خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
راسل‌ : از نظر من‌ بهترين‌ كاري‌ كه‌ در فلسفه‌ و روان‌شناسي‌ در قرن‌ حاضر انجام‌ شده‌، در آمريكا صورت‌ گرفته‌ است‌... و اين‌ امر به‌ طور كلي‌ نتيجه‌ كار جيمز و ديويي‌ مي‌باشد.     ::    سهل‌ شوشتري‌ (تستري‌) : بزرگ‌ترين‌ مقامات‌ آن‌ است‌ كه‌ خوي‌ بد خويش‌ به‌ خوي‌ نيك‌ بدل‌ كنند.     ::    بودا : چه‌ آلايشها كه‌ بر او چيره‌ شده‌، به‌ كردار يكي‌ پيچك‌ بر يكي‌ درختِ انبوه‌. با خود آن‌ كند كه‌ كامِ دشمن‌ است‌.     ::    نيچه‌ : ابرمرد، انساني‌ است‌ كه‌ بر خود چيره‌ است‌؛ و آن‌ انسان‌ پر هيجاني‌ است‌ كه‌ بر احساس‌ و هيجانهاي‌ خود پيروز شده‌ است‌.    ::    بودا : دوستان‌ به‌ روزگار نياز، شادي‌ آورند؛ خرسندي‌ به‌ اين‌ و آن‌ شادي‌آور است‌. رها كردن‌ همه‌ي‌ رنجها شادماني‌ است‌.     ::    آلكمايون‌ (550 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : فرق‌ انسان‌ با ديگر جانداران‌ آن‌ است‌ كه‌ تنها انسان‌ مي‌انديشد، در حالي‌ كه‌ ديگران‌ احساس‌ مي‌كنند ولي‌ نمي‌انديشند.     ::    بودا : مرد با اين‌ ستوران‌ به‌ كشوري‌ نمي‌رسد كه‌ پاي‌ كسي‌ بدان‌ نرسيده‌:جايي‌ كه‌ مردِ رام‌ با خودِ رام‌ به‌ آنجا مي‌رود.     ::    زنون‌ : اگر كثرت‌ هست‌، هستنده‌ نامحدوداند. زيرا هميشه‌ در ميان‌ هستنده‌ها، چيزهاي‌ ديگر و باز هم‌ چيزهاي‌ ديگري‌ در ميان‌ اينها هست‌ و بدينسان‌ هستنده‌ها نامحدودند.     ::    نيچه‌ : اي‌ فرزانه‌ در مقام‌ اخترشناس‌ - تا ستارگان‌ را چيزي‌ «بر فراز خويش‌» مي‌بيني‌، چشم‌ اهل‌ معرفت‌ در تو نيست‌.     ::    بودا : در پي‌ پستيها مرو. در بي‌دردي‌ زندگي‌ مكن‌. نظرِ نادرست‌ را دنبال‌ مكن‌. دوستِ دنيا مباش‌.
آرشيو شبنامه های يک وجودگرا

از کتم عدم تا سنگ سیزیف!

 مولف : م. م. فرید

سرعت سرسام آوری بود. شاید در حدود سرعت نور. و زمان داشت به صفر نزدیک می شد. گونه ای جاودانگی. مثل زیستن در قلب سیاهچاله ها. اما نه. خود را بر روی پلی یافتم از مو باریک تر و از شمشیر تیزتر. در کرانه بود و نبود. یا نمود و بود. بر روی مرزی گام می زدم که دو اقیانوس هستی و نیستی، پنجه در پنجه یکدیگر زده بودند. 

پیش رویم، تا بی نهایت آکنده بود از نور معصوم «عدم». و فانوسی در آن دورهای خیلی دور بود که نمی دانم برای کدام ره گم کردگان، کورسو می زد. 

اطرافم سرد و خالی بود. و چه خنکای دلچسبی. 

«جهنم دیگران» دیگر زبانه نمی کشید و تکاپوی زندگی، سرد و ساکت بود؛ «تهوع زندگی» مرا بدرود گفته و بی وزنی سکر آوری را به جای خود نشانده بود. 

ساعت بیولوژیک وجودم، هر ثانیه ای را یک قرن تمام، طول می داد. با این حال لحظه (Augenblick)، به تمام معنی، بهت آور شده بود.
در آنجا من در آینه ای که تمام نیستی را در خود آشکار ساخته بود، خود را دیدم در حالیکه تنها روشنایی ای بودم که در «کتم عدم» به دیده می ‌آمد. و من به هر کجا که «التفات» می کردم، می درخیشد و فی الفور، «وجود» نام می گرفت. شگفت انگیز بود. 

                                                         *      *       *

صدای تیک تاک ساعت نیوتنی، کم کم اوج گرفت؛ تا آنجا که همه جا را پر کرد. و من بر روی زمین برهوتی ایستاده بودم که نه مرزی در آن بود و نه جدالی. آفتاب داغ، سیلی بر گونه ها می نواخت. 

آن سوتر، «دیگران» بودند. و این سوتر، سنگچرخ زندگی، می چرخید و همه را پشت سر خود فرا می خواند. و هیچ کس هشدارهای سوگناک نیچه را که بر بامی‌ «ارفئوسی» تراژدی زیستنشان را فریاد می زد، به چیزی نمی گرفت. همه دوست داشتند تخته سنگ «سیزیف» را بچرخانند.... و ساعتی بعد، من نیز همراه دیگران، تخته سنگ را هل می دادم. 
25/12/88

کد مطلب: 624

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

خوب به عدم دهن کجی کردی!
يكشنبه 25 تير 1391 ساعت 04:00
Your posting ralely straightened me out. Thanks!
يكشنبه 20 فروردين 1391 ساعت 04:46
It was dark when I woke. This is a ray of sunshnie.
دوشنبه 14 فروردين 1391 ساعت 19:31
I see, I spoupse that would have to be the case.
دوشنبه 14 فروردين 1391 ساعت 18:31
نمي دانم در هزار توي فلسفه دنبال چه هستم؟!
معنا؟ زندگي؟ خدا؟ خود؟ هستي؟ نيستي؟! چه...؟
نمي دانم!
من در تبعيدم، مي گويند در تبعيد خوش نمي گذرد..
من در رنجم، به دنبال دري مي گردم، به دنبال راهي ام براي رهايي؛ شايد راهي باشد، شايد راهي باشد...

ممنون
يكشنبه 1 آبان 1390 ساعت 00:10

1234