خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
غزالي‌ : مرگ‌ تجربه‌اي‌ مألوف‌ نيست‌ و فرصت‌ آزمودن‌ مرگ‌ از انسان‌ دريغ‌ شده‌ است‌.     ::    علامه‌ طباطبايي‌ : اصل‌ اصيل‌ در هر چيز، وجود و هستي‌ اوست‌ و ماهيت‌ وي‌ پنداري‌ است‌، يعني‌ واقعيت‌ هستي‌ به‌ خودي‌ خود (بالذات‌ و لنفسه‌) واقعيت‌ دار، يعني‌ عين‌ واقعيت‌ بوده‌ و همه‌ي‌ ماهيات‌ با وي‌، واقعيت‌ دار و بي‌ وي‌ (به‌ خودي‌ خود) پنداري‌ و اعتباري‌ مي‌باشند.     ::    مولانا : نردبان‌ خلق‌، اين‌ ما و مني‌ است‌/ عاقبت‌ اين‌ نردبان‌، افتادني‌ است‌/ هر كه‌ بالاتر رود، ابله‌تر است‌/ كاستخوان‌ او بتر خواهد شكست‌     ::    بودا : آنان‌ كه‌ به‌ راه‌ قدسي‌ نرفته‌ و در جواني‌ گنجي‌ نياندوخته‌اند، مرغان‌ ماهيخوار پير را مانند كه‌ در درياچه‌اي‌ بي‌ماهي‌ از ميان‌ مي‌روند.     ::    هراكليت‌ : هنگامي‌ كه‌ زاييده‌ مي‌شوند، آرزوي‌ زندگي‌ كردن‌ دارند و سرنوشت‌ (مرگ‌) خود را پذيرفتن‌؛ يا بيشتر از آن‌ آسودن‌ و فرزنداني‌ پشت‌ سر مي‌نهند كه‌ بار ديگر با سرنوشت‌ (مرگ‌) روبه‌رو مي‌شوند.     ::    ويتگنشتاين‌ : اثر من‌ شامل‌ دو بخش‌ است‌:بخشي‌ كه‌ عرضه‌ كرده‌ام‌ و بخشي‌ كه‌ ننوشته‌ام‌؛ و دقيقاً اين‌ دو بخش‌ است‌ كه‌ مهم‌ است‌.     ::    دكارت‌ : ما قادر هستيم‌ مدعي‌ شويم‌ كه‌ جسم‌ وجود ندارد و همچنين‌ ادعا كنيم‌ كه‌ جهاني‌ نيز وجود ندارد... اما هرگز نمي‌توانيم‌ ادعا كنيم‌ كه‌ من‌ وجود ندارم‌. زيرا من‌ مي‌توانم‌ در حقيقت‌ ساير اشياء، شك‌ كنم‌.     ::    داوري‌ اردكاني‌ : شك‌ دكارت‌ با شك‌ غزالي‌ فرق‌ دارد و اگر كسي‌ مي‌خواهد «تقريرات‌ دكارت‌» با «المنقذ من‌ الضلال‌» مقايسه‌ كند بايد به‌ اصل‌ و آغاز و مقاصد و نتايجي‌ كه‌ از اين‌ دو اثر حاصل‌ شده‌ است‌، توجه‌ كند و صرف‌ عبارات‌ ظاهر و ظواهر الفاظ‌ را در نظر نياورد.     ::    گزنوفون‌ : همه‌ چيز از خاك‌ است‌ و همه‌ چيز در خاك‌ پايان‌ مي‌يابد.     ::    نيچه‌ : زاهدانه‌ترين‌ حرفي‌ كه‌ شنيده‌ام‌:«در عشق‌ حقيقي‌، روح‌ است‌ كه‌ تن‌ را در آغوش‌ مي‌گيرد».
فلسفه اسلامیآرشيو مقاله

مذهب‌ بودا به‌ عنوان‌ وسيله‌ي‌ انتقال‌

ظهور مذهب‌ بودايي‌
24-1- دين‌ هندو بر پايه‌ي‌ آداب‌ ديني‌ مهاجمان‌ آريايي‌ هند بنا شده‌ و عناصري‌ از دينهاي‌ ابتدايي‌ مردم‌ اصلي‌ مقهور شده‌ي‌ سرزمين‌ هند در آن‌ راه‌ يافته‌ بود؛ اين‌ دين‌ در زماني‌ پيش‌ از حمله‌ي‌ اسكندر به‌ هند تكامل‌ يافته‌ و از آن‌ اصول‌ تقسيم‌بندي‌ طبقاتي‌ ديني‌ پيدا شده‌ بود كه‌ طبقات‌ آن‌ كاملاً از يكديگر تمايز داشتند و از ارتباط‌ با بيگانگان‌ سخت‌ پرهيز مي‌كردند. در حدود قرنهاي‌ ششم‌ تا پنجم‌ قبل‌ از ميلاد نهضتهايي‌ ديني‌، با لخاصّه‌ در شمال‌ غربي‌ هند، پيش‌ آمد كه‌ غرض‌ از آنها جدايي‌ از آداب‌ تعصُّب‌آميز دين‌ هندو بود، و همه‌ي‌ آنها رنگ‌ صوفيانه‌ و زاهدانه‌ داشت‌، و براي‌ حيات‌ انسان‌ و حيوان‌ قدسيَّت‌ خاصّي‌ قائل‌ بودند. از يكي‌ از اين‌ نهضتها دين‌ جيَن‌ [Jain] پيدا شد كه‌ هرگز بيرون‌ از مرزهاي‌ هند انتشار نيافت‌؛ دين‌ ديگر دين‌ بودايي‌ بود كه‌ در آغاز مذهب‌ خاصِّ فرقه‌ي‌ كم‌ شماري‌ از زُهّاد بود، ولي‌ بعدها گسترش‌ يافت‌ و به‌ جايي‌ رسيد كه‌ يكي‌ از دينهاي‌ بزرگ‌ جهان‌ شد. ريشه‌ي‌ اين‌ هر دو دين‌ دستگاه‌ فلسفي‌ سانكهيا [Sankhya] است‌ كه‌ واضع‌ آن‌ كاپيلا [Kapila] بوده‌ است‌.
بنيان‌گذار دين‌ جين‌ مَهاويرا [Mahavira] است‌ كه‌ محتملاً در حدود 507 ق‌.م‌ در مادگادها [Magadha] (بهار جنوبي‌) در شمال‌ غربي‌ هند مردم‌ را به‌ آن‌ دعوت‌ كرد. گئَوتاما بودا [Gautama Buddha] گروهي‌ از زاهدان‌ را در چراگاه‌ آهوان‌ سارنات‌ [Sarnath] نزديك‌ بنَارِس‌ بر گرد خود جمع‌ كرده‌ بود، و به‌ سال‌ 480 ق‌.م‌ از دنيا رفت‌، ولي‌ تعليمات‌ او در سرزمينهاي‌ واقع‌ در جنوب‌ شرقي‌ گنَگ‌ و كوسالا (اودْه‌ [Oudh] ) و ماگادها انتشار يافت‌. به‌ اين‌ ترتيب‌ اين‌ هر دو دين‌ با ماگادها پيوستگي‌ پيدا كرده‌ است‌. تمام‌ سرزمين‌ ماگادها براي‌ تقديم‌كردن‌ قرباني‌ به‌ آتش‌ مقدَّس‌ ناشايست‌ تلقّي‌ مي‌شد، و به‌ همين‌ جهت‌ در مذهب‌ هندو هيچ‌ قرباني‌ در آن‌ محل‌ صورت‌ نمي‌گرفت‌ و بنا بر آن‌ برهمنان‌ كه‌ از خاندانهاي‌ خالص‌ و از اشراف‌ بودند نمي‌توانستند در آنجا زندگي‌ كنند. اين‌ نبودن‌ برهمنان‌ سبب‌ شد كه‌ آزادي‌ ديني‌ بيشتري‌ در آنجا باشد و زمينه‌ براي‌ پيداشدن‌ افكار ديني‌ تازه‌يي‌ فراهم‌ شود كه‌ تا حدّي‌ مخالف‌ با دين‌ مورد قبول‌ عامّه‌ باشد Nalinaksha Dutt) در كتاب‌ Early Monastic Buddhism ، i ، كلكته‌، 1941، ص‌ 140). هيچ‌ يك‌ از دو دين‌ تازه‌ قصد آن‌ نداشت‌ كه‌ سازمان‌ طبقاتي‌ هندويي‌ موجود را براندازد، و پيروان‌ مذهب‌ جين‌ براي‌ آداب‌ ديني‌ از همان‌ برهمنان‌ هندو استفاه‌ مي‌كردند، ولي‌ در هر دو دين‌ كساني‌ كه‌ به‌ كارهاي‌ ديني‌ نمي‌پرداختند به‌ مقامات‌ عالي‌تر رسيدند، و سازمان‌ تقسيم‌ طبقاتي‌ به‌ تدريج‌ اهميَّت‌ خود را از دست‌ داد.
معروف‌ است‌ كه‌ در قرن‌ چهارم‌ ق‌.م‌ بر ماگادها شاهان‌ سلسله‌ي‌ ناندا حكومت‌ مي‌كردند. با اينكه‌ سلسله‌ي‌ مزبور و هفت‌ پادشاه‌ آن‌ را داستاني‌ بيش‌ نمي‌دانند، و تاريخ‌ سياسي‌ هند در واقع‌ با ظهور سلسله‌ي‌ مااوريا [Maurya] در حدود 323 ق‌.م‌، سه‌ چهار سال‌ پس‌ از حمله‌ي‌ اسكندر به‌ هند، آغاز مي‌شود، بهتر آن‌ است‌ كه‌ از شاهان‌ داستاني‌ نيز چيزي‌ گفته‌ شود. گفته‌اند كه‌ آخرين‌ شاه‌ سلسله‌ي‌ ناندا از طبقه‌ي‌ پست‌ و ملحدو مخالف‌ بالاتر برهمنان‌ يعني‌ متوليِّان‌ دين‌ و كْشَتْرياها [Kshatryas] با جنگاوران‌ بود، ولي‌ ثروت‌ و قدرت‌ فراوان‌ داشت‌. هيچ‌ دليلي‌ در دست‌ نيست‌ كه‌ وي‌ دين‌ جَيني‌ يا بودايي‌ داشته‌ است‌. 

در 3-323 در نتيجه‌ي‌ نابسامانيي‌ كه‌ از حمله‌ي‌ اسكندر برخاسته‌ بود، چاندراگوپتا از سلسله‌ي‌ مااوريا طغيان‌ كرد و شاهان‌ ناندا را برانداخت‌ و دولت‌ مستقلّي‌ تشكيل‌ داد. مردي‌ جنگاور بود و سلوكوس‌ نيكاتور را كه‌ پس‌ از تسخير بابل‌ در 312 قصد گستردن‌ قدرت‌ بر ايالات‌ شرقي‌ ايران‌ داشت‌، در 4-305 شكست‌ داد. شاه‌ سلوكي‌ پس‌ از شكست‌ خوردن‌ پيماني‌ با چاندراگوپتا بست‌ و او را شاه‌ ماگادها شناخت‌ (در 303)، و در 301 نماينده‌يي‌ يوناني‌ به‌ نام‌ مِگاسْتِنِس‌ به‌ دربار اوگسيل‌ داشت‌. مگاستنس‌ كتابي‌ در وصف‌ هند و عادات‌ مردم‌ آن‌ نوشته‌ است‌ كه‌ تنها از راه‌ نقلهايي‌ كه‌ از آن‌ در كتابهاي‌ كْلِمِنتِ اسكندراني‌ و سْترابون‌ شده‌ آن‌ را مي‌شناسيم‌. 

شاه‌ ماگادها پس‌ از آن‌ بيندوسارا [Bindusara] (282-297ق‌.م‌) بود كه‌ به‌ جاي‌ مگاستنس‌ يوناني‌ ديگري‌ به‌ نام‌ دايْماخسُ [Daimachos] مأمور دربار او شد و اين‌ شخص‌ با آنتيوخوس‌ سوتِر مكاتبه‌ مي‌كرد. هندوان‌ اين‌ هر دو پادشاه‌ را نودولت‌ و ناپاك‌ مي‌دانستند، از آن‌ جهت‌ كه‌ از نسل‌ متوليِّان‌ دين‌ و جنگاوران‌ نبودند. 

سومين‌ شاه‌ اين‌ سلسله‌، آسوكا [Asoka] ، به‌ دين‌ بودايي‌ در آمد كه‌ در آن‌ براي‌ طبقات‌ اهمِّيَّتي‌ نمي‌شناختند، و با اين‌ كار مايه‌ي‌ ترويج‌ آن‌ دين‌ شد. فرمان‌ داد كه‌ شوراي‌ ديني‌ سوم‌ بودايي‌ در آسوكاراما [Asokarama] در پاتاليپوترا، (كه‌ دهكده‌يي‌ بود و بودا زماني‌ به‌ آنجا رفته‌ بود)، تشكيل‌ شود، و در آن‌ شوري‌' هجده‌ مشكل‌ و مسئله‌ي‌ طبقاتي‌ مورد بحث‌ واقع‌ شد و درباره‌ي‌ آنها تصميم‌ گرفتند، و از همه‌ مهم‌تر اينكه‌ مقرِّر شد مبلِّغاني‌ براي‌ ترويج‌ دين‌ بودايا «شريعت‌ تقوي‌'» به‌ نزد همه‌ي‌ ملَّتهاي‌ جهان‌ فرستاده‌ شوند. به‌ همين‌ جهت‌ مبلِّغاني‌ به‌ جنوب‌ و غرب‌ فرستادند، ولي‌ هيچ‌ كس‌ را به‌ شرق‌ روانه‌ نكردند. در نوشته‌هاي‌ سانسكريتي‌ هيچ‌ اشاره‌اي‌ به‌ اين‌ شورا نشده‌، و شوراي‌ سوم‌ كه‌ در آن‌ منابع‌ ذكر شده‌ آن‌ است‌ كه‌ در كشمير در زمان‌ كانيشكا تشكيل‌ شده‌؛ متقابلاً در اسناد پالي‌ [Pali] كه‌ خبر شوراي‌ آسوكا در آن‌ ثبت‌ شده‌ نامي‌ از شوراي‌ كشمير نيامده‌. در نتيجه‌ي‌ همين‌ فعّاليَّتهاي‌ تبليغي‌، مردم‌ جزيره‌ي‌ سيلان‌ به‌ دين‌ بودايي‌ ابتدايي‌ در آمدند كه‌ به‌ نام‌ هينه‌يانه‌ [Hinyana] خوانده‌ مي‌شد، و از كارهاي‌ آن‌ مبلِّغان‌ ابتدايي‌ نوشته‌هايي‌ بر جاي‌ مانده‌ است‌. در سالنامه‌هاي‌ سيلاني‌ از كارهاي‌ تبليغي‌ در غرب‌ نيز بحث‌ شده‌، و در آنجا گفته‌ شده‌ است‌ كه‌ شخصي‌ به‌ نام‌ ماهارا كْشتّرا [Maharakshitra] گروهي‌ از مبلِّغان‌ را به‌ سرزمين‌ ياوانا (يونان‌) فرستاد، ولي‌ از تفاصيل‌ كار ايشان‌ چيزي‌ نمي‌گويد. در آن‌ هنگام‌ دولت‌ سلوكي‌ تا هندوكش‌ امتداد داشت‌، و از لحاظ‌ سياسي‌ تا آن‌ نقطه‌ يوناني‌ شناخته‌ مي‌شد. مقارن‌ با سالهاي‌ آخر پادشاهي‌ آسوكاپارتيان‌ يوغ‌ سلوكي‌ را برانداختند، و مدَّتي‌ پس‌ از اين‌ زمان‌ بود كه‌ با كتريا به‌ تدريج‌ از تسلُّط‌ يونان‌ خارج‌ شد و استقلال‌ پيدا كرد. محتملاً كارهاي‌ تبليغي‌ در ميان‌ يونانيان‌ تنها منحصر به‌ مردم‌ باكتريا و سغُد بوده‌ است‌ كه‌ زير فرمان‌ يونانيان‌ بودند و بعدها مركز مستحكم‌ دين‌ بودايي‌ شدند. 

آيا دين‌ بودايي‌ در غرب‌ انتشار پيدا كرد؟
24-2- آسوكا كوشيد تا با انتشار اعلاميّه‌هايي‌ به‌ نام‌ «شريعت‌ تقوي‌'» دين‌ بودايي‌ را گسترش‌ دهد. در اين‌ كار از شاهان‌ هخامنشي‌ تقليد كرد كه‌ فرمانهاي‌ خود را بر تخته‌ سنگهايي‌ در بيستون‌ و جاهاي‌ ديگر نقش‌ كرده‌ بودند. از اين‌ بيانيّه‌هاي‌ آسوكا حدود سي‌ و چهار تا موجود است‌، كه‌ چهارتاي‌ آنها منقوش‌ بر سنگ‌ است‌، و هفت‌ تا بر ستونها حجّاري‌ شده‌، و باقي‌ آنها در جاهاي‌ كم‌- اهمِّيَّت‌تر. اين‌ بيانيّه‌ها از افغانستان‌ تا ميسور همه‌ جا پراكنده‌ است‌، و آنها را يا به‌ زبان‌ پْرا كريتي‌ مي‌نوشتند يا به‌ زبانهاي‌ محلّي‌ ناحيه‌يي‌ كه‌ بيانيّه‌ در آنجا انتشار يافته‌ بود: يكي‌ از آنها به‌ سه‌ زبان‌ محلّي‌ است‌ كه‌ لهجه‌ي‌ ماگادها يكي‌ از آنها است‌. چون‌ زبان‌ پراكرايّتي‌ صورت‌ تكامل‌ يافته‌ي‌ متأخرِّتري‌ از سانسكريت‌ است‌، اين‌ سنگ‌ نوشته‌ها را مي‌توان‌ قديمي‌ترين‌ اسناد سانسكريت‌ دانست‌، زيرا وِداهاي‌ سانسكريتي‌ به‌ صورت‌ شفاهي‌ انتقال‌ پيدا مي‌كرد، و مدَّتها پس‌ از زمان‌ آسوكا صورت‌ كتبي‌ آنها ضبط‌ شد. بيانيه‌ها با خطّي‌ به‌ نام‌ كارُشْتي‌ نوشته‌ شده‌ كه‌ تغيير شكل‌ يافته‌ي‌ خطِّ آرامي‌ است‌، و خطِّ آرامي‌ در قرن‌ پنجم‌ قبل‌ از ميلاد توسُّط‌ ايرانيان‌ به‌ پنجاب‌ آورده‌ شده‌ بود. انتشار اين‌ اعلاميّه‌ها دليل‌ آن‌ است‌ كه‌ كساني‌ بوده‌ و مي‌توانسته‌اند نوشته‌ها را بخوانند، و به‌ همين‌ جهت‌ است‌ كه‌ ويهاراها [Viharas] يا صومعه‌هاي‌ بودايي‌ را نزديك‌ اين‌ نوشته‌ها ساخته‌ بودند تا راهبان‌ بودايي‌ آنها را بخوانند و درباره‌ي‌ تعليمات‌ مندرج‌ در آنها براي‌ مردم‌ توضيحاتي‌ بدهند. ممكن‌ نيست‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ تعليم‌ و تربيت‌ ادبي‌، حتّي‌' به‌ شكل‌ بسيار ساده‌ و ابتدايي‌، در ميان‌ قبايل‌ آسياي‌ مركزي‌ وجود داشته‌ باشد.
در اعلاميّه‌ي‌ بْهابرا [Bhabra] كه‌ خطاب‌ به‌ عموم‌ طبقه‌ي‌ زاهدان‌ و ناسكان‌ است‌ مي‌خوانيم‌ كه‌ «شريعت‌ تقوي‌' كه‌ توسُّط‌ اعلي‌ حضرت‌ مقدَّس‌ او وضع‌ شده‌، در سرزمين‌ خود او و در تمام‌ سرزمينهاي‌ مجاور تا شش‌ هزار فرسخ‌ پيروز شده‌ است‌، در آنجا كه‌ شاه‌ يوناني‌ به‌ نام‌ آنتياكا [Antiyaka] (آنتيوخوس‌ II ) زندگي‌ مي‌كند، و شمال‌ اين‌ آنتيا كا، آنجا كه‌ چهار شاه‌ به‌ نامهاي‌ توراماي‌ [Turamay] (بطلميوس‌)، آنتيگونوس‌ [Antigonus] (گوناتاس‌ (1)
[Gonatas] )، ماگا [Maga] (ماگاس‌ (2) كورِنِه‌يي‌ [Magas of Cyrene] )، و الكساندر (3) (اسكندر إپيروسي‌؟) به‌ سر مي‌برند، و در جنوب‌ (در مملكت‌) چولاها [Cholas] و پاندياها [Pandyas] و نيز سيلان‌: و اينجا نيز در متصرّفات‌ يوناها (يونانيان‌) و كامبوجاها [Kambojas] و پتينكاها [Ptinkas] ، در ميان‌ آندراها [Andhras] و پولينداها [Pulindas] ؛ در همه‌ جا مردم‌ از راهنماييهاي‌ اعلي‌ حضرت‌ مقدَّسش‌ پيروي‌ مي‌كنند». ظاهراً مقصود آن‌ است‌ كه‌ آسوكا به‌ همه‌ جا مبلِّغاني‌ فرستاده‌ بود، و اين‌ دليل‌ آن‌ نيست‌ كه‌ فرمانروايان‌ به‌ دين‌ بودايي‌ در آمده‌ باشند، بلكه‌ از آن‌ استقبال‌ كرده‌ هيئت‌ مبلِّغان‌ آسوكا را به‌ مهرباني‌ پذيرفته‌ بودند Senart) ، در مجله‌ي‌ آسيايي‌ (1885)، 290 و بعد). ماگاس‌ كورنه‌يي‌ و اسكندر إپيروسي‌ حدود 258 ق‌.م‌ از دنيا رفتند، و بنابراين‌ به‌ احتمال‌ قوي‌ در زمان‌ صدور اين‌ فرمان‌ و اعلاميّه‌ حيات‌ نداشته‌اند. 

آسوكا علاوه‌ بر اين‌ سنگ‌ نوشته‌ها پرستشگاههايي‌ در غارها و نقشهايي‌ بر سنگهاي‌ كوهها از خود به‌ يادگار گذاشته‌. سكّه‌هاي‌ قديمي‌ و بازمانده‌هاي‌ تذكاري‌ نماينده‌ي‌ اشياءِ مقدِّس‌ بودا نيز بر جاي‌ مانده‌ است‌، مانند: فيلي‌ كه‌ ما در بودا پيش‌ از تولّد وي‌ به‌ خواب‌ ديد؛ درختي‌ كه‌ بر بودا در زير آن‌ اشراق‌ و الهام‌ شد؛ چرخي‌ كه‌ نماينده‌ي‌ تعلميات‌ اوست‌؛ و تپه‌ي‌ مَزاري‌ كه‌ جايگاه‌ وفات‌ بودا بود. اينكه‌ حقيقةً مذهب‌ بودا در جهان‌ يونان‌ انتشار پيدا كرده‌ باشد، مشكوك‌ به‌ نظر مي‌رسد، سنگ‌ قبري‌ از پيروان‌ بودا كه‌ در اسكندريّه‌ پيدا شده‌ و بناي‌ يادگار بودايي‌ كه‌ در أكسوم‌ به‌ دست‌ آمده‌ آثار مورد توجُّهي‌ به‌ شمار مي‌روند، ولي‌ بايد در نظر داشت‌ كه‌ اين‌ هر دو محل‌ بنادر تجارتي‌ بوده‌ و با هند ارتباط‌ بازرگاني‌ داشته‌اند، و امكان‌ آن‌ بوده‌ است‌ كه‌ بازرگاني‌ در يكي‌ از دو محل‌ وفات‌ يافته‌ و آن‌ سنگ‌ قبر و بناي‌ يادگار به‌ خاطر او ساخته‌ شده‌ باشد. در سالنامه‌هاي‌ سيلاني‌ كه‌ آسوكا گروه‌ كثيري‌ از يونانيان‌ را به‌ دين‌ بودايي‌ در آورد، و مردي‌ يونا [Yona] (يوناني‌) را به‌ نام‌ دهامّاراكّيتا [Dhammarakkita] براي‌ تبليغ‌ به‌ آپارانتا در سواحل‌ گُجرات‌ فرستاد. بي‌شك‌ مقصود از يونا فردي‌ آسيايي‌ بوده‌ است‌ كه‌ در زير فرمان‌ يونانيان‌ مي‌زيسته‌. 

مطابق‌ آنچه‌ در پوراناها (4) [Puranas] آمده‌، سلسله‌ي‌ مااوريا در 184 ق‌.م‌ منقرض‌ شد، و آخرين‌ پادشاه‌ آن‌ را برهمن‌ متعصِّبي‌ به‌ نام‌ سونگاپوشيا ميترا [Sunga Pushyamitra] كشت‌ و خود بر تخت‌ نشست‌ و به‌ آزار و شكنجه‌ي‌ بودائيان‌ پرداخت‌. نتيجه‌ آن‌ شد كه‌ بودائيان‌، هنگامي‌ كه‌ سلوكيان‌ براي‌ پس‌ گرفتن‌ متصرِّفات‌ سابق‌ خود به‌ هند لشكركشي‌ كردند، به‌ كمك‌ مهاجمان‌ برخاستند. 

در تاريخ‌ و سالنامه‌ي‌ بودائيان‌ سيلان‌، معروف‌ به‌ نام‌ ماهاوامسا [Mahauamsa] ، محتملاً تأليف‌ قرن‌ چهارم‌ ميلادي‌، بعضي‌ از روايتهاي‌ قديم‌ هندي‌ ديده‌ مي‌شود، و در آن‌ از تْهِرُ [Thero] يا رئيس‌ ديري‌ بودايي‌ از يونا (ياوانا) نام‌ مي‌برد كه‌ در اطراف‌ آلاساندا، پايتخت‌ سرزمين‌ يونا، 30000 زاهد برگرد خويش‌ جمع‌ كرده‌ بود ( ماهاوامسا ، ترجمه‌ي‌ Turnour ، ص‌ 171). محال‌ است‌ كه‌ مقصود از اين‌ آلاساندا همان‌ اسكندريه‌ي‌ مصر باشد و در آن‌ 30000 راهب‌ بودايي‌ جمع‌ شده‌ باشد. در آن‌ كتاب‌ اجتماع‌ زُهّاد را هنگام‌ تأسيس‌ مَهاتْهوپو [Maha thupo] يا «گنبد بزرگ‌» در روساوِلّي‌ [Rusawelli] توسُّط‌ شاه‌ دوتها گاميني‌ [Dutthagamini] در سال‌ 157 ق‌.م‌ ذكر كرده‌، و تفاضيلي‌ خيالي‌ آورده‌ است‌، از قبيل‌ اينكه‌ سنگها خود به‌ خود حركت‌ مي‌كردند، يا كارهايي‌ به‌ دست‌ شياطين‌ صورت‌ مي‌گرفت‌، كه‌ البتّه‌ هيچ‌ جنبه‌ي‌ تاريخي‌ ندارد. تْهِرُ يا رئيس‌ دير همان‌ دها ماراكيتاي‌ بودايي‌ يوناني‌ است‌ كه‌ براي‌ تبليغ‌ به‌ گجرات‌ فرستاده‌ شده‌ بود. چند اسكندريّه‌ بوده‌ است‌ كه‌ بعضي‌ از آنها در باكتريا و سُگديانا و گنَدها را در زير فرمان‌ يونانيان‌ قرار داشته‌، و به‌ همين‌ جهت‌ نويسندگان‌ هندي‌ آنها را ياوانا «سرزمين‌ يونانيان‌» خوانده‌اند. آن‌ اسكندريّه‌ كه‌ نامش‌ در ماهاوامسا آمده‌ ممكن‌ است‌ همان‌ اسكندريه‌ي‌ «زير قفقاز» باشد كه‌ در داستان‌ اسكندر اسم‌ اين‌ كوه‌ به‌ نام‌ «ملكه‌ي‌ كوهها» آمده‌ است‌. اين‌ اسكندريّه‌ در سرزمين‌ أُپيانِه‌ [Opiane] بود و اسكندر در راه‌ پيشرفت‌ خود به‌ طرف‌ شمال‌ هنگام‌ عبور از سيستان‌ به‌ كابل‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ هندوكش‌ «درپاي‌ كوه‌» بنا كرد ( Curtius ، vii ، 3، 23). تارن‌ [Tarn] دليل‌ دلپسندي‌ مي‌آورد كه‌ اين‌ اسكندريّه‌ با كاپيسا يك‌ شهر دو قسمتي‌ بوده‌ است‌، و چنين‌ شهرها در آسيا فراوان‌ بوده‌، و نيمه‌ي‌ يوناني‌ اين‌ شهر يعني‌ اسكندريّه‌ي‌ اصلي‌ بركرانه‌ي‌ غربي‌ رود پنج‌ شير- غوربند [Panjshir-Ghorband] واقع‌ بوده‌ است‌. محلِّ اصلي‌ آن‌ هنوز دانسته‌ نيست‌، چون‌ كاوشي‌ در اين‌ خصوص‌ به‌ عمل‌ نيامده‌. اين‌ شهر محلّي‌ بود كه‌ در زمان‌ آسوكا دين‌ بودايي‌ در آن‌ انتشار يافت‌ و تا مدّتها در آن‌ غلبه‌ با اين‌ دين‌ بود. حجّاريهاي‌ بودايي‌ فراواني‌ در شهر باميانِ نزديك‌ آن‌ بر جاي‌ مانده‌ است‌. 

دليل‌ اصلي‌ بر اينكه‌ بودائيان‌ در جهان‌ يونان‌ فعّاليَّتي‌ نداشته‌اند، كمي‌ اطِّلاعات‌ مربوط‌ به‌ اين‌ دين‌ در نوشته‌هاي‌ مورِّخان‌ رومي‌ و يوناني‌ است‌، و تنها در نوشته‌هاي‌ كساني‌ مانند مِگاسْتِنِس‌ كه‌ از هند ديدن‌ كرده‌ يا فرستادگان‌ هندي‌ را در سرزمين‌ يونان‌ ديده‌اند، چنين‌ اطِّلاعاتي‌ ديده‌ مي‌شود. مگاستنس‌ از 301 تا 297 ق‌.م‌ كارگزار سلوكيان‌ در دربار ماگادها بود، ولي‌ اطلاع‌ ما بر كتاب‌ او تنها از راه‌ قسمتهايي‌ است‌ كه‌ سْتر ابون‌ و كْلِمَنت‌ اسكندراني‌ از آن‌ اقتباس‌ كرده‌اند. سترابون‌ از كاهناني‌ هندي‌ به‌ نام‌ سارماناها [Sarmanas] نام‌ مي‌برد كه‌ احتمالاً بايد سارماناهاي‌ بودايي‌ بوده‌ باشند (سترابو، xv ، 1، 59). كلمنت‌ اسكندراني‌ از سارماناهاي‌ باكتريايي‌ نام‌ مي‌برد كه‌ بي‌شك‌ كاهنان‌ يا زاهدان‌ بودايي‌ باكتريايي‌ بوده‌اند، و از دو گروه‌ مرتاضان‌ افراطي‌ در زهد به‌ نامهاي‌ سارماناي‌ و براخماناي‌ نام‌ مي‌برد (كلمنت‌، Stormat. ، 1، 15)، و اين‌ قسمت‌ را از مگاستنس‌ نقل‌ كرده‌ است‌. مقصود از كلمه‌ي‌ اخير بي‌شك‌ همان‌ برهمنهاست‌، و كلمه‌ي‌ اوَّل‌ ظاهراً همان‌ سارماناهاي‌ بودايي‌ را نشان‌ مي‌دهد. وي‌ از نويسنده‌ي‌ ناشناسي‌ نقل‌ مي‌كند كه‌ «گروهي‌ از هنود مؤمن‌ به‌ تعاليم‌ بودا، به‌ مناسبت‌ قُدسيَّت‌ بي‌اندازه‌ي‌ وي‌، او را خدا مي‌پندارند» (همان‌ كتاب‌)، ولي‌ در تطبيق‌ اين‌ بودا پرستان‌ با سارماناها دچار اشتباه‌ شده‌ است‌. جاي‌ ديگر از گروهي‌ از زُهّاد هندي‌ به‌ عنوان‌ « مردان‌ مقدَّس‌ » [Semnoi] نام‌ مي‌برد كه‌ نبايد آنان‌ را با مرتاضان‌ افراطي‌ [gymnosophists] اشتباه‌ كرد، و مي‌گويد كه‌ معابد ايشان‌ به‌ شكل‌ هرم‌ است‌ (همان‌ كتاب‌، 3، 7)، و اينان‌ بي‌شك‌ بودائيانند. مگاستنس‌ مي‌گويد كه‌ هندياني‌ هستند كه‌ بودا را به‌ عنوان‌ خدا مي‌پرستند، و اين‌ خود جالب‌ توجُّه‌ است‌، و مي‌رساند كه‌ در زمان‌ او بودا از اينكه‌ به‌ عنوان‌ آموزگار دين‌ ساده‌يي‌ تلقّي‌ شود بالاتر رفته‌ و جنبه‌ي‌ خدايي‌ پيدا كرده‌ بوده‌ است‌. تَألُّه‌ بودا را معمولاً به‌ انتشار اصل‌ براكتي‌ [brakti] يا فناي‌ در خدا مربوط‌ مي‌دانند، و اين‌ اصلي‌ است‌ كه‌ در دين‌ بْراگاواتا [Bragavata] تكامل‌ يافت‌ و د رحدود 100 ق‌.م‌ وارد دين‌ بودايي‌ شد، و به‌ اين‌ انجاميد كه‌ بودارا به‌ صورت‌ بشري‌ مجسَّم‌ كنند؛ نخستين‌ مجسَّمه‌هاي‌ بودا، مخصوصاً از لحاظ‌ مجسَّم‌ ساختن‌ لباس‌ بر روي‌ بدن‌، از هنر يوناني‌ متأثِّر بود. 

گزارشي‌ از دين‌ بودايي‌ توسُّط‌ نويسنده‌ي‌ سوري‌ بار ديصان‌ بر جاي‌ مانده‌، و او اطِّلاعات‌ خود را از فرستادگان‌ هندي‌ گرفته‌ بود كه‌ در راه‌ رفتن‌ پيش‌ إلاگابالوس‌ [Elagabalus] يا امپراطورِ آنتوني‌ (5) ديگري‌ از سوريه‌ عبور مي‌كردند. از دين‌ بودايي‌ نام‌ نمي‌برد. بلكه‌ از سارماناها نام‌ مي‌برد: و اين‌ را فورفوريوس‌ De abstin.) ، iv ، 17 ) و سْتوبايوس‌ [Stobaeus] Eccles.) ، iii ، 56، 141 ) نقل‌ كرده‌اند. 

در ميان‌ اعضاي‌ سفارتي‌ كه‌ شاه‌ پانديا در حدود 13 ميلادي‌ به‌ نزد اوگوستوس‌ فرستاده‌ بود، هنديِ متعصِّبي‌ بود كه‌ خود را زنده‌ زنده‌ در آتش‌ سوزانيده‌، و اين‌ كار در مردم‌ سخت‌ تأثير كرده‌ بود. اين‌ حادثه‌ در نيكولاي‌ دمشقّي‌ كه‌ آن‌ هيئت‌ را در انطاكيه‌ ديده‌ بود نوشته‌ و سترابون‌ xvi) ، 1، 73، 270 ) و ديوكاسيوس‌ [Dio Cassius] (كتاب‌ 9) از وي‌ نقل‌ كرده‌اند. سنگ‌ گور اين‌ مرد متعصِّب‌ تا زمان‌ پلوتارخ‌ وجود داشته‌ و بران‌ به‌ حروف‌ يوناني‌ چنين‌ نوشته‌ بوده‌ است‌: SARMANOXIGAS. INDOS. APO. BARGOSIS. 

كلمه‌ي‌ اول‌ محتملاً سارمانوكارجا « Sarmanokariya » يا «معلِّم‌ زاهدان‌» است‌ كه‌ يكي‌ از طبقات‌ عالي‌ روحاني‌ را در دين‌ يهودي‌ نشان‌ مي‌دهد. محتملاً مقصود از نام‌ BARGOSIS شهر باروگازا [Barygaza] بر ساحل‌ هند است‌. 

اين‌ اطِّلاعات‌ ناقص‌ پراكنده‌ نماينده‌ي‌ چيزي‌ بود كه‌ امكان‌ داشت‌ از هيئت‌ سفارتي‌ هند نزد دربار امپراطوري‌ روم‌ يا از گزارشهاي‌ سيّاحان‌ فراهم‌ شود. اينها هيچ‌ دليل‌ آن‌ نيست‌ كه‌ هيئتهاي‌ خاصّي‌ براي‌ تبليغ‌ دين‌ بودايي‌ به‌ جهان‌ يونانُي‌- رومي‌ رفته‌ باشند، و خود خاموش‌ ماندن‌ تاريخ‌ سيلان‌ از ذكر اين‌ مسئله‌ دليل‌ ديگري‌ بر آن‌ است‌ كه‌ دين‌ بودايي‌ به‌ جهان‌ يونان‌ راه‌ نيافته‌. اعتقاد به‌ اينكه‌ هيئتهاي‌ تبليغي‌ مؤثِّري‌ به‌ مصر رفته‌ بودند، از اين‌ فرض‌ پيش‌ آمده‌ كه‌ زندگي‌ زاهدانه‌ي‌ مسيحي‌ كه‌ در مصر رواج‌ فراوان‌ داشته‌ ناچار به‌ ريشه‌يي‌ بودايي‌ باز مي‌گشته‌ است‌، ولي‌ هرگز اين‌ فرض‌ به‌ اثبات‌ نرسيده‌ است‌: ديرنشيني‌ مصري‌ ريشه‌ي‌ ديگري‌ داشته‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ آن‌ را به‌ صورت‌ رضايت‌بخشي‌ نشان‌ داد. مكاتب‌ فلسفي‌ اخير اسكندريّه‌ بسيار حريص‌ بودند كه‌ در نوشته‌هاي‌ خود از نُسّاك‌ و زُهّاد هند ياد كنند، ولي‌ در واقع‌ هيچ‌ آشنايي‌ و ارتباطي‌ با ايشان‌ نداشته‌اند. احتمال‌ ديگري‌ مي‌ماند، و آن‌ اينكه‌ تعاليم‌ فرقه‌هاي‌ گنْوسي‌ كه‌ از سرزمين‌ بين‌النَّهرين‌ برخاسته‌ بودند، نشانه‌ي‌ تأثير بودايي‌ بوده‌ باشد. اين‌ امر محتمل‌ است‌، ولي‌ تاكنون‌ دليل‌ قطعي‌ براي‌ آن‌ پيدا نشده‌. 

باكترياي‌ بودايي‌
24-3- در حدود سال‌ 45 ميلادي‌ روميان‌ آشنايي‌ بيشتري‌ با نُمودِ بادهاي‌ موسمي‌ پيدا كردند و در نتيجه‌ مبادله‌ي‌ كالا ميان‌ جهان‌ غرب‌ و سواحل‌ هندوستان‌ و مخصوصاً شمال‌ غربي‌ آن‌ سريع‌تر شد، كه‌ در آن‌ زمان‌ دولت‌ منظِّم‌ و پيشرفته‌ي‌ كوشان‌ بر آنجا حكومت‌ مي‌كرد. به‌ اين‌ ترتيب‌ بنادر كوشان‌ بازار تجارت‌ با امپراطوري‌ روم‌ شد و از اين‌ راه‌ ثروت‌ فراواني‌ به‌ هند مي‌رسيد. تأثير فكر يوناني‌ در فلسفه‌ي‌ هندي‌ نشانه‌ي‌ آن‌ است‌ كه‌ از معاملات‌ بازرگاني‌ جز ثروت‌ چيز ديگري‌ نيز نصيب‌ هنديان‌ مي‌شده‌. قواعد قياس‌ منطقي‌، به‌ آن‌ صورت‌ كه‌ در نوشته‌هاي‌ كاراكه‌ - سامهيتا [Carake- samhita] (حوالي‌ 78 ميلادي‌) و آكسوپادا [Aksopada] (حوالي‌ 150 ميلادي‌) آمده‌، كاملاً مستخرج‌ از منطق‌ ارسطو است‌ (رجوع‌ كنيد به‌ مقاله‌ي‌ M.M. Satis Chandra Vidya- bhusana در مجله‌ي‌ آسيايي‌ (1918)، 469). 

در آن‌ هنگام‌ كه‌ كانيشكا سومين‌ شاه‌ كوشان‌ در 123 ميلادي‌ بر تخت‌ نشست‌، كشور او بسيار آباد و پر ثروت‌ بود. وي‌ كه‌ جنگجوي‌ بزرگي‌ بود كشمير را به‌ تصُّرف‌ درآورد و پايتخت‌ خود را در پوروشاپورا (پيشاور) قرار داد. مذهب‌ بودايي‌ را پذيرفت‌ و از هر فرصتي‌ براي‌ توسعه‌ي‌ آن‌ در مملكت‌ خود كه‌ شامل‌ قسمت‌ بزرگي‌ از شمال‌غربي‌ هند بود استفاده‌ مي‌كرد. بلخ‌ يا باكتريا در زير فرمان‌ شاهان‌ كوشان‌ به‌ لقب‌ « راجاگريها [Rajagriha] ي‌ كوچك‌» ناميده‌ مي‌شد، و از لحاظ‌ قدسيَّت‌ بلافاصله‌ پس‌ از زادگاه‌ و محلِّ تفكُّر بودا تلقّي‌ مي‌شد. بودا هرگز در بلخ‌ زندگي‌ نكرده‌ بود؛ ولي‌ در آن‌ سرزمين‌ ضريحهاي‌ فراواني‌ وجود داشت‌ كه‌ بقايايي‌ از بدن‌ يا جامه‌ي‌ بودا در آنها نگاهداري‌ مي‌شد. بسياري‌ از آن‌ ضريحها را شاه‌ آسوكا بر پا داشته‌ بود، و در طرح‌ آنها اثر يوناني‌ آشكار بود. در دربار كانيشكا حجّاران‌ چندي‌ بودند كه‌ در دولت‌ مرزي‌ گندهارا، كه‌ هنوز در آن‌ نمونه‌هاي‌ هنري‌ يوناني‌ بر نمونه‌هاي‌ محلّي‌ برتري‌ داشت‌، تربيت‌ شده‌ بودند، و از اين‌ راه‌ هنر گندهارايي‌ - يوناني‌ به‌ تركستان‌ چين‌ و سپس‌ به‌ چين‌ و در پايان‌ به‌ ژاپون‌ انتقال‌ يافت‌، و شكلي‌ از حجّاري‌ و تزيين‌ را همراه‌ برد كه‌ آشكارا اصل‌ يوناني‌ خود را نشان‌ مي‌داد (رجوع‌ شود به‌ A. Foucher در Beginnings of Buddhist ، ترجمه‌ي‌ انگليسي‌ توسُّط‌ F.W.Thomas ، 1917). 

گفته‌اند كه‌ كانيشكا از شوقي‌ كه‌ به‌ دين‌ بودايي‌ داشت‌، قِدّيس‌ بودايي‌ آسْواگْهوسا [Asvaghosa] را به‌ پايتخت‌ خود آورد. اين‌ مرد مقدَّس‌ از دين‌ هند و دست‌ كشيده‌ و به‌ دين‌ بودايي‌، و اگر بهتر بگوييم‌ به‌ مكتب‌ سارواسْتيوادا [Sarvastivada] كه‌ اصول‌ عقايد او مبتني‌ بر رسيدن‌ به‌ نيكي‌ از راه‌ ايمان‌ بود، در آمده‌ بود. در زمان‌ كانيشكا بودائيان‌ شوراي‌ ديني‌ عمومي‌ ديگري‌ منعقد كردند كه‌ نتيجه‌ي‌ آن‌ تأليف‌ يا تجديد نظر در تفسيرهاي‌ رسمي‌ سه‌ كتاب‌ مقدَّس‌ پيتاكا [Pitakas] بود. از فرقه‌ي‌ سارواستيوادا معتقدات‌ مهايانه‌ [Mahayana] برخاست‌ كه‌ رفته‌ رفته‌ جانشين‌ معتقدات‌ قديمي‌ بودايي‌ به‌ نام‌ هينه‌يانه‌ [Hinyana] شد؛ دين‌ بودا نيز مانند هر دين‌ ديگر از يك‌ رشته‌ مراحل‌ تكاملي‌ عبور كرده‌ است‌. منظور دين‌ بودايي‌ رهايي‌ از اين‌ جهانِ و همي‌ بود؛ در آموزشهاي‌ قديم‌ اين‌ دين‌ زهد و چشيدن‌ سختي‌ مَركَب‌ [yana] يا وسيله‌ي‌ رسيدن‌ به‌ اين‌ هدف‌ بود، و از اين‌ راه‌ انسان‌ پس‌ از تحمُّل‌ مشقّات‌ به‌ بودا مي‌رسيد: مصلحان‌ ديني‌ اين‌ وسيله‌ را هينيانا يا «مَركب‌ كوچك‌تر» و تعلميات‌ خودشان‌ را كه‌ بنابر آنها شخص‌ مي‌توانست‌ از راه‌ ايمان‌ با بودا متحَّد شود مهيانا يا «مَركب‌ بزرگ‌تر» مي‌ناميدند. 

گرچه‌ تجديد حيات‌ دين‌ هندو به‌ تدريج‌ سبب‌ خاموش‌شدن‌ دين‌ بودايي‌ در هند شد، بايد گفت‌ كه‌ اين‌ دين‌ مدَّت‌ درازي‌ وسيله‌ي‌ ارتباطات‌ و معاملات‌ بين‌المللي‌ با هند بوده‌ است‌، و علَّت‌ اين‌ امر خالي‌ بودن‌ از تعصُّبات‌ طبقاتي‌ برهمني‌گري‌ است‌. بلخ‌ در زير فرمان‌ سلاطين‌ كوشان‌ بودايي‌ شد، و زائرين‌ خارجي‌ مخصوصاً از سيلان‌ و چين‌، به‌ ديدن‌ اين‌ شهر مي‌رفتند. در حدود 410-405 ميلادي‌ يك‌ بودايي‌ چيني‌ به‌ نام‌ فا- هيَن‌ [Fa-hien] براي‌ دست‌ يافتن‌ به‌ كتابهاي‌ اصيل‌ زهد و سلوك‌ بودايي‌ به‌ شمال‌ هند سفر كرده‌ و از اين‌ سفر خود براي‌ ما سفرنامه‌يي‌ بر جاي‌ گذاشته‌ است‌. وي‌ مي‌گويد كه‌ ميان‌ رودهاي‌ سنِد و جُمنا [Jumna] يك‌ سلسله‌ صومعه‌هاي‌ بودايي‌ و هزاران‌ راهب‌ ديده‌ است‌؛ اين‌ سفر در زمان‌ چاندرا گوپتا II پادشاه‌ سلسله‌ي‌ گوپتا صورت‌ گرفت‌. فا- هيَن‌ مي‌گويد كه‌ مردم‌ خُتَن‌ همه‌ بودايي‌ و بيشتر از مكتب‌ مهيانا بوده‌اند. در پاتاليپوترا دو صومعه‌ وجود داشت‌، يكي‌ براي‌ هينيانا و ديگري‌ براي‌ مَهَيانا.
پس‌ از فا- هين‌ ارتباط‌ منطَّمي‌ ميان‌ چين‌ و شمال‌ هند و بلخ‌ برقرار شد، و زائران‌ چيني‌ به‌ اين‌ اراضي‌ مقدَّسِ آكنده‌ي‌ از بقاياي‌ بودا سفر مي‌كردند. اين‌ ارتباط‌ تا زمان‌ تسخير ايران‌ به‌ دست‌ اعراب‌ ادامه‌ نيافت‌، چه‌ ظاهراً پيش‌ از آن‌ در دين‌ زردشتي‌ تجديد حياتي‌ پيدا شده‌، و لااقل‌ عدّه‌يي‌ از صومعه‌هاي‌ بودايي‌ بلخ‌ به‌ پيروان‌ زردشت‌ اختصاص‌ يافته‌ بود.
پس‌ از قرن‌ ششم‌ كه‌ در آن‌ سلسله‌ي‌ گوپتا در تاريكي‌ قرار گرفت‌، مركز توجُّه‌ به‌ تْهانِسار [Thaneasar] شمال‌ دهلي‌ انتقال‌ يافت‌، كه‌ در آنجا راجه‌يي‌ به‌ نام‌ هارشا [Harsha] (646-606)، پس‌ از يك‌ سلسله‌ جنگهاي‌ سي‌ و پنج‌ ساله‌ دولت‌ نيرومند و بسيار بساماني‌ تشكيل‌ داد. اين‌ پادشاه‌ كه‌ توسُّط‌ برهمنان‌ و بودائيان‌ تربيت‌ شده‌ بود، ابتدا شاگرد مكتب‌ هينيانا و پس‌ از آن‌ پيرو مكتب‌ مهيانا بود، و صورتي‌ التقاطي‌ از دين‌ بودايي‌ ترتيب‌ داد و سخت‌ به‌ ترويج‌ آن‌ همَّت‌ گماشت‌. در آن‌ زمان‌ قدرت‌ دين‌ بودايي‌ در جلگه‌ي‌ گنَگ‌ كه‌ زادگاه‌ آن‌ بود زوال‌ يافته‌ بود، ولي‌ هنوز در هند، با وجود دين‌ اقلّيَّت‌ بودن‌، نيرومندي‌ داشت‌. پايتخت‌ مملكت‌ هارشا، كَنَوج‌ [Kanauj] (قَنَّوج‌) بود. زائران‌ چيني‌ هنوز به‌ ماگادها و بلخ‌ مي‌رفتند، و يكي‌ از ايشان‌ به‌ نام‌ هيوئن‌ - تسانگ‌ [Hiuen- Tsang] در صدد يافتن‌ نسخه‌هاي‌ اصلي‌ نوشته‌هاي‌ بودايي‌ بود و به‌ اين‌ فخر مي‌كرد كه‌ 150 پاره‌ از بقاياي‌ بدن‌ يا جامه‌هاي‌ بودا را به‌ چين‌ برده‌ است‌. اين‌ شخص‌ سفرنامه‌يي‌ بر جاي‌ گذاشته‌ و نام‌ جاهايي‌ را كه‌ ديده‌ آورده‌ و بيشتر علاقه‌ي‌ او به‌ چيزهايي‌ بوده‌ كه‌ با دين‌ بودا ارتباط‌ داشته‌ است‌. در بلخ‌، كه‌ آن‌ را پو- هو [Po-ho] ناميده‌، فرماندار شهر از او خوب‌ پذيرايي‌ كرده‌ و به‌ او گفته‌ بود كه‌ اين‌ شهر «راجاگريهاي‌ كوچك‌ لقب‌ دارد، و در آن‌ بقاياي‌ مقدَّس‌ فراوان‌ موجود است‌» St.Julien) ، Hist, de la uie... ، 64 ) . در مغرب‌ پايتخت‌ معبد نوبهار (به‌ زبان‌ سانسكريت‌ ناواپِها را [naua pihara] «صومعه‌ي‌ جديد») قرار داشت‌. رئيس‌ ميراثي‌ آن‌ معبد بَرْمَك‌ [Barmak] نام‌ داشت‌، و خاندان‌ بَرامِكَه‌ كه‌ آن‌ اندازه‌ در زمان‌ خلفاي‌ اوِّل‌ عباسي‌ قدرت‌ داشتند از اعقاب‌ برمكان‌ نوبهار بودند. در دوره‌ي‌ اسلامي‌ چنان‌ تصوُّر مي‌شد كه‌ معبد نوبهار معبدي‌ زردشتي‌ است‌، ولي‌ ابن‌الفقيه‌ (چاپ‌ دَخويَه‌، 322) نوشته‌ است‌ كه‌ معبد بزرگ‌ آن‌ مخصوص‌ بُتان‌ بوده‌ و زائراني‌ از هند و كابل‌ و چين‌ به‌ زيارت‌ آنجا مي‌آمده‌اند. اگر معبد زردشتي‌ مي‌بود بتي‌ در آن‌ وجود نمي‌بايست‌ و زُوّاري‌ از سرزمينهايي‌ كه‌ آتش‌ پرستي‌ در آن‌ رايج‌ نبود به‌ آن‌ نمي‌آمدند: به‌ هر صورت‌، گزارشهاي‌ جهانگردان‌ چيني‌ شكّي‌ در بودايي‌ بودن‌ اين‌ معبد باقي‌ نمي‌گذارد. شك‌ نيست‌ كه‌ پيش‌ از فتح‌ اسلامي‌ و هنگام‌ تجديد حيات‌ دين‌ زردشتي‌ اين‌ معبد از صورت‌ بودايي‌ خارج‌ شده‌ و به‌ صورت‌ معبد زردشتي‌ در آمده‌ بود. بنا به‌ رواياتْ دين‌ زردشت‌ در زمان‌ هخامنشيان‌ در خراسان‌ ظهور كرد، و كاملاً امكان‌ آن‌ هست‌ كه‌ زردشتيان‌ قديم‌ به‌ آن‌ تمايل‌ داشته‌ باشند كه‌ باكتريا و سغُد را از لحاظ‌ بستگي‌ با خراسان‌ از شهرهاي‌ مقدَّس‌ بدانند. 

جهانگرد چيني‌ برجسته‌ي‌ ديگري‌ اي‌ -تسينگ‌ [I-tsing] است‌ كه‌ در 695-671 ميلادي‌ به‌ زيارت‌ پرداخت‌ و تقريباً مدَّت‌ يازده‌ سال‌ (685-675) در دير نالاندا مقيم‌ شد. دين‌ بودايي‌ هر چه‌ بيشتر از هندوستان‌ بر مي‌افتاد، جنبه‌ي‌ بين‌المللي‌ آن‌ زيادتر مي‌شد، و اهمِّيَّت‌ آن‌ بيشتر از اين‌ جهت‌ است‌ كه‌ سبب‌ پيوستگي‌ مستمرِّ خاور دور و آسياي‌ مركزي‌ شد، و چين‌ را از لحاظ‌ ديني‌ با ماگادها و بلخ‌ و بالنَّتيجه‌ با جهان‌ يونان‌ ارتباط‌ داد. در اينجا كه‌ از تأثير دين‌ بودايي‌ سخن‌ در ميان‌ بود، اشاره‌اي‌ به‌ تبَّت‌ نكرديم‌؛ گرچه‌ بنا به‌ روايتي‌ اين‌ دين‌ توسُّط‌ شاه‌ سْرُنگ‌ - بان‌گامپو [Srong- Ban Gampo] مؤسِّس‌ لهاسا در 650-629 به‌ آن‌ سرزمين‌ وارد شده‌ است‌، ولي‌ حقيقت‌ آن‌ است‌ كه‌ دين‌ بودايي‌ تبَّتي‌ در زمان‌ متأخِّري‌ همچون‌ قرن‌ يازدهم‌ توسُّط‌ راهبان‌ ماگادها كه‌ براي‌ تبليغ‌ به‌ آن‌ سرزمين‌ رفته‌ بودند در آنجا رواج‌ يافت‌. 

در ضمن‌ بحث‌ از عامل‌ بودايي‌ در مشرق‌ ايران‌ بايد به‌ باميان‌ ، شهر اصلي‌ غور شرقي‌ واقع‌ در جنوب‌ بلخ‌، نيز اشاره‌يي‌ بشود كه‌ مركز مهمِّ بودايي‌ بوده‌ است‌. ياقوتِ حَمَوي‌ در قرن‌ سيزدهم‌ توصيفي‌ از دو صورت‌ بزرگ‌ بودا كرده‌ است‌ كه‌ در اطاقي‌ كنده‌ شده‌ي‌ در كنار كوه‌ ساخته‌ بودند، يكي‌ به‌ نام‌ سرخ‌ بود «بودايي‌ سرخ‌» و ديگري‌ به‌ نام‌ خِنگ‌ بود «بوداي‌ خاكستري‌» كه‌ در زمان‌ او هم‌ بر جاي‌ بوده‌ است‌. قزويني‌ نيز از آنها نام‌ برده‌ است‌. باميان‌ به‌ دست‌ چنگيزخان‌ ويران‌ شد. 

به‌ حق‌ بايد گفت‌ كه‌ دين‌ بودايي‌ سبب‌ ايجاد ارتباط‌ ميان‌ جهان‌ يونانيُ - رومي‌ و بالخاصّه‌ اسكندريّه‌ و آن‌ قسمت‌ از هندوستان‌ كه‌ در تصرُّف‌ سلاطين‌ گوپتا بوده‌ است‌، (و مخصوصاً پاتاليپوترا)، شده‌ است‌ كه‌ در حركت‌ علمي‌ آنجا اثر يوناني‌ كاملاً مشاهده‌ است‌. (6) 

پانوشتها
1- در متن‌ گوناتوس‌ نوشته‌ بود كه‌ درست‌ نيست‌. آنتيگونوس‌ گوناتاس‌، پادشاه‌ مقدونيه‌، متوفي‌ در 239 ق‌.م‌.
2- ماگاس‌ پادشاه‌ كورنه‌ (به‌ فرانسه‌: سيرنائيك‌) متوفي‌ در 258 ق‌.م‌، ناپسري‌ بطلميوس‌ سوتر از زن‌ او برنيكي‌.
3- الكساندر پادشاه‌ ناحيه‌ي‌ اپيروس‌ (شمال‌ غربي‌ يونان‌)، از 272 ق‌.م‌، كه‌ گوناتاس‌ را از مقدونيه‌ راند و سپس‌ پسر اين‌ يكي‌ مقدونيه‌ و اپيروس‌ را از و گرفت‌ و بار ديگر الكساندر اپيروس‌ را از جنگ‌ او بيرون‌ آورد.
4- مجموعه‌يي‌ از اشعار قديمي‌ هند مشتمل‌ بر تاريخ‌ افسانه‌يي‌ جهان‌ و داستان‌ خدايان‌ و آفرينش‌ جهان‌.
5- آنتيونيان‌ [Antonines] نام‌ دسته‌يي‌ از امپراطوران‌ رومي‌ قرن‌ دوم‌ ميلادي‌ است‌، از جمله‌: آنتونينوس‌ پيوس‌، ماركوس‌ اورليوس‌، و كومودوس‌.
6- دونيسي‌ اوليري‌، انتقال‌ علوم‌ يوناني‌ به‌ عالم‌ اسلامي‌ ، ترجمه‌ي‌ احمدآرام‌، تهران‌، مركز دانشگاهي‌، 1374، صص‌ 205-195.

کد مطلب: 24

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

plang.surati@yahoo.com
بسيار اطلاعات كاملي در اختيار من گذاشت.

واقاً ممنونم.
يكشنبه 26 دي 1389 ساعت 15:02