خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
هراكليت‌ : ما در يك‌ رودخانه‌، هم‌ پا مي‌گذاريم‌ و هم‌ نمي‌گذاريم‌. ما هم‌ هستيم‌ هم‌ نيستيم‌.     ::    بودا : مرد با اين‌ ستوران‌ به‌ كشوري‌ نمي‌رسد كه‌ پاي‌ كسي‌ بدان‌ نرسيده‌:جايي‌ كه‌ مردِ رام‌ با خودِ رام‌ به‌ آنجا مي‌رود.     ::    كانت‌ : جان‌ من‌ در برابر يك‌ انسان‌ ساده‌ عادي‌ (كه‌ از شايستگي‌ اخلاقي‌ برخوردار است‌)، به‌ حالت‌ كرنش‌ درمي‌آيد.     ::    بودا : درشت‌ مگو تا نشنوي‌. راستي‌ را كه‌ سخن‌ خشم‌ آلوده‌، رنج‌ آورد، و بر تو نيز همان‌ رسد.     ::    بودا : آنان‌ كه‌ به‌ راه‌ قدسي‌ نرفته‌ و در جواني‌ گنجي‌ نياندوخته‌اند، مرغان‌ ماهيخوار پير را مانند كه‌ در درياچه‌اي‌ بي‌ماهي‌ از ميان‌ مي‌روند.     ::    اسپينوزا : مقصود من‌ از خدا، موجود مطلقاً نامتناهي‌ است‌، يعني‌ جوهري‌ كه‌ متقوم‌ از صفات‌ نامتناهي‌ است‌.     ::    فيلولائوس‌ (400 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : طبيعت‌ در نظام‌ جهاني‌ از نامحدود و محدود كننده‌ به‌ هم‌ پيوسته‌ شد، هم‌ نظام‌ كل‌ جهاني‌ و نيز همه‌ چيزهاي‌ در آن‌.     ::    بودا : گُل‌ چينِ پراكنده‌ دل‌ را مرگ‌ چنان‌ درربايد كه‌ سيلابي‌ روستاي‌ خفته‌ را.     ::    ويتگنشتاين‌ : گزاره‌ها نمي‌توانند راجع‌ به‌ امر برتر، چيزي‌ را بيان‌ كنند.     ::    برتراندراسل‌ : نظريه‌ نسبيت‌ انيشتين‌ با وارد كردن‌ زمان‌ در «جاي‌-گاه‌»، بيش‌ از تمامي‌ براهين‌، به‌ عقيده‌ي‌ سنتي‌ درمورد «جوهر»، لطمه‌ وارد آورده‌ است‌.
آرشيو شبنامه های يک وجودگرا

صداي پاي خدا !

با ريش سفيد و دراز ، پيپي را كه از دازا به چپق مي مانست دود مي كرد . ميز كهنه و فرسوده اي ، او را در خود جا داده بود و كاغذهاي پاره و پخش و پلا ، نشان از جدلي طولاني در اطاق داشت .در آستانه ي درب ، ارسطو برآشفته و كف كرده ، ايستاده بود و داد و بيداد ميكرد : 
« نفرين آپولون بر شما باد ! اي آبرو زدايان فلسفه ! نفرين ! نه چنين است كه چيزي بتواند هم خود باشد ، و هم نباشد ! من (شق ثالث ) را طرد كردم ! من گفتم حقيقت بيرون آدمي است و معرفت، صورت اشياء است كه در نفس آدمي ، ظاهر مي گردد . گفتم آدمي تنها تماشا گر است و نه بازيگر . حتي منتقد آزارگري چون كانت هم ، بر جدايي جهان خارج از مشاهده گر ،‌اذعان كرد ، اما شما آن را بر نتافتيد . 
اي فيلسشوف نمايان ! من گفتم عليت و جوهریت ، بنيان موجوداتند و در نبود آنان ، هستي فرو مي ريزد ...و حال اين هايزنبرگ ، اين پير دودزده ! پايش را بيش از گليم فيزيك دراز كرده و متافيزيك مرا افسانه مي نمايد ! غافل از اينكه با اين چرنديات ، پايه هاي علم مدرن را كه بر متافيزيك من استوار است ، سست مي سازد ! اين منم كه دنياي امروز را با همه عظمتش بر دوش مي كشم .... اي قدر ناشناسان..... »
گفته هاي ارسطو در كوبشِ پر طنينِ درب، گم شد و تنها پژواكِ آهنگي از خشم را بر ديوار نشاند . 
پير مرد برخاست و با صبوريِ تمام ، پنجره را گشود . ستاره ها در پشتِ مه دودِ شهر در افق ، يخ زده بودند . پير ما لختي چشمان خود را بست . آنگاه به عابري كه فانوس در دست از روي تپه مي گذشت ، چشم دوخت و زير لب گفت : 
يكبار ديگر ديوانه ی نيچه ! اما اين بار با اين فرياد كه : « اي مردم ، خدا زنده شده است ! اي كالبدهاي يخ زده ! صداي آمدنش را نمي شنويد ؟ »
نوشتاري از : م . م .فريد 1/1/1388

کد مطلب: 1342

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين