خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
بودا : چه‌ سهل‌ است‌ تنيدن‌ به‌ كارهاي‌ بد، و چه‌ صعب‌ است‌ تنيدن‌ به‌ سودمند و نيك‌.     ::    فيلولائوس‌ (400 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : از آغاز اگر هستنده‌ها همه‌ نامحدود مي‌بودند، موضوعي‌ براي‌ شناسايي‌ وجود نداشت‌ و واحد، اصل‌ نخستين‌ همه‌ چيز است‌.     ::    نيچه‌ : همسايه‌ي‌ ما، همسايه‌ي‌ ما نيست‌، همسايه‌ي‌ همسايه‌ي‌ ماست‌. هر ملت‌ چنين‌ مي‌انديشد.     ::    هراكليت‌ : كوتاه‌ترين‌ راهها به‌ سوي‌ نيكنامي‌، نيك‌ شدن‌ است‌.     ::    هراكليت‌ : مرگ‌ است‌ آنچه‌ كه‌ در بيداري‌ مي‌بينيم‌. اما آنچه‌ را خوابيده‌ مي‌بينيم‌ رؤياست‌.     ::    بودا : رهرو شاد از هشياري‌، با بيم‌ در تن‌ آساني‌ مي‌نگرد، بالا مي‌رود به‌ كردار آتش‌، و بندها را همه‌، خواه‌ خُرد خواه‌ كلان‌، مي‌سوزاند.     ::    بودا : خوب‌ است‌ فضيلتي‌ كه‌ تا پيري‌ دوام‌ آورد؛ خوب‌ است‌ ايماني‌ كه‌ بيخي‌ استوار دارد؛ خوب‌ است‌ رسيدن‌ به‌ فراشناخت‌؛ خوب‌ است‌ بد نكردن‌.     ::    مولانا : دانه‌ باشي‌ مرغكانت‌ برچنند/ غنچه‌ باشي‌ كودكانت‌ بركنند/ دانه‌ پنهان‌ كن‌، سرا پادام‌ شو/ غنچه‌ پنهان‌ كن‌، گياه‌ بام‌ شو     ::    بودا : به‌ راه‌ قدسي‌ نرفته‌ و در جواني‌ گنجي‌ نياندوخته‌اند، كمانهاي‌ فرسوده‌ي‌ دور افكنده‌ را مانند كه‌ برگذشته‌ افسوس‌ مي‌خورند.     ::    آلكمايون‌ (در پاسخ‌ نامه‌ دعوت‌ داريوش‌) : همه‌ مردم‌ گفتار آز سيري‌ناپذير و شهرت‌ پرستي‌ هستند، اما من‌ كه‌ از فزون‌ جويي‌ گريزانم‌ نمي‌توانم‌ به‌ سرزمين‌ ايران‌ بيايم‌. من‌ به‌ اندك‌ قانعم‌ تا هماهنگ‌ با فكر و منظور من‌ باشد.
فلسفه علم تحلیلی (آنگلوساکسون)آرشيو مطلب

7- همه چیز درباره اصطلاحات نظری در علم

• اصلاحات نظری چیستند؟
1- معمولاً تصور می شود که تبیین های علمی آزمون پذیر هستند و دارای «محتوای تجربی» (empirical content) می باشند و قوانین تشکیل دهندة آنها نحوة وجود اشیا در جهان را توصیف می کنند. امّا واقعیت آن است که علوم طبیعی از همان آغاز اغلب دست به دامن هویات و فرایندها و اشیا و رویدادها و اوصاف آزمون ناپذیر شده اند تا بتوانند به تبیین واقعیت های طبیعی بپردازند! فیزیک دانان و فیلسوفان – دست کم از زمان نیوتن- دربارة این گونه چیزها (که به نظر می رسد هم ضروری اند و هم ناشناختنی) اختلاف نظر دارند. این چیزها ناشناختی اند زیرا مشاهده ناپذیرند، اما از سوی دیگر ضروری اند زیرا بدون توسل به آنها نظریة علمی نمی تواند مشاهدات مربوط را وحدت بخشد و خوشمزه اینجاست که تبیین های قوی، اغلب مشتمل بر همین گونه چیزهای ناشناختنی هستند به طور مثال گرانش (gravity) در مکانیک نیوتنی یک هویت «نظری» است و با هر چیز دیگری که می توانیم در مشاهدات خود بیاییم، متفاوت است و مشاهدات ما نمی توانند در درک ماهیت آن به ما کمک کنند. ماهیت گرانش کاملاً با ماهیت چیزهای مشاهده پذیر متفاوت است و حتی بسیاری از معاصران نیوتن در باب مفهوم گرانش چنین احساسی داشتند و بعضی از پیروان دکارت کوشیدند اصلاً خود را از دست این مفهوم رها سازند. اما نه آنها و نه فیزیک دانان بعدی هرگز این مفهوم (گرانش) را کنار نگذاشتند، زیرا رها ساختن و کنار گذاشتن آن به معنای دست کشیدن از قانون گرانش، یعنی :
gm1 m2
F=--------
    d
2

است و هیچکس حاضر نیست از این قانون دست بردارد. به این ترتیب به نظر می رسد که گرانش نیرویی «مرموز و اسرارآمیزی» است که عمل آن از حیث اسرارآمیز بودن به هیچ وجه کمتر از اسرارآمیزی تبیین های غیرعلمی از قبیل احکام نجوم نیست. همین سخن را در باب سایر مفاهیم مشاهده ناپذیر نیز می توان گفتن. به طور مثال، تصور می کنند که مولکول های تشکیل دهنده ی گاز، اوصافی همانند اوصاف توپ های کوچک بیلیارد دارند، زیرا رفتار توپ- بیلیارد- مانند آنها است که قانون گاز ایده آل را تبیین می کنند. اما اگر مولکول های گاز، جرم های کوچک باشند، پس باید رنگ داشته باشند؛ زیرا هیچ چیز نمی تواند جرم باشد مگر اینکه فضایی را اشغال می کند و هر آنچه فضا را اشغال کند رنگ دارد. اما می دانیم که مولکول های گاز رنگ ندارند. پس آنها به چه معنا می توانند جرم های کوچک باشند؟ پاسخ متعارف در به طور سطحی به این سؤال داده می شود این است که چیزهای مشاهده ناپذیر دقیقاً نوع کوچک تر چیزهای مشاهده پذیر نیستند؛ آنها اوصاف خاص و متمایز خود را دارند، مثل بار و مغناطیس و غیره. اما اینجا این سؤال مطرح می شود که اگر دانش ما تنها از راه آنچه دربارة آن تجربة حسی داریم موجه می شود پس ما چگونه می توانیم ادعا کنیم که چیزهای مشاهده ناپذیر را می شناسیم؟ یا چگونه می توانیم ادعا کنیم که نظریه های علمی مشتمل بر این گونه اوصاف و هویات مشاهده ناپذیر- که ما از آنها هیچ تجربه ای نداریم- تبیین های واقعی هستند؟ آیا می توان گفت نظریه ای درباره ی الکترون ها و چیزهایی که نمی توانیم آنها را ببینیم، لمس کنیم، ببوییم، بچشیم یا احساس کنیم از حیث قدرت تبیینی بهتر از علم احکام نجوم یا داستان های خیالی است؟
• کلمات معنادار برحسب کلمات اوصاف دار
2- ما از کلمات برای توصیف تجاربمان استفاده می کنیم، مانند نام های اوصاف مشاهده پذیر اشیا از قبیل رنگ آنها، شکل آنها، بو و مزه و صدای آنها. ما این کلمات را می فهمیم چون این کلمات نام تجربه های ما هستند. کلمات و اصطلاحاتی هم وجود دارند که اشیایی را توصیف می کنند که آن اوصاف را دارند- مانند میزها و صندلی ها، ابرها و سنگ ها، دریاچه ها و درختان، اسب ها و گربه ها. ما درباره ی معانی این واژه ها می توانیم با یکدیگر به توافق برسیم. علاوه بر این، این وسوسه وجود دارد که سایر کلمات زبان را نیز کلماتی بدانیم که نام های اوصاف حسی اند و به اشیای روزمرة اطرافمان مربوط می شوند. زیرا در غیر این صورت چگونه می توانستیم زبان را یاد بگیریم؟ تا زمانی که بعضی کلمات معنای خود را از تجربه ی مستقیم ما نگیرند ما نمی توانیم زبان را یاد بگیریم و اگر قرار باشد هر کلمه ای معنایش را با توسل به کلمات دیگر داشته باشد در این صورت یادگیری زبان امری ناممکن خواهد بود. بدون وجود کلماتی که معنایشان فراتر از فرایندهای زبانی است، هرگز از حلقة ی پایان ناپذیر یا پیشرفت بی پایان تعاریف کلمات، فارغ نمی شویم.
علاوه بر این، زبان دارای جملات بی پایان است و ما با مغز محدودمان توانسته ایم سخن گفتن را در زمان محدودی یاد بگیریم. این امر ما را وادار می کند تا بگوییم که یا زبان امری فطری است یا اینکه تعدادی
آن دسته از نظریه های زیست شناختی که «نیروهای حیاتی» را اصل موضوع می گیرند فاقد نیروی تبیینی هستند زیرا نمی توان این مفهوم را با توسل به مشاهدات تعریف کرد. امّا نکته جالب توجه آنست که این فیلسوفان فقط به این شبه علم ها حمله نکردند بلکه به علمی مانند فیزیک نیز به سبب داشتن مفاهیمی از قبیل «گرانش» خوش بین نبودند و آن را فاقد «محتوای تجربی» می دانستند!
واژگان پایه وجود دارند که بقیة زبان براساس آنها ساخته می شود. اما امروزه تجربه گرایان و بسیاری از دانشمندان نمی توانند فطریات زبان را بپذیرند و آن را جدی بگیرند. ما وقتی به دنیا می آییم هیچ زبانی را نمی دانیم، در غیر این صورت توجیه این مسئله بسیار دشوار می شد که چگونه هر طفل در هر کجای دنیا هر زبانی را یکسان می تواند یاد بگیرد. از اینجا می توان نتیجه گرفت که ما تعداد محدودی کلمات پایه ای به طور یک زبان را یاد می گیریم و سپس این کلمات به همراه قواعد ترکیبشان ما را قادر می سازند که تعداد نامحدودی جملات را بسازیم و معانی آنها را درک کنیم.
خوب، اگر اساس زبان این است، پس هر کلمه ی معنی داری در زبان ما باید در نهایت برحسب کلماتی که نام اوصاف حسی و اشیای روزمره هستند تعریفی داشته باشد؛ و این مطلب باید شامل اصطلاحات نظری علوم جدید نیز باشد. اگر اصطلاحات نظری علوم دارای معنا هستند، باید با توسل به واژگان بنیادی تجربه تا اندازه ای تعریف پذیر باشند.
• پای چوبین استدلال تجربه گرایان و پوزیتیویست ها
3- استدلالی که در اینجا عرضه کردیم به فیلسوفان تجربه گرای انگلیسی سدة هجدهم از قبیل بارکلی و هیوم برمی گردد. این فیلسوفان در مواجهه با «نیروهای مرموزی» از قبیل «گرانش» و چیزهای مشاهده ناپذیر از قبیل «ذرات» که در فیزیک سدة هفدهم مطرح شدند مجبور شدند که استدلال بالا را اقامه کنند زیرا نسبت به این گونه اشیا و اوصاف احساس خوبی نداشتند و نمی توانستند وجود آنها را معنی کنند.
از طرف دیگر، پیروان سدة بیستم آن تجربه گرایان انگلیسی که خود را پوزیتیویست و تجربه گرایان منطقی نامیده اند، براساس استدلالی از نوع آن چه در بالا گذشت می گویند که واژگان نظری علوم یا در واپسین تحلیل باید به مدعیات مربوط به مشاهده پذیرها بازگردند یا اینکه پوچ و بی معنا تلقی شوند. آنها جلوتر می روند و می گویند می توان نشان داد بسیاری از آنچه در نظریه پردازی های علمی سده های نوزدهم و بیستم گذشته است بی معناست زیرا اصطلاحات نظری آنها را نمی توان به اصطلاحات تجربة حسی روزمره ترجمه کرد. بنابراین، آنها معتقدند که مثلاً ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس و نظریه روانکاوی فروید در حقیقت علم نیستند بلکه شبه علم هستند، زیرا مفاهیم تبیین آنها، مانند مفهوم ارزش افزوده و عقدة ادیپ، فاقد معنای تجربی هستند. همچنین آن دسته از نظریه های زیست شناختی که «نیروهای حیاتی» را اصل موضوع می گیرند فاقد نیروی تبیینی هستند زیرا نمی توان این مفهوم را با توسل به مشاهدات تعریف کرد. امّا نکته جالب توجه آنست که این فیلسوفان فقط به این شبه علم ها حمله نکردند بلکه به علمی مانند فیزیک نیز به سبب داشتن مفاهیمی از قبیل «گرانش» خوش بین نبودند و آن را فاقد «محتوای تجربی» می دانستند! بعضی از پوزیتیویست ها منطقی و بعضی از فیزیک دانان اواخر سدة نوزدهم، که تحت تأثیر این عقیده بودند، معناداری مفاهیمی از قبیل «مولکول» و «اتم» را نیز منکر شدند. در نظر این تجربه گرایان، یک مفهوم یا اصطلاح یا کلمه فقط در صورتی دارای محتوای تجربه است که نام شی ء یا نام وصفی باشد که ما از آن آگاهی حسی داریم.
البته این دسته از تجربه گرایان یک راه حل پیش پا می گذارند و آن اینکه می گویند که مطرح ساختن هویات نظری در صورتی که اصطلاحات مربوط به آنها را بتوان از راه اشیای مشاهده پذیر و اوصاف آنها تعریف کرد هیچ مشکلی ندارد. زیرا در این صورت نه تنها قادر خواهیم بود که معنای این اصطلاحات نظری را بدانیم بلکه همیشه خواهیم توانست در صورتی که تردیدی در میان آید جملات و اظهارات ما را در باب مشاهده ناپذیرها را با جملات و اظهاراتی جانشین سازیم که دربارة مشاهده پذیرها هستند. امّا متأسفانه اشکال کار اینجاست که هیچ یک از اصطلاحاتی را که نام هویت یا اوصاف یا اشیا یا وضعیت ها یا رویدادهای مشاهده ناپذیر هستند نمی توان به وضوح برحسب اوصاف مشاهده پذیر تعریف کرد. اصلاً در واقع نیروی تبیینی نظریه های علمی به این حقیقت وابسته است که اصطلاحات نظری آنها خلاصه سازی ها (کوته نوشت ها)ی اصطلاحات مشاهدتی آن نیست؛ در غیر این صورت عبارت ها و اظهارات نظری صرفاً کوته نوشت اظهارات و عبارت های مشاهده پذیر می شد، و اگر این طور می شد اظهارات نظری به جای تبیین اظهارات مشاهدتی صرفاً تلخیصی از آنها از آب درمی آمد.
● طرح یک سؤال مهم
4- اکنون به این سؤال می رسیم که آیا می شود به جای اینکه بخواهیم از راه پیوند زدن هر اصطلاح نظری به یک اصطلاح مشاهدتی برای آن معنا و محتوای تجربی پیدا کنیم، بیاییم کل مدعیات نظری یک نظریه را به کل عبارت ها و احکام مشاهده ای نظریه پیوند بزنیم و از این طریق نه برای تک تک اصطلاحات نظری بلکه برای کل مدعیات نظری نظریه، محتوا و معنای تجربی فراهم سازیم؟ آیا این امر ممکن است یا نه؟ البته پاسخ منفی است! زیرا به طور مثال، گزاره و حکمی که معنایش این است که انرژی جنبشی مولکول ها در ظرف گازدار به هنگام افزایش فشار بر گاز افزایش می یابد با هیچ گزاره ی خاصی درباره ی آنچه می توانیم به هنگام اندازه گیری دمای گاز مشاهده کنیم معادل نیست، برای اینکه راه های بسیار متفاوتی برای اندازه گیری دمای گاز به طور مشاهدتی وجود دارد، و به کار بستن هریک از این راه ها خود مستلزم فرض های نظری دیگر است.
در اینجا یک نکته حساس پیش رویمان قرار می گیرد و آن اینکه سؤالی که هم اکنون مطرح کردیم به طور مستقیم، قلب مسئلة ی ماهیت علم را هدف می گیرد. هرچه باشد «معرفت
نمی توان هر آنچه را هرکس شبه علمی نامید به مثابة امری بی معنا کنار گذاشت، و به این ترتیب تحدید حدود قاطع بین علم و مثلاً علم احکام نجوم یا حتی وحی دینی، بسیار دشوار می شود. به تعبیر دیگر، برآورده ساختن شرایط تفسیر جزئی بیش از اندازه آسان است
شناسی رسمی» علم، نوعی تجربه گرایی است، یعنی نوعی معرفت شناسی است که بر طبق آن، همة معرفت، فقط از راه تجربه توجیه می شود؛ در غیر این صورت، نقش اصلی آزمایش و مشاهده و گردآوری داده ها در علم را نمی توان تبیین و توجیه کرد. نظریه پردازی های علمی در دراز مدت از طریق تجربه مهار می شود: پیشرفت علمی سرانجام به این معنا است که نظریه ی جدید نسبت به نظریة قدیم، بیشتر با نتایج تجربی و آزمون های تجربی سازگار است. علم، معرفتی نیست که نتواند در معرض آزمون تجربی واقع شود و چنین معرفتی در حوزه ی علم پذیرفته نمی شود. اما همین علم در عین حال، برای تبیین واقعیت های طبیعی عملاً فراتر (یا بگو فروتر) از همین واقعیت های تجربی و طبیعی می رود و از اصطلاحات و هویاتی استفاده می کند که مشاهده ناپذیر و بنابراین تجربه ناپذیر هستند.
در واکنش به این بحث، تجربه گرایان منطقی تأکید دارند که ما می توانیم تجربه گرایی و تبیین را از طریق درک این نکته که اصطلاحات نظری با اینکه کوته نوشت و تلخیص اصطلاحات مشاهدتی نیستند چگونه می توانند محتوای تجربی داشته باشند با یکدیگر آشتی دهیم. به طور مثال اصطلاحات «بار مثبت» و «بار منفی» را در نظر بگیریم. الکترون، بار منفی؛ و پروتون، بار مثبت دارد. حال اگر کسی بپرسد که پروتون چه چیزی دارد که به سبب آن، دارای بار مثبت و الکترون به سبب نداشتن آن دارای بار منفی است، پاسخ او البته این است که «هیچ چیز»؛ زیرا در اینجا اصطلاحات «مثبت» و «منفی» به معنای حضور و غیاب چیزی نیست. حتی می توانیم بار الکترون را «مثبت» و بار پروتون را «منفی» بنامیم. کارکرد این دو اصطلاح در نظریه این است که به ما کمک کنند تا بتوانیم تفاوت های موجود بین الکترون و پروتون را، که در آزمایش ها برای ما آشکار می شود، توصیف کنیم. الکترون همواره جذب قطب مثبت و پروتون جذب قطب منفی می شود. ما این امر را می توانیم در آزمایش های مربوط به شیمی تجزیه و همچنین در اثر باقی مانده در اتاقک ابر «ببینیم». اصطلاحات مثبت و منفی سهمی در شکل گیری نظریه ای دارند که آنها را به کار می بندد. «محتوای تجربی» اصطلاحات «مثبت» و «منفی» در حقیقت از راه سهم نظام مند آنها در نظریة علمی روشن می شود. اگر این اصطلاحات را از نظریه کنار بگذاریم، تعمیم حاصل از نظریه به کلی از بین می رود و بنابراین نیروی تبیینی آن در باب واقعیت های طبیعی نیز منهدم می گردد. حتی مشاهدات انجام شده نیز در این صورت معنای روشن خودشان را از دست خواهند داد. بنابراین، به همین شیوه می توان محتوای تجربی اصطلاحاتی از قبیل «الکترون» یا «ژن» یا «بار» یا هر آن چه را که در نظریه ها نام یک هویت یا وصف مشاهده ناپذیر است معین کرد. تجربه گرایان منطقی از این راه، که تفسیر جزئی نامیده شده است، می کوشند نظریه های دارای اصطلاحات مشاهده ناپذیر را درک کنند. این شیوه از این جهت «تفسیر جزئی» نامیده شده است که مشاهدات، محتوای تجربی این اصطلاحات را تخلیه نخواهد کرد زیرا در غیر این صورت نیروی تبیینی آنها از بین خواهد رفت.
به طور مثال اصطلاح «جرم» را در نظر بگیریم. نیوتن آن را «مقدار ماده» تعریف کرد، اما این تعریف نیوتن سودمند نیست زیرا خود اصطلاح «ماده» به اندازة اصطلاح «جرم»، اصطلاحی نظری است. حتی می توان ماده را با توسل به اصطلاح جرم تعریف کرد: ماده آن چیزی است که جرم معینی دارد. پس جرم در نظریة نیوتن هرگز به روشنی تعریف نشده است؛ و بنابراین اصطلاحی است تعریف ناشده. در نظریة نیوتن به جای اینکه اصطلاح «جرم» تعریف شود، اصطلاحات دیگر با توسل به اصطلاح «جرم» تعریف شده اند. به طور مثال، «اندازة حرکت» که به عنوان حاصل جرم و سرعت تعریف شده است. اما محتوای تجربی جرم را قوانینی که جرم در آنها نقشی دارد معین می کنند. به این ترتیب، جرم در نظریة نیوتن در حقیقت تفسیر جزئی شده است. پس می توان گفت که جرم به این صورت تفسیر جزئی شده است که جرم آن ویژگی اشیاست که به سبب داشتن آن هرگاه آنها را روی کفة ترازو بگذاریم می توانند کفه ها را به حالت تعادل برسانند. در اینجا توجه به این نکته خوب است که البته «معنای تجربی» یک اصطلاح غیر از تعریف لغت نامه ای یا معنای معنی شناختی آن است. «جرم» قطعاً یک معنای لغت نامه ای دارد، هرچند معنای تجربی آن متفاوت باشد و در مکانیک نیوتنی اصلاً تعریف نشده باشد.
• آيا تفسير جزيي پوزيتيويست ها جوابگوست ؟
5- گفتیم که تجربه گرایان منطقی این ادعا را مطرح کردند که اصطلاحات مشاهده ناپذیر علم باید از حیث معنایی با اصطلاحات مشاهده پذیر پیوند داشته باشند تا اینکه تبیین های واقعی علم از شبه تبیین هایی که می کوشند به ناحق افتخار عنوان نظریة علمی را یدک بکشند متمایز شوند. از قضا خود این تجربه گرایان به نحوی طنزآمیز دریافتند که این کار با دقت مطلوب معیارهای خود آنها شدنی نیست. نیمه ی نخست سده ی بیستم فلسفة ی علم، صرف کوشش برای یافتن «اصل تأیید» (principle of verification) شد، یعنی صرف پیدا کردن آزمون فیصله بخشی شد که بتواند با قاطعیت تمام اصطلاحات نظری مشروع علم را از اصطلاحات نظری غیرمشروع آن تمیز دهد. روایت های
هدف استدلال واقع گرا تثبیت نظریه پردازی های علمی به مثابه تبیین های جزء به جزء صادق یا تقرب پیوسته به حقیقت است. اگر شخص واقع گرا استدلال کند که استدلال بالا معتبر است زیرا آن استدلال با موفقیت در علم به کار بسته می شود، در این صورت استدلال او «مصادره به مطلوب» خواهد بود. گویا او چنین استدلال کرده است که این نتیجة استنتاج از راه بهترین تبیین که نظریه پردازی های علمی حقایق را به بار می آورد نتیجه ای تضمین شده و موجه است زیرا علم از راه به کار بستن استنتاج از راه بهترین تبیین حقایق را به بار می آورد! و این مصادره به مطلوب اول است.
قوی «اصل تأیید» خواهان ترجمه ی کامل اصطلاحات نظری به اصطلاحات مشاهدتی است. اما همان گونه که می دانیم انجام این کار دربارة بسیاری از اصطلاحات موجود در تبیین های علمی ناممکن است؛ علاوه بر این، اصلاً ما نباید خواهان این باشیم که اصطلاحات نظری این شرط را برآورده سازند زیرا اگر بسازند در آن صورت نیروی تبیینی خود در باب مشاهدات را از دست خواهند داد.
از سوی دیگر مسئله این است که روایت های ضعیف تر اصل تأیید هم این عیب را دارند که تفاله را به همراه طلا حفظ می کنند؛ براساس این روایت ها نمی توان هر آنچه را هرکس شبه علمی نامید به مثابة امری بی معنا کنار گذاشت، و به این ترتیب تحدید حدود قاطع بین علم و مثلاً علم احکام نجوم یا حتی وحی دینی، بسیار دشوار می شود. به تعبیر دیگر، برآورده ساختن شرایط تفسیر جزئی بیش از اندازه آسان است. هر اصطلاح شبه علمی را که دوست داشته باشیم در نظر بگیریم، به شرطی که کسی یک گزارة، کلی را که شامل این اصطلاح است به یک نظریة علمی خوب جا افتاده بیفزاید، آن اصطلاح شبه علمی، معنی دار خواهد شد. به طور مثال، فرضیه ای را در نظر بگیرید که می گوید «تعادل یک گاز حاصل جادو است اگر دمای مطلق آن با انرژی جنبشی مولکول های آن برابر باشد». اگر این فرضیه را به «نظریة جنبشی گازها» بیافزاییم در این صورت وصف «حاصل جادو بودن» به یک اصطلاح نظری تفسیر جزئی شده مبدّل خواهد شد. اگر کسی بگوید که اصطلاح «حاصل جادو بودن» و افزودن آن «قانون» به نظریة جنبشی گازها سهمی در اصل نظریة جنبشی گازها نخواهد داشت زیرا می توان هردوی آنها را از نظریه کنار گذاشت بی آنکه از قدرت پیش بینی نظریه کاسته شود، جواب او این خواهد بود که همین مطلب را عیناً دربارة اصطلاحات نظری مشروع، به ویژه در نخستین مرحلة تولید آنها در نظریه، نیز می توان گفت. مفهوم «ژن» پیش از آن که در مفهوم «کروموزوم» جای بگیرد ده ها سال وجود داشت در آن سال ها چه چیزی توانسته بود به درک ما از توزیع ویژگی های وراثتی مشاهده پذیر بیفزاید؟
پس اینکه تجربه گرایان منطقی می گویند برای اینکه اصطلاحات نظری دارای معنا باشند باید به گونه ای با اصطلاحات مشاهدتی پیوند خورند، خواسته ای است که انجام آن در باب پاره ای از اصطلاحات نظری، به ویژه اصطلاحات نظری جدید، ممکن است و این گونه اصطلاحات نمی توانند این آزمون را در پشت سر بگذارند. علاوه بر این نکته، خود آن خواسته هم یک خواسته و شرط بسیار ضعیف است، برای اینکه این کار همیشه آسان است که نظریه را به گونه ای «سرهم کنیم» که هوّیات کاملاً بی پایه و خیالی و مجعول مثل «نیروهای حیاتی»- در استنتاج تعمیم ها از آنچه می توانیم مشاهده کنیم نقشی اجتناب ناپذیر داشته باشند. پس اگر هم تفسیر جزئی و هم خواستة مربوط به اصل تأیید، ضعیف است لازم است دربارة کل رویکردی که این معیارها را مطرح کرده است، یعنی دربارة تجربه گرایی منطقی دوباره بیندیشیم و بگردیم تا شاید عامل معنی دار ساختن اصطلاحات مشاهده ناپذیر نظریه های علمی را بیابیم، زیرا همان گونه که از مباحث گذشته برمی آید مکتب تجربه گرایی منطقی در این ورطه نمی تواند مسئله را حل کند.
● رویکرد واقع گرایی در مواجهه با اصطلاحات نظري
6- ما هرچند ممکن است که الکترون ها و ژن ها و کوارک ها و ستاره های نوترونی یا اوصاف و ویژگی ها و خصوصیات آنها را نتوانیم ببینیم یا بشنویم یا بچشیم یا ببوییم یا لمس کنیم، دلایلی داریم که فکر کنیم آنها وجود دارند. برای اینکه نظریه های علمی ما می گویند که آنها وجود دارند، و این نظریه ها قدرت پیش بینی و تبیینی زیادی دارند. اگر یک نظریة خوب تأیید شده در باب ماهیت ماده شامل قوانینی درباره مولکول ها و اتم ها و لپتون ها (lepton) لپتون ذرة پایین تر از اتم است که در برهم کنش های قوی شرکت نمی کند) و بوسون ها (boson، بوسون نیز ذره ای پایین تر از اتم است که اسپین آن صفر یا انتگرال است) و کوارک ها باشد، پس قطعاً این چیزها وجود دارند. اگر نظریه های خوب تأیید شدة ما اوصافی از قبیل بار و مونتوم زاویه دار و اسپین (چرخش) و نیروهای ون در وال (van der walls) را به آن چیزها نسبت می دهد پس این اوصاف قطعاً وجود دارند. براساس این دیدگاه، نظریه ها را باید جزء به جزء تفسیر کرد نه به عنوان چیزی که مدعیاتی دارد که معانی آنها به مشاهدات مربوط است بلکه به عنوان چیزی که دربارة اشیا و خصوصیات آنها دارند به ما چیزی می گویند و از آنها اخبار می کنند، در حالی که معنای نام های این اشیا و نام های خصوصیات آنها نسبت معنای اصطلاحاتی که اشیا و خصوصیات مشاهده پذیر را نام گذاری می کنند نه بیشتر مسئله دار است نه کمتر. اگر این نتیجه و دیدگاه با آن نظریة زبان که در بالا گفته شد، و براساس آن اصطلاحات مشاهدتی پایه هستند و بقیة اصطلاحات باید در واپسین تحلیل براساس آن ساخته شده باشند، ناسازگار باشد پس بدا به حال آن نظریة زبان، و بدا به حال معرفت شناسی تجربه گرایانه ای که با آن نظریة زبان موافق است.
این رویکرد به مسئلة اصطلاحات نظری عموماً با نام «واقع گرایی علمی» شناخته می شود، زیرا براساس این رویکرد اجزای نظری علم، واقعی هستند نه صرفاً کوته نوشت های اصطلاحات و مدعیات مشاهدتی، یا صرفاً خیالات سودمندی که ما برای سازمان و نظام بخشیدن به این مشاهدات می آفرینیم. یکی از تفاوت های واقع گرایی علمی با تجربه گرایی منطقی این است که نقطة آغاز تجربه گرایی منطقی عبارت است از نظریة فلسفی (یعنی معرفت شناسی تجربی)، در حال که واقع گرایی علمی با آن چیزی شروع می شود که واقع گرایی، آن را در باب علم بدیهی تلقی می کند، یعنی قدرت روزافزون پیش بینی علم و نظریه های علمی در طول تاریخ و با گذشت زمان همواره هم از حیث کمیت پیش بینی و هم از حیث دقت در پیش بینی بهتر می شود؛ و ما با گذشت زمان نه تنها وقوع و وجود پدیده های بیش از پیش را پیش بینی می کنیم بلکه قادر می شویم که دقت در پیش بینی هایمان را نیز پیوسته
بارکلی معتقد بود که هدف نظریه پردازی های علمی اصلاً تبیین واقعیت نیست بلکه در اساس هدف آن عبارت است از سازمان بخشیدن به تجربیات ما. براساس دیدگاه او، که فلسفة زبان خاصی را- که در بالا توضیح داده شد- پذیرفته بود، اصطلاحات نظری موجود در نظریه های علمی کوته نوشت های اصطلاحات مشاهدتی نیستند بلکه علایم و نمادهای تفسیر ناشده ای هستند که نه معنای تجربی دارند نه معنای لغوی.
افزایش دهیم. این پیشرفت را می توان به خوبی در پیشرفت روزافزون فنّاوری، که ما به آن اعتماد داریم، مشاهده کرد. پیشرفت فنّاوری، که به اصطلاح «موفقیت های ابزاری» علم نامیده می شود، در حقیقت فریاد بلند علم برای اعلام قدرت تبیینی آن است، یا دست کم واقع گرا چنین می داند. پیشرفت در «موفقیت های ابزاری» را چگونه می توان تبیین کرد؟ پاسخ این سؤال دست کم از نگاه واقع گرا بدیهی است، او خواهد گفت که علم این چنین خوب در ابعاد جهانی خواهد بود اگر موفقیت های پیش بینی علم و کاربردهای فنّاورانة آن صرفاً حاصل شانس و حدس های تصادفی نباشد. ساختار استدلال واقع گرایان علمی معمولاً به شکل زیر است :
1- P
2- بهترین تبیین این واقع که p، این است که Q صادق است بنابراین،
3- Q صادق است.
واقع گرایان به جای p ممکن است احکام و گزاره های متعدد بگذارند؛ به طول مثال این گزاره را که : «علم از حیث پیش بینی موفق است»؛ یا این را «کاربردهای فنّاورانه علم بیش از پیش نیرومند و قابل اعتماد است». آنها به جای Q این را می گذارند: «اشیای مشاهده ناپذیری که نظریه های علمی فرض می کنند وجود دارند و دارای خصوصیات و اوصافی هستند که علم به آنها نسبت می دهد»؛ یا واقع گرا ادعای ضعیف تری می کند مانند این : «چیزی شبیه هویاتی مشاهده ناپذیر، که علم فرض می کند، وجود دارد و دارای چیزی شبیه خصوصیاتی است که علم به آن نسبت می دهد، و علم پیوسته در تقرب خویش به حقیقت این هویات و خصوصیات آن به پیش می رود.» ساختار استدلال از صدق P به صدق Q ساختار استدلال «استنتاج از راه بهترین تبیین» (inference to the best explanation) است.
● آیا نظر واقع گرایان، قابل مناقشه است؟
7- استدلالی که در اینجا برای واقع گرایی علمی اقامه شد ظاهراً خدشه دار و قابل مناقشه است. اگر کسی از واقع گرا بخواهد که استدلال مطرح شده در بالا (3-1) را توجیه کند، واقع گرا چه می تواند بگوید؟ هدف استدلال واقع گرا تثبیت نظریه پردازی های علمی به مثابه تبیین های جزء به جزء صادق یا تقرب پیوسته به حقیقت است. اگر شخص واقع گرا استدلال کند که استدلال بالا معتبر است زیرا آن استدلال با موفقیت در علم به کار بسته می شود، در این صورت استدلال او «مصادره به مطلوب» خواهد بود. گویا او چنین استدلال کرده است که این نتیجة استنتاج از راه بهترین تبیین که نظریه پردازی های علمی حقایق را به بار می آورد نتیجه ای تضمین شده و موجه است زیرا علم از راه به کار بستن استنتاج از راه بهترین تبیین حقایق را به بار می آورد! و این مصادره به مطلوب اول است.
آنچه از تاریخ علم برمی آید این است که بسیاری از نظریه های علمی موفق با آنچه واقع گرایی علمی در باب مؤفقیت نظریه ها تصویر می کند کاملاً ناسازگار است. در تاریخ علم نظریه های موفق علمی وجود دارند که نه تنها غلط و اصلاح ناپذیر بوده اند بلکه حتی مدعیات آنها در باب چیزهای موجود و اوصاف آنها نیز به طور بنیادی غلط بوده است، با این همه قدرت تبیینی آنها حتی در مواردی روز به روز بیشتر می شده است. نمونة کلاسیک این گونه نظریه ها در سدة هشتم نظریة فلوژیستون است. این نظریه پیش بینی های موفقیت آمیز داشته است، اما ما امروزه می دانیم که هویت هسته ای و مرکزی آن، یعنی چیزی به نام فلوژیستون (phlogiston) کاملاً خیالی و من درآوردی بوده است. نمونة دیگر نظریة نور فرسنل (Fresnel) است که نور را پدیده ای موجی می داند. این نظریه پیش بینی های ما را در باب خواص نور البته بهبود بخشید اما مدعی بود که نور در رسانة انتشار، یعنی اتر حرکت می کند. مسلم فرض گرفتن اتر چیزی است که ممکن است انسان با نظر به مشکلات مربوط به گرانش انتظار آن را داشته باشد. گرانش نیروی مرموزی است، درست به این دلیل که بدون نیاز به یک رسانة انتشار مادی از دور عمل می کند، بدون رسانة انتشار، نور در فیزیک ماتریالیستی سدة نوزدهم به پدیده ای خیالی و شگفت انگیز تبدیل می شد. تحقیقات فیزیکی بعدی نشان داد که اتر، که نظریة موفق فرسنل در باب نور، وجود آن را مسلم فرض کرده است، در حقیقت وجود ندارد. تبیین های کافی از رفتار نور اصلاً مستلزم وجود چیزی به نام اتر نیست. به این ترتیب می توان گفت که واقع گرایی علمی بخشی از مسئله مهم معرفت علمی است نه راه حلی برای مسئله علمی!
● ابزار انگاری چه می گوید؟
8- یکی از بدیل های واقع گرایی علمی که به تجربه گرایی هم بیشتر روی موافق نشان می دهد و مدتی است که بعضی از فیلسوفان و دانشمندان را جذب کرده است دیدگاهی است که ابزارانگاری (instrumentalism) می نامند. براساس ابزارانگاری، نظریه های علمی ابزارهای سودمند و طرح های ارشادی ای هستند که ما آنها را برای سازمان دادن به تجربه هایمان به کار می بندیم، نه اینکه مدعیاتی باشند درباره تجربه ما تا اینکه بتوان گفت صادق اند یا کاذب اند. این فلسفة علم دست کن به فیلسوف تجربه گرای انگلیسی در سدة هجدهم، یعنی بارکلی بازمی گردد، و البته نخستین بذرهای آن را باید در مقدمة اوزیاندر بر کتاب کوپرنیکوس، دربارة گردش افلاک آسمانی، جستجو کرد. بارکلی معتقد بود که هدف نظریه پردازی های علمی اصلاً تبیین واقعیت نیست بلکه در اساس هدف آن عبارت است از سازمان بخشیدن به تجربیات ما. براساس دیدگاه او، که فلسفة زبان خاصی را- که در بالا توضیح داده شد- پذیرفته بود، اصطلاحات نظری موجود در نظریه های علمی کوته نوشت های اصطلاحات مشاهدتی نیستند بلکه علایم و نمادهای تفسیر ناشده ای هستند که نه معنای تجربی دارند نه معنای لغوی. به عقیدة او یکی از اهداف علم این است که همواره اعتمادپذیری این ابزارهای خود را بهبود
آخرین دادگاه معرفت شناختی هردوی این پیش فرض ها مشاهده است. اما چنانکه در مباحث فلسفة علم روشن شده است توصیف اینکه مشاهده چگونه می تواند هر بخشی از علم تجربی را، خواه نظری باشد خواه غیر نظری، داوری کند امری است که انجام دادن آن اصلاً آسان نیست
بخشد بی آنکه نگران ارتباط آنها با واقعیت باشد.
بهتر است به این نکته توجه داشته باشیم که تاریخ علوم فیزیکی از نیوتن تا به حال نشان می دهد که واقع گرایی علمی و ابزارانگاری هریک به طور دوره ای در بین خود دانشمندان حاکمیت داشته است. مثلاً در سدة هفدهم واقع گرایی حاکم بوده است؛ در حالی که در سدة هجدهم رویکردهای ابزارانگارانه به علم خودنمایی کرده اند. در آن دوره به نیروی مرموز گرانش نیوتن ابزارانگارانه نگریستند و همین نگاه باعث شد که کسی از هویت واقعی آن سؤال نکند. در سدة نوزدهم با پیشرفت های شیمی اتمی و الکتریسیته و مغناطیس مسلم فرض کردن هویاتی مشاهده ناپذیر در بین دانشمندان مطلوب واقع شد. اما با آغاز سده بیستم و ارائه تفسیر کپنهاگی در باب مکانیک کوانتوم از سوی هایزنبرگ و نیلس بور نگاه ابزارانگارانه به علم دوباره به پیش افتاد.
● شبهه واقع گرایان به ابزار گرایان و پاسخ اینها
9- اکنون این سؤال مطرح می شود که واکنش ابزارانگاری در برابر این ادعا واقع گرایان که تنها واقع گرایی می تواند مؤفقیت ابزاری علم را تبیین کند چه می تواند باشد؟ پاسخ ابزارانگاران به این پرسش با استدلال زیر کاملاًً سازگار است:
هر تبیین مربوط به موفقیت علم که به صدق مدعیات نظری علم متوسل شود از دو حال خارج نیست، یا قدرت پیش بینی ما را در ارتباط با تجارب ما به پیش می برد، یا اینکه به پیش نمی برد. اگر به پیش نبرد، در این صورت می توان آن تبیین را نادیده گرفت و به عنوان امری بدون معنای علمی، یعنی معنای تجربی کنار گذاشت. اما اگر چنین تبیینی سودمندی ابزارهای علمی را از حیث نظام بخشیدن به تجاربمان و از حیث پیش بینی افزایش دهد، در این صورت ابزارانگاری چنین تبیینی را به مثابة تبیینی که نظریه ها را ابزارهای سودمند می دهند کاملاً می پذیرد، اما نه به مثابة تبیینی که طبیعت را توصیف می کند.
● راه میانه : بین واقع گرایی و ابزارگرایی
10- در این میان، راه حد وسطی هم بین ابزار انگاری و واقع گرایی علمی وجود دارد که ارائة توضیح مختصری دربارة آن، خالی فایده نیست. در حقیقت این راه، هم خدا و هم خرما را خواستن است. طرفداران این راه می گویند که ما با واقع گرایان علمی در این نکته موافق هستیم که نظریه های علمی مدعی این هستند که احکامی درباره جهان و به ویژه دربارة ساز و کارهای مشاهده ناپذیر، که مشاهدات ما را تبیین می کنند، دارند؛ همچنین می توانیم با ابزارانگاران در این نکته موافقت کنیم که معرفت این گونه احکام و مدعیات امری ناممکن است. در عین حال می توانیم استدلال کنیم که عینیت علم نباید چیزی بیش از نظام مند ساختن تجربه باشد، یا می توانیم گفت که در حقیقت چیزی بیش از این نیست. بنابراین نمی توانیم بگوییم که نظریه های علمی صادق اند یا کاذب، یا به حقیقت تقرب می یابند یا نه، یا قراردادند یا خیالی؛ هیچ کدام را نمی توانیم بگوییم. فقط تا آنجا که این نظریه ها ما را قادر می سازند که پدیده ها را مهار و پیش بینی کنیم می توانیم، و باید آنها را بپذیریم، البته بی آنکه آنها را باور داشته باشیم (یعنی بی آنکه در باب صدق آنها دیدگاهی را اتخاذ کنیم).
علم باید صرفاً به پیش بینی همراه با افزایش دقت و تنسیق تجربه هایمان قناعت کند. خلاصه دانشمندان باید آنچه را ابزارانگاران توصیه می کنند هدف خود را قرار دهند بی آنکه استدلال ابزارانگاران برای انجام چنین کاری را مورد توجه قرار دهند! این بدان معنا نیست که علم ابزار است، بلکه فقط به این معنا است که نمی توانیم بگویم که علم آیا چیزی بیش از ابزار است یا نه. برای ما کاملاً کافی است که نظریة علمی «از حیث تجربی کفایت کند». اگر بخواهیم کلمات فیلسوفان طبیعی سدة هفدهم را در اینجا به کار ببریم، باید بگوییم که براساس این دیدگاه همة آنچه باید از علم بخواهیم عبارت است از «نجات پدیده» (save the phenomena).
این معجون حاصل از ترکیب تفسیر واقع گرایان از مدعیات علم نظری با معرفت شناسی ابزار انگاری را، خود بَس وَن فراسن (Bas Van Frassen) که پردازندة اصلی این دیدگاه است، «تجربه گرایی ساختی» (constructive empiricism) نامیده است. تنها تعداد اندکی از فیلسوفان، و کمتر از آن دانشمندان، تجربه گرای ساختی را یک تعاون پایدار در فلسفة علم خواهند دانست. هرچه باشد، اگر علم صادق (یعنی به نحو افزاینده به واقعیت نزدیک شود) یا کاذب (یعنی هرگز نتواند واقعیت را روایت کند) باشد، هرچند ما نتوانیم بگوییم که کدام است، در این صورت برخورد با علم به مثابة توصیف واقعیت قطعاً از حوزة مسائل عقلانی به کنار می رود.
● توافقات واقع گرایی و ابزار گرایی درباره اصطلاحات نظری
11- هم واقع گرایی و هم ابزارانگاری هر دو در رویکرد به هویات و اصطلاحات نظری علم، دو پیش فرض مشترک دارند. نخست اینکه هر دو بر آن هستند که می توان قوانین و نظریه های علمی را به دو بخش مشاهدتی و غیرمشاهدتی یا نظری تقسیم کرد؛ دوم اینکه هر دو در این نکته توافق دارند که معرفت ما در باب رفتار اشیای مشاهدتی و ویژگی های آنها است که نظریه های ما می آزماید و تأیید یا رد می کند. آخرین دادگاه معرفت شناختی هردوی این پیش فرض ها مشاهده است. اما چنانکه در مباحث فلسفة علم روشن شده است توصیف اینکه مشاهده چگونه می تواند هر بخشی از علم تجربی را، خواه نظری باشد خواه غیر نظری، داوری کند امری است که انجام دادن آن اصلاً آسان نیست(1).
پي نوشت ها :
1.فصلنامه ذهن ، شماره يك ، بهار 1384 ، ص ص 157-145
.

کد مطلب: 1383

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين