ابن رشد، فيلسوف اسلاميزمينهساز رنسانس و آموزگار مدرنيزاسيون مغرب اسلامي (روايت دكتر داوري اردكاني)
در تاريخ فلسفهي اسلامي مسائلي هست كه كمتر مطرح شده و يا هرگز مطرح نشده است. ما نميدانيم چرا مسائلي مثل شرايط امكان ارتباط فرهنگها و زبان و تاريخ كه در آثار فارابي مطرح شده است در نظر اخلاف او مورد اعتنا قرار نگرفته و فراموش شده است. همچنين نميدانيم و نميپرسيم كه چرا مورخان فلسفه، ابن رشد را پايان فلسفهي اسلامي ميدانند. تا زماني كه كربن به سهروردي و ملاصدرا توجه نكرده بود گمان ميشد كه اروپاييان از دوام و استمرار فلسفه در ايران و از وجود امثال خواجه نصيرالدين طوسي و ميرداماد استرآبادي و ملاصدراي شيرازي خبر نداشتهاند. اينكه شرقشناسان از فلسفه بعد از ابن سينا بيخبر بودهاند معقول و موجه نمينمايد و مگر كنت دوگوبينو به فلسفهي ايران زمان خود اشاره نكرده است؟ پس ناديده گرفتن فلسفه بعد از ابن سينا بايد وجه ديگري داشته باشد، به خصوص كه پس از انتشار آثار كربن و مخصوصاً كتاب چهار جلدي «در باب اسلام ايراني» باز هم كساني در كشور كربن اين گفته را تكرار ميكنند كه فلسفهي اسلامي با ابن رشد پايان يافته است. اين را ديگر ناشي از بيخبري و بياطلاعي نميتوان دانست.
پرسشهاي ديگري هم هست كه مطرح نشده است. چرا ابن رشد كه خاتم فلاسفهي اسلامي معرفي شده است در شرق عالم اسلام و در ايران شناخته نشده است؟ چرا محققان فلسفه و فلاسفهي جهان اسلام كه پس از ابن رشد آمدند به آثار او توجه نكردند و اين آثار در تاريخ تفكر اسلامي منشأ هيچ اثري نشد؟ نظر من اين است كه ابن رشد، رويي به اروپا داشت و ميتوانست حلقهي واسط فلسفهي اسلامي و فلسفهي اروپايي باشد و شايد وحدت تاريخ فلسفه نيز اقتضا ميكرد كه اگر فلسفه قدري به سمت علم كلام رفته است به مسير اصلي خود باز گردد. ابن رشد فلسفهي اسلامي را از تمايل كلامي به فلسفهي محض باز آورد و به قرون وسطاييان نيز تذكر داد كه از مسير كلام به فلسفه باز گردند و اين دعوت يكي از موجبات بحراني بود كه به رنسانس ختم شد. شايد نظر كساني كه ابن رشد را آخرين فيلسوف عالم اسلام ميدانند به اين طريق قابل توجيه باشد كه فلسفهي اسلامي پس از ابن رشد تركيبي از فلسفه و كلام و عرفان است. اين برداشت گرچه نادرست نيست اما نميتوان آن را به مورخان فلسفهي اسلامي نسبت داد. علاوه بر اين، در تاريخ فلسفهي اسلامي، كلام و عرفان و فلسفه با هم ممزوج نشدهاند بلكه عرفان و كلام در فلسفه منحل شده و صورت فلسفي پيدا كردهاند.
من همواره متعجب بودهام كه چرا مورخان، فلسفهي ابن رشد را پايان فلسفهي اسلامي دانستهاند، اما وقتي يكي از مقالات ايزوتسو ، محقق صاحبنظر ژاپني، را ميخواندم مسئله تا حدي
 |
 |
ابنرشد درخط سير فلسفهي اسلامي كه در آن فلسفهي مشائي و اشراقي و كلام و عرفان با هم جمع ميشد نيفتاد. برعكس، او در انديشهي بازگرداندن فلسفه (فلسفهي ارسطو) به جايگاه اصلي خود بود روش فارابي و ابنسينا را كه به نظر او فلسفهي ارسطو را نه فقط با آراي افلوطين بلكه با اقوال كلامي آميخته بودند نميپسنديد. |
 |
|
برايم حل شد. به نظر ايزوتسو تاريخ فلسفه، تاريخ فلسفهي اروپايي است و فلسفه هر جا باشد جزئي از فلسفهي اروپاست و اقوال و نظرهايي كه نسبتي با فلسفهي اروپايي پيدا نكنند به حساب نميآيند. فارابي و ابن سينا و غزالي و مخصوصاً ابن رشد در اروپا تأثير كردهاند و به اين جهت در تاريخ فلسفه مقامي دارند، اما ميرداماد و ملاصدرا كه در تفكر اروپايي تأثير نكردهاند در حاشيهي تاريخ فلسفه قرار داده ميشوند و عجب آنكه در كشورهاي غربي و اسلامي - غير از ايران - هم پس از ابن رشد فلسفه بيرونق و تقريباً متروك شده است. در ايران هم كه تفكر و تحقيق فلسفي ادامه پيدا كرد به فلسفه و فلاسفهي مغرب اسلام اعتنا نشد و در آثار فلاسفهي اسلامي ايراني هيچ اثر و نشاني از آراي ابن رشد نيست و حتي در هيچ جا نامي از او برده نشده است. آيا اين يك گسست يا گسيختگي در تاريخ فلسفهي اسلامي است يا ابن رشد مقام حاشيهاي در اين تاريخ داشته است؟
به نظر من قضيهي بياعتنايي به ابن رشد در شرق عالم اسلام از بيتوجهي شرقشناسان و مورخان فلسفه به سهروردي و ملاصدرا دشوارتر و پيچيدهتر است زيرا متفكراني كه به يك عالم تعلق دارند و مسائلشان مشترك است نميتوانند به آثار يكديگر بياعتنا بمانند. ابن خلدون از آثار معاصران شرقي خود - چنان كه در «مقدمه» ميخوانيم - با خبر بوده است ولي فخر رازي و خواجه نصيرالدين طوسي و قطبالدين رازي و ملاصدراي شيرازي نامي از ابن رشد نبرده و هيچ قولي از او نقل نكردهاند. مگر نه اين است كه او مطالب «مقاصدالفلاسفه» غزالي را نقض كرده و از فلاسفهي متقدم عالم اسلام، هر چند كه در روش تلقي فلسفه و در بسياري مسائل با آنان اختلاف داشته، دفاع كرده است؟ پس چگونه است كه آثار او را نخواندند و در آرائش چون و چرا نكردند؟
فلسفه ابن رشد در گفتار (ديسكور) غالب فيلسوفان ايران نميگنجيده و به اين جهت نوشتههاي او را عميق و بديع تلقي نكردهاند. بعضي نويسندگان مغرب عالم اسلام نيز صريحاً او را مقلد ارسطو دانستهاند. ابن سبعين در كتاب «بدءالمعارف» نوشته شده است:
اين مرد، ابن رشد، اغواي ارسطو شد و خود را وقف تجليل او كرد. نه فقط در اندريافتها بلكه در شيوههاي پايهاي انديشه از او تقليد كرد. اگر به او ميگفتند ارسطو گفته در يك زمان هم ايستاده و هم نشسته او هم همين را ميگفت و بدان باور داشت. اكثر آثارش از تعليمات ارسطو گرفته شدهاند، چه شرحهايش بر او يا شيوهي پيروي او از نحوهي انديشهي ارسطو. خود به تنهايي دامنهي انديشهاي محدود، دركي ضعيف و تصوراتي احمقانه داشت و فاقد اشراف و دل آگاهي بود. اما مردي نيك بود - بصير، منصف و آگاه از كاستيهاي خود. نميتوانيم از كار شخص او سخن گوييم زيرا صرفاً مقلد ارسطو بود(1).
اين رأي كه ابن رشد صرفاً مقلد ارسطو بود اختصاص به ابن سبعين ندارد. توماس آكوئيني و حتي دانته هم ابن رشد را «شارح» ميدانستهاند و چون توجه كنيم كه ابن رشد خود از روي تواضع مقامي بيش از شارح براي خود قائل نبوده است به دشواري ميتوان گفت كه توماس آكوئيني و دانته به قصد تحقير و تخفيف، او را شارح خوانده باشند. در اينجا من از نقل قول ابن سبعين مقصود ديگري دارم. اگر ابن سبعين، فارابي را «بزرگ فيلسوفان» نخوانده بود اين حكم او را نقل نميكردم. آيا حقيقتاً ابن رشد
 |
 |
در سالهاي اخير بعضي از صاحبنظران شمال آفريقا ابن رشد را فيلسوف رهآموز خود در راه مدرنيته و عقلانيت قرار دادهاند. پيداست كه اينها ديگر نميخواهند ارسطوي واقعي را از طريق شرحهاي ابنرشد بشناسند بلكه به او رجوع ميكنند كه ببينند چگونه ميتوان دين و تجدد را با هم جمع كرد. و مگر نه اينكه ابنرشد جايگاه دين و فلسفه را در تفكر خود به نحوي معين كرده بود كه هيچ يك زياني به ديگري نرساند و هر يك شأن و جايگاه خود را داشته باشد؟ |
 |
|
در جنب فارابي مقامي ندارد؟ براي پاسخ دادن به اين پرسش چند راه وجود دارد. يكي اينكه در مطاوي اقوال و آراي ابن رشد تأمل و تحقيق كنيم و در قياس آراي او با فيلسوفان ديگر دربارهي مقام او در عالم فلسفه حكم كنيم (اين كاري دشوار است و هر كس بخواهد به اين روش عمل كند، اگر فيلسوف را به خود نزديك نداند و اصول و قواعد فلسفهي او را نپسندد قهراً قدر او را اندك و ناچيز تشخيص ميدهد و اگر با او موافق باشد بزرگش ميدارد چنان كه به جرئت ميتوان حكم آميخته به تحقير ابنسبعين را به اختلاف نظر او با ابن رشد بازگرداند و...). راه ديگر اين است كه ببينيم در تاريخ فلسفه چه شأن و مقامي براي ابن رشد قائل شدهاند. وقتي به اين اعتبار و از اين حيث به ابن رشد نظر ميكنيم به امور عجيب برميخوريم.
ميدانيم كه ابن رشد در برابر هجوم و حملهاي كه به فلسفه شد از فلسفه و فيلسوفان دفاع كرد و اگر هيچ اثري غير از « تهافةالتهافه » كه در ردّ « تهافةالفلاسفه » غزالي نوشت پديد نياورده بود، فيلسوفان ميبايست لااقل از جهت حقشناسي، قدر اثر ابن رشد را بدانند و به پاس دفاعي كه از فلسفه كرده بود نام و ياد او را بزرگ بدارند. اما در تاريخ فلسفهي اسلامي هيچ نامي از او نيست و هيچ فيلسوف و محققي از محققان و فيلسوفان شرق عالم اسلام هيچ چيز از او نقل نكرده و به آثار او در هيچ كتابي استناد نشده و حتي نام او جز در يكي از تذكرهها كه به صورت « ابن رشيد » آمده، در آثار نويسندگان شرق اسلام نيامده است. اين غفلت را چگونه بايد توجيه كرد؟ چرا فلسفه از شرق به غرب ميرفته، اما فلسفهي مغربي به شرق عالم اسلام نميآمده است؟ در « تاريخ فلسفهي اسلامي »(2) كه زير نظر ميان محمد شريف گردآوري شده است ميخوانيم:
ابن رشد در دنياي لاتيني شهرت بيشتري كسب كرد تا در دنياي مسلمان زيرا كه در كشورهاي مسلمان نسخههاي بسيار معدودي از كتابهاي او تهيه و توزيع شد. به علاوه، آن بيعنايتي كه در اواخر عمر با آن مواجه شد در فراموش شدنش مؤثر بود. دليل مهم ديگر اين امر انهدام كتابهاي او در اسپانيا به فرمان خيمنث (ximenez) بود. در تعقيب اين فرمان هشتاد هزار نسخهي دستنويس به زبان عربي در ميدانهاي غرناطه سوزانده شد. در حوالي سال (1900-1600) اسكالينجر هنگامي كه در اسپانيا در جستجوي نسخههاي خطي جديد بود حتي يك نسخه از آثار ابن رشد را پيدا نكرد.
نويسندهي گفتار بالا ظاهراً كار تاريخ را بسيار سهل دانسته است. به نظر او چون كتابهاي ابن رشد در دسترس نبود انديشهي او تأثير نكرد و بعد هم كه آثارش را ممنوع كردند و سوزاندند تأثيرش محدودتر شد. از اين نويسنده ميتوان پرسيد چرا تعداد آثار او كم بود. مگر نه آن است كه آثار ابن رشد را به عبري و لاتيني ترجمه كردهاند؟ آيا در مدتي كه اين آثار را ترجمه ميكردند، اهل فلسفهي شرق عالم اسلام نميتوانستند نسخههايي از آثار او را به دست آورند؟ ظاهراً مردم هر چه را ميجويند مييابند و فلاسفهي مشرق اسلامي طالب فلسفهي ابنرشد نبودهاند. در مقابل، اروپا از ابنرشد استقبال كرد و توجه كنيم كه روي او همواره به سوي غرب بود و ارسطوي واقعي را ميجست. فلسفهاي كه از شرق عالم اسلام به شمال آفريقا و آندلس رفت صورتي پيدا كرد كه نميتوانست در مسير فلسفهي ايران و شرق جهان اسلام قرار گيرد، ولي اين صورت فلسفهي اسلامي در اروپا منشأ تحول فكري شد و در فراهم آوردن زمينهي رنسانس مؤثر افتاد. اگر ابنرشد مانند معاصر بزرگ خود محيالدين عربي كه شرق اسلام تعلق روحي و فكري داشت نه فقط آثارش را تهيه
 |
 |
ابن رشد مورد توجه راهگشايان رنسانس بوده است نميتوانيم ترديد كنيم و از كنار اين معني نبايد به سادگي بگذريم كه ابن رشد در سير اصلي تاريخ فلسفهي اسلامي ناديده انگاشته شد يا به او اعتناي درخور نكردند. خود فيلسوف هم رو به سوي غرب داشت. |
 |
|
ميكردند بلكه شخص او نيز به شرق رو ميكرد و مثل ابنعربي كه در سراسر حوزههاي عرفاني اسلام به نام «شيخ اكبر» خوانده شد شيخ فلاسفهي اسلام ميشد، ولي تقدير چيز ديگري بود.
ابنرشد درخط سير فلسفهي اسلامي كه در آن فلسفهي مشائي و اشراقي و كلام و عرفان با هم جمع ميشد نيفتاد. برعكس، او در انديشهي بازگرداندن فلسفه (فلسفهي ارسطو) به جايگاه اصلي خود بود روش فارابي و ابنسينا را كه به نظر او فلسفهي ارسطو را نه فقط با آراي افلوطين بلكه با اقوال كلامي آميخته بودند نميپسنديد. او با ابنسينا و فارابي موافق بود كه فلسفه و دين در مقابل هم قرار ندارند اما قواعد ديني را با مطالب فلسفه متفاوت ميدانست و دخالت فقيه در كار فيلسوف و بحث فلسفي در مطالب ديني را مايهي گمراهي تلقي ميكرد. او وقتي دين و فلسفه را از هم جدا ميكرد نميگفت كه دين عقلي نيست يا فلسفه و دين مناسبتي با يكديگر ندارند بلكه ميگفت آنجا كه پاي عقل نميرسد و راهش با مدد وحي پيموده ميشود مقام فلسفه نيست بلكه مسائلي از نوع مسائل تجربي است. شريعت هم در حوزهي عقل عملي است و در حوزهي عمل و عقل عملي برهان به كار نميآيد بلكه معتقدان با قياسهاي خطابي اقناع ميشوند. به نظر ميرسد كه ابنرشد اگر نه در سازش دادن دين و فلسفه، در انكار منافات و تضاد ميان آن دو از ديگر فلاسفه موفقتر بوده است. بعضي از قرون وسطائيان هم به همين جهت به فلسفهي او توجه كردند، هر چند كه پيروان صاحبنظر و سخت كوش او در قرون وسطي به كفر و بدبيني منسوب شدند - كه البته اين يك امر اتفاقي نبوده است - فلسفهي ابنرشد استعداد آن را داشت كه تفسيري ناموافق با آيين كليسا نظير سيژر دوبرابان بيابد.
در سالهاي اخير بعضي از صاحبنظران شمال آفريقا ابن رشد را فيلسوف رهآموز خود در راه مدرنيته و عقلانيت قرار دادهاند. پيداست كه اينها ديگر نميخواهند ارسطوي واقعي را از طريق شرحهاي ابنرشد بشناسند بلكه به او رجوع ميكنند كه ببينند چگونه ميتوان دين و تجدد را با هم جمع كرد. و مگر نه اينكه ابنرشد جايگاه دين و فلسفه را در تفكر خود به نحوي معين كرده بود كه هيچ يك زياني به ديگري نرساند و هر يك شأن و جايگاه خود را داشته باشد؟ اكنون اخلاف ابنرشد از او استمداد ميكنند تا موانع تجدد را كه بعضاً به دين و سنت منسوب ميشود برطرف سازند. گويي فلسفهي ابنرشد را زمينه و سنت مناسب براي رشد تجدد ميدانند.
شتابزدگي نميكنيم كه بگوييم ابنرشد ربطي به تجدد و تجددمآبي مردم شمال آفريقا و ديگر كشورهاي اسلامي ندارد. فلسفهي ابن رشدي را بيتأمل و بدون چون و چرا رهآموز و راهگشاي منازل دشوار تجدد و تجددمآبي هم نميدانيم، اما در اينكه ابن رشد مورد توجه راهگشايان رنسانس بوده است نميتوانيم ترديد كنيم و از كنار اين معني نبايد به سادگي بگذريم كه ابن رشد در سير اصلي تاريخ فلسفهي اسلامي ناديده انگاشته شد يا به او اعتناي درخور نكردند. خود فيلسوف هم رو به سوي غرب داشت.
سرّ اينكه كساني حتي در زمان كنوني كه فلسفهي اسلامي پس از ابن سينا كم و بيش به اروپا و جهان معرفي شده است ابن رشد را خاتم فلاسفهي اسلامي
 |
 |
تذكر نسبت به گذشته شرط گشايش راه آينده است و حتي اگر اين راه به صرف رجوع به تفكر يكي از فلاسفهي گذشته گشوده و پيموده نشود، همين كه روشنفكران و صاحبنظران جهان اسلام به فلسفهي گذشتهي خود وقع مينهند حكايت از راهجويي آنان ميكند. اين راه را فيلسوفان و متفكران گذشته نميتوانند به ما نشان دهند، ولي اگر بتوانيم با آنان همسخن شويم، زمان و تاريخ آنها و فرق زمان تجدد با زمان و تاريخ اسلاف را قدري درك ميكنيم و اين درك شايد مقدمهي آزادي باشد. ما به فلسفه و تفكر نياز داريم و راه تفكر از همزباني با متفكران گذشته ميگذرد. |
 |
|
ميدانند اين است كه فكر ميكنند تاريخ ظاهري فلسفه از هر مسيري بگذرد بايد به جريان اصلي آن كه غربي است بپيوندد. شايد فارابي و ابن سينا بنايي را گذاشته بودند كه فلسفه ميتوانست از مسير غربي آن منحرف شود، اما امثال غزالي - البته به قصد دفاع از فلسفه - در آن راه موانع ايجاد كردند و ابن رشد با واسازي فلسفهي اسلامي و تفكيك آراي ارسطويي از عقايد كلامي و شبه كلامي زمينهاي فراهم آورد تا آنان كه ميخواستند از قرون وسطاي مسيحي خارج شوند لااقل دستشان به فلسفهي ارسطو بند باشد. و مگر نه اين است كه رنسانس بازگشت به يونان بود و چرا بازگشت به ارسطوي واقعي را از جملهي مقدمات رنسانس ندانيم؟ چيزهاي ديگري هم هست كه علاقهي متجددمآبان آفريقاي شمالي به ابن رشد را موجه ميسازد:
1- ابن رشد ار حقوق بشر و به خصوص ار حقوق زنان سخن ميگفت و معتقد بود كه در تاريخ به زنان ظلم شده است و ظالمان مانع شدهاند كه زنان به مقام در خور انساني در علم و فهم و عمل برسند.
2- ابن رشد متواضع و نقاد بود و در كار و نظر خود نيز احتمال خطا ميداد.
3- ابن رشد به تاريخ و گذشته بيتعصب نگاه ميكرد.
اينها همه صفاتي است كه با تاريخي كه به تجدد پيوست مناسبت دارد.
اينكه مردم هر عصري يكي از دانايان گذشته را آموزگار خود بدانند نشانهي توجه به معرفت است، اما تعليمات هر معلمي در هر عصري راهگشا نيست مگر آنكه بدانند و بگويند كه از آموزگار خود چه ميدانند و چه ميخواهند بياموزند. ممكن است فكر كنيم كه آيا مناسبتتر نبود كه متجددان شمال آفريقا ابن خلدون را مثال دانايي خود قرار دهند. مسلماً ابن خلدون در قياس با ابن رشد به پژوهندگان و نويسندگان و صاحبنظران دورهي تجدد نزديكتر است، اما ابن رشد معلم ابن خلدون بوده است و كاري كه او در تفكيك دين و فلسفه و اثبات قدرت عقل نظري و دعوت به نظر كردن عقلي در امور كرد حتي شايد دستورالعمل ابن خلدون هم قرار گرفته باشد.
در شرق عالم اسلام فلسفه سير ديگري داشت و در پايان با كلام و عرفان - كه هر دو ملتزم به وحي بودند - يگانه شد. فيلسوفي كه در اين مسير راه پيموده است هر چند مقام بزرگي در تفكر يافته باشد مقتداي تجدد نميتواند باشد، ولي از ميان عالمان و صاحبنظران بزرگ دورهي اسلامي در ايران چهرههاي پُرفروغي مثل محمدزكرياي رازي و ابوريحان بيروني نيز بودهاند كه انديشههايشان به انديشههاي صاحبنظران دوران رنسانس بسيار نزديك است. پس چرا روشنفكران معاصر ما يكي از اينان را اسوه و راهنماي تفكر خود قرار ندادهاند؟ آثار بزرگان سلف به مسائلي نظير عقلانيت كه در عصر بحران تجدد اهميت اساسي يافته است توجهي نداشته يا توجه آنان به نحوي نبوده است كه از آن براي عصر ما بتوان درسهاي صريح آموخت و مگر ابوريحان، كه هر چند به طور اجمال، به مسئلهي عقل و دين نپرداخت و رازي كه عقل را راهنماي نظر و عمل ندانست؟ ولي مگر مسئلهي ما با انتخاب معلمي از ميان گذشتگان حل ميشود؟ اين انتخاب ستودني است و تذكر نسبت به گذشته شرط گشايش راه آينده است و حتي اگر اين راه به صرف رجوع به تفكر يكي از فلاسفهي گذشته گشوده و پيموده نشود، همين كه روشنفكران و صاحبنظران جهان اسلام به فلسفهي گذشتهي خود وقع مينهند حكايت از راهجويي آنان ميكند. اين راه را فيلسوفان و متفكران گذشته نميتوانند به ما نشان دهند، ولي اگر بتوانيم با آنان همسخن شويم، زمان و تاريخ آنها و فرق زمان تجدد با زمان و تاريخ اسلاف را قدري درك ميكنيم و اين درك شايد مقدمهي آزادي باشد. ما به فلسفه و تفكر نياز داريم و راه تفكر از همزباني با متفكران گذشته ميگذرد. (3)
پانوشتها
1- دومينيك اوروي، ابن رشد، ترجمهي فريدون فاطمي، نشر مركز، 1375، ص 141.
2- جلد سوم، صفحهي 53 ترجمهي فارسي.
3- دكتر داوري اردكاني، فلسفه تطبيقي ، تهران، ساقي، 1383، صص 115-107.
کد مطلب: 517