خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
دكارت‌ : ما بايد اراده‌ خود را محدود كنيم‌ و از حكم‌كردن‌ نا به‌ جا ممانعت‌ به‌ عمل‌ آوريم‌. ما بايد مدعيات‌ شناختي‌ خود را به‌ تصورات‌ واضح‌ و متمايز، محدود سازيم‌.     ::    بودا : مرد روشن‌ به‌ هشياري‌، غفلت‌ از خود دور كند، از برجِ بلند فرزانگي‌ بالا رود، بي‌اندوه‌ و دور از اندوهِ اندوهگينان‌. از آن‌ فراز در نادانان‌ چنان‌ فرو نگرد كه‌ كوه‌نشيني‌ هامونْنشينان‌ را.     ::    داوري‌ اردكاني‌ : فلسفه‌ها را به‌ يك‌ اعتبار به‌ دو نحو مي‌توان‌ خواند:يكي‌ خواندن‌ رايج‌ و متداول‌ است‌ كه‌ آنچه‌ را يك‌ فيلسوف‌ گفته‌ است‌، فرامي‌گيرند. دوم‌ به‌ شرح‌ يا تلخيص‌ و درست‌ بودن‌ و نادرست‌ بودن‌ فلسفه‌ها كاري‌ ندارد، بلكه‌ ناظر به‌ اين‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ با تاريخ‌ و زمان‌ چه‌ مناسبت‌ دارد.     ::    داوري‌ اردكاني‌ : شك‌ دكارت‌ با شك‌ غزالي‌ فرق‌ دارد و اگر كسي‌ مي‌خواهد «تقريرات‌ دكارت‌» با «المنقذ من‌ الضلال‌» مقايسه‌ كند بايد به‌ اصل‌ و آغاز و مقاصد و نتايجي‌ كه‌ از اين‌ دو اثر حاصل‌ شده‌ است‌، توجه‌ كند و صرف‌ عبارات‌ ظاهر و ظواهر الفاظ‌ را در نظر نياورد.     ::    اتين‌ ژيلسون‌ : وقتي‌ كه‌ بهترين‌ اذهان‌ از هماهنگ‌ ساختن‌ تعاليم‌ ديانت‌ مسيحي‌ با تعاليم‌ فلسفه‌ نااميد شدند، پايان‌ قرون‌ وسطي‌ فرا رسيد.     ::    اقبال‌ لاهوري‌ : با تحولات‌ فيزيك‌ نسبيت‌، معلوم‌ شد كه‌ ديگر ماده‌، چيزي‌ كه‌ در زمان‌ وجود دارد و در فضا (مكان‌) حركت‌ مي‌كند نيست‌؛ ذره‌ ديگر چيزي‌ دائمي‌ به‌ شمار نمي‌آيد بلكه‌ مجموعه‌اي‌ است‌ از رويدادهايي‌ كه‌ به‌ يكديگر، مربوط‌ مي‌باشند.     ::    اسپينوزا : مقصود من‌ از خدا، موجود مطلقاً نامتناهي‌ است‌، يعني‌ جوهري‌ كه‌ متقوم‌ از صفات‌ نامتناهي‌ است‌.     ::    بودا : كسي‌ كه‌ روحيه‌اش‌ با خواهشها و هوسها آشفته‌ و پريشان‌ نيست‌ و در وراي‌ خوبي‌ و بدي‌ است‌، بيداري‌ است‌ كه‌ ترس‌ و بيم‌ نمي‌شناسد. بدتر از آنچه‌ يك‌ دشمن‌ بتواند در حق‌ دشمن‌ خود كند، روح‌ بدسگال‌ در حق‌ انسان‌ تواند كرد.     ::    كانت‌ : ميان‌ همه‌ي‌ ايده‌هاي‌ خردنظري‌، آزادي‌ تنها ايده‌اي‌ است‌ كه‌ امكان‌ آن‌ را به‌ طور آزاد از تجربه‌، مي‌شناسيم‌.     ::    كانت‌ : دو چيز جان‌ مرا از اعجاب‌ و احترام‌، سرشار مي‌سازد:آسمان‌ پر ستاره‌ي‌ بالاي‌ سر من‌ و قانون‌ اخلاقي‌ در درون‌ من‌.
آرشيو شبنامه های يک وجودگرا

دون کیشوت وار، بر اسب چوبین «علّیت»، تا خدا!

دیشب، یکی از دو هزاران «من»های من، سردرگریبانم فروبرد که چرا بر اسب چوبین «علّیت»سوار نمی شوم. او گمان برده بود که نشستن بر این مرکب، علامت شهسواری است.
مدتها بود که در برابر خواست او، مقاومت می ورزیدم. اما این بار، دست بردار نبود. مرا بردوش گرفت و تا مهیز اسب علیت جلو برد و بر پشت آن نشانید. یکباره خود را در هیئت یک شوالیه بزرگ دیدم. شمشیرهای من برگرده ی هر صخره ای که می نشست، آذرخشش، رعد آسمان را فراری می داد. چشمان تیزبین من، دورهای دور را که حتی دیدگان عقاب نیز یارای رسیدن به آن نبود، به آسانی می کاوید. یک لحظه با خود حس کردم که رؤیاهای سروانتس هم به گردپای اسب من، نمی رسد. دون کیشوت را مرکبی نبود که یارای پروازش باشد، اما اسب علیت که آنک بر مهمیز آن، چکمه می فشردم، می توانست تا بی نهایت بالا برود. لگام او را کشیدم و برفراز ابرها، گام نهادم. راضی کردنی نبود. نهیبی زدم و اسب را به سوی آسمانهای دور – بسیار فراتر از سپهر آزمون ممکن – را ندم. نمی دانم سرعت نور را با گامهای من چه نسبت بود، اما می دانم که تا رسیدن به «شرط نامشروط» خیال توقفم نبود. در میانه ی راه، ارسطو را دیدم که با ریش سفید دو هزار واندی ساله، با جامه ی کهن کاهنی، بر روی پله های معبد دلفی نشسته است. از او، راه را پرسیدم. اشاره به بالا کرد و گفت: تا رسیدن به علت العلل و محرک لایتحرک (To Panton Proton)، باید بتازم. پرسیدم: چه خواهم یافت؟ گفت حقیقتی استعلایی که به خویشتن در تفکر است. پرسیدم: مرا در خواهد یافت؟ گفت: هرگز! او را جایگاهی چنان پرمرتبت است که هیچ جوهر فرد انضمامی را درنخواهد یافت. پرسیدم: پس مرا چگونه با او نسبت و تعامل خواهد افتاد؟ گفت: «هیچ! شوالیه ی جوان! هیچ! او را به جزئیات، هرگز توجهی نیست. «طبع» او چنین است». دستانم لرزیدن گرفت و پاهای اسب بلندپروازم، خشکید. راه گرداندم...
هنوز چندگامی، بازنگشته بودم که خود را بر پشت مرکبی چوبین، تکیده و بی روح، خمیده یافتم. از سفری بازمی گشتم که ازمغانش جز دستان تهی، نبود.
* * *
آفتاب، افق را گلگون کرد و شب را تاراند. اما چشمان ترمن، همچنان می بارید. در حسرت گفت و شنود با حقیقتی که محرک لایتحرک نباشد، و در گریبان خویش، نه غنوده باشد.
م.م. فرید- تهران

کد مطلب: 752

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

b_yazdi68@yahoo.com
با درود بر شواليه جوان تاريكى كه سوار بر مركب عقل پى يافتن ستاره اي ابدي راه آسمان را پيش گرفته تا پرتوى نورى براى دوردستهايش باشد.پس گريبان چاك كن و زره و سپر را به شهاب سنگى كه به سوى غايتى نامعلوم در حركت است بسپار تا همچون موجودى بى وزن در سياره اى نزديك اسب خود را بنشانى و منتظر نور خورشيد بسويت باشى.
bhz68.blogfa.com
شنبه 9 دي 1391 ساعت 00:48
m_khodainasab@yahoo.com
با تشکر از زحمات شما عالی بود.
سه شنبه 18 مرداد 1390 ساعت 19:50
mojgan_ph2009@yahoo.com
خوابگردی ورویا وجنون دستمایه های عقل اند که به نظر بیگانه با ایشان می نمایند . چون دن کیشوت به کسب نجابت ومتانت و جنگاوری رفتن هم دست مایه ای است برای برای انکار ناچیزی امروز. کدام افق بیداری است وکدام خزانه گنج ارزش های امروز. وکدام سرچشمه منبع اقیانوس های بیکران ، حیرانی امروز دن کیشوت وار نیست که در پی شوقی وهدفی باشد .سرگشتگی امروز این است که مبنا سرنگون گشته است.
سه شنبه 23 فروردين 1390 ساعت 12:44
سلام .ما نيز همچنان در اين حسرتيم .جالب بود ممنون.
سه شنبه 23 فروردين 1390 ساعت 00:16
zahra_ebrahimi20@yahoo.com
چرا همان دم تصمیم نگرفتید بر اسب مخملین افلاطونی

سوار شوید؟

سال 90 پر برکت باد.

آدرس وبلاگ بنده.
nazelahe.blogfa.com
دوشنبه 22 فروردين 1390 ساعت 23:13