خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
دكتر شريعتي‌ : آنچه‌ بودا نفي‌ كرده‌ و از پرستش‌ و توسل‌ به‌ آنها برحذر داشته‌ است‌، خدايان‌ است‌؛ و اين‌ نه‌ نفي‌ توحيد كه‌ نفي‌ شرك‌ است‌.     ::    اتين‌ ژيلسون‌ : متكلمان‌ از آن‌ حيث‌ كه‌ اهل‌ كلام‌اند، ايرادي‌ بر آنها وارد نيست‌، بلكه‌ مشكل‌ آنها اين‌ است‌ كه‌ خود را در مقام‌ فلاسفه‌ قرار مي‌دهند.     ::    بودا : تنها رفتن‌، بهتر، همراهي‌ با نادان‌ نشايد. باشد كه‌ مردْ تنها برود، باشد كه‌ دست‌ به‌ دنيالايد، با خواستهاي‌ اندك‌، به‌ كردار يكي‌ پيل‌ در جنگل‌.     ::    بودا : اگر همراهيْ دورانديش‌ بيابي‌ كه‌ با تو زندگي‌ كند، خوشْرفتار باشد و روشن‌، بايد كه‌ با او زندگي‌ كني‌؛ شاد و آگاه‌ و چيره‌ به‌ همه‌ي‌ خطرها.     ::    هراكليت‌ : شما هرگز نمي‌توانيد در يك‌ رودخانه‌، دوبار شنا كنيد. امّا كراتيلوس‌ در برابر او مي‌گفت‌:اما شما قادر نيستيد حتي‌ براي‌ يك‌ بار هم‌ در رودخانه‌ شنا كنيد؛ زيرا هم‌ همان‌ رودخانه‌ و هم‌ شما چنان‌ تغييرپذير هستيد كه‌ لغات‌ «همان‌» و «شما» داراي‌ معناي‌ واقعي‌ نيستند.     ::    ويتگنشتاين‌ : به‌ راستي‌ امور ناگفتني‌ وجود دارند، آنها خود را «نشان‌ مي‌دهند». آنها «راز آميزند».     ::    بودا : آن‌ كس‌ كه‌ داراي‌ روحيه‌اي‌ متزلزل‌ است‌، آيين‌ حقيقي‌ را نشناسد.     ::    فيلولائوس‌ (400 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : طبيعت‌ در نظام‌ جهاني‌ از نامحدود و محدود كننده‌ به‌ هم‌ پيوسته‌ شد، هم‌ نظام‌ كل‌ جهاني‌ و نيز همه‌ چيزهاي‌ در آن‌.     ::    جان‌ ديويي‌ : محيطي‌ كه‌ در آن‌ انسان‌ زندگي‌ مي‌كند، تنها محيط‌ مادي‌ يا فيزيكي‌ نيست‌، بلكه‌ زمينه‌ فرهنگي‌ نيز دارد.     ::    ويتگنشتاين‌ : فلسفه‌، يك‌ آموزه‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فعاليت‌ است‌.
آرشيو گاه نگاری های ايام

سخنراني مراد فرهاد پور در كانون (2)

سويه‌هاي گوناگون حقيقت در انديشه نيچه

مسئله اصلي قرن 20 پس از گذر از «آگاهي» به «معنا» و از «سوژه» به «زبان» ‌، همين مسئله مي‌شود؛
 يعني ما بايد به نحوي در سنت ، تاريخ و بين الاذهان(يعني همان حوزه نمادين ) معنا را جستجو نماييم و نه در تك‌تك سوژه‌هاي فردي. و سپس گذر مي‌كنيم به «حقيقت». به اين ترتيب ، كاري كه مي‌توانيم كرد، اين است كه يك روند خطي بسازيم و بگوييم قرن 19 مسئله، «آگاهي» بود و درقرن 20 ، مسئله تبديل به «معنا» شد و چرخش زباني و زبان ؛ و حالا من در اين زمان ، در خصوص «حقيقت» با شما سخن مي‌گويم؛ يعني حالا،‌ما با يك چرخش ديگري و دوره‌ي جديدي مواجه هستيم . با اين همه بايد گفت كه بحث به اين صورت خاتمه نمي‌پذيرد كه بگوييم با مرگ دريدا و رفتن دلوز، «حقيقت» ، مسئله اصلي قرن 21 است و سپس بياييم اين سخن را با اسامي جديدي همچون: ژيژك ، آگامبن و ... گره بزنيم . اين تصادفاً همان چيزي است كه من مي‌خواهم اجتناب كنم و ميخواهم بگويم ابداً چيزي بنام مسئله حقيقت كه با تفكر جديد اروپايي نسبت دارد، وجود ندارد؛ بلكه مي‌خواهم بگويم كه برعكس ، فلسفه چيزي نيست- و هرگز هم چيزي نبوده- مگر تفكري كه اصلي ترين و به يك معنا حتي تنها دغدغه‌اش «حقيقت» است. بنا براين ما اصلاً با نحوي گست يا اكتشاف قرن بيست‌و يك، مواجه نستيم . براي فهم اين سخن ، بدنيست كه به زمان آغاز و زايش فلسفه – يونان باستان- بازگرديم و به آن نظر اندازيم .
جستجوي كساني مانند سقراط و افلاطون و حتي پيش از اينان ، در واقع جستجويي است در تقابل با حوزه‌ي نمادين؛‌در تقابل با هنرهايي است كه اسطوره، دين، عقل سليم، عادت ، ايدئولوژي ، دولت ، زندگي روزمره ، مناسك ، خانواده و ... بما مي‌دهند . در واقع به شكلي ، در تقابل با همه ابعاد زندگي است . چيزي است كه با كندن از زندگي آغاز مي‌شود و درست به همين دليل هم هست كه خيلي دشوار است و در سرآغاز خود نيز با مقاومت شديدي ، مواجه مي‌شود؛ و كسي كه بر آن اصرار مي‌ورزد ، محاكمه مي‌كنند و به قتل مي‌رسانند . به كدام جرم ؟‌ به اين جرم كه ارزش‌ها و سنت‌ها و معناها را زير سوال برده است. در اينجا بد نيست به دو نكته ، اشاره كنيم :
نخست آنكه : فلسفه را در پيوند با حقيقت ، مشاهده مي‌كنيم (گره خوردن فلسفه را شما نه تنها با رياضيات ، مي‌بينيد ، بلكه با سياست هم گره مي‌خورد و حتي با هنر) .
دوم آنكه: فلسفه در لحظه‌اي شروع مي‌شود كه حوزه نمادين ، متزلزل شده ‌است ؛ يعني فرهنگ ، دين ، اعتقادات، عقل سليم زير سوال رفته و دچار نيهيلسم شده است .
در مواجهه با اين نيهيلسم است كه ما با دو پاسخ مواجه مي‌شويم :
يك پاسخ از آن فلسفه است كه اولمپ و زئوس و ... را زير سوال مي‌برند و منكر آنها مي‌شوند و هومر را هم اراجيف باف مي‌خوانند. و اين نقطه‌ي مشترك فلسفه و تفكرسوفسطايي است (كه من در مقاله‌اي ، اين تفكر را سايه فلسفه خواندم ؛ چيزي كه از فلسفه جدايي ناپذيز است ( هر دو ، پيوند با زير سوال رفتن حوزه‌ي نمادين دارند)؛ و اين نشان مي‌دهد كه به شكلي ، حقيقت دوپاره است و اگر بخواهيم از «استعاره» ي نيچه اي (البته به ميانجي يكي از مفسرانش – خانم زوپان چيچ ) استفاده كنيم ، بايد بگوييم كه حقيقت ، به گونه‌اي ، جدايي بين سايه و اصل است ، وحتي در آن نيمروز نيچه‌اي، حتي در آنجا كه ايندو به يكديگر نزديك مي‌شوند ، شما ظاهراً با يك چيز مواجه هستيد ، امادرواقع دو چيز است ، بنا براين دنبال وحدت و يگانگي ، نمي‌توان رفت . به همين دليل، در نقطه‌ي اوج نيهيلسم و نسبيت گرايي پست مدرن (كه همه از مرگ سوژه ، مرگ تاريخ ، مرگ حقيقت و ... و اينكه ما فقط انواع زبان‌ها و زندگي‌ها داريم و تكثر فرهنگ‌ها را ، و ما با انبوهي از مناظر مواجه هستيم ، بي‌آنكه حقيقتي در كار باشد) درست در همين نقطه ، چيزي بنام حقيقت ، تبديل به مسئله مي‌شود . درست مانند همان نقطه آغازين فلسفه . وباز دوگروه را مي‌يابيم : گروهي كه اهل سفسطه هستند و گروهي كه اهل فلسفه‌اند . بنا براين نسبي گرايي عصر ما و ردكردن حقيقت و فراروايت و ... سايه‌ي فلسفه‌اي است كه مي‌گويد : نه ! حقيقت داريم . به همين علت بين ليوتار و بورديا و فوكو و ديگران يك چنين نسبتي وجود دارد. در واقع درنقطه‌ي اوج اين نسبي‌گرايي پست مدرن است كه ما تفكر معطوف به حقيقت را نزد افرادي همچون : ژيژك ، آگامبن ، رانسيرو بّديو ملاحظه مي‌كنيم . اينجاست كه در مي‌يابيم كه فلسفه‌ي واقعي تنها بصورت واژگونه‌اي ضد فلسفه (Anti Philosophy) ، مي‌تواند به حيات خودش ادامه بدهد؛ ضد فلسفه‌اي كه به‌نام نيچه و ماركس و فرويد (كه همگي به نحوي ضد فلسفه محسوب مي‌گردند ) گره خورده است ؛ و اكنون در دوره خودمان با نام لاكان . اينها همگي ضد فلسفه و ضد دغدغه‌ي معنا بودند.
اينان حقيقتي را كشف كردند كه معنايي نداشت ، بلكه حوزه نمادين را نيز از هم فروپاشيد . گاليله و داروين ، چيزهايي را به ميان آوردند كه ما را تبديل كرد به خارو خاشاكي در گوشه‌اي پرت از عالم هستي ، ناچيز و بي‌مقدار . و داروين ، ابهت اشرف مخلوقات را تا حد يك آميب در گل و لاي كنار رودخانه ، پايين آورد . حقيقتي كه داروين كشف كرد ، ضد معنا بود . و همين را در مورد فرويد شاهد هستيم .
٭ ٭ ٭ ٭
با اين مقدمه ، وقت آن رسيده است كه وارد موضوع اصلي بشويم و بهتر آن است كه به نيچه بازگرديم و با سويه‌هاي گوناگون حقيقت در انديشه‌ي او ، بحث را آغاز كنيم؛ چرا كه لبه‌ي ساييده شده «معنا» و «حقيقت» را ما نزد نيچه مي‌يابيم . البته انتخاب نيچه ، دليل ديگري هم دارد و انهم وجود تفسيري زيبا از وي است كه توسط خانم «آنلكا زوپان چيچ» در بحث نيچه از حقيقت ، مطرح گرديده است (وي بحث ارزنده‌ي خود را در يك كتاب 250 صفحه‌اي ، به بيان درآورده است ، درست نقطه مقابل برخي در كشور ما كه كتاب كمتر از 700 صفحه را برنمي‌تابد، تازه آنهم بعنوان جلد اول! ) .البته اينجا طنزي هم وجود دارد و آن اينكه نجات حقيقت در انديشه نيچه ، اكنون توسط يك زن به انجام رسيده ، در حالي‌كه ديدگاه نيچه را نسبت به زن، خود واقفيد .
در زمينه‌هاي سويه‌هاي مختلف حقيقت در انديشه نيچه ، مي‌توان به جنبه‌هاي زير اشاره كرد:
1- حقيقت در مقام علم و معناي علمي ( و اشاره نيچه به اينكه اگر هنر نبود، ما همه از حقيقت، مرده بوديم) ؛ بعنوان تفسيري كسالت بار، معناي سيستماتيك ، صرفاً فايده گرايانه از جهان و نه چيزي بيش از اين (كه از ديدگاه نيچه ، كشنده‌ي روح است). به همين علت ، نيچه اين حقيقت را چيزي جز «دروغ مفيد» نمي‌داند؛ تفسيري از جهان واقع كه فقط بدرد منفعت مي‌خورد. در مقابل اين «دروغ مفيد» ما «هنر» را داريم و تفسير هنري را . البته اين تفسير نيز «دروغ» است ، زيرا اينهم تفسير است ، منتها با اين تفاوت كه همراه با خلاقيت ،‌ با زندگي ، گسترش روح ، و بعد زيبا شناختي است . ما در اين سويه، با يك دوگانگي بين هنر و حقيقت (به مثابه علم وتفسير علمي ) مواجه هستيم .
2- سويه‌ي «حقيقت نمادين» ؛ سخن معروف نيچه موسوم به «مرگ خداوند» ، در واقع براي نيچه ، مسئله مردن يك معناي نمادين است و في‌الواقع همان كليسا و خداي كليساست كه مرده است . ديگر آن جهان كلي‌اي كه مسيحيت مي‌ساخت ، ترك خورده و بقول وِبِر، افسون زدايي گرديده و ما دو مرتبه بازگشته‌ايم به دوران «پاگانيزم» . اين نيهيلسم _بقول نيچه_ نتيجه‌ي همان حقيقت جويي مسيحيت است . يعني از آنجا كه مسيحيت ، حقيقت را در معناي پيش گفته (يعني حقيقت علمي) ، تبديل به نكته‌ي مهم و ارزش غايي نمود، لذا صداقت و جستجوي حقيقت ، خودش تبديل شد به راهنماي افرادي كه وقتي راه خود را ادامه دادند ، رسيدند به اين افسون زدايي و پاگانيزم . در واقع ، خود كليسا باعث شد كه معناي نمادين حقيقت ، زير سوال برود . اينجاست كه حقيقت به عنوان امر نمادين ، مواجه با شكست مي‌شود و جايش را به حقيقت به عنوان امر واقعي يا «The Real» لاكاني مي‌دهد. يعني حقيقت تبديل به تجليِ «The Thing» مي‌شود . در واقع به شكلي به بحث‌هاي ويتگنشتاين اول نزديك مي‌شود . حقيقت ، نوركننده‌اي مي‌شود كه آنقدر تابش آن كور كننده‌ي است، كه ويران كننده حيات عادي انسان است . اينجا، حقيقت كاملاً خارج از زندگي و معناهاي زندگي است . در اينجا حقيقت( به تفسير زوپان چيچ از نيچه ) مسئله اصلي‌اش ، «ترس» است و نه «جهل» ؛ يعني كذب، ناشي از ترس است و نه ناداني؛ حقيقت در اينجا ، محصول شجاعت است ( در اينجا همانطور كه مي‌بينيم، حقيقت، بنحوي اخلاقي مورد تفسير قرار مي‌گيرد . يعني تمام آن بحث‌هاي حقيقت شناسانه ، به كناري نهاده مي‌شود و به اين موضوع پرداخته مي‌شود كه انسان، جرآُت اين‌را دارد كه با حقيقت روبرو بشود يا نه ؟ جراُت دارد كه از زندگي ، باورها و معاني خود و طبيعت ثاني خود ، دست بكشد تا به حقيقت روبرو بشود؟ اينجا ديگر مسئله دانايي و ناداني نيست . يك انسان مي‌تواند بالاترين تخصص‌ها را هم كسب كند، بدون آنكه حتي يك قدم از زندگي امن خودش ، فاصله گرفته باشد). در اينجا ، شجاعت ، بنيان حقيقت است وترس است كه بنيان كذب مي‌باشد . نگريستن است به مغاك امر واقعي و نيستي، در وراي همه‌ معناهاي نمادين.
3- حقيقت به عنوان تفاوت ميان امر نمادين و امر واقعي ؛ يعني گونه‌اي شكاف موجود در امر نمادين و معناها و ارزش‌هاي سنتي رايج شكافي كه اجازه مي‌دهد كه امر واقعي (كه وراي معناها و نمادهاست) ظاهر بشود. اينجا ديگر حقيقت ، خود‍ْ اين امر واقعي نيست ، بلكه (بقول زوپان‌چيچ) درباره‌ي آن‌ است . يعني اينطور نيست كه شما با يك معناهايي زندگي كنيد و يا شخص شجاعي باشيد كه با حقيقت وراي نمادين (حقيقت كوركننده) مواجه مي‌گرديد ، بلكه حقيقت ، شكاف دروني هرچيز و هركس با خودش است . همين شكاف دروني است كه همه چيز را دو نصف مي‌كند .

«ادامه دارد»

کد مطلب: 705

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين