‌. مع‌ذلك‌ اين‌ امر وي‌ را از پيروي‌ از سبك‌ و رسم‌ معاصر در نسبت‌ دادن‌ اهّميّت‌ زياد به‌ خرافات‌ ديني‌ مانع‌ نشد، و فضائلِ نوع‌ معجزه‌ (ثئورگيكاري‌ آرِتاي‌) را بالاترين‌ درجه‌ي‌ فضيلت‌ دانست‌. جانشين‌ مارينوس‌ در سِمَت‌ رئيس‌ حوزه‌ ايزيدُرُس‌ (Isidorus) بود.
آخرين‌ رئيس‌ حوزه‌ي‌ آتني‌ داماسكيوس‌ (رئيس‌ حوزه‌ از حدود 520 ميلادي‌) بود، كه‌ مارينوس‌ در رياضيّات‌ معلّم‌ او بود. داماسكيوس‌ كه‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ بود كه‌ عقل‌ انساني‌ نمي‌تواند رابطه‌ي‌ «واحد» را با موجودات‌ صارد شده‌ در يابد، ظاهراً بر آن‌ بود كه‌ تفكّر نظريِ انسان‌ واقعاً نمي‌تواند به‌ حقيقت‌ نائل‌ شود. تمام‌ كلماتي‌ كه‌ ما در اين‌ زمينه‌ به‌ كار مي‌بريم‌، مي‌بريم‌، «علّت‌» و «معلول‌»، «صدورات‌» و غيره‌ جز تمثيلات‌ و تشبيهات‌ نيستند و به‌ نحو شايسته‌ و صحيح‌ واقعيّت‌ و فعليّت‌ را نشان‌ نمي‌دهند. (13) از آنجا كه‌ وي‌ آماده‌ نبود كه‌ تفكّر نظري‌ را رها كند، عنان‌ را يك‌ سره‌ به‌ تألّه‌ (theosophy) ، «عرفان‌» و خرافات‌ داد. 

يك‌ شاگرد مشهور داماسكيوس‌ سيمپليكيوس‌ (Simplicius) بود، كه‌ شروح‌ و تفاسير با ارزشي‌ بر مقولات‌، فيزيك‌ (طبيعيات‌)، درباره‌ي‌ آسمان‌ و درباره‌ي‌ نفس‌ ارسطو نوشت‌. شرح‌ بر فيزيك‌ به‌ دليل‌ اينكه‌ مشتمل‌ بر قطعات‌ پيش‌ از سقراطيان‌ است‌ مخصوصاً با ارزش‌ است‌.
در سال‌ 529 امپراطور يوستي‌ نيانوس‌ (ژوستينَين‌) (Justinian) تعليم‌ فلسفه‌ در آتن‌ را ممنوع‌ كرد، و داماسكيوس‌ و سيمپليكيوس‌ همراه‌ پنج‌ عضو ديگر حوزه‌ي‌ نوافلاطوني‌ رهسپار ايران‌ شدند، و خسروپادشاه‌ ايران‌ آنان‌ را پذيرفت‌. امّا در 533، به‌ آتن‌ بازگشتند. ظاهراً در آغاز نيمه‌ي‌ دوّم‌ قرن‌، نوافلاطوني‌ غير موحّد ديگري‌ باقي‌ نمانده‌ بودند. 

حوزه‌ي‌ اسكندراني‌
7-4- حوزه‌ي‌ اسكندرانيِ مذهب‌ نوافلاطوني‌ ، مركزي‌ بود براي‌ تحقيق‌ در بخش‌ علوم‌ اختصاصي‌ و براي‌ كار شرح‌ و تفسير بر آثار افلاطون‌ و ارسطو. بدين‌ ترتيب‌ هيپاتيا (Hypatia) (كه‌ به‌ علّت‌ قتلش‌ در 415 ميلادي‌ توسّط‌ گروه‌ متعصّبي‌ از مسيحيان‌ به‌ خوبي‌ مشهور است‌) در رياضيّات‌ و اخترشناسي‌ كتاب‌ نوشت‌ و گفته‌ شده‌ است‌ كه‌ درباره‌ي‌ افلاطون‌ و ارسطو درس‌ داده‌ است‌. و حال‌ آنكه‌ آسكلپيودُتوس‌ (Asclepiodotus) اسكندراني‌ (نيمه‌ دوّم‌ قرن‌ پنجم‌ ميلادي‌)، كه‌ بعداً در آفروديسياس‌ در كاريا (Aphrodisias in Caria) اقامت‌ گزيد، علم‌ و طب‌، رياضيّات‌ و موسيقي‌ را مطالعه‌ و تحصيل‌ كرد. آمونيوس‌ (Ammonius) ، ايوآنِس‌ فيلوپونوس‌ (Ioannes Philoponus) ، اُلمپيودُرُس‌ (Olympiodorus) ، و ديگران‌ بر آثار افلاطون‌ و ارسطو شرح‌ و تفسير نوشتند. در شروح‌ و تفاسير حوزه‌ توجّه‌ خاصّي‌ به‌ آثار منطقي‌ ارسطو مبذول‌ مي‌شد، و به‌ طور كلّي‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ اين‌ تفاسير از اعتدال‌ و ميانه‌روي‌ و تمايل‌ مؤلّفان‌ آنها براي‌ تفسير طبيعيِ آثاري‌ كه‌ شرح‌ مي‌كردند حكايت‌
امّا مهم‌تر از همه‌ي‌ نويسندگان‌ سابق‌ الذّكر بوئثيوس‌ (Boethius) مسيحي‌ است‌ (در حدود 480-5/524 ميلادي‌)، كه‌ در آتن‌ تحصيل‌ كرد، و مقامي‌ عالي‌ در زمان‌ تئودوريك‌ (Theodoric) ، (پادشاه‌ اُستروگتها (22) ) داشت‌ و سرانجام‌ به‌ اتّهام‌ خيانت‌ پس‌ از مدّتي‌ حبس‌، كه‌ در طيّ آن‌ كتاب‌ مشهور درباره‌ي‌ تسلاّي‌ فلسفي‌ را تضنيف‌ كرد، اعدام‌ شد.
مي‌كند. علايق‌ مابعدالطبيعي‌ و ديني‌ گرايش‌ به‌ عقب‌نشيني‌ از خطّ مقدّم‌ داشت‌، افزايش‌ و تكثير موجودات‌ واسطه‌، و بدينسان‌ خصيصه‌ي‌ يامبليخوس‌ و پروكلوس‌، متروك‌ و مهجور شد و نظريّه‌ي‌ خلسه‌ كمتر مورد توجّه‌ بود. حتّي‌ آسكلپيودُتوسِ متديّن‌ و تا اندازه‌اي‌ متمايل‌ به‌ عرفان‌ (كه‌ شاگرد پروكلوس‌ بود) از مابعدالطبيعه‌ي‌ پيچيده‌ و كاملاً نظريِ پروكلوس‌ اجتناب‌ كرد. 

خصيصه‌ي‌ مذهب‌ نوافلاطونيِ اسكندراني‌ رابطه‌ي‌ آن‌ است‌ با مسيحيّت‌ و متفكّران‌ حوزه‌ي‌ مشهور تعليمات‌ ديني‌. (14) نتيجه‌ي‌ ترك‌ افراطهاي‌ تفكّر نظري‌ يامبليخوس‌ و پروكلوس‌ اين‌ بود كه‌ حوزه‌ي‌ نوافلاطوني‌ در اسكندريّه‌ به‌ تدريج‌ خصيصه‌ي‌ صريحاً شرك‌آلود خود را از دست‌ داد و تقريباً يك‌ مؤسسه‌ي‌ فلسفيِ «خنثي‌» گرديد: منطق‌ و علم‌ آشكارا موضوعاتي‌ بودند كه‌ مسيحيان‌ و مشركان‌ درباره‌ي‌ آنها مي‌توانستند با زمينه‌ي‌ مشترك‌ با يكديگر برخورد كنند. اين‌ ارتباط‌ و پيوند حوزه‌ با مسيحيّت‌ بود كه‌ تداوم‌ فكر يوناني‌ را در قسطنطنيه‌ ممكن‌ ساخت‌. (استفانوس‌ (Stephanus) اسكندراني‌ به‌ قسطنطنيه‌ مهاجرت‌ كرد و در آنجا فلسفه‌هاي‌ افلاطون‌ و ارسطو را در دانشگاه‌ در نميه‌ي‌ اوّل‌ قرن‌ هفتم‌، در مدّت‌ سلطنت‌ امپراطور هراكليوس‌ (Heraclius) ، يعني‌ يك‌ قرن‌ بعد از آنكه‌ يوستي‌ نيانوس‌ حوزه‌ را در آتن‌ بسته‌ بود، مورد شرح‌ و تفسير قرار دارد.) نمونه‌اي‌ از رابطه‌ي‌ نزديك‌ بين‌ نوافلاطونيان‌ و مسيحيان‌ در اسكندريّه‌ زندگي‌ شاگرد هيپاتيا، سينسيوس‌ كورني‌ (Synesius of Cyrene) است‌ كه‌ در سال‌ 411 ميلادي‌ اسقف‌ پتولميس‌ (Ptolemais) شد. يك‌ نمونه‌ي‌ بر جسته‌ي‌ ديگر تغيير مذهبِ ايوآنس‌ فيلوپونوس‌ (Ioannes Philoponus) به‌ مسيحيّت‌ است‌. وي‌ به‌ عنوان‌ يك‌ تازه‌ مسيحي‌ كتابي‌ بر ضدّ انديشه‌ي‌ پروكلوس‌ از قِدَم‌ عالم‌ نوشت‌ و نظريّه‌ي‌ خويش‌ را با توسّل‌ به‌ تيمائوس‌ افلاطون‌ كه‌ آن‌ را به‌ عنوان‌ آموزنده‌ي‌ خلق‌ در زمان‌ تفسير مي‌كرد مورد تأييد و تقويت‌ قرار داد. فيلوپونوس‌ همچنين‌ اين‌ نظرّيه‌ را داشت‌ كه‌ افلاطون‌ حكمت‌ خود را از اسفار پنج‌ گانه‌ (پنتاتوخ‌) ] عهد عتيق‌ [ گرفته‌ است‌. همچنين‌، مي‌توان‌ نِمِسيوس‌ (Nemesius) ، اسقف‌ اِمِسا در فوئنيسيا (Emesa in Phoenicia) ، را ذكر كرد كه‌ تحت‌ تأثير حوزه‌ي‌ اسكندراني‌ بود. 

امّا اگر مذهب‌ نوافلاطوني‌ تأثير عميقي‌ در متفكّران‌ مسيحي‌ در اسكندريّه‌ داشت‌، همچنين‌ درست‌ است‌ كه‌ متفكّران‌ مسيحي‌ در فيلسوفان‌ غيرمسيحي‌ بي‌تأثير نبودند. اين‌ را مي‌توان‌ در مورد هيروكلس‌ (Hierocles) اسكندراني‌ مشاهده‌ كرد، كه‌ در اسكندريّه‌ از حدود سال‌ 420 ميلادي‌ تدريس‌ مي‌كرد. هيروكلس‌ با مذهب‌ افلاطوني‌ متوسّط‌ پيوستگي‌ بيشتري‌ نشان‌ مي‌دهد تا با اسلاف‌ نوافلاطونيش‌، زيرا، سلسله‌ مراتب‌ افلوطينيِ موجودات‌ را كه‌ يامبليخوس‌ و پروكلوس‌ آن‌ همه‌ در مورد آن‌ راه‌ افراط‌ پيموده‌ بودند به‌ يك‌ سو مي‌نهد و تنها يك‌ موجود فوي‌ زميني‌، يعني‌ دميورژ، را قبول‌ مي‌كند. امّا آنچه‌ مخصوصاً بيش‌ از همه‌ قابل‌ توجّه‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ هيروكلس‌ به‌ تأييد آفرينش‌ ارادي‌ از هيچ‌ توسّط‌ دميورژ بر مي‌خيزد. (15) او در واقع‌ آفرينش‌ در زمان‌ (حدوث‌ زماني‌) را رد مي‌كند، ليكن‌ اين‌ امر منافاتي‌ با احتمال‌ بسيار زياد تأثير مسيحي‌ ندارد، خاصّه‌ از اين‌ بابت‌ كه‌ تقدير يا « هامارمِنِه‌ » در نظر هيروكلس‌ به‌ معني‌ جبر مكانيكي‌ نيست‌، بلكه‌ به‌ اين‌ معني‌ است‌ كه‌ پاره‌اي‌ از معلولها به‌ افعال‌ آزاد انسان‌ تخصيص‌ داده‌ مي‌شود. بدينسان‌ توسّل‌ به‌ دعا به‌ اميد اجابت‌ آن‌ و تقدير يا «هامارمنه‌» (كه‌ مربوط‌ به‌ مشيّت‌ و عنايت‌ پرودرگار است‌) طارد يكديگر نيست‌، (16) و نظريّه‌ي‌ ضرورت‌ يا تقدير با اصرار و تأكيد مسيحي‌ بر آزادي‌ و اختيار انسان‌ از يك‌ سو و مشيّت‌ و عنايت‌ الهي‌ از سوي‌ ديگر بيشتر هماهنگ‌ است‌. 

نوافلاطونيان‌ غربِ لاتيني‌
7-5- سخن‌ گفتن‌ از يك‌ «حوزه‌ي‌» مذهب‌ نوافلاطوني‌ در غرب‌ لاتيني‌ چندان‌ وجهي‌ ندارد. مع‌ذلك‌، براي‌ آن‌ متفكّراني‌ كه‌ معمولاً به‌ عنوان‌ « نوافلاطونيان‌ غرب‌ لاتيني‌ » گروه‌بندي‌ شده‌اند خصيصه‌ي‌ مشتركي‌ وجود دارد و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ جنبه‌ي‌ تفكّر نظري‌ مذهب‌ نوافلاطوني‌ ديگر آشكار نيست‌ و حال‌ آنكه‌ جنبه‌ي‌ عالمانه‌ي‌ آن‌ خيلي‌ بيشتر هويداست‌. آنان‌ با ترجمه‌ي‌ آثار يوناني‌ به‌ لاتيني‌ و از طريق‌ شروح‌ و تفاسيرشان‌ بر نوشته‌هاي‌ افلاطوني‌ و ارسطويي‌، علاوه‌ بر نوشته‌هاي‌ فلاسفه‌ي‌ لاتيني‌، به‌ گسترش‌ مطالعه‌ي‌ فلسفه‌ در دنياي‌ رومي‌ كمك‌ كردند و در عين‌ حال‌ پُلي‌ ساختند كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ آن‌ فلسفه‌ي‌ قديم‌ به‌ قرون‌ وُسطي‌' منتقل‌ شد. بدين‌ ترتيب‌ در نيمه‌ي‌ اول‌ قرن‌ چهارم‌ ميلادي‌ خالكيديوس‌ (Chalcidius) (كه‌ احتمالاً يك‌ مسيحي‌ بود يا مسيحي‌ شد.) تيمائوس‌ افلاطون‌ را به‌ لاتيني‌ ترجمه‌ كرد و شرحي‌ لاتيني‌ بر آن‌ نوشت‌ - ظاهراً به‌ اتكاءِ شرح‌ پوزيدونيوس‌ بر آن‌ (با استفاده‌ي‌ محتمل‌ از نوشته‌هاي‌ واسطه‌). اين‌ ترجمه‌ و شرح‌ آن‌ در قرون‌ وسطي‌ بسيار مورد استفاده‌ بود. (17) در همين‌ قرن‌ ماريوس‌ ويكتورينوس‌ (Marius Victorinus) (كه‌ در سالخوردگي‌ مسيحي‌ شد) مقولات‌ و درباره‌ي‌ عبارتِ ( باري‌ ارمينياس‌ ) ارسطو، ايساغوجي‌ فُرفوريوس‌ و بعضي‌ از آثار نوافلاطوني‌ را به‌ لاتيني‌ ترجمه‌ كرد. او همچنين‌ شروحي‌ بر جدل‌ (در قواعد جدل‌) و درباره‌ي‌ ابداع‌ سيسرون‌ (كيكرو= چيچر و) نوشت‌ و آثار ابتكاري‌ درباره‌ تعاريف‌ و درباره‌ي‌ قياسهاي‌ شرطي‌ تصنيف‌ كرد. وي‌ به‌ عنوان‌ يك‌ مسيحي‌ برخي‌ كتابهاي‌ مربوط‌ به‌ علم‌ كلام‌ (الهيّات‌) تصنيف‌ كرد، كه‌ قسمت‌ مهمّي‌ از آنها هنوز باقي‌ است‌. ( اگوستينوس‌ تحت‌ تأثير ماريوس‌ ويكتورينوس‌ بود.) همچنين‌ مي‌توان‌ از وِتيوس‌ آگونيوس‌ پراتِكستاتوس‌ (Vettius Agonius Praetextatatus) (متوفّي‌' در 384)، كه‌ تفسير تميستيوس‌ (Themistius) از تحليلات‌ ارسطو را ترجمه‌ كرد، و ماكروبيوس‌ (Macrobius) (ظاهراً وي‌ در سالهاي‌ سپس‌تر مسيحي‌ شد) كه‌ ساتورناليا (18) و همچنين‌ شرحي‌ بر رؤياي‌ اسكيپيونِ سيسرون‌ در حدود 400 ميلادي‌ نوشت‌،
بوئثيوس‌ را به‌ اعتبار اين‌ كوشش‌ وسيعي‌ كه‌ در كار ترجمه‌ و شرح‌ و تفسير صرف‌ كرد مي‌توان‌ واسطه‌ و ميانجي‌ اصلي‌ بين‌ دوران‌ قديم‌ و قرون‌ ميانه‌ ناميد، چنان‌ كه‌ او را «آخرين‌ رومي‌ و اوّلين‌ دانشمند مَدرسي‌ (اسكولاستيك‌)» ناميده‌اند. «تا پايان‌ قرن‌ دوازدهم‌ وي‌ مهم‌ترين‌ مجرايي‌ بود كه‌ از آن‌ مذهب‌ ارسطويي‌ به‌ غرب‌ انتقال‌ يافت‌.»
ياد كرد. در اين‌ شرح‌ نظرّيه‌هاي‌ نوافلاطونيِ صدور نمايان‌ است‌ و به‌ نظر مي‌رسد كه‌ ماكروبيوس‌ از شرح‌ فُرفوريوس‌ بر تميائوس‌ (كه‌ خود از شرح‌ پوزيدونيوس‌ استفاده‌ كرده‌)، بهره‌ برده‌ است‌. (19) تقريباً در اوايل‌ قرن‌ پنجم‌ مارتيانوس‌ كاپلاً (Martianus Capella) درباره‌ي‌ آميزش‌ مركور (20) و سخنوريِ خود را (هنوز باقي‌ است‌)، كه‌ در قرون‌ ميانه‌ بسيار خوانده‌ مي‌شد تصنيف‌ كرد (براي‌ نمونه‌ رِميگيوس‌ اهل‌ اُكسر (Remigius of Auxerre) شرحي‌ بر آن‌ نوشت‌.) اين‌ اثر، كه‌ نوعي‌ دايرة‌المعارف‌ است‌، درباره‌ي‌ هر يك‌ از هفت‌ هنر آزاد (21) بحث‌ مي‌كند، كتابهاي‌ سه‌ تا نه‌ هر يك‌ به‌ يكي‌ از اين‌ هنرها اختصاص‌ دارد. اين‌ كتاب‌ براي‌ قرون‌ ميانه‌ داراي‌ اهميّت‌ است‌، كه‌ هفت‌ هنر آزاد را پايه‌ي‌ تعليم‌ و تربيت‌ به‌ عنوان‌ سه‌ گانه‌ و چهارگانه‌ قرار داد. 

بوئثيوس‌ كه‌ بود؟
امّا مهم‌تر از همه‌ي‌ نويسندگان‌ سابق‌ الذّكر بوئثيوس‌ (Boethius) مسيحي‌ است‌ (در حدود 480-5/524 ميلادي‌)، كه‌ در آتن‌ تحصيل‌ كرد، و مقامي‌ عالي‌ در زمان‌ تئودوريك‌ (Theodoric) ، (پادشاه‌ اُستروگتها (22) ) داشت‌ و سرانجام‌ به‌ اتّهام‌ خيانت‌ پس‌ از مدّتي‌ حبس‌، كه‌ در طيّ آن‌ كتاب‌ مشهور درباره‌ي‌ تسلاّي‌ فلسفي‌ را تضنيف‌ كرد، اعدام‌ شد. چون‌ بحث‌ كردن‌ درباره‌ي‌ فلسفه‌ي‌ بوئثيوس‌ به‌ عنوان‌ مقدمه‌ي‌ فلسفه‌ قرون‌ وسطايي‌ مناسب‌تر است‌، من‌ در اينجا خود را با ذكر بعضي‌ از آثار وي‌ قانع‌ مي‌كنم‌. 

اگر چه‌ هدف‌ بوئثيوس‌ ترجمه‌ي‌ همه‌ي‌ آثار ارسطو (رجوع‌ كنيد به‌ درباب‌ عبارت‌، 1،2) و فراهم‌ ساختن‌ شروح‌ آنها بود، در كامل‌ كردن‌ طرح‌ خود موفّق‌ نشد. امّا وي‌ مقولات‌، درباب‌ عبارت‌ (قضايا)، جدل‌، هر دو تحليلات‌ (آنالوطيقاي‌ اوّل‌ و دوّم‌) و استدلالات‌ سوفسطايي‌ را به‌ لاتيني‌ ترجمه‌ كرد.
ممكن‌ است‌ بوئثيوس‌ بر طبق‌ طرح‌ اصلي‌ خود ديگر آثار ارسطو علاوه‌ بر ارغنون‌ (اُرگانون‌ را ترجمه‌ كرده‌ باشد؛ امّا اين‌ يقيني‌ نيست‌. او ايساغوجي‌ فُرفوريوس‌ را ترجمه‌ كرد، و نزاع‌ و كشمكش‌ درباره‌ي‌ كلّيّات‌ كه‌ نخستين‌ دوره‌ي‌ قرون‌ ميانه‌ را به‌ شدّت‌ تكان‌ داد از ملاحظات‌ و بيانات‌ فُرفوريوس‌ و بوئثيوس‌ مايه‌ گرفت‌. 

بوئثيوس‌ علاوه‌ بر شرح‌ دوگانه‌اي‌ كه‌ بر ايساغوجي‌ (در ترجمه‌ي‌ ماريوس‌ ويكتورينوس‌) فراهم‌ كرد. همچنين‌ بر مقولات‌، درباره‌ي‌ عبارت‌، جدل‌، تحليلات‌ و استدلالات‌ سوفسطايي‌ (احتمالاً) و بر جدل‌ سيسرون‌ شرح‌ و تفسير نوشت‌. وي‌ علاوه‌ بر اين‌ شروح‌ و تفاسير، رسالاتي‌ هم‌ خود تصنيف‌ كرد، از قبيل‌ مقدّمه‌اي‌ بر قياسهاي‌ حملي‌، درباره‌ي‌ قياسهاي‌ حملي‌، درباره‌ي‌ قياسهاي‌ شرطي‌، درباره‌ي‌ تقسيم‌، درباره‌ي‌ اختلافات‌ جدلي‌، درباره‌ي‌ تسلاّي‌ فلسفي‌، درباره‌ي‌ اصول‌ علم‌ حساب‌، و غيره‌ در آخرين‌ دوره‌ي‌ حياتش‌ چندين‌ قطعه‌ي‌ كلامي‌ (theological) نير تحرير كرد. 

بوئثيوس‌ را به‌ اعتبار اين‌ كوشش‌ وسيعي‌ كه‌ در كار ترجمه‌ و شرح‌ و تفسير صرف‌ كرد مي‌توان‌ واسطه‌ و ميانجي‌ اصلي‌ بين‌ دوران‌ قديم‌ و قرون‌ ميانه‌ ناميد، چنان‌ كه‌ او را «آخرين‌ رومي‌ و اوّلين‌ دانشمند مَدرسي‌ (اسكولاستيك‌)» ناميده‌اند. «تا پايان‌ قرن‌ دوازدهم‌ وي‌ مهم‌ترين‌ مجرايي‌ بود كه‌ از آن‌ مذهب‌ ارسطويي‌ به‌ غرب‌ انتقال‌ يافت‌.» (23و24)

پانوشتها
1. «اصل‌ تعبيرناپذير همه‌ چيز» (پانته‌ آرِتوس‌ آرخه‌)، داماسكيوس‌، مسائل‌ و راه‌حلهايي‌ درباره‌ي‌ اصول‌ اوّليه‌، 43.
2. پروكلوس‌، شرح‌ بر تيمائوس‌ افلاطون‌، 1308، 21 د.
3. پروكلوس‌، شرح‌ بر تميائوس‌، 1308، 21 به‌ بعد. داماسكيوس‌، مسائل‌ و راه‌حلهايي‌ درباره‌ي‌ اصول‌ اوّليه‌، 54.
4. جوليان‌، سروشها، 4.
5. پروكلوس‌ در تفسير خود بر كتاب‌ اقليدس‌، بخش‌ اوّل‌، آگاهي‌ با ارزشي‌ درباره‌ي‌ مواضع‌ افلاطوني‌، ارسطويي‌، نوافلاطوني‌ و غيره‌ در فلسفه‌ي‌ رياضي‌ ارائه‌ مي‌دهد (طبع‌ فريدلين‌، لايزيك‌، 1873).
6. اصول‌ الهيّات‌، 30 به‌ بعد؛ درباره‌ي‌ الهيّات‌ افلاطوني‌، 2،4؛3، 14؛ 4، 1.
7. اصول‌ الهيّات‌، 4،6؛ درباره‌ي‌ الهيّات‌ افلاطوني‌، 2،4.
8. اصول‌ الهيّات‌، 11.
9. درباره‌ي‌ الهيّات‌ افلاطوني‌، 3،14،4،1.
10. درباره‌ي‌ الهيّات‌ افلاطوني‌، 1،17؛ شرح‌ بر جمهوري‌ افلاطون‌، كتاب‌ اوّل‌، 37، 27 به‌ بعد.
11. اصول‌ الهيّات‌، 27.
12. تفسير الكيبيادس‌ اوّل‌، كتاب‌ سوم‌؛ درباره‌ي‌ عنايت‌ الهي‌ و سرنوشت‌ و آنچه‌ در ما هست‌، 24.
13. مسائل‌ و راه‌حلهايي‌ درباره‌ي‌ اصول‌ اوّليّه‌، 38، يك‌ 79، سطر 20 به‌ بعد؛ 41، يك‌ 83، 26 به‌ بعد؛
14. Catechetical : تعليم‌ اصول‌ دين‌ از راه‌ پرسش‌ و پاسخ‌.-م‌.
15. فوتيوس‌ (Photius) ، كتابخانه‌ ،460 ب‌ 23 و بعد؛ 461 ب‌ 6 به‌ بعد.
16. فوتيوس‌، كتابخانه‌، 465 الف‌ 16 به‌ بعد.
17. چون‌ اين‌ اثر شامل‌ قطعات‌ گزيده‌اي‌ از ديگر محاورات‌ افلاطون‌ است‌، علاوه‌ بر قطعات‌ و متون‌ و عقايدي‌ از ديگر فلاسفه‌ي‌ يونان‌، چنين‌ پيش‌ آمد كه‌ تا قرن‌ دوازدهم‌ ميلادي‌ خالكيديوس‌ به‌ عنوان‌ يكي‌ از منافع‌ عمده‌ براي‌ شناخت‌ فلسفه‌ي‌ يوناني‌ ملاحظه‌ مي‌شد.
18. Saturnalia : جشنهاي‌ ساتوران‌ (پسر اورانوس‌ در اساطير رومي‌).-م‌.
19. چون‌ ماكروبيوس‌ به‌ «شرح‌» خود انديشه‌هاي‌ مربوط‌ به‌ تمثيل‌ عددي‌، صدور، درجات‌ افلوطينيِ فضيلت‌، و حتّي‌ مذهب‌ تعدّد خدايان‌ را داخل‌ مي‌كند، اين‌ اثر «واقعاً يك‌ فرآورده‌ي‌ تلفيقي‌ مذهب‌ شرك‌ نوافلاطوني‌» است‌ (موريس‌ دووُلف‌، تاريخ‌ فلسفه‌ي‌ قرون‌ وُسطي‌، ج‌ 1 ص‌ 79 ترجمه‌ي‌ مِسِنجر، لانگمنز، چاپ‌ سوّم‌ 1935.)
20. Mercure ، در اساطير رومي‌ پسر ژوپيتر و ربّالنوع‌ سخنوري‌ است‌- م‌.
21. آزاد بودن‌ اين‌ هنرها يا صناعات‌ را بعضي‌ به‌ معني‌ آزاد بودن‌ از تعليمات‌ كليسايي‌ در قرون‌ وسطي‌ مي‌دانند ولي‌ ظاهراً منظور آزاد از جنبه‌ي‌ انتفاعي‌ و فايده‌ي‌ عملي‌ است‌. اين‌ هنرها عبارتند از: دستور زبان‌ (صرف‌ و نحو)،
بلاغت‌ (معاني‌ و بيان‌) منطق‌، حساب‌، هندسه‌، هيئت‌ و موسيقي‌ (كه‌ آنها را به‌ دو بخش‌ سه‌ تايي‌ و چهار تايي‌ تقسيم‌ مي‌كردند). -م‌.
22. Ostrogoths : يكي‌ از و طايفه‌ گُتها، در حوالي‌ درياي‌ آزُف‌. -م‌
23. موريس‌ دووُلف‌، تاريخ‌ فلسفه‌ي‌ قرون‌ وُسطي‌، ج‌ 1 ص‌ 109.
24. فردريك‌ كاپلستون‌، تاريخ‌ فلسفه‌ يونان‌ و رم‌، تهران‌، سروش‌، 1372، صص‌ 558-550.

کد مطلب: 531

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

You can always tell an epxret! Thanks f_or contributing.
دوشنبه 21 فروردين 1391 ساعت 14:52
_And I thought I was the sensible one. Thanks f_or _setting me striahgt.
شنبه 13 اسفند 1390 ساعت 02:18