خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
بودا : اگر همراهيْ دورانديش‌ نيافتي‌ تا با تو زندگي‌ كند، خوش‌رفتار باشد و روشن‌، همچون‌ شاهي‌ كه‌ سرزميني‌ فتح‌ شده‌ را رها مي‌كند، آن‌گاه‌ تو نيز تنها برو؛ به‌ كردار يكي‌ پيل‌ در جنگل‌.     ::    بودا : خود را به‌ غفلت‌ مسپريد، با كامجويي‌ و خوشباشي‌ آشنا مباشيد. آن‌ كو به‌ هشياري‌ به‌ ديانَه‌ بنشيند به‌ خوشدليِ پُربار رسد.     ::    بودا : رهرو با تني‌ آرام‌، گفتاري‌ آرام‌ و انديشه‌اي‌ آرام‌، نيكْ مجموع‌، و چيزهاي‌ اين‌ جهاني‌ را رها كرده‌، او را آرامش‌ يافته‌ مي‌خوانند.     ::    دكتر شريعتي‌ : آنچه‌ بودا نفي‌ كرده‌ و از پرستش‌ و توسل‌ به‌ آنها برحذر داشته‌ است‌، خدايان‌ است‌؛ و اين‌ نه‌ نفي‌ توحيد كه‌ نفي‌ شرك‌ است‌.     ::    دكارت‌ : خدا وجود دارد و تصورات‌ واضح‌ و متمايز را نيز تضمين‌ مي‌كند. من‌ به‌ طور واضح‌ و متمايز، مي‌فهمم‌ كه‌ خدا وجود دارد.     ::    بودا : خود را به‌ غفلت‌ مسپريد، با كامجويي‌ و خوشباشي‌ آشنا مباشيد. آن‌ كو به‌ هشياري‌ به‌ ديانَه‌ بنشيند به‌ خوشدليِ پُربار رسد.     ::    بودا : شما بايد، خود، بكوشد؛ بودا فقط‌ راه‌ را مي‌آموزد.     ::    بودا : آن‌ كسي‌ كه‌ دور از من‌ مي‌زيد اما در طريق‌ راستي‌ گام‌ مي‌زند هميشه‌ به‌ من‌ نزديك‌ است‌.     ::    بودا : كُهن‌دژي‌ است‌ بر آورده‌ از استخوان‌؛ و اندودي‌ از گوشت‌ و خون‌ بر آن‌، در او نشسته‌ پيري‌ و مرگ‌، مني‌ و فريب‌.     ::    نيچه‌ : كيست‌ كه‌ به‌ خاطر نام‌ نيك‌، خويشتن‌ را يكبار، قرباني‌ نكرده‌ باشد.
آرشيو شبنامه های يک وجودگرا

دیوانه ی مقدس

ای صدای شکسته ، ای پژواکِ آینه ها یِ خُرد، ای جوانه ی کویر بر رویای آب، ای گام زنِ مرزِ ملتهبِ مرگ و زندگی ، ای آیه ی ترس و لرز بر مغاک تهّیت، ای سرودِ سقوطِ زمان در ژرفنایِ خاک ، ای بلندای صدای پای مرگ ، ای گنگ ، ای نبوغ ، ای گناهِ اولین .....

چه کسی ترا فهمید ؟ چه کسی صدایِ بالیدنِ ترا شنید و جرعه ای از شیونِ ساکتِ در خود شکسته ات را سر کشید ؟
کدام چشم ، طلوع شکوهمند ترا از چاه تاریک و گَنده آبینِ زندگی ، دید ، و آنرا فهمید ؟
و کدام هوش ، طپشِ دامنه ای به فراخنایِ بیکرانگی را در کالبد ناچیز تو ، ادراک توانست کرد ؟
و اگر این تنها خدا بود که یخاطر تو، بخود شاد باش گفت ، پس چرا فورانِ تراژدی ، وجودت را لبریز از مرگ ساخته و در قعرِ ستیزِ جاودانه ی دو گانگی های ناساز ، به خفقانی پرتناسخ ، کشانده است ؟

براستی این امانت چه بود که کوه ها از آن گریختند ، اما تو ولع انگیختی ، رخسار افروختی و بار بردارِ آن شدی ؟ ....
ای دیوانه ی مقدس ، ای مقدس ترین دیوانه ی خلقت ، براستی قصه ات چه بود ؟ 

نوشتاری از : م.م.فرید 28/08/1387

کد مطلب: 1272

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

a_shima6565@yahoo.com
ما ديوانگاني مقدسيم كه تقدس خود را در پس سستي ايمان از دست داده ایم. و اينك سرگردان در جهان به دنبال پاكي از دست رفته خود گم گشته ايم تا شايد راز اين ولع جاوداني خويش را كشف كنيم .اينك از آن همه قداست فقط ديوانگي بر جاي مانده است.
سه شنبه 25 فروردين 1388 ساعت 14:34
منم ميگم آدمي كه از فلسفه هيچي نفهمه شايد بشه يه ديوونه مقدس. ولي اين احتمال هم وجود داره كه بشه من كه چون از استاد فلسفه م خوشم اومده مي خوام از فلسفه بفهمم. آخه ميدونين...خيلي با شخصیته !
دوشنبه 12 اسفند 1387 ساعت 19:07
HAMID_SOL_KARIM@YAHOO.COM
ای دیوانه مقدس.قصه ات حکایت شعور و خرد است.تناقض فهم محدوداست با هستی بیکران .اینکه دانستن محو اسرار نیست .اینکه شاید دانستن رسیدن به حسی است از محدودیت هایمان و قابلیتی است بیشتر برای شگفتی .
جمعه 11 بهمن 1387 ساعت 02:40
sunmirror2@gmail.com
آدم كه از فلسفه هيچي نفهميدو
در ضمن يه كم رمان هم نخوند معلومه که میشه ديونه مقدس!
چرا میخندین؟
يكشنبه 29 دي 1387 ساعت 18:25