دیوانه ی مقدس

ای صدای شکسته ، ای پژواکِ آینه ها یِ خُرد،
ای جوانه ی کویر بر رویای آب،
ای گام زنِ مرزِ ملتهبِ مرگ و زندگی ، ای آیه ی ترس و لرز بر مغاک تهّیت،
ای سرودِ سقوطِ زمان در ژرفنایِ خاک ،
ای بلندای صدای پای مرگ ، ای گنگ ، ای نبوغ ، ای گناهِ اولین .....


چه کسی ترا فهمید ؟ چه کسی صدایِ بالیدنِ ترا شنید و جرعه ای از شیونِ ساکتِ در خود شکسته ات را سر کشید ؟
کدام چشم ، طلوع شکوهمند ترا از چاه تاریک و گَنده آبینِ زندگی ، دید ، و آنرا فهمید ؟
و کدام هوش ، طپشِ دامنه ای به فراخنایِ بیکرانگی را در کالبد ناچیز تو ، ادراک توانست کرد ؟
و اگر این تنها خدا بود که یخاطر تو، بخود شاد باش گفت ، پس چرا فورانِ تراژدی ، وجودت را لبریز از مرگ ساخته و در قعرِ ستیزِ جاودانه ی دو گانگی های ناساز ، به خفقانی پرتناسخ ، کشانده است ؟

براستی این امانت چه بود که کوه ها از آن گریختند ، اما تو ولع انگیختی ، رخسار افروختی و بار بردارِ آن شدی ؟ ....
ای دیوانه ی مقدس ، ای مقدس ترین دیوانه ی خلقت ، براستی قصه ات چه بود ؟ 

نوشتاری از : م.م.فرید 28/08/1387




کد مطلب: 1272

آدرس خبر: http://www.iptra.ir/vdca6u0n49nu.html

کانون ايرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت http://www.iptra.ir