خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
فيلولائوس‌ (400 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : طبيعت‌ در نظام‌ جهاني‌ از نامحدود و محدود كننده‌ به‌ هم‌ پيوسته‌ شد، هم‌ نظام‌ كل‌ جهاني‌ و نيز همه‌ چيزهاي‌ در آن‌.     ::    بودا : غافلان‌ و ابلهان‌ به‌ تن‌ آساني‌ درافتند، و دانا از هشياري‌ خويش‌ چنان‌ نگهباني‌ كند كه‌ از نيكوترين‌ گنج‌.     ::    بودا : بوي‌ خوش‌ رهروان‌، كه‌ تا خدايان‌ مي‌رسد، والاتر از همه‌ است‌؛ اما بويي‌ كه‌ از صندل‌ و ياس‌ برمي‌خيزد بسي‌ دور نمي‌رود.     ::    هراكليت‌ : به‌ اين‌ لوگوس‌، كه‌ موجودي‌ جاودان‌ است‌، آدميان‌، نانيوشندگانند، چه‌ پيش‌ از آنكه‌ بشنوندش‌، و چه‌ پس‌ از آن‌.     ::    ويتگنشتاين‌ : فلسفه‌ نشانگر امر ناگفتني‌ خواهد بود، بدين‌ طريق‌ كه‌ امر گفتني‌ را به‌ روشني‌ باز مي‌نمايد.     ::    نيچه‌ : كيست‌ كه‌ به‌ خاطر نام‌ نيك‌، خويشتن‌ را يكبار، قرباني‌ نكرده‌ باشد.     ::    بودا : مرد با اين‌ ستوران‌ به‌ كشوري‌ نمي‌رسد كه‌ پاي‌ كسي‌ بدان‌ نرسيده‌:جايي‌ كه‌ مردِ رام‌ با خودِ رام‌ به‌ آنجا مي‌رود.     ::    نيچه‌ : ذغال‌ به‌ الماس‌ گفت‌:چرا تو اين‌ قدر سختي‌؟ آيا ما با هم‌ خويش‌ نزديك‌ نمي‌باشيم‌؟ ولي‌ من‌ از شما مي‌پرسم‌:چرا اين‌ قدر نرميد؟ اي‌ برادران‌، مگر شما برادران‌ من‌ نمي‌باشيد؟     ::    كانت‌ : اي‌ وظيفه‌! اي‌ نام‌ بزرگ‌ و با شكوه‌ كه‌ بي‌ آنكه‌ با چيزهاي‌ خوشايند و فريبنده‌ همراه‌ شوي‌، توقع‌ اطاعت‌ داري‌.     ::    آناكسيمندر (600 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : نخستين‌ جانداران‌ در رطوبت‌ پديد آمدند، پيچيده‌ در پوسته‌هايي‌ خاردار و همچنان‌ كه‌ عمرشان‌ فزوني‌ گرفت‌ به‌ قسمت‌ خشك‌تر بيرون‌ آمدند و هنگامي‌ كه‌ آن‌ پوسته‌ شكسته‌ شد، در زماني‌ كوتاه‌ تغيير زندگي‌ دارند.
آرشيو شبنامه های يک وجودگرا

صداي پاي خدا !

با ريش سفيد و دراز ، پيپي را كه از دازا به چپق مي مانست دود مي كرد . ميز كهنه و فرسوده اي ، او را در خود جا داده بود و كاغذهاي پاره و پخش و پلا ، نشان از جدلي طولاني در اطاق داشت .در آستانه ي درب ، ارسطو برآشفته و كف كرده ، ايستاده بود و داد و بيداد ميكرد : 
« نفرين آپولون بر شما باد ! اي آبرو زدايان فلسفه ! نفرين ! نه چنين است كه چيزي بتواند هم خود باشد ، و هم نباشد ! من (شق ثالث ) را طرد كردم ! من گفتم حقيقت بيرون آدمي است و معرفت، صورت اشياء است كه در نفس آدمي ، ظاهر مي گردد . گفتم آدمي تنها تماشا گر است و نه بازيگر . حتي منتقد آزارگري چون كانت هم ، بر جدايي جهان خارج از مشاهده گر ،‌اذعان كرد ، اما شما آن را بر نتافتيد . 
اي فيلسشوف نمايان ! من گفتم عليت و جوهریت ، بنيان موجوداتند و در نبود آنان ، هستي فرو مي ريزد ...و حال اين هايزنبرگ ، اين پير دودزده ! پايش را بيش از گليم فيزيك دراز كرده و متافيزيك مرا افسانه مي نمايد ! غافل از اينكه با اين چرنديات ، پايه هاي علم مدرن را كه بر متافيزيك من استوار است ، سست مي سازد ! اين منم كه دنياي امروز را با همه عظمتش بر دوش مي كشم .... اي قدر ناشناسان..... »
گفته هاي ارسطو در كوبشِ پر طنينِ درب، گم شد و تنها پژواكِ آهنگي از خشم را بر ديوار نشاند . 
پير مرد برخاست و با صبوريِ تمام ، پنجره را گشود . ستاره ها در پشتِ مه دودِ شهر در افق ، يخ زده بودند . پير ما لختي چشمان خود را بست . آنگاه به عابري كه فانوس در دست از روي تپه مي گذشت ، چشم دوخت و زير لب گفت : 
يكبار ديگر ديوانه ی نيچه ! اما اين بار با اين فرياد كه : « اي مردم ، خدا زنده شده است ! اي كالبدهاي يخ زده ! صداي آمدنش را نمي شنويد ؟ »
نوشتاري از : م . م .فريد 1/1/1388

کد مطلب: 1342

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين