خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
زنون‌ : اگر كثرت‌ هست‌، هستنده‌ نامحدوداند. زيرا هميشه‌ در ميان‌ هستنده‌ها، چيزهاي‌ ديگر و باز هم‌ چيزهاي‌ ديگري‌ در ميان‌ اينها هست‌ و بدينسان‌ هستنده‌ها نامحدودند.     ::    بودا : خوب‌ است‌ فضيلتي‌ كه‌ تا پيري‌ دوام‌ آورد؛ خوب‌ است‌ ايماني‌ كه‌ بيخي‌ استوار دارد؛ خوب‌ است‌ رسيدن‌ به‌ فراشناخت‌؛ خوب‌ است‌ بد نكردن‌.     ::    برديايف‌ : تجربه‌گرايي‌ يعني‌ تسليم‌شدن‌ به‌ سلطه‌ي‌ جهان‌ و تاريخ‌ و انطباق‌ با انسان‌ ميان‌ مايه‌؛ و به‌ انسان‌ و آراء او، رنگ‌ اجتماعي‌ بخشيدن‌ و نابود كردن‌ شخصيّت‌ متمايز خرد.     ::    اقبال‌ لاهوري‌ : در تاريخ‌ انديشه‌ معاصر، يك‌ نظر مثبت‌ در مورد بقاي‌ روح‌ وجود دارد و آن‌ هم‌ نظريه‌ي‌ «دور جاودان‌» نيچه‌ است‌. اين‌ نظر نيچه‌، كه‌ او آن‌ را با شور و حالي‌ پيامبرگونه‌ ابراز مي‌دارد، كوشش‌ و كششي‌ در افكار جديد را آشكار مي‌سازد.     ::    ويتگنشتاين‌ : آنچه‌ ما نابود مي‌كنيم‌، چيزي‌ نيست‌ جز خانه‌هايي‌ مقوايي‌ و ما زمينه‌ زبانهايي‌ را كه‌ آنها روي‌ آن‌ بر پا شده‌اند، صاف‌ مي‌كنيم‌.     ::    دكتر شريعتي‌ : فلسفه‌ و ايدئولوژي‌ در نظر خيلي‌ از متفكرين‌، مترادف‌ پنداشته‌ مي‌شود، در صورتي‌ كه‌ رابطه‌ فلسفه‌ با ايدئولوژي‌ همان‌ اندازه‌ دور است‌ كه‌ رابطه‌ علم‌ با ايدئولوژي‌.     ::    عبدالكريم‌ سروش‌ : شريعتي‌، پروژه‌ بازرگان‌ را به‌ اوج‌ رساند و نه‌ فقط‌ يك‌ دنياي‌ آباد، بلكه‌ يك‌ انقلاب‌ دنيوي‌ را از دل‌ دين‌ بيرون‌ آورد.     ::    كي‌ يرگكارد : هركس‌ بايد از سروكار داشتن‌ با ديگران‌ مضايقه‌ كند و فقط‌ با خدا و با خودش‌، سخن‌ بگويد.     ::    كي‌ يرگكارد : در عصري‌ گرفتار آمده‌ايم‌ كه‌ عاطفه‌ به‌ سود علم‌ از صحنه‌ پاك‌ شده‌ است‌.     ::    ويتگنشتاين‌ : گزاره‌ها نمي‌توانند راجع‌ به‌ امر برتر، چيزي‌ را بيان‌ كنند.
آرشيو گاه نگاری های ايام

اظهار نظر شگفت انگیز اتو پگلر : هگل حرف های خود را در ادبیات مولانا پیدا کرد

اتو پگلر ( Otto Poggeler ) از استادان سرشناس فلسفه آلمانی است و بعنوان یکی از مهمترین شارحان هگل و هایدگر آثار متعددی تألیف کرده که به بسیاری از زبانها ترجمه شده است . وی در سال های اخیر به حوزه های جدیدتری نیز پرداخته است و از فلاسفه برجسته امروز آلمان محسوب میشود . او خود را چنین معرفی میکند : ‹‹ در جایی گفته ام که من در جنگ جهانی اخیر از اطرافیان خودم هیچکس را نمیشناختم که به پیروزی هیتلر باور داشته باشد . در اینباره هانس- گئورگ گادامر هم خاطر نشان کرده است که ‹‹ به رغم فاصله ای که از رژیم حاکم داشتم اگر 5 سال جوان تر بودم چه بسا در سال 1940 از سقوط پاریس غریو شادی بر می کشیدم ›› . افراد متولد دهه 20 با اندکی تفاوت سن میتوانستند اشکال کاملاً متفاوتی از زندگی داشته باشند . در جوانی به نواختن ارگ علایق زیادی داشتم وآرزو داشتم جهان را با قایق بگردم. هنگامی که از پارو زدن به خانه می آمدم ، به دستم صابون مخصوصی میمالیدم تا آماسی در دستم پدید نیاید و مانعی برای نواختن ارگ نشود . در آن هنگام کلید سه ارگ را داشتم؛ یکی از آنها یک اتصال الکتریکی از میز نواختن تا دستگاه ارگ داشت ، دیگری اتصال بادی داشت و سومی واقعاً یک ارگ قدیمی با اتصال مکانیکی بود . نت های ارگ به همان اندازه کتاب های مربوط به ساخت ارگ ، از ذخایر کهن به وفور عرضه میشد اما چیزهای جدید بسیار کمی برای خرید وجود داشت . در 15 سالگی در نیروی هوایی بعنوان دستیار مشغول به کار شدم؛ در اوت 1944 به هنگام یک مرخصی کوتاه، خشم پدرم را نسبت به اعدام سبعانه عاملان ترور بیستم ماه ژوئن تجربه کردم و این نکته بر من آشکار شد که سیاست برای امکانهای زندگی ما تعیین کننده است . به همین جهت پس از جنگ به تحصیل تاریخ و علاوه بر آن ، به ادبیات پرداختم تا جهتی پیدا کنم . گزین گویه های پاسکال و رساله های کرکگور را خواندم و برای امتحان یونانی ، دیالوگ های افلاطون را . شیوه ارائه دروس فلسفه در دانشگاه به گونه ای بود که از همان نیمسال اول لازم نبود به فلسفه بپردازیم . سپس این ارسطو بود که من را با منطق خودش به پرسشهای فلسفی رهنمون ساخت؛ اخلاق نیکوماخوسی به یک موطن فلسفی ماندگار تبدیل شد . بدین ترتیب توانستم در شهر بن از ریاضیات و زیبایی شناسی به جانب اسکار بکر ( Oskar Becker ) سوق پیدا کنم که وی از سر میل به سال های زیبای بلافاصله پس از جنگ جهانی اول به فرایبورگ هوسرل و هایدگر اشارت داشت›› . تازه ترین گفتگوی اخیر پوگلر را با علی اصغر مصلح ، مدرس دانشگاه علامه طباطبایی میخوانید :

 • کدامیک از مکاتب و جنبش های فلسفی سده بیستم، از منظر شما مهمترین ها هستند؟ مشخصات عمومی فلسفه قرن بیستم چیست؟
با اینکه یک دانش آموز دبیرستانی بودم در همایش هایی که در قصر بیلشتاین ( Bilstein ) در نزدیکی محل زندگی ما برگزار میشد ، شرکت میکردم . در آنجا بود که با ناشران پیش روی مانند ایگن کُگُن ( Eugen Kogon ) و والتر دیرکس ( Walter Dirks ) آشنا شدم . اتو برنهارد رگله ( Otto Bernhard Regele ) سالن اجلاس را مانند یک سالن جشن مورد خطاب قرار میداد و دیرکس بعنوان یک انباری خرابه ! تلقی از زندگی و جهت گیری های سیاسی ، برداشت از این همایش ها را کاملاً متمایز می ساخت . خیلی زود به آراء امانوئل مونیر ( Emmanuel Mounier ) توجه یافتم و فیلسوفانی که از جنبش مقاومت فرانسه برآمده بودند . البته من رساله دکتری ام را درباره نقد هگل از عصر رمانتیک نوشتم ، زیرا در زمان کوته دوره ای را دیدم که مجال میداد ، بعنوان مثال ، با انگلستان در دوران ملکه الیزابت هم طراز قرارگیرد. به هر حال برای دانشجویان شهر بن ، در آن هنگام ، پاریس پایتخت معنوی اروپا بود . هنگامی که در سال 1957 مدت زمان کوتاهی در پاریس کار کردم ، هیچکس در این تردید نداشت که هایدگر مهمترین فیلسوف زمانه است . البته از رابطه نزدیکی که با کارل- اتو آپل ( Karl-Otto Apel ) داشتم ، آموختم که جهان فلسفه از طریق سه حکمت فلسفه ورزی متأثر شده است؛ از طریق ماتریالیسم دیالکتیک در بلوک شرق ، از طریق فلسفه ورزی نقد زبانی ، تحلیلی و عملگرا در اسکاندیناوی ، انگلستان و ایالات متحده آمریکا و از طریق جهت گیری های اگزیستانسیالیستی در اروپای قاره ای . آیا این تقسیم بندی سه گانه ، به نحو وحدانی مجالی میافت که با یک فلسفه هرمنویتیک متحول گردد؟ این نقطه آغازین پرسش سال های پنجاه و شصت بود .
• از نظر شما پژوهش های مربوط به هگل در دهه های اخیر چه مشخصاتی دارد؟ و چه وجوهی از اندیشه هگل در این پژوهش ها برجستگی دارد؟
تلقی من این است که هگل، حق منویات عصر رمانتیک و یا حتی هلدرلین را برآورده نکرده است . البته او در فرانکفورت در حلقه ای که پیرامون هلدرلین گرد هم آمده بودند ، زندگی و اندیشه کرده است . او نیز در وهله ی نخست علیه آته نُیم ( Athenaum ) یعنی مجله رمانتیکها صرفاً با نگاهی انتقاد آمیز مقابله نکرد . به هر حال در شهر بن پس از جنگ جهانی دوم ، رساله در باب آزادی شلینگ ( با پرسش وی درباره نسبت آزادی با طبیعت و با خویشتن انسان و همچنین پرسش وی درباره شر ) به عنوان قله ی اندیشه مغرب زمین به حساب می آمد . حتی خود ماکس شلر در نوشته های متأخرش نتوانسته این آن را بنحو در خوری تکرار کند . هنگامی که ما در شهر بن در کنار چاپ آثار ویراسته ی هگل که از سال 1961 آغاز شده بود . مجموعه ی مطالعات- هگل ( Hegel-Studien ) را ارائه دادیم ، مسأله بر سر پرداختی انضمامی از انگیزه های کار هگل بود . اندیشمندان متفاوتی همچون مانند فرانتس رزن تسوایگ ( Franz Rosenzweig ) و مارتین هایدگر در قرن بیستم زحمت پرداختن به این انگیزه ها را به خود داده بودند . البته در کنار این برداشت آزاد از آراء هگل از بستر فلسفه ورزی اختصاصی، جزمیاتی هگل انگارانه ظاهر شد که خود را در فلسفه ی نظام مند این برلنی متمرکز کرد . در مقابل، هگل می بایست در کوشش هایی که او بعنوان مثال در خصوص مسائل مربوط به قانون اساسی اروپایی و آثار مربوط به هنر صورت میداد ، ملاحظه شود . در این ملاحظه ، نقد هگل نمیتوانست صورت نگیرد ، البته چنین بنظرم میرسد که هگل صرفاً از این طریق اهمیت میافت .
• جایگاه هایدگر را در اندیشه فلسفی قرن بیستم چگونه توصیف میکنید؟ تأثیر ویژه ي هایدگر بر فلسفه معاصر در چیست ؟
ماکس مولر در کتاب« فلسفه ی اگزیستانس در زندگی معنوی معاصر» ، در سال 1949 نشان داد که هایدگر دقیقاً یک فیلسوف اگزیستانس ، مانند یاسپرس یا سارتر ، نیست؛ پرسش او پرسش وجود است . این بدان معنی است که هایدگر سنت فلسفی را از زمان پیش سقراطیان برمی گیرد و بر مبنای انگیزه
البته از رابطه نزدیکی که با کارل- اتو آپل ( Karl-Otto Apel ) داشتم ، آموختم که جهان فلسفه از طریق سه حکمت فلسفه ورزی متأثر شده است؛ از طریق ماتریالیسم دیالکتیک در بلوک شرق ، از طریق فلسفه ورزی نقد زبانی ، تحلیلی و عملگرا در اسکاندیناوی ، انگلستان و ایالات متحده آمریکا و از طریق جهت گیری های اگزیستانسیالیستی در اروپای قاره ای .
های هدایت گری ، ‹‹ شالوده شکنی میکند ›› . بدین ترتیب او توانست مبادی ویژه خود را بیابد ، که دیگر نه به سبک و سیاق گذشته به یک سیستم منجر شود که خود را در شمار امور تاریخی قرار دهد و نه کوشش کند تاریخ را در خود جای دهد . از نظر اسکار بکر ( هم شاگردی هایدگر نزد هوسرل ) و نیز از نظر هانس- گئورگ گادامر میتوان یک خط زنده تجریه فلسفی از درس گفتارهای متقدم هایدگر در فرایبورگ تا سخنرانی های وی درباره سرآغاز کار هنری ترسیم کرد ؛ اما در مقابل ، در هستی و زمان ، هایدگری است که در ملاحظات مدرسی ذوب شده است و در این تلقی ، به این نکته توجه نشده است که هستی و زمان یک کار نیمه تمام باقی ماند ، که به سبب طرح های متمایز از بخش سوم باقی مانده و انجام نشده به فراتر از خویش دلالت دارد . هنگامی که در سال 1953 درس گفتار هایدگر با عنوان مقدمه ای بر متافیزیک منتشر شد ، روشن بود که هایدگر در سال های 30 در مقایسه با کتاب هستی و زمان بنحو دیگری می اندیشیده است؛ و در تأملات بعدیش از زمان سخنرانی در شهر برمن با عنوان بصیرتی به آنچه که هست ، مربوط به دسامبر 1949 . این برای من همواره بدیهی بوده است که بر مبنای آراء هوسرل و شلر آغاز کنم و هایدگر را در کلیت بزرگتر فلسفه پدیدارشناسی میبینم.
• شما در یکی از آثارتان مینویسید که ‹‹ هستی و زمان ›› هایدگر ، اثر اصلی و ‹‹ ادای سهمی به فلسفه؛ درباره رخداد ›› مهمترین اثر وی است. در اینجا ‹‹ رخداد ›› به چه معنی است؟ و در چه چیزی میتوان معنای ‹‹ رخداد ›› را دریافت؟
از سال 1959 توانستم مکرر هایدگر را در گفتگوهای چند روزه ای ملاقات کنم و در جریان این ملاقات ها تونستم « ادای سهمی به فلسفه » را در نسخه تایپ شده نیز مطالعه کنم . در این میان درس گفتار بزرگ مربوط به نیم سال زمستانی30/1929 نیز ویراسته و چاپ شده است . این نشان دهنده یک گشت است . عزم هایدگر برای آوردن این کوشش که ارسطو از جانب منتقدش لوتر خوانده شود و از منظر شهادت ایمانی مسیحی فضاهایی جهت پرسش پدید آید ، به کلی منقطع شد ، فضاهایی که فراتر از فلسفه متأثر از یونانیت جریان یابند . اکنون هایدگر همچون نیچه بنا را بر این میگذارد که عقل در تاریخ مغرب زمین ، زندگی را مسخ کرده و پوشانده است ( زندگی در آن گستره ای که ارگانیسم زنده را به همان اندازه زندگی دینی در بر میگیرد ) . سپس هایدگر دید که هلدرلین چیزی را که شایسته اندیشیدن است به گونه ای متناسب تر- بعنوان مثال در ادبیات- به عبارت درآورده است: ‹‹ دراز است/ زمان ، اما رخ مینماید/ امر حقیقی ›› . دیگر مسئله بر سر این نبود که معنای وجود از ساحت های زمان روشن گردد بلکه بیشتر امر حقیقی خود چونان تاریخ بر یک معنای ممتاز اخذ میگردد . هایدگر نیز در واژه ‹‹ رخداد ›› ( Ereignis ) در وحله نخست پیشامدی تاریخی را دیده است . اما سپس کوشش کرد آن امر خاص را جستجو کند که ‹‹ بنحو مابعدالطبیعی ›› پوشیده مانده بود. او امر خاص و امر اصلی را چونان آغازی در نظر گرفت ، تا به این ترتیب چونان ‹‹ سر ( Ur ) ›› سرآغازی باشد که نیز همراه ‹‹ رخ ( Er ) ›› در واژه ‹‹ رخداد ›› ( Ereignis ) بر زبان جاری میشد. بعد ها هایدگر باز هم بیشتر رفت : از آنجا که پیشتر از این در زبان آلمانی به جای رخداد ، چشم داشت ( Eraugnis ) گفته شده است ، او دازاین را که از آن برای گشودگی وجود استفاده کرده است چونان چشم داشته شده ( Eraugt) از جانب وجود ، تلقی کرد .
• آیا میتوان گفت که ‹‹ هایدگری ها ›› به ‹‹ مکاتب ›› مختلفی تقسیم شده اند؟ تا کجا میتوان گفت که سخن گفتن از ‹‹ هایدگری های ارتدکس ›› معنی دار است؟ شما رابطه هایدگر را با پسامدرن ها چگونه ارزیابی میکنید؟
کتاب من با عنوان طریقت مارتین هایدگر ( Der Denkweg Martin Heideggers ) یک باز ترسیم تاریخی از طریقت هایدگر تلقی میگردد . در این میان بسیاری از درس گفتار ها و نوشته های هایدگر در مجموعه آثار ارائه شده است؛ بدین ترتیب از منظر تاریخی میتوان دقیق تر نشان داد که هایدگر در مراحل مختلف طریقتش چگونه می اندیشیده است ( متأسفانه چنین کاری را غالباً فقط برای یک درس گفتار و یا دوره ای از درس گفتارها صورت میدهند و نه برای کل راه ) . اگر در فرانسه ، نیچه ای دیگر با هایدگر و حتی هایدگر از این منظر جدید به نیچه دیده شده است ، یا هایدگر به زمینه پست مدرن ارتباط داده میشود ، غالباً بسیار زود و به سرعت به جانب نقدی از هایدگر انحراف می یابد که البته کم مایه و تنک است و طریقت هایدگر را در کلیت و تمامیت اش ره نمی سپرد . از این رو طبیعی است
ماکس مولر در کتاب« فلسفه ی اگزیستانس در زندگی معنوی معاصر» ، در سال 1949 نشان داد که هایدگر دقیقاً یک فیلسوف اگزیستانس ، مانند یاسپرس یا سارتر ، نیست؛ پرسش او پرسش وجود است . این بدان معنی است که هایدگر سنت فلسفی را از زمان پیش سقراطیان برمی گیرد و بر مبنای انگیزه های هدایت گری ، ‹‹ شالوده شکنی میکند ››
که هایدگر را از افق های تفکر مان ببینیم و باید هم ببینیم.
• سه دهه پس از در گذشت هایدگر ، واژگان کلیدی او مانند ‹‹ فراموشی وجود ›› ، ‹‹ بی وطن بودن ›› ، ‹‹ فقر تفکر ›› و ‹‹ نقد تکنیک ›› چه اهمیتی دارند؟
هایدگر در درس گفتار مقدمه ای بر مابعدالطبیعه ‹‹ هستم ›› در ‹‹ من هستم ›› را به یک معنای کهن وجود بازگرداند؛ در زبان یونانی این معنی با واژه فوزیس ( Physis ) هم سخن است . یکی از گزین گویه های هراکلیت که این واژه در آن قرار دارد تقریباً به این نحو ترجمه شده است: ‹‹ طبیعت دوست دارد ، خود را مستور سازد ›› . هایدگر از این که فوزیس را به طبیعت ترجمه کند ، امتناع می ورزید؛ از نظر او فوزیس واژه بنیادین هراکلیت و مطابق با وجود پارمندیس است . زبان شناسان
( از جمله گادامر ) جهت دادن تفکر هراکلیت را به فوزیس از جانب هایدگر چونان اسطوره سازی تلقی کرده اند . معنی این سخن سرانجام آن است که هایدگر درباره فراموشی وجود امر فراموش شده ای را مبدأ قرار می دهد که بیشتر حدس ویژه ي او درباره یک آغاز ممکن تفکر است . ‹‹ تاریخ وجود ›› آن طور که هایدگر آن را میبیند ، برای مراحل بعدی به اصلاحات بیشتری نیازمند است . نقد هایدگر از تکنیک کوشش میکند نشان دهد که خواست احاطه تکنیک بر همه چیز و هر کس ، آنچه را که موجب تعهد و الزام ما است ، می رباید؛ تفکر فقر خویش را بپذیرد و خویش را بر چیزی متمرکز کند که بتواند تعهد نویی بدهد . هایدگر با این افکار انگیزه هایی را به میان می آورد که ما را به جانب تکالیف تأیین کننده تفکر هدایت میکند .
• شما اخیراً درباره موضوع گفتگو مانند مقاله ای درباره هایدگر و لائو- تسه نوشته اید . گفتگو بطور کلی و گفتگو بطور خاص میان ‹‹ غرب ›› و ‹‹ شرق ›› برای شما متضمن چه معنایی است؟
من چندین باز از ژاپن و کره دیدن کرده ام؛ از آنجاییکه بر زبانهای ژاپنی و کره ای تسلط ندارم، کوشش کردم تاریخ شرق دور را از جانب هنر تصور کنم. هایدگر شاگردان ژاپنی بسیاری داشت؛ البته او گفته بود که چین برای او بیشتر از ژاپن اهمیت دارد. من خواسته ام از طریق مواجهه هایدگر با لائو- تسه امکان چنین چیزی را برای خودم روشن کنم. گئورگ میش ( Georg Misch ) پس از سفری جهانگردانه در کتاب مصر راهی به درون فلسفه، آغاز حرکت در عالم مابعدالطبیعه را چونان یک ‹‹ رخداد ›› ملاحظه کرده است. این رخداد در هند با درونی شدن من آغاز میگردد ، در چین با زندگی انسانی در جامعه ، در یونان با مشاهده کیهان . ‹‹ سرواژگان ( Urworte ) مابعدالطبیعی ›› ، برهمن ، تائو و لوگوس نامیده شده اند. هایدگر چنین تصرفی را در تاریخ جهان بطور کلی بر خود جایز نمیدانست اما امیدوار به گفتگویی میان اروپا و ژاپنی با ملاحظه راه متفاوت آنها در جهان متمدن متأثر از تکنیک بود.
• از نظر شما میان سیاست و فلسفه چه پیوندی برقرار است؟ اندیشه فلسفی چگونه و چه اندازه بر سیاست تأثر میگذارد؟ و شما چگونه ‹‹ مورد هایدگر ›› را داوری میکنید؟
پس از جنگ جهانی دوم مواجهه میان دانشجویان فرانسوی و آلمانی از حد و مرزهای سیاسی فراتر رفت. البته هنگامی که مردان پیری مانند آدنائر ( Adenauer ) و دو گل ( de Gaulle ) در سال 1963 وجوه مشترکات سیاست جدید دو کشور را تصویب کردند ، مصالح آمریکای شمالی مد نظر قرارگرفت . این نقد بر بزرگان فلسفه آلمانی در قرن بیستم مانند هوسرل و هایدگر وارد است که آنها سیاست را بسیار کم مورد توجه قرار داده بودند . از این رو قریب به اتفاق شاگردان هایدگر به خوبی کوشش کردند از چیزی که در آن روزگار فلسفه علمی يا سیاسی نامیده می شد ، اعاده حیثیت کنند . این کوشش برای جوان ترها یک نقطه آغاز بدیهی بود و البته با سیاسی کاری هایی که در ماه مه 1968 شایع شد ، متمایز است . در قبال این سیاست کاری باید بر این نکته تأئید گردد که فلسفه میتواند فضای تحرک اعمال انسانی را تعدیل کند ، اما مخاطره تصمیم گیری باید به سیاستمداران واگذار گردد . هایدگر این نسبت را در قلمرو دینی باز نمود ، بدین ترتیب که تفکر را از ایمان جدا کرد و آن را به نظامی از تفسیر ( Hermeneutik ) که فقط به گونه ای صوری نمایان میسازد محدود کرد .
• شما نسبت میان فلسفه و عرفان را چگونه توصیف میکنید؟ چه تأثیرهایی از مایستر اکهارت بر هایدگر میبینید؟
عرفان در انحاء مختلف ظهورش میکوشد دیانت موجود را کاملاً امری شخصی گرداند تا آن را بنحو آزاد شکوفا سازد . به همین خاطر باید فلسفه نسبت به آن نزدیکی خاصی داشته باشد. هگل در سالهای اقامت در شهر
اکنون هایدگر همچون نیچه بنا را بر این میگذارد که عقل در تاریخ مغرب زمین ، زندگی را مسخ کرده و پوشانده است ( زندگی در آن گستره ای که ارگانیسم زنده را به همان اندازه زندگی دینی در بر میگیرد ) . سپس هایدگر دید که هلدرلین چیزی را که شایسته اندیشیدن است به گونه ای متناسب تر- بعنوان مثال در ادبیات- به عبارت درآورده است: ‹‹ دراز است/ زمان ، اما رخ مینماید/ امر حقیقی ›› .
ینا ( Jena ) رو به خاورمیانه کرد. او میخواست مجالی پدید آورد تا تاریخ ادیان را با ایران شروع کند، جایی که آدمی نور را در برابر ظلمت و نیکی را در برابر بدی میگذاشت و به این ترتیب به اخلاق اولویت میبخشید. در برلین هگل در کتاب جامع دایره المعارف، در بندهای نهایی کتاب تلقی بنیادی خود را به وسیله ابیاتی از مولانا ( بر اساس ترجمه روکرت Ruckert ) بیان شده میافت . مارتین هایدگر نامه اش را به ارنست یونگر ( Ernst Junger )، که بعداً آن را تحت عنوان درباره پرسش وجود نامید، یا به عبارتی از گوته ‹‹ یادداشت ها و مقالات ›› درباره دیوان غربی- شرقی به پایان برد. هنگامیکه هلدرلین برای او تعیین کننده شده بود، به سنت گیری یعنی عرفان معطوف گردید. عرفان از سکوت فرد پدید می آید ، اسطوره کلامی است که برای یک جامعه تعهد آورد بود. هایدگر همانند هلدرلین امر اسطوره ای را به حقیقت چونان نا مستوری ربط میدهد؛ مستوری نیز به همین تعلق دارد، بخصوص چونان خویش را مستور ساختن در راز به گونه ای که اصلاً حقیقت چونان با زبودگی سر بر می آورد و رخ میدهد. بدین ترتیب امر عرفانی در اسطوره خود را اعلان میکند و هایدگر میتواند در عطف توجهی که به هلدرلین کرده است به مایستر اکهارت نیز وفادار بماند. هانس- گئورگ گادامر گزارش کرده است که آدمی در سده بیستم از هایدگر این انتظار را داشت که کتابی درباره مایستر اکهارت ( بجای هستی و زمان! ) بنویسد .
هایدگر حتی در اواخر عمر وقتی که با برنهارد ولته ( Bernhard Welte ) ، درباره مراسم به خاک سپاری اش در مسکیرش ( Meßkirch ) صحبت میکرد ، نیز از مایستر اکهارت سخن به میان آورد .
• اهمیت هرمنویتیک را در فلسفه معاصر چگونه ارزیابی میکنید؟ و گادامر در فلسفه معاصر چه جایگاهی دارد؟
به خاطر گرایشی که در دوران تحصیلم در شهر بن داشتم ، خیلی زود به جیان باتیستا ویکو ( Gianbattista Vico ) و ‹‹ توپیک ( Topik ) ›› پرداختم . از واژه ها و تعابیر راهنمای topoi و loci به معنی مکان ها چنین بر می آید که توپیک به پژوهش های مربوط به فضاهای بازی برای پرسیدن میپردازد . آنقدر علاقمند بودم که از یک فلسفه ورزی مبتنی بر توپیک سخن میگفتم ، البته در جریان درس گفتارهایم در آمریکا دیدم که دانشجویان در زبان انگلیسی نمیتوانند به معنایی از واژه loci یعنی مکان مراد است توجه کنند . در مقابل ‹‹ هرمنویتیک ›› به یک واژه جادویی تبدیل شد که بنظر میرسید به یک فلسفه ورزی آینده منجر میشود . بدین ترتیب من از یک فلسفه هرمنویتیکی سخن گفته ام . البته در این ارتباط سنت های متفاوتی را به میان آورده ام ، بعنوان مثال سنت دیلتای و شاگرد و داماش گئورگ میش . تفکر گادامر برای من صرفاً یکی از شکل گیری های ممکن هرمنویتیک بود . اگر بطور یک جانبه بر کتاب حقیقت و روش گادامر ( 1960 ) متمرکز شویم ، بدین ترتیب جایگاه گادامر در فلسفه هرمنویتیکی پوشیده میماند . گادامر هنوز در سال 1990 بعنوان شخصی نود ساله قطعه مهمی از دومین اثر اصلی اش یعنی مطالعات- افلاطونی را عرضه کرد . وی در مقاله واژه و تصویر-‹‹ هر قدر حقیقت ، همان قدر موجود ›› افلاطونی را که قائل به تبعید شاعران از جمهوری بود، به گوته ي شاعر پیوند میزند . این یک درباره حلزون های دریایی و خرچنگ ها در ساحل دریای ونیز میگوید: ‹‹ هر قدر حقیقت؛ همان قدر موجود ›› . امر حقیقی و امر وحیانی باید متوازن با وجود باشند . این توازن از نظر گادامر در اشکال متفاوتی شکوفا میگردد؛ در آنچه که موزون است ، در آنچه که شایسته است ، به وقت مقتضی و به آنچه که بایسته آدمی است.
با این افکار است که گادامر از آن فلسفه هرمنویتیک فراتر میرود ، که بر مبنای حقیقت و روش بطور ممتازی به ارسطو پیوند خورده است . او از افلاطون و گوته چیزی را به بار می نشاند که مجازیم آن را در عداد یک فلسفه هرمنویتیکی قرار دهیم (2) .
پی نوشت ها :
1-هایدگر برای بیان وضعیت ویژه انسان در میان موجودات و وجود از واژه دازاین استفاده کرده است . دازاین به اعتبار بهره مندی از هستی ( Sein ) نسبتی با موجودات دارد و به اعتبار بهره مندی از دا
( Da ) ، این مجال و امکان را می يابد که از شرایط انتیک و ناظر به امور موجود فراتر رود و به اصطلاح در قلمرو اگزیستانسیال وارد شود . مطابق تلقی پگلر وجود در هستی و زمان هایدگر خود را بر دازاین می گشاید ( erschliessen ) و دازاین در مقام گشوده شده ( erschlossen ) است در حالیکه در تلقی متأخر هایدگر دازاین در مقام چشم داشته شده ( eraugt ) است یعنی وجود آدمی چشم دارد و از این چشم داشت است که دازاین میتواند بهره مند از دا باشد که مجالی برای تقرب به وجود و پرسش از آن پدید می آورد . تفصیل این مطلب در: حیدری ، احمد علی . ( 1385 ) . ‹‹ جایگاه دا در دازاین کتاب هستی و زمان هایدگر ›› . حکمت و فلسفه . سال دوم ، شماره چهارم ، ص 122 ) .
2- حکمت و فلسفه ، سال سوم ، شماره 2 و 3 ، ص ص 128 – 121 .

کد مطلب: 1492

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين