خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
بودا : خود را با خويش‌ برانگيزان‌؛ با خود در خويش‌ پژوهش‌ كند. اي‌ رهرو، تو بدين‌سان‌ با خودي‌ خويشتن‌دار و آگاه‌، نيكبخت‌ خواهي‌ زيست‌.     ::    دكتر شريعتي‌ : فلسفه‌ و ايدئولوژي‌ در نظر خيلي‌ از متفكرين‌، مترادف‌ پنداشته‌ مي‌شود، در صورتي‌ كه‌ رابطه‌ فلسفه‌ با ايدئولوژي‌ همان‌ اندازه‌ دور است‌ كه‌ رابطه‌ علم‌ با ايدئولوژي‌.     ::    ملاصدرا : من‌ در اين‌ زمان‌ در ميان‌ جماعتي‌ گرفتار شده‌ام‌ كه‌ هرگونه‌ تأمل‌ در متون‌ و ژرف‌ انديشي‌ را نوعي‌ بدعت‌ در دين‌ مي‌شناسند. تو گويي‌ آنها حنبليهاي‌ كتب‌ حديث‌ هستند كه‌ حق‌ با خلق‌ و قديم‌ با حادث‌ بر آنها مشتبه‌ شده‌ است‌.     ::    دكتر شريعتي‌ : ماترياليسم‌، جنس‌ و ذات‌ انسان‌ را ماده‌ مي‌داند. در همين‌ تعريف‌، او را در چارچوب‌ تكاملي‌ كه‌ در ماده‌ بودن‌ محدود است‌، حبس‌ مي‌كند.     ::    هراكليت‌ : تناقض‌، توافق‌ است‌ و از چيزهاي‌ ناموافق‌، زيباترين‌ هماهنگي‌ پديد مي‌آيد.     ::    كي‌ يرگكارد : هركس‌ بايد از سروكار داشتن‌ با ديگران‌ مضايقه‌ كند و فقط‌ با خدا و با خودش‌، سخن‌ بگويد.     ::    نيچه‌ : همسايه‌ي‌ ما، همسايه‌ي‌ ما نيست‌، همسايه‌ي‌ همسايه‌ي‌ ماست‌. هر ملت‌ چنين‌ مي‌انديشد.     ::    بودا : رهروي‌ كه‌ به‌ زبان‌ خويش‌ آگاه‌ است‌، فرزانه‌وار سخن‌ مي‌گويد، خودستا نيست‌، معنا و متن‌ را روشنگري‌ مي‌كند، سخن‌اش‌ به‌ راستي‌ شيرين‌ است‌.     ::    هراكليت‌ : هنگامي‌ كه‌ زاييده‌ مي‌شوند، آرزوي‌ زندگي‌ كردن‌ دارند و سرنوشت‌ (مرگ‌) خود را پذيرفتن‌؛ يا بيشتر از آن‌ آسودن‌ و فرزنداني‌ پشت‌ سر مي‌نهند كه‌ بار ديگر با سرنوشت‌ (مرگ‌) روبه‌رو مي‌شوند.     ::    هگل‌ : مسيحيّت‌، دشمن‌ شادكامي‌ و آزادي‌ بشر و بي‌اعتنا به‌ زيبايي‌ است‌.
فلسفه تطبيقیآرشيو مطلب

ماجراي‌ غربي‌ و ماجراي‌ غربي‌ شدن‌؟ (روايت‌ هانري‌ كربن‌)

در پايان‌ اين‌ گفتگو به‌ نظر مي‌آيد كه‌ چنين‌ موضوعاتي‌ مي‌توانند ما را به‌ نقطه‌ي‌ اوجي‌ هدايت‌ كنند كه‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ آينده‌ از هم‌ اكنون‌ ما را به‌ نخستين‌ صعود به‌ سوي‌ آن‌ دعوت‌ مي‌كند. از اين‌ نقطه‌ي‌ اوج‌، شايد داده‌هاي‌ مربوط‌ به‌ مشكلي‌ را كه‌ ديگر نمي‌توانيم‌ از افق‌ خود طرد كنيم‌ يعني‌ تلاقي‌ تقدير شرق‌ و غرب‌ به‌ گونه‌اي‌ نو خواهيم‌ ديد. من‌ آگاهم‌ كه‌ در وضعيت‌ كنوني‌ با فرآيند غربي‌ شدن‌ فراگير، اين‌ كلمات‌ چندان‌ خلاف‌ آمد عادت‌ نيست‌ كه‌ براي‌ يك‌ يا دو نسل‌ پيش‌ از اين‌. 

در عوض‌ دريافت‌ از شرق‌ در نزد سهروردي‌، اشراقيان‌ با دريافت‌ از شرقي‌ كه‌ مي‌توان‌ در روي‌ نقشه‌ي‌ جغرافيا پيدا كرد مطابقت‌ ندارد. واژه‌ي‌ شرق‌ در نزد او معنايي‌ جغرافيايي‌ يا قومي‌ ندارد بلكه‌ معناي‌ آن‌ مابعدالطبيعي‌ است‌. اين‌ واژه‌، مبين‌ عالمي‌ معنوي‌ و مشرق‌ اعلي‌ است‌ كه‌ خورشيد عقلي‌ در آن‌ طلوع‌ مي‌كند و «مشرقيان‌» كساني‌ هستند كه‌ مأواي‌ دروني‌ آنان‌، آتش‌ اين‌ سپيده‌ دم‌ سرمدي‌ را در خود مي‌پذيرد. ترديدي‌ نيست‌ كه‌ از «مشرقيان‌» هنوز گروهي‌ كوچك‌ در مشرق‌ و مغرب‌ جغرافيايي‌ جهان‌ ما وجود دارد كه‌ هيچ‌ يك‌ را بر ديگري‌ امتيازي‌ نيست‌. اما وقتي‌ كه‌ ما از تقدير شرق‌ و غرب‌ سخن‌ مي‌گوييم‌، اين‌ كلمات‌ در معناي‌ رايج‌ و معمولي‌ فهميده‌ مي‌شوند تا بتوان‌ به‌ طرح‌ پرسش‌ درباره‌ي‌ نتايج‌ از ميان‌ رفتن‌ تمدنهاي‌ سنتي‌ پرداخت‌.
مطلب‌ را بايستي‌ با تميز در ژرفاي‌ آن‌ امري‌ آغاز كرد كه‌ من‌ از سويي‌ ماجراي‌ غربي‌ و از سوي‌ ديگر ماجراي‌ غربي‌ شدن‌ شرق‌ مي‌نامم‌. ماجراي‌ غربي‌ شدن‌ شرق‌، صرف‌ بسط‌ يا تداوم‌ ماجراي‌ غربي‌ نيست‌. زماني‌ بود كه‌، به‌ عنوان‌ مثال‌، در سده‌ي‌ دوازدهم‌، آثار ابن‌ سينا در طليطله‌ به‌ زبان‌ لاتيني‌ ترجمه‌ مي‌شد، زماني‌ كه‌ فرهنگهاي‌ ما در غرب‌ و شرق‌ از سنخ‌ واحدي‌ بودند و مفهوم‌ علم‌ از متن‌ معنوي‌ آن‌ غيرقابل‌ تفكيك‌ بود. گمان‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌، به‌ عنوان‌ مثال‌، عمليات‌
آنچه‌ را كه‌ ما ماجراي‌ غربي‌ مي‌ناميم‌ همان‌ كاربرد خرد در تحقيق‌ علمي‌ طبيعي‌ است‌ كه‌ جنبة‌ قدسي‌ آن‌ از دست‌ رفته‌ باشد. اين‌ طبيعت‌ را بايستي‌ براي‌ شناخت‌ قوانين‌ آن‌ تحت‌ فشار قرار داده‌ و نيز نيروهاي‌ آن‌ را به‌ تبعيت‌ از ارادة‌ انساني‌ واداريم‌. اين‌ ماجراي‌ غربي‌، ما را به‌ اينجا رانده‌ است‌ كه‌ امروزه‌ قرار داريم‌. جهش‌ تكنيكي‌ شگرفي‌ كه‌ شرايط‌ زندگي‌ را عوض‌ كرده‌ است‌: اين‌ امر را نمي‌توان‌ نفي‌ كرد و همگان‌ از آن‌ استفاده‌ مي‌كنند. اما در همان‌ زمان‌ ماجراي‌ غربي‌ ما را به‌ وضعيتي‌ سوق‌ داده‌ است‌ كه‌ مخالفت‌ با صانع‌ مي‌توان‌ ناميد به‌ اين‌ معنا كه‌ ماجراي‌ غربي‌ نفي‌ كار خلاقيت‌ است‌ زيرا كه‌ انسانيت‌ زميني‌ را در شرايطي‌ قرار مي‌دهد كه‌ بتواند مأواي‌ خود را، اين‌ زميني‌ كه‌ نام‌ و ماية‌ حيات‌ خود را از آن‌ مي‌گيرد، ويران‌ و نابود سازد.
كيمياگران‌، در آزمايشگاه‌، اگر با استحالة‌ دروني‌ انساني‌ همراه‌ نشده‌ باشد يعني‌ اگر تَولّد دروني‌ انسان‌ معنوي‌ را به‌ دنبال‌ نداشته‌ باشد به‌ هدف‌ خود نخواهد رسيد. ترديدي‌ نيست‌ كه‌ كيمياگراني‌ نيز بوده‌اند كه‌ با جهل‌ به‌ اين‌ غايت‌ معنوي‌ در برابر كوره‌هاي‌ خود براي‌ تحقق‌ به‌ آرزوهايي‌ كه‌ پيوسته‌ به‌ نااميدي‌ مي‌انجاميد به‌ كار مشغول‌ بودند. آنان‌ كساني‌ هستند كه‌ نافخ‌ ناميده‌ مي‌شدند. برخي‌ از نتايجي‌ را كه‌ آنان‌ به‌ دست‌ آوردند بي‌هيچ‌ ترديدي‌ مي‌توان‌ به‌ حساب‌ فصلي‌ دربارة‌ پيشگامان‌ شيمي‌ جديد گذاشت‌. برعكس‌، اين‌ امر مسلم‌ است‌ كه‌ كيميا به‌ عنوان‌ پشتوانة‌ دانش‌ معنوي‌ (من‌ افرادي‌ مثل‌ جَلْدَكي‌ و ياكوب‌ بوهمه‌ را در نظر دارم‌) نمي‌تواند موضوع‌ فصلي‌ باشد كه‌ خود آن‌ فصل‌ ماقبل‌ تاريخ‌ شيمي‌ جديد را تشكيل‌ خواهد داد. در اينجا عدم‌ تداوم‌، گسست‌ و گذار از دنيايي‌ به‌ دنياي‌ ديگر وجود دارد. 

اما در واقع‌ آيا لحظة‌ دقيقي‌ وجود دارد؟ لحظه‌اي‌ كه‌ بتوان‌ از آن‌ پس‌ حركتي‌ نا همسو و پيوسته‌ را در نظر آورد؟ آنچه‌ كه‌ اينك‌ همچون‌ تداوم‌ به‌ نظر مي‌آيد در واقع‌ تواتر جهشهاي‌ گسسته‌اي‌ بيش‌ نبود، آغازهايي‌ نو ولو غير قابل‌ پيش‌بيني‌. به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ من‌ هم‌اكنون‌ در مورد نيكلااُرسم‌ كه‌ مي‌خواستم‌ نظرية‌ اشتداد صور او را با موضوع‌ مشابه‌ آن‌ در نزد ملاصدراي‌ شيرازي‌ مقايسه‌ كنم‌ با احتياط‌ رفتار كردم‌. گمان‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌ همچنان‌ كه‌ كيميا، ماقبل‌ تاريخ‌ شيمي‌ جديد نيست‌، بيان‌ هندسي‌ صور كيفي‌ در نزد نيكلااُرسم‌ نيز، به‌ معناي‌ دقيق‌ كلمه‌، فصل‌ آغازين‌ هندسة‌ تحليلي‌ نمي‌تواند باشد. براي‌ اينكه‌ هندسة‌ تحليلي‌ وجود داشته‌ باشد آمدن‌ دكارت‌ ضرورت‌ داشت‌. اما به‌ هيچ‌وجه‌ ضرورت‌ نداشت‌ كه‌ پس‌ از نيكلااُرسم‌، دكارت‌ بيايد. اين‌ امر حادثه‌اي‌ جديد و گسسته‌ بود. با كمال‌ تأسف‌ ما پيوسته‌ ميل‌ داريم‌ تا امور را به‌ گونه‌اي‌ در نظر آوريم‌ كه‌ تصويرهاي‌ يك‌ فيلم‌ سينمايي‌ به‌ دنبال‌ يكديگر مي‌آيند. منطقيان‌ به‌ درستي‌ مي‌دانند كه‌ آنچه‌ به‌ دنبال‌ امري‌ مي‌آيد، به‌ ضرورت‌، معلول‌ آن‌ نيست‌ propterhocposthoc ، اما كساني‌ كه‌ از «جريانهاي‌ بزرگ‌» تاريخ‌ سخن‌ مي‌گويند شايد هميشه‌ به‌ درستي‌ اين‌ مطلب‌ را نمي‌دانند. 

به‌ دنبال‌ اين‌ مطلب‌ مي‌خواهم‌ ملاحظة‌ زير را نيز اضافه‌ كنم‌. آنچه‌ را كه‌ ما ماجراي‌ غربي‌ مي‌ناميم‌ همان‌ كاربرد خرد در تحقيق‌ علمي‌ طبيعي‌ است‌ كه‌ جنبة‌ قدسي‌ آن‌ از دست‌ رفته‌ باشد. اين‌ طبيعت‌ را بايستي‌ براي‌ شناخت‌ قوانين‌ آن‌ تحت‌ فشار قرار داده‌ و نيز نيروهاي‌ آن‌ را به‌ تبعيت‌ از ارادة‌ انساني‌ واداريم‌. اين‌ ماجراي‌ غربي‌، ما را به‌ اينجا رانده‌ است‌ كه‌ امروزه‌ قرار داريم‌. جهش‌ تكنيكي‌ شگرفي‌ كه‌ شرايط‌ زندگي‌ را عوض‌ كرده‌ است‌: اين‌ امر را نمي‌توان‌ نفي‌ كرد و همگان‌ از آن‌ استفاده‌ مي‌كنند. اما در همان‌ زمان‌ ماجراي‌ غربي‌ ما را به‌ وضعيتي‌ سوق‌ داده‌ است‌ كه‌ مخالفت‌ با صانع‌ مي‌توان‌ ناميد به‌ اين‌ معنا كه‌ ماجراي‌ غربي‌ نفي‌ كار خلاقيت‌ است‌ زيرا كه‌ انسانيت‌ زميني‌ را در شرايطي‌ قرار مي‌دهد كه‌ بتواند مأواي‌ خود را، اين‌ زميني‌ كه‌ نام‌ و ماية‌ حيات‌ خود را از آن‌ مي‌گيرد، ويران‌ و نابود سازد. براي‌ افشاء كردن‌ اين‌ كار نابودي‌ و مرگ‌، بايستي‌ رودرروي‌ آن‌ قرار گرفت‌ همچنانكه‌ فرزانگان‌ ايران‌ باستان‌، نخستين‌، (اگر نه‌ تنها) فرزانگاني‌ بودند كه‌ به‌ چشمان‌ اهريمن‌ پتياره‌ نگاه‌ مي‌كردند. 

اين‌ نكته‌
تأثير وحشت‌انگيز علوم‌ فلسفي‌ و الهي‌ را ملاحظه‌ مي‌نماييم‌ كه‌ امروزه‌، نظر رايج‌ هر گونه‌ توان‌ عملي‌ آن‌ را نفي‌ مي‌كند. برعكس‌، علوم‌ فلسفي‌ و الهي‌ چنان‌ تأثير وحشت‌انگيزي‌ دارد كه‌ اگر نه‌ كليد بلكه‌ دستكم‌ يكي‌ از كليدهاي‌ اصلي‌ وضعيت‌ كنوني‌ را به‌ دست‌ مي‌دهد. بنابراين‌، ما همه‌، اهل‌ كتاب‌، بايستي‌ گذشته‌ي‌ مربوط‌ به‌ الهيات‌ خود را مورد توجه‌ قرار دهيم‌. كتابهاي‌ ما يعني‌ كتاب‌ مقدس‌ و قرآن‌ براي‌ فهميدن‌ آنها ما را در برابر مشكلات‌ واحدي‌ قرار مي‌دهند.
را به‌ دقت‌ مورد بررسي‌ قرار دهيم‌. به‌ راستي‌ كه‌ در اين‌ كوشش‌ سلطه‌گرانة‌ علم‌ غربي‌ نوعي‌ رياضت‌ معنوي‌ نيز وجود دارد. به‌ شمارة‌ انسانهايي‌ بيانديشيم‌ كه‌ در راه‌ اكتشاف‌ غربي‌ قرباني‌ شده‌اند. زماني‌ كه‌ به‌ راحتي‌ و با احساس‌ آرامشي‌ قابل‌ توجيه‌ يا نه‌ در هواپيما مي‌نشينم‌ لحظه‌اي‌ نيز به‌ كساني‌ بيانديشم‌ كه‌، در آغاز اين‌ سده‌، جان‌ خود را فدا كردند تا ما به‌ اين‌ مرحله‌ برسيم‌ (شما را به‌ پرواز شبانه‌ي‌ شورانگيز سنت‌ اگزوپزي‌ احاله‌ مي‌دهم‌). به‌ سرمايه‌ي‌ فكري‌ بي‌اندازه‌اي‌ كه‌ در راه‌ اين‌ همه‌ ماشيني‌ كه‌ به‌ تدريج‌ روي‌ زمين‌ ما را پوشانده‌ صرف‌ شده‌ است‌. در حالي‌ كه‌ به‌ ضرورت‌ از غرب‌ تقليد كرده‌ و حتي‌ خود را شبيه‌ آن‌ مي‌سازيم‌ سرزنش‌ مغرب‌زمين‌ به‌ چه‌ كار مي‌آيد؟ اما اعتمادي‌ كه‌ مغرب‌زمين‌ در آغاز اين‌ سده‌ در بسط‌ تكنولوژي‌ داشت‌ تا به‌ سوي‌ سعادت‌ و بهشت‌ بازيافته‌ برود امروزه‌ مي‌تواند مقياس‌ نااميدي‌ آن‌ را بر ما روشن‌ سازد. فريب‌ و اشتباه‌ در كار بوده‌ است‌. دانش‌ رهايي‌بخش‌، ابزار مرگ‌ را ايجاد كرده‌ است‌. اما يقين‌ دارم‌ كه‌ اين‌ نااميدي‌ مايه‌ي‌ نجات‌ مغرب‌زمين‌ را در خود دارد. آنچه‌ زهر از آن‌ مي‌تراود مي‌تواند پادزهر را نيز به‌ وجود آورد. پارسيفال‌ در درام‌ ريشارد واگنر مي‌گويد: «تنها جنگ‌افزاري‌ مي‌تواند شفا بخشد كه‌ زخم‌ را ايجاد كرده‌ است‌». من‌ اطمينان‌ دارم‌ كه‌ هنوز در مغرب‌زمين‌ به‌ اندازه‌ي‌ كافي‌ «مشرقيان‌» به‌ معنايي‌ كه‌ سهروردي‌ به‌ كار مي‌گرفت‌ وجود دارد كه‌ بتوانند به‌ نجات‌ بيانديشند.
اينجا به‌ نظر من‌ مي‌آيد كه‌ وضعيت‌ ايجاد شده‌ با غربي‌شدن‌ مشرق‌، به‌ معناي‌ جغرافيايي‌ كلمه‌، به‌ طور كلي‌ متفاوت‌ است‌. به‌ دست‌ آوردن‌، استفاده‌ كردن‌ و پذيرفتن‌، امري‌ است‌ و خود را پيدا كردن‌ امري‌ ديگر. پيشتر يادآور شدم‌ كه‌ ايدئولوژي‌هاي‌ اجتماعي‌ - سياسي‌ مغرب‌زمين‌ از عرفي‌ و دنيوي‌ شدن‌ منظومه‌هاي‌ الهي‌ پيشين‌ فراهم‌ آمده‌اند. در اينجا، بار ديگر، تأثير وحشت‌انگيز علوم‌ فلسفي‌ و الهي‌ را ملاحظه‌ مي‌نماييم‌ كه‌ امروزه‌، نظر رايج‌ هر گونه‌ توان‌ عملي‌ آن‌ را نفي‌ مي‌كند. برعكس‌، علوم‌ فلسفي‌ و الهي‌ چنان‌ تأثير وحشت‌انگيزي‌ دارد كه‌ اگر نه‌ كليد بلكه‌ دستكم‌ يكي‌ از كليدهاي‌ اصلي‌ وضعيت‌ كنوني‌ را به‌ دست‌ مي‌دهد. بنابراين‌، ما همه‌، اهل‌ كتاب‌، بايستي‌ گذشته‌ي‌ مربوط‌ به‌ الهيات‌ خود را مورد توجه‌ قرار دهيم‌. كتابهاي‌ ما يعني‌ كتاب‌ مقدس‌ و قرآن‌ براي‌ فهميدن‌ آنها ما را در برابر مشكلات‌ واحدي‌ قرار مي‌دهند. بالاتر، ريشه‌ي‌ الهي‌ مفهوم‌ تأويل‌ را كه‌ امروزه‌ كاربرد فراواني‌ پيدا كرده‌ است‌ يادآور شدم‌. اما در همين‌ جا بايستي‌ به‌ امري‌ تعيين‌ كننده‌ توجه‌ داشت‌. وقتي‌ من‌ به‌ حوادث‌ آن‌ دنياي‌ معنوي‌ كه‌ بهتر مي‌شناسم‌، يعني‌ دنياي‌ عرفان‌ شفيعي‌، نظر مي‌كنم‌ مي‌توانم‌ تأييد كنم‌ كه‌ هر بار ما در برابر مشكلات‌
تأكيد بر يگانگي‌ وظيفه‌ي‌ فيلسوف‌ و پيامبر يكي‌ از ويژگيهاي‌ برجسته‌ي‌ حكمت‌ شيعي‌ در ايران‌ و به‌ ويژه‌ انديشمندان‌ چهار سده‌ي‌ اخير است‌. نبي‌، كسي‌ نيست‌ كه‌ به‌ پيشگويي‌ آينده‌ بپردازد او كسي‌ است‌ كه‌ كلام‌ غيب‌ را بيان‌ مي‌كند. براي‌ اينكه‌ حكيم‌ همچون‌ ورثه‌ي‌ پيامبران‌ ظاهر شود بايد كه‌ فلسفه‌، حكمتي‌ نبوي‌ باشد. در اين‌ زمينه‌ نيز گمان‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌ ميان‌ عرفاي‌ سه‌ شاخه‌ي‌ سنت‌ ابراهيمي‌ امر مشتركي‌ وجود دارد.
واحدي‌ قرار داريم‌ و راه‌ حلهايي‌ را اختيار كرده‌ايم‌ كه‌ به‌ واسطه‌ي‌ تصميمات‌ مسيحيت‌ رسمي‌ در مغرب‌زمين‌ طرد شده‌اند. 

به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ مطالعه‌ي‌ جزئيات‌ تاريخ‌ فلسفي‌ و الهي‌ همزمان‌ از سوي‌ ما بسيار پراهميت‌ خواهد بود. آنچه‌ كه‌ در مغرب‌زمين‌ به‌ ايدئولوژي‌ عرفي‌شده‌ تبديل‌ شد، اينجا، در مشرق‌زمين‌ وجود ندارد. در اين‌ صورت‌ چگونه‌ انتخابها و تصميمات‌ ناشي‌ از عرفي‌شدن‌ غربي‌ مي‌تواند به‌ مشرق‌زمين‌ انتقال‌ داده‌ شود بي‌آنكه‌ آن‌ را مورد تهديد قرار داده‌ و نابود كند؟ گمان‌ من‌ بر اين‌ است‌ كه‌ در اينجا پرتوي‌ نو وجود دارد كه‌ در زير آن‌ مي‌توان‌ تأثير نابودكننده‌ مغرب‌ زمين‌ را بر آنچه‌ كه‌ مشرق‌ سنتي‌ بود مورد توجه‌ قرار داد. اينجا ما نمي‌توانيم‌ بگوييم‌: آنچه‌ كه‌ زهر از آن‌ تراويده‌ است‌ پادزهر را نيز ايجاد خواهد كرد. براي‌ فهميدن‌ و گفتن‌ اين‌ سخن‌ هنوز بسيار زود است‌. اما كوشش‌ براي‌ پيشگويي‌ فاجعه‌اي‌ وحشت‌انگيز خيلي‌ زود نيست‌. مي‌توانيم‌ بگوييم‌ كه‌ بخش‌ بزرگ‌ مسئوليت‌ سنگين‌ فهميدن‌ و پيداكردن‌ راه‌ حلي‌ براي‌ وضعيت‌ كنوني‌ به‌ عهده‌ي‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ است‌ حتي‌ اگر فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ هنوزافزار لازم‌ براي‌ رويارويي‌ كامل‌ را در اختيار ندارد. 

چه‌ كساني‌ اين‌ مسئوليت‌ را به‌ گردن‌ خواهند گرفت‌؟ نمونه‌اي‌ از انسان‌ وجود داشته‌ كه‌ گل‌ سرسبد فرهنگ‌ سنتي‌ در اين‌ كشور بوده‌ است‌. اينان‌ كساني‌ هستند كه‌ علوم‌ عاليه‌ و معنويت‌ و اخلاق‌ عالي‌ را يكجا دارند و عرفا ناميده‌ مي‌شوند. اين‌ نمونه‌اي‌ از انسان‌ در سنت‌ معنوي‌ مغرب‌زمين‌ با كساني‌ مترادف‌ بود كه‌ پشتوانه‌هاي‌ اين‌ سنت‌ بودند تا آن‌ گاه‌ كه‌ «خيانت‌ علما» افشا شد. وقتي‌ كه‌ علما خيانت‌ كنند اين‌ نمونه‌ي‌ ديگر انسان‌ باقي‌ ماند كه‌ از فرهنگ‌ عرفي‌ جديد به‌ وجود آمده‌ و بر حسب‌ عادت‌ «روشنفكر» مي‌نامند و براي‌ او اغلب‌ واژه‌ي‌ معنويت‌ معنايي‌ ندارد زيرا كه‌ در او شخصيت‌ قائل‌ به‌ تعطيل‌، انسان‌ دروني‌ را از ميان‌ برده‌ است‌. معناي‌ اين‌ حرف‌ آن‌ است‌ كه‌ در وجود چنين‌ شخصي‌ ميان‌ انديشه‌ و وجود و وجود و عمل‌ جدايي‌ وجود دارد. سهروردي‌ با نظريه‌ي‌ حكيم‌ كامل‌ كه‌ بايستي‌ معرفت‌ فلسفي‌ و تجربه‌ي‌ معنوي‌ را يكجا داشته‌ باشد مي‌خواست‌ از اين‌ جدايي‌ جلوگيري‌ كند زيرا كه‌ معرفت‌ فلسفي‌ و تجربه‌ي‌ معنوي‌ جداي‌ از يكديگر به‌ نتيجه‌اي‌ نمي‌رسد. اين‌ حكما همان‌ كساني‌ هستند كه‌ يك‌ حديث‌ مشهور آنان‌ را به‌ ورثه‌ي‌ پيامبران‌ مي‌داند. 

تأكيد بر يگانگي‌ وظيفه‌ي‌ فيلسوف‌ و پيامبر يكي‌ از ويژگيهاي‌ برجسته‌ي‌ حكمت‌ شيعي‌ در ايران‌ و به‌ ويژه‌ انديشمندان‌ چهار سده‌ي‌ اخير است‌. نبي‌، كسي‌ نيست‌ كه‌ به‌ پيشگويي‌ آينده‌ بپردازد او كسي‌ است‌ كه‌ كلام‌ غيب‌ را بيان‌ مي‌كند. براي‌ اينكه‌ حكيم‌ همچون‌ ورثه‌ي‌ پيامبران‌ ظاهر شود بايد كه‌ فلسفه‌،
امام‌ اول‌ در گفتگوي‌ معروف‌ با مريد خود كميل‌ بن‌ زياد به‌ همين‌ عرفا اشاره‌ مي‌كند. عرفا به‌ شرق‌ و غرب‌ اين‌ جهان‌ توجه‌ دارند. آنان‌ هميشه‌ عده‌اي‌ انگشت‌ شمار و ناشناس‌ از سوي‌ توده‌هاي‌ انبوه‌ خواهند بود زيرا كه‌ آنان‌ با توجه‌ به‌ اينكه‌ همچون‌ پيشينيان‌ خود نسبت‌ به‌ مسئوليت‌ اخلاقي‌ و انساني‌ مردان‌ علم‌ آگاهي‌ دارند از هوسهاي‌ دنيوي‌ چشم‌ پوشيده‌اند. علت‌ اين‌ امر آن‌ است‌ كه‌ براي‌ تبديل‌ شدن‌ به‌ ورثه‌ي‌ پيامبران‌، صرف‌ اهل‌ علم‌ يا فيلسوف‌ بودن‌ كافي‌ نيست‌.
حكمتي‌ نبوي‌ باشد. در اين‌ زمينه‌ نيز گمان‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌ ميان‌ عرفاي‌ سه‌ شاخه‌ي‌ سنت‌ ابراهيمي‌ امر مشتركي‌ وجود دارد. اين‌ مسئله‌، موضوع‌ بحث‌ ديگري‌ است‌ كه‌ بايستي‌ به‌ عنوان‌ ذخيره‌ي‌ برنامه‌ي‌ فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ آينده‌ نگه‌ داشت‌. تنها همين‌ عرفا هستند كه‌ خواهند توانست‌ با اثرات‌ ناشي‌ از تقدس‌ زدايي‌ جهان‌ رمز ناآشنا مواجهه‌ كنند. امام‌ اول‌ در گفتگوي‌ معروف‌ با مريد خود كميل‌ بن‌ زياد به‌ همين‌ عرفا اشاره‌ مي‌كند. عرفا به‌ شرق‌ و غرب‌ اين‌ جهان‌ توجه‌ دارند. آنان‌ هميشه‌ عده‌اي‌ انگشت‌ شمار و ناشناس‌ از سوي‌ توده‌هاي‌ انبوه‌ خواهند بود زيرا كه‌ آنان‌ با توجه‌ به‌ اينكه‌ همچون‌ پيشينيان‌ خود نسبت‌ به‌ مسئوليت‌ اخلاقي‌ و انساني‌ مردان‌ علم‌ آگاهي‌ دارند از هوسهاي‌ دنيوي‌ چشم‌ پوشيده‌اند. علت‌ اين‌ امر آن‌ است‌ كه‌ براي‌ تبديل‌ شدن‌ به‌ ورثه‌ي‌ پيامبران‌، صرف‌ اهل‌ علم‌ يا فيلسوف‌ بودن‌ كافي‌ نيست‌.
محسن‌ فيض‌ كه‌ بدون‌ ترديد درخشان‌ترين‌ شاگرد ملاصدرا بود مقدمه‌ي‌ يكي‌ از كتابهاي‌ خود را با بيان‌ آرزويي‌ به‌ پايان‌ مي‌برد كه‌ در عين‌ حال‌ برنامه‌ و بيان‌ عقيده‌ نيز هست‌. او آرزو مي‌كند كه‌ كتابش‌ در قلب‌ جويندگان‌، نور و آرامش‌ به‌ ارمغان‌ آورد. محسن‌ فيض‌ اين‌ كتاب‌ را همچون‌ ذخيره‌اي‌ مي‌داند كه‌ در وعده‌ گاه‌ قيامت‌ او را به‌ انتظار خواهد نشست‌. اما از آنجا كه‌ او به‌ اهميت‌ اسرار خود آگاه‌ است‌ از خدا مي‌خواهد كه‌ آنها را از تماس‌ شياطين‌ دور داشته‌ «قلب‌ صالحان‌ را به‌ عنوان‌ آرامگاه‌ اسرار خود انتخاب‌ كند». والسلام‌(9)

پانوشتها
1- ر.ك‌. به‌ اثر ما:
En Islam iranien: aspects spirituels et philosophiques, Paris, Gallimard, 1971-1973, Le prologue du tome l.
2- ر.ك‌. هنري‌ كربن‌، همان‌ اثر، جلد دوم‌: سهروردي‌ و افلاطونيان‌ ايراني‌.
3- منتخباني‌ از آثار حكماي‌ الهي‌ ايران‌ از عصر ميرداماد و ميرفندرسكي‌ تا زمان‌ حاضر، جلد اول‌ تهيه‌ و تحقيق‌ و مقدمه‌ و تعليق‌ از سيدجلال‌الدين‌ آشتياني‌ با مقدمه‌ي‌ تحليلي‌ فرانسوي‌ از هانري‌ كربن‌ ( گنجينه‌ي‌ نوشته‌هاي‌ ايراني‌ شماره‌ي‌ 19) تهران‌، پاريس‌، انجمن‌ ايران‌ و فرانسه‌، 1975: فصل‌ دهم‌ از بخش‌ فرانسه‌ درباره‌ي‌ تاريخ‌ دستنوشته‌ و نظريه‌ مُثل‌.
4- ر.ك‌. منتخباتي‌ از آثار حكماي‌ الهي‌ ايران‌ ، جلد دوم‌، ص‌ 98-48 بخش‌ فرانسه‌ و
En Islam iranien, tome IV index gإnإral S.V إtre, existenc, mإtaphysique......
5- درباره‌ي‌ اشتداد وجود ر.ك‌. منتخباتي‌ از آثار حكماي‌ الهي‌ ايران‌ ، جلد دوم‌، مقدمه‌ي‌ دوم‌، فصل‌ هشتم‌ ص‌. 16 و بعد و فصل‌ دهم‌ ص‌. 64 و بعد درباره‌ي‌ نيكلااُرسم‌ و مسئله‌ي‌:
... de Platon ؤ Copernic tome VII Paris, 1959, PP. 480-550. Le Systإm du monde De latitudinitus formarum Pierre Duhem,
... tome IV PP. 145-148 et 183-186. Cf. En Islam iranien 6-
... tome IV index s.v. Kamayl ibn Ziyad. En Islam Iranien 7- Voir,
8- ر.ك‌. منتخباتي‌ از آثار حكماي‌ الهي‌ ايران‌ ... جلد دوم‌، مقدمه‌ي‌ نهم‌ ص‌ 38 و بعد. عنوان‌ كتاب‌ محسن‌ فيض‌ كه‌ در اينجا مورد اشاره‌ است‌ اصول‌المعارف‌ است‌. آقاي‌ آشتياني‌ بخشي‌ از اين‌ اثر را در اين‌ جلد منتخبات‌ آورده‌ است‌.
9- هانري‌ كربن‌، فلسفه‌ ايراني‌ و فلسفه‌ي‌ تطبيقي‌ ، ترجمه‌ي‌ سيدجواد طباطبايي‌، تهران‌، توس‌، 1369، صص‌ 50-40.

کد مطلب: 515

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين