۰
چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸

فایرابند فلسفه تحلیلی را منفجر کرد !

شاگرد پوپر بود . سر بزیر و آرام . و حرف های او را مرتب تکرار می کرد . اما وقتی حسابی در دریای تاریخ علم غواصی نمود ، سر برآورد ، و نه تنها دیدگاه استاد خود را رد نمود ، بلکه با رد دیدگاه های لاکاتوش ( که میخواست با چند بخیه ماهرانه ، فلسفه ی علم سنتی را نجات دهد ) ، یکباره بازار تفکرات آنالیتیک را در هم کوبید . او هر گونه روش از قبل آماده ای را بعنوان « روش علمی » رد کرد و با شواهد دقیق تاریخی نشان داد که آنچه بعنوان روش علمی ، خود را در تاریخ علم ، جا زده ، در اصل چیزی نبوده جز توافق عالمان یک جامعه علمی درباره یک موضوع بخصوص ! این نهیب فایرابند که حتی از سنت شکنی های کوهن هم فراتر می رفت ، مقدمه ای مهم در ایجاد تواضع در اندیشه آنگلو- آمریکن نسبت به علم گردید و زمینه گرایش این تفکر را به سمت فلسفه علم اروپای قاره ای ، فراهم ساخت . به این ترتیب باید گفت اگر این انفجار صورت نمی گرفت ، شکاف مانش فلسفی هم برداشته نمی شد ! در ادامه نظرات فایرابند را به روایت چالمرز میخوانید :
فایرابند فلسفه تحلیلی را منفجر کرد !

•تاریخ فیزیک گویای خیلی چیزهاست ! 
فایرابند برای این ادعایش که هیچ یک از روش شناسی هایی که تا کنون برای علم مطرح شده کامیاب نبوده اند دلایل توانمندی اقامه می کند. شیوه عمده وی در تایید ادعایش- هرچند نه به طور انحصاری- این است که وانماید چگونه کلیه آن روش شناسیها با تاریخ فیزیک ناسازگارند. بسیاری از براهین وی علیه آن روش شناسیها را من استقراءگرایی و ابطالگرایی می نامم . فایرابند اقامه برهان می کند که روش شناسیهای علم موفق به ارائه قواعد مناسبی برای هدایت فعالیت دانشمندان نگردیده اند. به علاوه، او معتقد است که با توجه به پیچیدگی های تاریخ، انتظار اینکه علم بر اساس چند قاعده ساده ی روش شناختی قابل تبیین باشد، بسیار نامقبول به نظر می آید. بنا به قول فایرابند:
تصور اینکه می توان، و باید، علم را مطابق قواعد ثابت و جهانشمول ،حیات و استمرار بخشید هم غیر واقع بینانه است و هم مهلک. غیر واقع بینانه است زیرا استعدادهای انسان و شرایطی که مشوق و مسبب توسعه استعدادهای اوست ، تلقی بسیار ساده ای دارد. و مهلک است برای اینکه هرگونه تلاشی برای اعمال آن قواعد ناگزیر اهمیت و توانایی حرفه ای ما را به قیمت انسانیت ما افزایش خواهد داد. به اضافه، این تصور برای علم مضر است، زیرا شرایط پیچیده ی فیزیکی و تاریخی را که موثر در تحول علمی است مغفول می گذارد. این تصور ، علم را کمتر انعطاف پذیر و بیشتر جزمی می کند ... پژوهشهای موضوعی ... علیه اعتبار جهانشمول هر قاعده ای حکایت می کنند. تمام روش شناسیها محدودیتهای خود را دارند و تنها «قاعده »ای که بقا می پذیرد همانا «هرچیزی امکانپذیر است» می باشد. (1)
اگر روش شناسیهای علم را به معنای قواعدی برای هدایت انتخابها و تصمیمهای دانشمندان بگیریم، به نظرم چنین می آیدکه موضع فایرابند صحیح است. با توجه به پیچیدگی هر وضعیت واقعی در علم و عدم قابلیت پیش بینی آینده از جهت چگونگی توسعه یک علم، امید بستن به روش شناسی که حکم کند دانشمند معقول باید در وضعیتی خاص نظریه (الف) را بپذیرد و نظریه (ب) را رد کند و یا نظریه (الف) را بر نظریه (ب) ترجیح دهد، نامعقول است. قواعدی از قبیل «نظریه ای را بپذیرید که دارای بیشترین تأیید استقرائی از واقعیات پذیرفته شده باشد» و یا «نظریه هایی را وانهید که با واقعیات عموماً مقبول ناسازگارند»، مغایر با رویدادهایی در علم هستند که عموماً به منزله پیشروترین

اگر روش شناسیهای علم را به معنای قواعدی برای هدایت انتخابها و تصمیمهای دانشمندان بگیریم، به نظرم چنین می آیدکه موضع فایرابند صحیح است. با توجه به پیچیدگی هر وضعیت واقعی در علم و عدم قابلیت پیش بینی آینده از جهت چگونگی توسعه یک علم، امید بستن به روش شناسی که حکم کند دانشمند معقول باید در وضعیتی خاص نظریه (الف) را بپذیرد و نظریه (ب) را رد کند و یا نظریه (الف) را بر نظریه (ب) ترجیح دهد، نامعقول است.
دوره های تاریخ بسط و توسعه علم محسوب می شوند.
 استدلال فایرابند علیه روش، متوجه روش شناسیهایی است که پنداشته می شود برای راهنمایی دانشمندان ،قواعدی در اختیار می نهند. بدین ترتیب، وی می تواند از لاکاتوش به منزله متحدی نظم گریز استقبال کند! زیرا روش شناسی اش ، قواعدی برای انتخاب نظریه یا برنامه در اختیار نمی گذارد. «روش شناسی برنامه های پژوهشی موازینی در اختیار می نهد که دانشمند را در ارزیابی موقعیت تاریخی که در آن تصمیم می گیرد، یاری می دهد. این روش شناسی حاوی قواعدی نیست که به وی بگوید چه کار کند.» (3) بنابراین، دانشمندان نباید به واسطه قواعد روش شناس محدود شوند. به این معنا، هر چیزی امکانپذیر است.
بخشی از یک مقاله فایرابند که ده سال قبل از علیه روش نوشته شده بر این امر اشعار دارد که «هر چیزی امکانپذیر است» نباید به معنای بسیار سخاوتمندانه برداشت شود. فایرابند در این بیان می کوشد بین دانشمند معقول و بوالهوس تمییز نهد.
تمایز در این نیست که اولی [ فرد «قابل احترام» ] آنچه را مستحسن و نوید بخش موفقیت است طرح می کند، در حالیکه دوم [بوالهوس] آنچه را نامستحسن، سخیف، و محتوم به شکست است مطرح می کند. تمایز نمی تواند در این امر باشد، زیرا ما هرگز از پیش نمی دانیم کدام نظریه ، کامیاب و کدام ناکام خواهد شد. زمان زیادی می خواهد تا تصمیمی برای این سوال گرفته شود و هر یک از گامهایی که به چنین تصمیمی منتهی می-شود قابل تجدید و تنقیح است . بوالهوس معمولاً به دفاع از آن دیدگاه در شکل اولیه، توسعه نیافته و مابعدالطبیعی اش مشغول و خرسند می شود و اصلاً حاضر نمی شود فایده آن را در تمام مواردی که ظاهراً به نفع مخالف است، بیازماید و یا حتی به وجود مساله اعتراف کند. همین تحقیق بعدی، و جزئیات آن، و معرفت به مشکلاتش، و آگاهی از وضعیت کلی آن معرفت، و پذیرش وجود ایرادات است که «متفکر محترم» را از بوالهوس متمایز می کند. محتوای اولیه نظریه اش این تمایز را نمی سازد. اگر او گمان می برد که به ارسطو باید مهلت بیشتری داده شود، باید این فرصت را به او داد و منتظر نتیجه ماند. اگر وی از این بیان، احساس رضایت کند و دینامیک جدیدی را پی ریزی و تفصیل نکند، اگر با مشکلات اولیه موضع خویش ناآشنا باشد، در آن صورت موضوع ،شایسته التفات بیشتر نخواهد بود. با وجود این، اگر با اندیشه ارسطویی در شکل موجود امروزی-اش قانع نباشد و در عوض بکوشد تا آن را با وضعیت موجود در نجوم، فیزیک و میکروفیزیک آشتی دهد، پیشنهادهای جدید بدهد و به مسائل کهنه از دیدگاه جدید بنگرد، در آن صورت باید ممنون بود که بالاخره کسی هست که اندیشه های غیر معمول دارد و نباید با احتجاجات نامربوط و گمراه، وی را از پیش متوقف کنیم. (4) 
خلاصه، از دیدگاه فایرابند اگر کسی بخواهد برای مثال، در توسعه فیزیک، سهمی داشته باشد لازم نیست با روش شناسیهای معاصر علم آشنا شود و لکن باید قدری با فیزیک آشنا شود. کفایت نخواهد کرد که صرفاً از هوسها و امیال خود از سر بی خبری تبعیت کند ؛ یعنی این طور نیست که در علم هر چیزی به معنای نامحدود امکانپذیر باشد.
ادله ی فایرابند علیه روش از آن رو موفق است که نشان داده محدود ساختن انتخاب و تصمیم دانشمندان به قواعدی که روش شناسیهای علم مقرر می کند و یا مندرج در آنهاست، توصیه شدنی نیست، 
•سنجش ناپذیری
بخش مهمی از تحلیل علم فایرابند
یکی از نمونه های سنجش ناپذیری فایرابند رابطه ی مکانیک کلاسیک و نظریه نسبیت است. مطابق مکانیک کلاسیک- چنانچه به نحو واقع گرایانه فهم شود، یعنی به مثابه توصیف چگونگی جهان مشاهده پذیر و مشاهده ناپذیر به آن گونه که واقعاً هست(6)- اشیاء فیزیکی دارای شکل، جرم و حجم هستند. آن خواص در اشیاء فیزیکی وجود دارند و می توان آنها را در اثر دخالت فیزیکی تغییر داد. در نظریه نسبیت،خواصی از قبیل شکل، جرم و حجم دیگر وجود ندارند، لکن روابطی می شوند بین اشیاء و یک چهارچوب مرجع و می توان آنها را، بدون هیچ دخالت فیزیکی، با تغییر از یک چهارچوب مرجع(7) با چهارچوب دیگر تغییر داد. در نتیجه، معنای هر گزاره مشاهدتی درون چهارچوب مکانیک کلاسیک، درباره اشیاء فیزیکی، با معنای گزاره مشاهدتی درون چهارچوب نظریه نسبیت ( که فقط ظاهراً شبیه آن است )، تفاوت خواهد داشت. این دو نظریه غیر قابل قیاس هستند و نمی توان با تطبیق تبعات منطقی شان آنها را مقایسه کرد.
مربوط به سنجش ناپذیری(5) می شود که با موضع کوهن در این زمینه، چند وجه مشترک دارد.
برداشت فایرابند از سنجش ناپذیری اتکای مشاهدات بر نظریه نامیدیم ریشه می گیرد. معنا و مدلول مفاهیم و گزاره های (مشاهدتی که آنها را به استخدام خود در می آورند) به چهارچوب و زمینه نظری که در آن رخ می نمایند بستگی خواهد داشت. امکان دارد در پاره ای از موارد، اصول اساسی دو نظریه رقیب چنان به طور بنیادی متفاوت باشند که حتی صورتبندی مفاهیم پایه ای یک نظریه بر حسب دیگری امکانپذیر نباشد و در نتیجه دو رقیب در هیچ گزاره مشاهدتی ای، اشتراک نداشته باشند. در چنین مواردی مقایسه منطقی نظریه های رقیب غیر ممکن است. استنتاج منطقی پاره ای از توابع یک نظریه از اصول نظریه رقیب، به منظور مقایسه دو نظریه، ممکن نخواهد بود و در اینصورت این دو نظریه غیر قابل سنجش خواهند بود.
یکی از نمونه های سنجش ناپذیری فایرابند رابطه ی مکانیک کلاسیک و نظریه نسبیت است. مطابق مکانیک کلاسیک- چنانچه به نحو واقع گرایانه فهم شود، یعنی به مثابه توصیف چگونگی جهان مشاهده پذیر و مشاهده ناپذیر به آن گونه که واقعاً هست(6)- اشیاء فیزیکی دارای شکل، جرم و حجم هستند. آن خواص در اشیاء فیزیکی وجود دارند و می توان آنها را در اثر دخالت فیزیکی تغییر داد. در نظریه نسبیت،خواصی از قبیل شکل، جرم و حجم دیگر وجود ندارند، لکن روابطی می شوند بین اشیاء و یک چهارچوب مرجع و می توان آنها را، بدون هیچ دخالت فیزیکی، با تغییر از یک چهارچوب مرجع(7) با چهارچوب دیگر تغییر داد. در نتیجه، معنای هر گزاره مشاهدتی درون چهارچوب مکانیک کلاسیک، درباره اشیاء فیزیکی، با معنای گزاره مشاهدتی درون چهارچوب نظریه نسبیت ( که فقط ظاهراً شبیه آن است )، تفاوت خواهد داشت. این دو نظریه غیر قابل قیاس هستند و نمی توان با تطبیق تبعات منطقی شان آنها را مقایسه کرد. فایرابند خود می گوید:
دستگاه مفهومی جدید که (درون نظریه نسبیت) متولد می شود فقط وجود وضعیتهای کلاسیک را انکار نمی کنند، بلکه حتی اجازه صورتبندی گزاره های حاکی از آن وضعیتها را هم نمی دهد.
[دستگاه جدید] با نظریه سلف خود حتی در یک گزاره هم اشتراک ندارد و نمی تواند داشته باشد. چنانچه مستمراً بر این فرض باشیم که نظریه ها را به مثابه دستگاههای دسته بندی(8) برای نظم بخشیدن به یافته های خنثی به کار نمی بریم ... طرح پوزیتیویستها در مورد پیشرفت به همراه «عینک پاپری» آن، ویران خواهد شد. (9)
نظریه های سنجش ناپذیری دیگری که فایرابند ذکر می کند عبارتند از مکانیک کوانتوم و مکانیک کلاسیک، نظریه انگیزش و مکانیک نیوتنی، و ماتریالیسم و ثنویت ذهن- بدن.
البته توجه داشته باشیم  که از سنجش ناپذیری دو نظریه رقیب نمی توان نتیجه گرفت که آنها را به هیچ طریقی نمی توان مقایسه کرد. یک راه مقایسه چنین جفتی از نظریه ها، مواجه کردن هر یک از آن دو نظریه با رشته ای از وضعیتهای مشاهده پذیر و بررسی میزان سازگاری هر یک از نظریه های رقیب با آن وضعیتهاست، به طوری که سازگاری هر نظریه از دیدگاه خودش بررسی شود. شیوه های دیگری که فایرابند برای مقایسه نظریه ها برمی شمرد شامل ملاحظاتی از این دست می شوند: آیا آنها خطی اند(10) یا غیر خطی، همساز و متلائمند(11) یا ناهمساز و نامتلائم، آیا تقریبهای متهورند یا تقریبهای احتیار آمیز و غیره(12).
اگر مساله انتخاب نظریه ها را مورد توجه قرار دهیم، در این صورت ترجیح یکی از چند معیار مقایسه در وضعیتهایی که معیارها متعارض باشند، ما را با مشکل مواجه خواهد کرد. طبق نظر فایرابند، انتخاب بین معیارها و در نتیجه، انتخاب بین نظریه های سنجش ناپذیر نهایتاً امری است انفسی و شخصی.
بدین ترتیب، انتخاب نظریه از امری «عقلانی» و «اوبژکتیو» و نسبتاً یک بعدی و سر راست به یک بحث پیچیده حاوی ترجیح دادنهای متعارض مبدل می گردد و، همچون همه مواردی که متضمن ترجیحات است، تبلیغات نقش عمده ای در آن ایفا خواهد کرد(13).
به نظر فایرابند، اگرچه سنجش نا پذیری تمام طرق مقایسه نظریه های سنجش نا پذیر رقیب را نفی نمی کند لکن ضرورتاً وجهی از علم را سوبژکتیو می کند.
آنچه که (پس از حذف امکان مقایسه منطقی نظریه ها از طریق مقایسه مجموعه ای از نتایج قیاسی آنها) باقی می ماند قضاوتهای زیبایی شناختی، امور سلیقه ای،  و تمایلات متافیزیکی، و تمنیات مذهبی است. اختصاراً آنچه باقی می ماند خواسته های سوبژکتو ما است(14).
این نظریه فایرابند
فایرابند به طور موجهی اظهار نارضایتی می کند که حامیان علم نوعاً آن را از انواع دیگر معرفت برتر می-نشانند، بدون اینکه انواع دیگر را به طرز شایسته ای مورد پژوهش قرار دهند. او قائل است به این که «عقلانیت -گرایان انتقادی» و مدافعان لاکاتوش علم را به تفصیل مورد کاوش قرار داده اند، «نگرش آنها نسبت به مارکسیسم یا تنجیم، یا زندقه های سنتی دیگر بسیار متفاوت است اما در این مورد به سطحی ترین کاوشها و سست مایه ترین استدلالات بسنده می کنند»(20).
را که بعضی از نظریه های رقیب را نمی توان با شیوه های صرفاً منطقی مقایسه کرد می-پذیریم، با وجود این مایلم با تبعات سوبژکتیویستی که وی از این امر اخذ می کند به راههای چندی مقابله کنم. اگر موضوع انتخاب نظریه را مورد بررسی دقیق قرار دهیم، در این صورت آماده ام بپذیرم هنگامی که دانشمندی از میان دو نظریه یکی را برای کاوش انتخاب می کند عنصری سوبژکتیو نقش پیدا می کند، اگر چه علاوه بر انواع ملاحظاتی که فایرابند در گفته فوق برشمرده، عوامل «خارجی» چندی از قبیل آینده شغلی و وجود امکانات مالی نیز در این قضاوتها هست که نمی توان آنها را به کمک براهین منطقاً الزام آور تعیین کرد .  برای مثال، با وانمودن تعارضات جدی ترجیحات افراد و یا با نشان دادن اینکه آن ترجیحات آثار و مدلولاتی دارند که دانشمند از آنها خرسند نخواهد شد، می توان آنها را مورد نقادی قرار داد(15). من بدین نکته توجه دارم که ترجیحات افراد به طور محض توسط استدلال عقلانی تعیین نمی شود و بدین دقیقه تفطن دارم که شرایط مادی که افراد در آن زندگی و عمل می کنند قویاً به آنها شکل می بخشند و بر آنها تاثیر می گذارند. با این همه، داوریها و تمنیات سوبژکتیو افراد مقدس نیستند و نمی توان آنها را از جمله مصادرات و معلومات تغییر ناپذیر محسوب داشت. آنها به واسطه برهان و به واسطه تغییر شرایط مادی در معرض نقد و تحولند. فایرابند از نتیجه گیری خود که علم حاوی عنصری سوبژکتیو است استقبال می کند زیرا به دانشمندان درجه ای از آزادی می بخشد که از «بخشهای عادی تر» علم غایب است(16). 
• علم و عدم برتری آن بر سایر معارف!
جنبه مهم دیگر موضع فایرابند نسبت به علم به رابطه میان علم و انواع دیگر معرفت مربوط می شود. او خاطر نشان می کند که بسیاری از روش شناسان بدون برهان، مفروض می گیرند که علم (یا شاید فیزیک) مثل اعلا یا پارادایم معقولیت است. بدین ترتیب، فایرابند درباره لاکاتوش می نویسد:
او پس از به پایان رساندن «بازسازی» علم جدید، آن را متوجه معارف دیگر می کند چنانکه گویی از پیش اثبات شده است که علم جدید از سحر و یا علم ارسطویی برتر است و هیچ نتایجی وهم آمیزی(17) ندارد. در صورتی که ذره ای استدلال از این نوع وجود ندارد. «بازسازیهای معقول»، «خردمندی(18) اساس علمی» را مفروض می گیرند، آنها نشان نمی دهند که آن (خردمندی اساسی علمی) از «خردمندی اساسی» جادوگران و جن گیران بهتر است(19).
فایرابند به طور موجهی اظهار نارضایتی می کند که حامیان علم نوعاً آن را از انواع دیگر معرفت برتر می-نشانند، بدون اینکه انواع دیگر را به طرز شایسته ای مورد پژوهش قرار دهند. او قائل است به این که «عقلانیت -گرایان انتقادی» و مدافعان لاکاتوش علم را به تفصیل مورد کاوش قرار داده اند، «نگرش آنها نسبت به مارکسیسم یا تنجیم، یا زندقه های سنتی دیگر بسیار متفاوت است اما در این مورد به سطحی ترین کاوشها و سست مایه ترین استدلالات بسنده می کنند»(20). او مدعای خود را با چند مثال تأیید می کند.
فایرابند نمی تواند برتری ضروری علم را بر سایر اصناف معرفت بپذیرد. به علاوه، در پرتو تز سنجش ناپذیری خود، این تصور را رد می کند که هرگز برهان قاطعی برای برتری علم بر انواع دیگر معرفت بتواند وجود داشته باشد. چنانچه خواسته باشیم علم را با سایر انواع معرفت مقایسه کنیم، ضروری است ماهیت، هدف و روشهای علم و اصناف دیگر معرفت را مورد بررسی قرار دهیم. این امر به وسیله بررسی «سوابق
این فرض غلط که یک روش جهانشمول علمی وجود دارد که تمام اصناف معرفت باید با آن مطابقت داشته باشند اکنون در جامعه ما نقش مهلکی دارد، به ویژه در پرتو این واقعیت که نوع روش علمی که معمولاً مورد توسل قرار می گیرد نوع خامی از روش تجربه گرایی یا استقراءگرایی است. این امر، به ویژه در جهان نظریه های اجتماعی، صدق می کند زیرا نظریه ها، که برای دخل و تصرف سطحی در جنبه هایی از جامعه ما به استخدام گرفته می شوند (بررسی بازار و روانشناسی رفتارگرایانه) به جای اینکه به کار شناخت جامعه آیند و ما را در تغییر عمیقتر آن یاری رسانند،صرفا به نام علم مورد دفاع قرار می گیرند!
تاریخی- کتب درسی، مقاله های تحقیقی، صورتجلسات گردهماییها و گفتگوهای خصوصی، مکاتبات و از این قبیل» انجام خواهد گرفت(21). بدون تفحص بیشتر، حتی نمی توان فرض کرد که نوعی از معرفت باید قواعد منطق، بدان گونه که معمولاً فلاسفه و عقلانیت گرایان معاصر می فهمند، سازگاری داشته باشد. عدم سازگاری با موازین منطق کلاسیک را می توان نقص دانست، اما ضرورتاً چنین نیست. نمونه ای که فایرابند طرح می کند مربوط به مکانیک جدید کوانتوم است. برای بررسی این موضوع که آیا گونه های استدلال موجود در شکلی از آن نظریه، اصول منطق کلاسیک را نقض می کند یا نه، ضروری است مکانیک کوانتوم و نحوه کارکرد آن مورد پژوهش قرار گیرد. 
مجدداً می گویم که  من ( چالمرز ) می توانم بخش قابل توجهی از نظرات فایرابند را در باب مقایسه فیزیک و اصناف دیگر معرفت بپذیرم. اگر بخواهیم بدانیم که اهداف و روشهای یک نوع از معرفت چیست و تا چه میزان به آن اهداف نائل شده باید آن معرفت را مورد تحقیق قرار دهیم. حتی می توانم نکته مورد نظر فایرابند را با مثالی از خودم تأیید کنم. اگرچه این تصویر از تاریخ فلسفه تا حدی مبالغه آمیز است، می توان گفت فلاسفه در طول دو هزار سال پیش از گالیله در مورد اینکه آیا نظریه های ریاضی بر جهان فیزیکی قابل تطبیقند یا نه، احتجاج کرده اند. افلاطونیان به این سوال ، پاسخ مثبت و ارسطوییان جواب منفی می دادند. گالیله مساله را نه با اقتراح یک برهان فلسفی قاطع، بلکه با حل آن، فیصله داد. ما به وسیله تحلیل فیزیک زمان گالیله به بعد، شیوه ای را می آموزیم که به مدد آن تعیین خصوصیات برخی از جنبه های جهان فیزیک امکانپذیر است. برای شناخت ماهیت احتمالاً متغیر فیزیک ، نیازمند کاوش فیزیک هستیم، در صورتی که برای شناخت سایر اشکال معرفت، محتاج پژوهش اشکال دیگر خواهیم بود. به عنوان مثال، مجاز نیستیم مارکسیسم را، بر این اساس که با تصوری پیش پنداشته شده از روش علمی مطابقت نمی کند، همچون پاپر، رد کنیم و یا براساسی مشابه، همچون آلتوسر، مورد دفاع قرار دهیم. 
من با نکته اساسی فایرابند در اینجا موافقم، لکن استفاده ای که من از آن می کنم تا حدی متفاوت است. این فرض غلط که یک روش جهانشمول علمی وجود دارد که تمام اصناف معرفت باید با آن مطابقت داشته باشند اکنون در جامعه ما نقش مهلکی دارد، به ویژه در پرتو این واقعیت که نوع روش علمی که معمولاً مورد توسل قرار می گیرد نوع خامی از روش تجربه گرایی یا استقراءگرایی است. این امر، به ویژه در جهان نظریه های اجتماعی، صدق می کند زیرا نظریه ها، که برای دخل و تصرف سطحی در جنبه هایی از جامعه ما به استخدام گرفته می شوند (بررسی بازار و روانشناسی رفتارگرایانه) به جای اینکه به کار شناخت جامعه آیند و ما را در تغییر عمیقتر آن یاری رسانند،صرفا به نام علم مورد دفاع قرار می گیرند! 
•فایرابند ، دانشمند را آزاد می کند !
ممیزه غالب نظر فایرابند در علیه روش، سلبی است. این تز ،انکار این ادعاست که روشی وجود دارد که قادر به تبیین تاریخ فیزیک است و یا اینکه تفوق فیزیک بر سایر اصناف معرفت را می توان با توسل به روش علمی اثبات کرد. با این حال، اندیشه فایرابند واجد جنبه ای ایجابی نیز هست. فایرابند از آنچه «نگرش انسانگرایانه» می نامد دفاع می کند. مطابق این نگرش، آحاد انسانها باید آزاد باشند و باید در چیزی شبیه به آنچه جان استوارت میل(22) در رساله «درباره آزادی» خود از آن دفاع می کند، دارای اختیار باشند. فایرابند طرفدار «تلاش برای افزایش آزادی برای حیاتی پربار و پر ثمر» است و از میل در دفاع از «ایجاد فردیت(23)، آنچه به تنهایی انسانهای کاملاً رشید به بار می آورد یا می تواند به بارآورد»(24) حمایت می کند. از این دیدگاه انسانگرایانه، نظر نظم گریزانه
به نظر فایرابند، نهادی شدن علم در جامعه ی ما با نگرش انسانگرایانه سازگار نیست. برای مثال، علم در مدارس به طور طبیعی مفروض گرفته شده است و به عنوان مواد درسی آموزش داده می شود. «بدین ترتیب، در حالی که یک امریکایی دین خود را به میل خود انتخاب می کند، هنوز اجازه ندارد خواهان این باشد که فرزندانش، به جای علم، سحر و جادو در مدرسه فرابگیرند. جدایی بین حکومت و کلیسا وجود دارد، اما جدایی بین حکومت و علم وجود ندارد»(25). فایرابند تصریح می کند آنچه با توجه به این اوضاع باید انجام دهیم این است که «جامعه را از بند خفقان آور علمی که به لحاظ عقيدتی متحجر است آزاد سازیم!» (26)
علم فایرابند مقبولیتی می یابد، زیرا در حوزه کاوشهای علمی، آزادی افراد را با تشویق به حذف کلیه محدودیتهای روش شناختی افزایش می دهد، ضمن اینکه در محدوده ای وسیعتر، آزادی انسان را در انتخاب بین علم و انواع دیگر معرفت توصیه می کند. به نظر فایرابند، نهادی شدن علم در جامعه ی ما با نگرش انسانگرایانه سازگار نیست. برای مثال، علم در مدارس به طور طبیعی مفروض گرفته شده است و به عنوان مواد درسی آموزش داده می شود. «بدین ترتیب، در حالی که یک امریکایی دین خود را به میل خود انتخاب می کند، هنوز اجازه ندارد خواهان این باشد که فرزندانش، به جای علم، سحر و جادو در مدرسه فرابگیرند. جدایی بین حکومت و کلیسا وجود دارد، اما جدایی بین حکومت و علم وجود ندارد»(25). فایرابند تصریح می کند آنچه با توجه به این اوضاع باید انجام دهیم این است که «جامعه را از بند خفقان آور علمی که به لحاظ عقيدتی متحجر است آزاد سازیم!» (26) در جامعه آزاد مورد نظر فایرابند، علم بر سایر اشکال معرفت رجحان داده نخواهد شد. یک شهروند رشد یافته در جامعه آزاد «کسی است که توانسته افکار خود را نظم و نسق داده و سپس در جهت آنچه گمان می برد مناسب حالش هست تصمیم گرفته است». علم به منزله پدیداری تاریخی «همراه با داستانهای افسانه ای از قبیل اساطیر جامعه های بدوی مورد مطالعه قرار خواهد گرفت» به طوری که هر فردی «اطلاعات لازم را برای اتخاذ تصمیمات آزاد داشته باشد»(27). در جامعه آرمانی فایرابند، حکومت به لحاظ عقیدتی خنثی است. وظیفه حکومت نظم بخشیدن به مبارزه بین مکاتب است به این منظور که افراد آزادی انتخاب داشته باشند و هیچ مکتبی خود را به رغم میل آنها تحمیل نکند(28 و 29). 
پا نوشتها :
1- paul Feyerabend . Against Method : outline of an Anarchistic Theoy of Knowledge ( London : New Left Books . 1975 ) 
2- ibid . p 196 .
3- pul Feyerband . Relism and Instrumentalism : Comments on the logic of Factual Support . in The Critical Approach to Science and Philosophy . ed . M Bunge
( New York :Free Press . 1964 ) .p 305 .
فايرابند از منتقداني كه معتقدند وي هنوز ه آناچه كه در گذشته نوشته پايبند است چندان خشنود نيست (Against Method p .114) من زياد اهميت نمي دهم كه فايرابند هنوز پيام بخش نقل شده را قبول دارد يا نه . جدا از برخي ترديدها كه از بابت جهتگيري فردگرايانه اين بيان دارم ، آن را مسلما قبول دارم و مهمتر از اين ، هيچ يك از براهين مندرج در عليه روش مطلبي خلاف آن نمي گويد .
4-incommensurability
5-فايرابند رابط بين آراء خود و كوهن را در اين مقاله مورد بحث قرار مي دهد .
-Changing patterns of Reconstruction Journal for the Philosophy of Science . 28 (1977) : 351 -82.
منبع عمده ديگر ، حاوي نظرات فايرابند پيرامون لاقياسيت ، عليه روش است .
6- واقع گرايي يا رئاليسم را در فصل بعد مورد بحث قرار خواهيم داد .
7-refrence frame
8-classificatory schemes
9-Against Method .pp 275-276.
10-linear
11-coherent
12-Changing Patterns of reconstruction . p .365. n.2.
13-Ibid . p 366.
14-Against Method . p 285.
15- اگر فردي كه ترجيحاتش بدين گونه مورد نقادي قرار گرفته پافشاري كند كه اهميت نمي دهد اگر ترجيحاتش به طور ناسازگار باشند و بعلاوه ، هيچ وتكنشي نسبت به ايراداتي كه به تعارضات شده ، نداشته باشد ، من به نوبه خود هيچ دليلي نمي بينيم كه نظرات آن فرد بايد جدي گرفته شود . تمايزي كه فايرابند خود بين بوالهوسان و انديشه ورزان محترم قائل مي شود در اينجا مناسبت پيدا مي كند .
16-Against Method .p 285. 
17-illusory
18-wisdom
19-Against Method .p205.
20-P.feyraband On the Critique of Scientific Reason in Method and Appraisa; in the Physical Science ed.C. Howson.p.315.n.9.
21-Against method .p.253.
22-J.S.Mill
23-individuality
24-Ibid . p 20.
25- Ibid . p. 299.
26-Ibid . p.307.
27-ibid.p.308.
28-در عليه روش به الگوي جامعه آزاد فايرابند تنها اشارتي رفته است ،‌اما در كتاب ديگر وي ، با عنوان زير شرح و بسط يافته است :
-Science in a Free Society ( LONDON : New Left Books 1978). 
29-چالمرز ، آلن ، چيستي علم ، تهران ، علمي –فرهنگي ، 1379 ، ص ص 171-157 .

Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *