خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
هراكليت‌ : ما در يك‌ رودخانه‌، هم‌ پا مي‌گذاريم‌ و هم‌ نمي‌گذاريم‌. ما هم‌ هستيم‌ هم‌ نيستيم‌.     ::    زنون‌ : اگر كثرت‌ هست‌، هستنده‌ نامحدوداند. زيرا هميشه‌ در ميان‌ هستنده‌ها، چيزهاي‌ ديگر و باز هم‌ چيزهاي‌ ديگري‌ در ميان‌ اينها هست‌ و بدينسان‌ هستنده‌ها نامحدودند.     ::    بودا : اي‌ رهروان‌! به‌ كردار پيچك‌ ياس‌ كه‌ گلهاي‌ پژمرده‌اش‌ را فرو مي‌ريزد، شما نيز بايد كه‌ از آز و كينه‌ رهايي‌ يابيد.     ::    بودا : مرد روشن‌ به‌ هشياري‌، غفلت‌ از خود دور كند، از برجِ بلند فرزانگي‌ بالا رود، بي‌اندوه‌ و دور از اندوهِ اندوهگينان‌. از آن‌ فراز در نادانان‌ چنان‌ فرو نگرد كه‌ كوه‌نشيني‌ هامونْنشينان‌ را.     ::    نيچه‌ : آنچه‌ انساني‌ را والا مي‌سازد، نه‌ شدت‌ احساسهاي‌ والا، كه‌ مدت‌ آنهاست‌.     ::    آلكمايون‌ (550 سال‌ قبل‌ از ميلاد) : درباره‌ چيزهاي‌ ناديدني‌، تنها خدايان‌ بينش‌ واقعي‌ دارند، اما انسانها فقط‌ از روي‌ نشانه‌ها مي‌توانند داوري‌ كنند.     ::    دكتر شريعتي‌ : ماترياليسم‌، جنس‌ و ذات‌ انسان‌ را ماده‌ مي‌داند. در همين‌ تعريف‌، او را در چارچوب‌ تكاملي‌ كه‌ در ماده‌ بودن‌ محدود است‌، حبس‌ مي‌كند.     ::    بودا : رهرو با تني‌ آرام‌، گفتاري‌ آرام‌ و انديشه‌اي‌ آرام‌، نيكْ مجموع‌، و چيزهاي‌ اين‌ جهاني‌ را رها كرده‌، او را آرامش‌ يافته‌ مي‌خوانند.     ::    آلكمايون‌ (در پاسخ‌ نامه‌ دعوت‌ داريوش‌) : همه‌ مردم‌ گفتار آز سيري‌ناپذير و شهرت‌ پرستي‌ هستند، اما من‌ كه‌ از فزون‌ جويي‌ گريزانم‌ نمي‌توانم‌ به‌ سرزمين‌ ايران‌ بيايم‌. من‌ به‌ اندك‌ قانعم‌ تا هماهنگ‌ با فكر و منظور من‌ باشد.     ::    بودا : چه‌ آلايشها كه‌ بر او چيره‌ شده‌، به‌ كردار يكي‌ پيچك‌ بر يكي‌ درختِ انبوه‌. با خود آن‌ كند كه‌ كامِ دشمن‌ است‌.
آرشيو شبنامه های يک وجودگرا

دیوانه ی مقدس

ای صدای شکسته ، ای پژواکِ آینه ها یِ خُرد، ای جوانه ی کویر بر رویای آب، ای گام زنِ مرزِ ملتهبِ مرگ و زندگی ، ای آیه ی ترس و لرز بر مغاک تهّیت، ای سرودِ سقوطِ زمان در ژرفنایِ خاک ، ای بلندای صدای پای مرگ ، ای گنگ ، ای نبوغ ، ای گناهِ اولین .....

چه کسی ترا فهمید ؟ چه کسی صدایِ بالیدنِ ترا شنید و جرعه ای از شیونِ ساکتِ در خود شکسته ات را سر کشید ؟
کدام چشم ، طلوع شکوهمند ترا از چاه تاریک و گَنده آبینِ زندگی ، دید ، و آنرا فهمید ؟
و کدام هوش ، طپشِ دامنه ای به فراخنایِ بیکرانگی را در کالبد ناچیز تو ، ادراک توانست کرد ؟
و اگر این تنها خدا بود که یخاطر تو، بخود شاد باش گفت ، پس چرا فورانِ تراژدی ، وجودت را لبریز از مرگ ساخته و در قعرِ ستیزِ جاودانه ی دو گانگی های ناساز ، به خفقانی پرتناسخ ، کشانده است ؟

براستی این امانت چه بود که کوه ها از آن گریختند ، اما تو ولع انگیختی ، رخسار افروختی و بار بردارِ آن شدی ؟ ....
ای دیوانه ی مقدس ، ای مقدس ترین دیوانه ی خلقت ، براستی قصه ات چه بود ؟ 

نوشتاری از : م.م.فرید 28/08/1387

کد مطلب: 1272

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين
 

a_shima6565@yahoo.com
ما ديوانگاني مقدسيم كه تقدس خود را در پس سستي ايمان از دست داده ایم. و اينك سرگردان در جهان به دنبال پاكي از دست رفته خود گم گشته ايم تا شايد راز اين ولع جاوداني خويش را كشف كنيم .اينك از آن همه قداست فقط ديوانگي بر جاي مانده است.
سه شنبه 25 فروردين 1388 ساعت 14:34
منم ميگم آدمي كه از فلسفه هيچي نفهمه شايد بشه يه ديوونه مقدس. ولي اين احتمال هم وجود داره كه بشه من كه چون از استاد فلسفه م خوشم اومده مي خوام از فلسفه بفهمم. آخه ميدونين...خيلي با شخصیته !
دوشنبه 12 اسفند 1387 ساعت 19:07
HAMID_SOL_KARIM@YAHOO.COM
ای دیوانه مقدس.قصه ات حکایت شعور و خرد است.تناقض فهم محدوداست با هستی بیکران .اینکه دانستن محو اسرار نیست .اینکه شاید دانستن رسیدن به حسی است از محدودیت هایمان و قابلیتی است بیشتر برای شگفتی .
جمعه 11 بهمن 1387 ساعت 02:40
sunmirror2@gmail.com
آدم كه از فلسفه هيچي نفهميدو
در ضمن يه كم رمان هم نخوند معلومه که میشه ديونه مقدس!
چرا میخندین؟
يكشنبه 29 دي 1387 ساعت 18:25