3- علی پایا از حملات به سنت تحلیلی می گوید

یکی دو دهه است که سنت تحلیلی و بدنبال آن سنت پوزیتیویستی ، زیر ضربات سختی قرار گرفته است .در غرب ، فشار به سنت تحلیلی به آنجا رسیده است که آنرا تفکری کهنه میخوانند و قایل اند به اینکه یک انقلاب پارادایمی برای گذر از سنت تحلیلی و پژوهشهای پوزیتیویستی در راه است . علی پایا که یکی از علاقه مندان تفکر تحلیلی است ، چند سالی است که کمر همت بسته تا مخالفت ها با این تفکر را پاسخ گفته ، از تداوم حیات این سنت ، پاسداری نماید . در این مقاله ، پایا بازخوانی تازه ای از این سنت ، ارائه مینماید .


سنت تحلیلی زیر ضربه 
1- از حدود دو دهه پیش، زمانی که ریچارد رورتی فیلسوف تحلیلی امریکایی به صف مخالفان فلسفه تحلیلی پیوست و اعلام داشت عصر فلسفه تحلیلی به پایان آمده، تا این زمان، حملات زیادی به فلسفه تحلیلی صورت گرفته است. بعضاً در میان منتقدان و مخالفان نامهایی به چشم می خورند که احیاناً خود در زمره فیلسوفان تحلیلی به شمار می آمده اند. به عنوان نمونه، هائو ونگ، فیلسوف تحلیلی چینی الاصل مقیم امریکا و همکار گودل، برای کتاب خود ، عنوان ماورای فلسفه تحلیلی را برگزیده، و نیکلاس رشر، فیلسوف تحلیلی سرشناس هموطن رورتی، نیز، عنوان فصل دوم کتاب خود فلسفه آمریکایی در حال حاضر و دیگر مطالعات فلسفی را که به سال 1993 به چاپ رسیده «ظهور و سقوط فلسفه تحلیلی» انتخاب کرده است.
همراه شدن این انتقادات با سنت شکنی برخی از دپارتمانهای فلسفه در پاره ای از دانشگاههای انگلستان و اقبال آنها برای نخستین بار به فلسفه های اروپایی که به صورت تأسیس گروههای مطالعه و تدریس فلسفه اروپایی در این دپارتمانها پدیدار شده، از نوعی تحول در حوزه فعالیتهای فلسفی در جهان انگلو- ساکسون حکایت می کند.
تحولی که در فلسفه تحلیلی در جریان است، صرف نظر از دستاوردهای مثبتی که به ارمغان آورده، با برخی بدفهمیها و برداشتهای نادرست در خصوص ماهیت این نوع کاوش فلسفی نیز همراه بوده است. این نوع برداشت بعضاً حتی در میان برخی از فلاسفه تحلیلی، و احیاناً برخی از نامبردارترین آنها، نیز به چشم می خورد.
شاید یکی از نخستین بدفهمیهایی که در مورد فلسفه تحلیلی به وجود آمد ناشی از کاربرد واژه انگلیسی analytic برای نامیدن این فلسفه و نیز اصطلاح «فلسفه اروپایی (continental philosophy)» برای مشخص کردن فلسفه ای است که به عنوان رقیب و به دلیل فلسفه تحلیلی محسوب می شود. واقعیت این است که شماری از بنیانگذاران اولیه فلسفه تحلیلی آلمانی زبان بوده اند، و این نوع فلسفه همواره در آلمان از پایگاه نیرومندی برخوردار بوده است. از سوی دیگر فلسفه به اصطلاح اروپایی نیز از دیرباز در انگلستان و امریکا تدریس می شده است. به این ترتیب نه فلسفه تحلیلی منحصر به جهان انگلو- ساکسون است و نه فلسفه اروپایی محدود به قاره اروپا.
نگاهی به نوشته های منتقدان فلسفه تحلیلی نشان می دهد که از نظر اغلب این نویسندگان، فلسفه تحلیلی در واقع عبارت است از فلسفه تحلیل زبان، یا گونه ای فلسفه که منحصراً با زبان و کاوشهای فلسفی از نوع تحلیلی درباره زبان سر و کار دارد. بسیاری از این منتقدان چنین می پندارند که ویژگی متمایز کننده فلسفه تحلیلی از دیگر مکاتب فلسفی در اتکای آن به این اصل روش شناسانه نهفته است که «مسائل فلسفی می باید به مسائلی درباره نحوه نمایش اندیشه در قالب زبان تقلیل داده شود و بررسی آنها در این قالب صورت پذیرد». به زعم این گروه، به همین اعتبار است که ماهیت معنای عبارات و جملات و مفاهیم برای بسیاری از فلاسفه وابسته به این سنت اهمیت محوری پیدا کرده، تا آنجا که از نظر این فلاسفه، بحث از «معنا» و یا رهیافت «معناشناسانه»، کلید رازگشایی از مسائل فلسفی است؛ زیرا همه مسائل اساسی فلسفه، به نحوی از انحاء، مسائل مربوط به «معنا» و «معناشناسی» به شمار می آیند.
رورتی که خود در دهه 1960 اصطلاح مشهور «چرخش زبانی» را بر سر زبانها انداخت از جمله کسانی است که به معادله «فلسفه تحلیلی= فلسفه تحلیل زبان» پایبند است. اما او یقیناً در این اعتقاد تنها نیست. فیلسوف تحلیلی سرشناسی نظیر مایکل دامت در تألیف اخیر خود با عنوان منشأ فلسفه تحلیلی صریحاً بر این نکته تأکید ورزیده است «آنچه سبب تمییز فلسفه تحلیلی ... از دیگر مکاتب فلسفی می شود این باور است ... که می توان از طریق تفسیر فلسفی زبان به تفسیر فلسفی اندیشه نایل شد». و از این آموزه به عنوان «اصل موضوع اصلی فلسفه تحلیلی» یاد می کند. البته دامت این نظر را از دیرباز مورد تأکید قرار داده بوده است. وی در اولین اثر اصلی خود، حقیقت و معماهای دیگر که موقعیت وی را به عنوان یک فیلسوف تحلیلی برجسته بیش از پیش مستحکم ساخت، تصریح کرده بود:
تنها با فرگه بود که بالاخره موضوع صحیح فلسفه تثبیت شد: یعنی، نخست، اینکه هدف فلسفه عبارت است از تحلیل ساختار اندیشه، دوم، اینکه می باید به نحو قاطع میان مطالعه اندیشه و مطالعه فرایند روانی اندیشیدن فرق گذارد، و بالاخره، اینکه تنها روش صحیح برای تحلیل اندیشه متکی به تحلیل زبان است... قبول این سه آموزه وجه مشترک کل مکتب تحلیلی است.
پیش از دامت یک فیلسوف تحلیلی نامبردار دیگر یعنی ویلفردون اورمان کواین نیز حل مسائل فلسفی را در گرو نوعی «عروج معناشناسانه» به شمار آورده و تأکید کرده بود که برای دستیابی به پاسخهای خرسند کننده کاوشهای فلسفی می باید، به جای پرداختن به اشیاء و امور در عالم واقع، به بررسی مفاهیم متناظر آنها در ساختهای زبانی بپردازیم.
بدون شکل می توان در نوشته های بسیاری دیگر از فلاسفه سرشناس حوزه تحلیلی توجه به زبان و مسائل ناشی از آن را مشاهده کرد. مور که از بنیانگذاران فلسفه تحلیلی به شمار می آید در برابر دعاوی فیلسوفان نو-هگلی انگلستان از یک سلاح بسیار کارآمد استفاده می کرد و هر بار که با مدعایی از سوی آنان مواجه می شد سؤال می کرد «مقصودتان از این عبارت (مدعا) چیست» و آن قدر این پرسش را تکرار می کرد تا برای گوینده روشن سازد که مسأله مورد ادعای وی ناشی از ابهام در ساختار جملات یا استفاده نادرست از زبان است. فرگه، راسل و ویتگنشتاین، هر یک به سهم خود، بر اهمیت زبان و لزوم توجه به آن در کاوشهای فلسفی تأکید ورزیده بودند. ویتگنشتاین به عنوان مثال در رساله منطقی- فلسفی متذکر شده بود: «مرزهای عالم ما را مرزهای زبانمان تعیین می کند.»
اعضای حلقه وین نیز، با معرفی اصل تحقیق پذیری، عقلانیت را با ملاک معناداری مورد سنجش قرار می-دادند و می کوشیدند زبان منقح و کارسازی برای علم تجربی بسازند. کارنپ به اقتفای ویتگنشتاین اعتقاد داشت فلسفه ورزی عبارت است از روشن ساختن معنای مفاهیم از طریق تحلیل منطقی زبان. هرچند که او، برخلاف فیلسوف اتریشی، این هدف را نه در زبان طبیعی، که از رهگذر بر ساختن زبانهای صوری دنبال می کرد. شِلیک از ویتگنشتاین آموخت که فلسفه نوعی فعالیت است که هدف آن روشن ساختن معنای جملات است. او در مقدمه مشهورش در نخستین شماره نشریه شناخت با عنوان «نقطه تحول اساسی در فلسفه» نوشت:
فلسفه جملات را روشن و واضح می سازد، و علم آنها را مورد تأیید تجربی قرار می دهد. ما در علم با صدق و حقیقت جملات سر و کار داریم، اما در اولی با این نکته که آنها واقعاً به چه معنا هستند.
جنبش فلسفی بعد از دومین جنگ جهانی در انگلستان با شرکت چهره های سرشناسی نظیر ویتگنشتاین، و ویزدام (در کیمبریج)، رایل و آوستین و استراوسون، هیر و شماری دیگر (در اکسفورد) به دلیل عطف انحصاری توجه خود به تحلیل زبان روزمره، به «فلسفه زبان متعارف» شهرت پیدا کرد. و بالاخره هم اکنون نیز بسیاری از فلاسفه تحلیلی بخش اعظم فعالیتهای آکادمیک خود را به مطالعه فلسفی در جنبه های مختلف کاربرد زبان و ساختهای آن و ارتباط زبان و اندیشه صرف می کنند.
این شواهد را نمی توان انکار کرد. اما از این شواهد نمی توان و نباید نتیجه گرفت که فلسفه تحلیلی تنها در توجه به زبان خلاصه می شود. در این تردیدی نیست که توجه فلاسفه تحلیلی به پدیدار زبان، به روشنگریهای عدیده ای در حوزه های گوناگون معرفت منجر شده است. اما فلسفه تحلیلی عرض عریض تری از کاوشهای زبانی دارد. معادل دانستن فلسفه تحلیلی با کاوشهای زبانی تعریفی نادرست است که نه جامع افراد است و نه مانع اغیار. از یک سو می توان فیلسوفان تحلیلی متعددی را نام برد که به کاوشهای زبانی اعتنایی نداشته اند: کارل پوپر، آیزایا برلین، رابرت نوزیک، برنارد ویلیامز، جان راولز و بسیاری دیگر در نظریه پردازیهای خود در حوزه فلسفه علم یا فلسفه سیاسی یا فلسفه اخلاق یا فلسفه حقوق از رهیافتهای زبانی بهره نگرفته اند. حتی خود راسل در مقدمه ای که برکتاب ارنست گلنر واژه ها و چیزها نوشت- کتابی که در نقد رهیافت فلاسفه زبان متعارف به رشته تحریر در آمده بود- تأکید کرد که فلسفه را نباید با کاوشهای زبانی یکی گرفت. از سوی دیگر، توجه به زبان و کاوشهای زبانی و پرداختن به معنی و مفاد واژه ها و عبارات، از دلمشغولیهای اصلی فلسفه های اروپایی نیز به شمار می آید. هایدگر به عنوان مثال می کوشید با حجاب زدایی از معانی کلمات در زبان یونانی به شناخت دقیق تر وجود نایل آید.
این نکته که فلسفه تحلیلی نه محدود به یک جغرافیای خاص است و نه در چارچوب یک رهیافت مشخص، یعنی کاوشهای زبانی، جای می گیرد کار پاسخگویی به این پرسش را که وجه فارق و ممیز این نظام فلسفی از دیگر مکاتب فلسفی چیست، دشوارتر می سازد. البته عوامل دیگری نیز به این دشواری و پیچیدگی دامن می زنند. به عنوان مثال اینکه برخی از فلاسفه تحلیلی فعالیتهای بعضی از همکاران نامبردار خود را، نوعی مهندسی، و نه تفلسف، قلمداد کرده اند، و اینکه شماری از فلاسفه سرشناس تحلیلی، کاوشهای فکری خود را صرفاً گونه ای شیوه درمان، و نه روشی برای شناخت، نامیده اند، بر ابهام مسأله می افزاید.
افزون بر اینها، یک مشکل عملی نیز کار پاسخگویی به این پرسش را که «فلسفه تحلیلی چیست؟» دشوارتر می سازد. در گذشته متفکران چنین می پنداشتند که می توان مرز معرفتهای گوناگون را با دقت منطقی ساخت. طبقه بندیهایی که برای تقسیم علوم مختلف خواه در فرهنگ یونانی، خواه فرهنگ قرون وسطای اروپا، خواه فرهنگ اسلامی و خواه دیگر فرهنگهای کهن عرضه شده، بر مبنای همین رهیافت بوده است. اما بر متفکران جدید این مطلب روشن شده که درست همان طور که دستیابی به طبقه بندیهای طبیعی در قلمرو موجودات زنده و غیر زنده، به دلیل در هم فروروی مرزها و وجود طیفهای پیوسته از تغییرات تدریجی، عملاً بسیار دشوار است، و عموماً می باید به طبقه بندیهای مصنوعی که در معرض تغییر و تبدیل قرار دارند دلخوش کرد، در حوزه-های معرفتی نیز عیناً همین وضع برقرار است. به این معنی که نمی توان با تقسیم بندیهای طبیعی مرزهای درهم فرو رفته معرفتهایی را که بخشهای پیوسته یک طیف بسیار پهناور و در عین حال مستمراً تغییر یابنده را تشکیل می دهند، از یکدیگر متمایز ساخت. حداکثر موفقیتی که می توان در این زمینه به دست آورد آن است که با شماری ملاکهای کلی برخی هسته ها و حوزه های مرکزی را موقتاً از دیگر هسته ها و حوزه ها جدا کرد و در عین حال این واقعیت را نیز پذیرا شد که اولاً، این ملاکها در محدوده های مرزی ممکن است مخدوش شوند و ثانیاً، تحولات آتی معرفتی ممکن است موجب شود تا از میزان دقت برخی از این ملاکها کاسته شود و به تغییر آنها نیاز افتد (1) .
به راستی فلسفه تحلیلی چیست؟
2- به راستی وجه فارق فلسفه تحلیلی از دیگر مکاتب فلسفی چیست و چه چیز مایه وحدت بخشیدن به گرایشهای متنوع درون این جریان فکری است؟ به عبارت دیگر بر مبنای کدام مفروضات درباره ماهیت پیش فرضها، مسائل، روشها، یا آموزه ها می توان مدعی شد که فلسفه تحلیلی مکتبی متمایز از دیگر مکاتب فلسفی نظیر پدیدار شناسی (فنومنولوژی)،اصالت وجود (اگزیستانسیالیسم)، فلسفه های نو- تومیستی، و نظایر آن است؟ آیا شعبه ها و شاخه های مختلف فلسفه تحلیلی حول یک بن مایه ي واحد با یکدیگر اشتراک دارند و همین بن مایه مشترک، ملاک وحدت واقعی آنها را به دست می دهد؟ یا آنکه وحدت میان شعبه های مختلف این فلسفه از سنخ شباهت خانوادگی است (یعنی شبکه متنوع و گسترده ای از علائق فکری و شیوه ها و روشها که با یکدیگر احیاناً در نقاط مختلف تلاقی می کنند اما فاقد یک اصل وحدت بخش هستند)؟ در این صورت حداکثر چیزی که می توان امید داشت آن است که بتوان برخی ملاکها را مشخص ساخت که در حوزه فلسفه تحلیلی پر رنگ تر و برجسته تر و فراگیرتر از دیگر نحله های فلسفی هستند و از آنها کم و بیش برای تفکیک این نوع فلسفه از دیگر انحاء فلسفه کمک گرفت.
دو شیوه برای پاسخ به چیستی فلسفه تحلیلی
3- اگر بخواهیم نکته را با بیان تصویری بازگو کنیم، می توانیم این دو نوع وحدت را (به تقریب) با نمودارهایی نمایش دهیم و سؤال کنیم که کدام یک از این دو مدل، توصیف بهتری از فلسفه تحلیلی عرضه می-کند؟
در تلاش برای یافتن پاسخ این پرسش، یک شیوه ممکن عبارت است از نظر کردن به ریشه های تاریخی این جنبش، و پیگیری تاثیری که هر یک از فلاسفه متعلق به این نهضت بر دیگر اعضا باقی گذارده است. در این مسیر می توان به تأثیرات فکری ای که بر نهضت موثر افتاده اشاره کرد. از جمله ریاضی شدن منطق به دست جرج بول، گوتلوب فرگه، چارلز سندرس پرس، برتراند راسل و آلفرد وایتهد؛ رشد روان شناسی تجربی به همت وونت، جیمز، واتسن و دیگران؛ سرنگون شدن مکانیک نیوتنی به دست اینشتاین، بور، هایزنبرگ، شرودینگر و دیگر پیشتازان مکانیک کوانتومی؛ ابداع کامپیوترهای پر قدرت (بر اساس آموزه های تورینگ و فن نویمن)؛ و رهیافت تازه به زبان و دستور زبان (به ابتکار چامسکی).
بحث تاریخی در باب نحوه تطور فلسفه تحلیلی می تواند جنبه های گوناگون این نهضت را به خوبی توصیف نماید و در قالب یک رشته زمانی، و براساس سلسله ای از اشخاص و نظریه ها، تصویری از این پدیدار خاص را در عرصه تاریخ اندیشه ترسیم کند. اما پرسش درباره چیستی فلسفه تحلیلی یک پرسش فلسفی است نه یک پرسش تاریخی، و به این اعتبار مستقل از سیر تاریخی آن و اشخاصی که در آن نقش بازی کرده اند قابل بررسی است. مشابه این تفاوت میان رهیافت تاریخی و رهیافت نظری را می توان در قلمرو معارف دیگر و فی-المثل با توجه به سیر تاریخی دستاوردهای کپلر و گالیله در فیزیک و نجوم قرن هفدهم، و رهیافت نظری نیوتن و نظریه وحدت بخش اون، مشاهده کرد. در این مورد نیز می توان به عنوان مثال این پرسش را مطرح ساخت که آیا وحدت میان مکانیک سماوی و مکانیک زمینی یک وحدت مجازی و شباهت خانوادگی است؟ یا آن که این دو نظریه را می توان بخشهای تشکیل دهنده یک نظریه وحدت بخش به شمار آورد؟ در این صورت بر مبنای کدام فروضات درباره ماهیت زمان، مکان، و ماده می توان به چنین وحدتی قائل شد؟ البته نباید فراموش کرد که نظریه نیوتن نظریه ای علمی است در حالی که بحث در باب ماهیت فلسفه تحلیلی بحثی فلسفی، یا به اعتباری، فرا-فلسفی(2) است. اما این مثال به خوبی تفاوت میان رهیافتهای تاریخی و رهیافتهای فلسفی (فرا- فلسفی) را نشان می دهد. در سیر تاریخی به گذشته نظر می شود، در رهیافت فلسفی (فرا- فلسفی) مسائل با توجه به ساخت درونی-شان مورد بررسی نقادانه قرار می گیرند.
دو نکته مهم دیگر درباره چیستی فلسفه تحلیلی
4- در بررسی چیستی فلسفه تحلیلی دو نکته مهم دیگر نیز می باید مورد توجه قرار گیرد. نخست آنکه آنچه اکنون ذیل عنوان «فلسفه تحلیلی» جای می گیرد محصول پردازش شده و پالایش یافته یک فرایند تطور که البته معرفت در یک حوزه فلسفی است. در جریان این فرایند تطور که البته همچان ادامه دارد جرح و تعدیلها و حذف و اضافات فراوان صورت گرفته و صورت کنونی نتیجه این پیرایشها و آؤایشهاست. می توان این فرایند تطور را با فرایندی کم و بیش مشابه که در عرصه علم تجربی به وقوع پیوسته مقایسه کرد. همان گونه که علم تجربی به معنایی که اکنون از آن مراد می کنیم، در گذشته با شمار زیادی آموزه های غیر علمی نظیر طالع بینی و کیمیاگری و روشهای خرافی درمان بیماران و امثالهم همراه بود، رهیافتهای تحلیلی به معنای جدید آن نیز احیاناً به صورت رگه هایی در آثار فلاسفه گذشته به چشم می خورد، هر چند که این رگه ها با جریانهای دیگر مخلوط و عجین بود. نظیر آن که آموزه های معرفت شناسانه در گذشته با آموزه های خام روان شناسانه مخلوط بود، آموزه-های کیهان شناسانه با آموزه های وجود شناسانه (انتولوژیک)، و آموزه های کلامی با آموزه های متافیزیکی، و آموزه های مربوط به حوزه انسان شناسی یا اقتصاد با آموزه های فلسفه سیاسی.
نکته دوم آنکه در بسیاری موارد به منظور دستیابی به جنبه های وحدت بخش زیرین (اگر چنین جبنه-هایی وجود داشته باشد)، می باید از تفاوتهای ظاهری و سطحی صرف نظر کرد. این کار البته چندان آسان نیست و به دقت و بصیرت و نیز مدلهای راهنما که حاوی فرضهای ساده کننده هستند، نیاز دارد. در اینجا نیز در قالب برخی تمثیلها و برای تقریب به ذهن می توان گفت، همان گونه که بدون توجه به اینکه یخ و بخار آب هر دو جنبه های متفاوت یک حقیقت واحدند نمی توان از مرز تاریخ طبیعی به سطح علم شیمی عبور کرد، یا همان طور که بدون قبول این نکته به میان آراء دالتن و لاوازیه، علی رغم تفاوتهای فراوان، ارتباط و اتصال وجود داشته است نمی توان از مرز تاریخ علم (روایت گذشته) به سطح فلسفه علم گام گذارد، یا به همان شیوه که اگر محققی در تلاش است تا تصویری متلائم و یگانی از علم تجربی در قرن نوزدهم فراهم آورد، می باید با استفاده از مدلهای مناسب، حاوری فرضهای ساده کننده در باب ماهیت علم تجربی، بسیاری از فعالیتهایی را که در این قرن احیاناً به نام علم تجربی انجام گرفته، کنار بگذارد یا آنکه از آنها به عنوان مراحل آغازین، اما کنار گذاشته شده در این قرن یاد کند. به همین قیاس در جستجو برای دستیابی به روایت منسجمی از فلسفه تحلیلی اولاً می باید از سطح اختلافات ظاهری عبور کرد. مثلاً بدون درک مشترکات میان ویتگنشتاین و کارنپ نمی توان از مرز تاریخ فلسفه تحلیلی به سطح «فلسفه» این جنبش گذر کرد. ثانیاً می باید از این نکته غفلت نکرد که این پدیدار، در طول تاریخ تطور خود، پذیرای تغییرات زیادی بوده است و بسیاری از جنبه ها که در گذشته و در دوره ای در آن ظهور کرده، پس از مدتی به فراموشی سپرده شده است. مباحثی نظیر جنبه درمانگری تحلیل، ایضاح مفاهیم، جغرافیای زبانی، بازسازی منطقی، از جمله این مباحث بوده اند که در دهه های گذشته رواج داشته اند و سپس به تدریج کنار گذارده شده اند.
از منظر فلسفی (فرا- فلسفی) برای دستیابی به اصلی وحدت بخش فلسفه تحلیلی (اگر چنین اصلی موجود باشد) می باید، با استفاده از فرایند مدل سازی و بهره گیری از حالات ایده آل یا ساده شده، مواد تاریخی را چنان تفسیر کنیم که همه شعبه ها و شاخه های فلسفه تحلیلی در هیأتی انداموار (ارگانیک) به یکدیگر پیوند بخورند.
بنابراین ملاحظات، در پاسخ از ماهیت فلسفه تحلیلی باید گف6ت که اگر به این فلسفه به چشم یک دیالوگ و گفت و گوی مستمر میان فلاسفه تحلیلی نظر شود، راه برای درک دقیق تر ماهیت آن هموارتر می-شود. توجه به این جنبه روشن می سازد که فلاسفه تحلیلی به مصداق «ای بساهند و ترک همزبان ای بسادو ترک چون بیگانگان». در مرزهای جغرافیایی محصور نبوده اند، چنان که کارنپ آلمانی با کواین امریکایی و پوپر اتریشی، به مراتب بیش از فیلسوف هموطن خود، هایدگر همزبانی داشته است. قضاوت در مورد دستاوردهای فلسفه تحلیلی نیز می باید بر مبنای کیفیت همین گفت و گوی مستمر و میزان مشارکت افراد در آن، صورت پذیرد. 
سیر تصورات سنت تحلیلی
5- گفت و گوی میان فلاسفه تحلیلی به حوزه ها و قلمروهای گوناگون و زیر مجموعه های متنوع تقسیم می شود. ریشه های نخستین و اولیه این گفت و گو را می توان در آراء کانت، هیوم، لایب نیتس و بسیاری دیگر یافت و این ریشه ها و رگه ها را تا کوششهای سقراط در یافتن تعاریف امور و تلاشهای فلاسفه پیش از سقراط برای فهم عالم و گوهر وحدت بخش امور دنبال کرد. در قرن نوزدهم آراء فیلسوفانی مانند بولزانو، سیجویک، و پرس، در تحولات بعدی این مکتب مؤثر افتاد. از فرگه به عنوان یکی از بنیانگذاران این مکتب یاد می شود. راسل و مور در انگلستان در شکل گیری این نحله نقشی اساسی بازی کردند. از 1918 به بعد فلسفه تحلیلی در بسترهای مختلف شروع به رشد کرد. از چهره های نامبردار این مکتب می توان ویتگنشتاین، شلیک، کارنپ، ایر، پوپر، رایل، همپل، ویزدام، رایشنباخ، فن ریخت، آوستین، استراوسون، سلرز، گودمن، دامت، هینتیکا، هیر، راولز، کواین، پاتنم، کریپکی، ویلیامز، دیویدسن، پارفیت، لاکاتوش، و بسیاری دیگر را یاد کرد.
بار دیگر به پرسش اساسی خود بازگردیم: آیا وحدت اجزاء مختلف فلسفه تحلیلی صوری و ظاهری است، یا آنکه مناط وحدت را باید در پیش فرضها و آموزه ها، روشها، یا مسائل مورد توجه فیلسوفان تحلیلی جستجو کرد؟ اهمیت این پرسش در آن است که بدون وجود یک رشته وحدت بخش در میان شاخه های مختلف فلسفه تحلیلی، این جنبه های گوناگون و فاقد یک وحدت حقیقی نمی توانند، به مثابه چتری فراگیر، شناخت و معرفت به هم پیوسته ای را در حوزه ها و قلمروهای گوناگون در اختیار جویندگان دانش قرار دهند. شناخت، به یک اعتبار، عبارت است از وحدت بخشیدن به امور پراکنده و ایجاد ارتباط ارگانیک میان اجزایی که ظاهراً و در بدو امر ارتباطی میانشان به چشم نمی خورد. نظریه هایی که آدمی در عرصه های مختلف تولید می کند به همین معنا و اعتبار معرفت بخش به شمار می آیند. اگر بتوان نشان داد که یک «سنت» فکری علی رغم همه تنوعها و گونه گونگیهایی که در درون آن به چشم می خورد و با وجود همه تحولاتی که در طول زمان در درون آن به وقع پیوسته، باز هم «یک» سنت به هم پیوسته و واحد به شمار می آید، در آن صورت می توان از یافته هایی که در حوزه ها و بخشهای مختلف این «سنت» به دست آمده به عنوان تکه ها و اجزاء «یک» مجموعه معرفتی به هم پیوسته سخن گفت و از هر جزء برای تکمیل و بسط اجزاء دیگر استفاده به عمل آورد. اما اگر ارتباط میان چند حوزه معرفتی از نوع شباهت خانوادگی باشد یا صرفاً با نوعی قرارداد میان آنها ارتباط برقرار شده باشد، در آن صورت این اجزاء پراکنده نمی توانند به عنوان بخشهای به هم پیوسته یک نظام معرفتی واحد، مدعی ارتقاء تراز معرفت آدمی باشند.
اثبات این نکته که میان اجزاء مختلف فلسفه تحلیلی، صرفاً نوعی شباهت خانوادگی برقرار است، در نظر اول، ساده می نماید: ظاهراً کافی است که برای این منظور به موارد متعدد اختلاف میان فیلسوفان تحلیلی اشاره شود. اما اندکی تأمل نشان می دهد که به کرسی نشاندن این مدعا، لااقل از استدلال به نفع دیدگاه رقیب که به وجود نوعی وحدت واقعی میان اجزا و شعبه های مختلف این فلسفه قائل است، ساده تر نیست. مدافع این نظر می-باید نشان دهد که هیچ یک از ملاکهایی که برای وحدت بخشیدن به گفت و گوی مستمر میان فلاسفه تحلیلی معرفی شده، مکفی نیست، و فلاسفه تحلیلی، علی رغم برخی نقاط اشتراک ظاهری، بر سر هسته مشترکی که پیوند دهنده دیدگاههایشان به شمار می آید، توافق نداشته اند.
اما کار آن کس که از وحدت واقعی میان اجزای فلسفه تحلیلی دفاع می کند نیز آسان نیست. بررسی پیش فرضهای فیلسوفان تحلیلی درباره ماهیت واقعیت، یا ذهن، یا زبان، یا آموزه های آنان در باب هدف و وظیفه فلسفه نشان می دهد که بر خلاف برخی دیگر از مکاتب فلسفی، از این پیش فرضها یا آموزه ها نمی توان به عنوان عامل وحدت بخش در این مکتب یاد کرد. به عنوان مثال در پدیدارگرایی توجه به حیث التفاتی یا راجعیت، یک آموزه وحدت بخش و ویژگی برجسته این مکتب به شمار می آید و در فلسفه های هرمنیوتیستی، تفسیر و درک معنی پدیدارهایی که در زمره محصولات فرهنگی بشر است. چنین نقشی را ایفا می کند. در فلسفه های ایده آلیستی آلمان (هگل، فیخته، شلینگ) وظیفه ای که برای فلسفه در نظر گرفته شده بود وحدت بخشیدن به کل معرفت بشری و استنتاج همه معارف از چند اصل معدود فلسفی بود، و در مارکسیسم که به اعتباری «مقلوب» هگلیانیسم به شمار می رفت، از اصلی واحد برای تبیین تحولات اجتماعی استفاده می شد. اما در فلسفه تحلیلی چنین آموزه واحدی را نمی توان سراغ کرد.
برای شمار زیادی از فلاسفه تحلیلی، پدیدار زبان از اهمیت بسیار زیادی برخوردار بوده است. اما رهیافت این فلاسفه در قبال این پدیدار یکسان نبوده است. ویتگنشتاین در نخستین دوره تلاشهای فکری خود که محصول آن به صورت رساله منطقی- فلسفی ظاهر شد، بر این باور بود که مرزهای عالم را مرزهای زبان معین می کند و تحقیق در گوهر هر زبان ممکن الوجود حدود آنچه را که در آن زبان می توان ادا کرد، و در نتیجه، حدود آنچه را می توان اندیشید، مشخص می سازد. او به همین اعتبار اعتفاد داشت کار فیلسوف آن است که موانعی را که به واسطه کاربرد نادرست زبان به وجود می آید از سر راه کنار زند. به این ترتیب، در این دوره، فلسفه برای او صرفاً یک ابزار بود: نردبانی برای صعود بر بامهای آسمان معنی و درک حضوری معانی.
ویتگنشتاین متأخر بسیاری از آموزه های نخستین خود را کنار گذارد، اما زبان همچنان اهمیت محوری خود را برای او حفظ کرد(3). او در دومین دوره تکاپوی فکری خود که یک نماینده بارز آن کتاب کاوشهای فلسفی است، معتقد شده بود که ابهاماتی که در زبان عادی وجود دارد موجب کژفهمی است و بنابراین وظیفه فیلسوف آن است که این ابهامات را برطرف سازد. ویتگنشتاین معتقد بود که مسائل اصیل فلسفی وجود ندارند و آنچه به عنوان مسأله فلسفی مطرح می شود، نوعی معما (نظیر جدول کلمات متقاطع) است که به دلیل کژتابی زبان پدید آمده است و وظیفه فیلسوف رفع کژتابی و حل معماست و فلسفه، به این اعتبار، فعالیتی مداوا کننده و درمان بخش به شمار می آید.
اصحاب حلقه وین که تحت تاثیر ویتگنشتاین نخستین، فلسفه را به عنوان نوعی فعالیت تلقی می کردند که به ایضاح منطقی نظر دارد، و نبه اقتفای راسل در تلاش بودند تا با استفاده از یک زبان صوری، عالم را به نحو منطقی بازسازی کنند، وظیفه خود را ساختن زبانی برای علم در نظر گرفتند. چنین زبانی این امکان را به وجود می آورد که مدلی از واقعیت تنظیم شود که خالی از کژتابیهای زبان متعارف باشد و معرفتی یقینی و قطعی پدید آورد.
جمعی دیگر از فلاسفه تحلیلی که به کاوش در حوزه زبان علاقه مند بودند (به دلالت تحقیقات چامسکی در زبان و تورینگ و فن نویمن در هوش مصنوعی) این نظر را قبول کردند که واقعیتی که در پشت پدیدار زبان پنهان است و آن را مکانپذیر ساخته، از سنخ هستومندها و هستارهای انتزاعی نیست بلکه از نوع هستارها و ساختارهای ذهنی است، که در عین حال دارای واقعیت زیست- عصب شناسانه یا نروبیولوژیک است و می توان مابه ازای آن را در مغز مشخص ساخت. این گروه از فلاسفه به این نکته قائل شدند که می توان از طریق کاوشهای زبانی به شناخت ساختار ذهن و نحوه عمل آن نایل آمد و به این اعتبار در مسیری متفاوت با آموزه-های ویتگنشتاین به بررسیهای خود ادامه دادند.
در مقابل آموزه هایی که وظیفه فلسفه را کاوشهای زبانی اعلام می کرد، می توان از آموزه پوپر و شاگردانش یاد کرد که وظیفه کاوشهای فلسفی را دستیابی به «حقایق جالب توجه» معرفی کرده اند:
... ما این نظریه را می پذیریم که وظیفه علم جستجو برای دستیابی به حقیقت است، یعنی، جستجو برای دستیابی به نظریه های حقیقی... مع هذا در عین حال باید تأکید کنیم که حقیقت تنها هدف علم نیست. ما طالب چیزی بیش از حقیقت هستیم: آنچه به دنبال آن هستیم حقیقت جالب توجه است- حقیقتی که دستیابی به آن دشوار باشد. و در علوم طبیعی (که با ریاضیات تفاوت دارد) آنچه در جستجویش هستیم دارای درجه بالایی از توان تبیین کنندگی است، به معنایی که حکایت از آن دارد که حقیقتی بسیار نامحتمل است.
در رهیافت پوپر که در سنوات اخیر بیش از پیش مورد توجه فلاسفه تحلیلی قرار گرفته، برخلاف آموزه فلاسفه پیرو نحله زبان طبیعی به ارتباط وثیق میان فلسفه و علم توجه شده، اما به عوض آنکه نظیر اصحال حلقه وین به فلسفه به عنوان زبان علم نظر شود، یا آنکه همچون کواین و برخی پیروان او از آن به عنوان بخشی از معرفت علمی و تجربی یاد شود، بدان به چشم معرفتی نگریسته می شود که در طول علم قرار دارد و می تواند از یک سو در هستی شناسی و معرفت شناسی مدد کار علم واقع شود، و از سوی دیگر در تحلیل نقادانه روشهای علمی بدان کمک کند.
اگر پیش فرضها و آموزه ها را نتوان به عنوان ملاک وحدت بخش فلسفه تحلیلی در نظر گرفت، در خصوص روشهایی که به وسیله این قبیل فلاسفه مورد استفاده قرار گرفته چه می توان گفت؟ بررسی محصولات اندیشه فیلسوفان تحلیلی این نکته را آشکار می سازد که به دلیل آنکه این فلاسفه از روشهای تحلیلی بعضاً به کلی متفاوتی در کاوشهای فلسفی خود بهره گرفته اند، از این ملاک نیز نمی توان به عنوان بن مایه مشترک و رشته پیوند دهنده جریانهای مختلف در فلسفه تحلیلی یاد کرد.
به عنوان نمونه جی. ئی. مور شیوه خاصی برای تحلیل معنای خاصه ها، مفاهیم، و عبارات داشت که به کمک آن در برخورد با این هستومندهای متفاوت، که می توان آنها را به طور کلی با متغیر x نمایش داد، می-کوشید مشخص سازد که:
الف) اجزاء تشکیل دهنده معنای x چه هستند؛
ب) آنچه به همراه معنای x در ذهن شخص به وجود می آید چیست (به عنوان مثال یا مفهوم بسیط و غیر قابل تجزیه ای است یا تجزیه پذیر است)؛
ج) چگونه یک مفهوم به مفاهیم دیگر مرتبط می شود.
البته روش تحلیل مور ناظر به تحلیل زبان نبود بلکه وی به تحلیل آنچه به وسیله عبارات زبانی مشخص می شد توجه داشت. مور به عوض واژه «تحلیل» از واژه «تعریف» استفاده می کرد اما تأکید داشت که مقوصدش بیان معنی یک عبارت با عبارات دیگر نیست بلکه غرضش تعریفی است که ماهیت واقعی شیء یا مفهومی را بیان می کند که به وسیله یک کلمه بدان اشاره می شود، هم اینکه صرفاً بگوید که معنای کلمه مورد استفاده چیست. همانطور که استراوسون متذکر شده است، مور بر مبنای پیش فرضهای فلسفی خود، در پی آن بود که غرض فلسفی خود را با استفاده از عبارات زبانی توصیف کند. او این کار را از طریق نشان دادن ارتباط عبارات با دیگر عبارات به انجام می رساند و به عنوان نمونه نشان می داد که آیا یک عبارت نتیجه عبارت دیگر است، یا پیش فرض آن است، یا نقیض آن. به این ترتیب در روش مورد استفاده مور که می توان از آن با عنوان «تحلیل مفهومی» یاد کرد آنچه تحلیل می شد، ساختاری بود که در پس کلمات و واژگان مخفی بود و بدانها معنا می-بخشید؛ غرض از تحلیل، آشکار ساختن این ساختار بود؛ برملا کردن چیزی که در غیر این صورت مخفی می ماند.
راسل از جمله کسانی بود که روش «تحلیل منطقی» را در فلسفه تحلیلی رواج داد. راسل میان صورت دستوری و صورت منطقی عبارات تمییز قائل شد. وظیفه تحلیل منطقی گذر از سطح دستوری و دستیابی به صورتهای منطقی بود. صورتهای منطقی بسیط، نمایانگر امور واقع موجود در عالم بودند. این تحلیل چنان که در اتمیسم منطقی یاد آورد شد در دو مرحله صورت می گرفت. نخست، تعویض عبارات کلی مرکب، که اصطلاحاً جملات مولکولی نام دارند، با رشته هایی از عبارات جزئی بسیط که به لحاظ تعریف با آنها معادل اند و اصطلاحاً جملات یا عبارات اتمی نامیده می شوند. سپس، تعویض عبارات جزئی بسیط با «توصیفات معین» مربوط به هستومندهای جزئی بسیط که سازنده امور مرکب اولیه اند و جملاتی که نحوه ترکیب آنها را بازگو می کنند(4). او این روش را به انحاء مختلف در تحلیل عبارات اشاره کننده(5)، نمادهای غیر کامل(6)، حذف مفاهیم انتزاعی، و بر ساختن منطقی عالم، مورد استفاده قرار داد. تفاوت روش راسل با روش مور، علاوه بر تأکید اولی بر استفاده از ابزار منطق ریاضی، در آن بود که به تدریج از صورت روشی برای کاوش در ساختار منطقی واقعیت به روشی برای تحلیل ساختهای زبانی تبدیل شد.
اصحاب حلقه ي وین در کاوشهای فلسفی خود از ورش ویژه ای موسوم به «تحقیق پذیری»(7) به عنوان موثرترین روش فلسفی جهت تمییز میان گزاره های معنادار و گزاره های فاقد معنا یا مهمل بهره گرفته بودند. بر طبق این روش که در طی سالیان صورتهای مختلفی به خود گرفت معنای عبارات، کم و بیش با شیوه تحقیق تجربی آنها معادل انگاشته می شد.
یکی از مهمترین روشهایی که به انحاء مختلف به وسیله شمار زیادی از فلاسفه تحلیلی مورد استفاده بوده است، روشی است که می توان آن را به اقتفای کواین «عروج معناشناسانه» نامید. کواین در کلمه و شیء با تاسی به کارنپ، نظریه عروج معناشناسانه را به عنوان روش اصلی کاوشهای فلسفی معرفی کرد که گوهر آن عبارت بود از بازگرداندن همه مسائل فلسفی (و علمی) به مسائل زبانی و مسائل مربوط به معنا: به عوض سخن گفتن از اشیاء و هستومندها، می باید درباره واژه های متناظر آنها در زبان (یا یک چارچوب زبانی خاص) سخن گفت. به این ترتیب به عوض سخن گفتن از اعداد، یا نقطه ها، یا گزاره ها، یا کیلومترها، از «اعداد»، یا «نقطه ها»، یا «گزاره ها»، یا «کیلومترها» سخن می گوییم. یعنی توجه خود را از وجه مادی به وجه صوری منتقل می کنیم و به عوض سخن گفتن در قالب برخی عبارات و اصطلاحات، به سخن گفن درباره آنها اقدام می ورزیم. مثلاً به جای اینکه بگوییم «در خوزستان درخت نخل وجود دارد»، می گوییم، «درخت نخل در مورد برخی از هستومندهایی که در خوزستان وجود دارد صدق می کند». به اعتقاد کواین عروج معناشناسانه سبب می شود که بتوانیم از مشکلاتی که در هنگام سخن گفتن از وجود یا ماهیت برخی هستارها، رویدادها، یا فرایندها پدید می آید، احتراز کنیم و به دام کژتابی زبان نیفتیم. به عبارت دیگر استراتژی عروج معناشناسانه متکی به این آموزه مأخوز از کارنپ است که افراد، حتی اگر سیستمهای مفهومی شان با یکدیگر تفاوتهای اساسی داشته باشد، بر حسب واژه ها و عبارات بهتر به توافق می رسند.
این استراتژی پراگماتیستی- زبانی به وسیله شماری از فلاسفه تحلیلی صاحب نام مورد استفاده قرار گرفته است: در میان آن گروه از فلاسفه تحلیلی که بیشتر با زبان متعارف سر و کار داشتند، نظیر ویتگنشتاین متأخر، رایل و آوستین صورتی از «عروج معناشناسانه» تحت عنوان روش «تحلیل مفهومی» رواج داشت. در این روش به عوض تلاش برای تحلیل منطقی به شیوه گذشته و به عوض طرح پرسشهایی به صورت «ماهیت، معنا، یا تحلیل «x» (مثلاً، «ذهن»، «علت»، «درد»، «معرفت») چیست؟»، پرسشهایی به این صورت مطرح می شد که « «x» در یک زبان خاص چه نقشی را ایفا می کند و چگونه این نقش را به انجام می رساند؟» ویتگنشتاین از این روش در «مبارزه علیه افسون شدن هوش ما به وسیله زبان» استفاده می کرد، رایل در خصوص مفهوم «جغرافیای منطقی»، و آوستین در باب کاربرد کلمات و کنش- گفتارها. هیر معنای «خیر» را در وجه ارزشداوری آن با اشاره به مشابهتها و تفاوتهای میان «خیر» و «قرمز» مشخص ساخت و سپس با استفاده از نیروی بلاغی این کلمه، به تحلیل آن اقدام ورزید.
دیگر فلاسفه تحلیلی علاقمند به زبان، که تمایلی به «تحلیل مفهومی» نداشته اند، نیز به سهم خود از این شیوه «عروج معناشناسانه» بهره مند شده اند: کارنپ آن را در مورد تمایز وجه مادی از وجه صوری گفتار به کار برده، کواین که اساساً به وجود مفاهیم قائل نیست آن را محور همه فعایتهای فلسفی خود قرار داده، و دیویدسن، شاگرد برجسته کواین، از آن در خصوص ارائه یک نظریه معناشناسانه متکی به شرایط صدق استفاده کرده است.
اما هرچند رهیافت کواین تاثیر زیای بر شمار قابل توجهی از فلاسفه تحلیلی داشته است، با این حال چنین نیست که بتوان از آن به عنوان وجه غالب این فلسفه، به خصوص در دوره های متاخر تطور آن، یاد کرد. در واقع شمار زیادی از فلاسفه تحلیلی نیز بوده اند که به این روش توجهی نداشته اند. به عبارت دیگر نباید «عروج معناشناسانه» و «فلسفه تحلیلی» را هم مصداق تلقی کرد. واقعیت این است که بسیاری از مسائلی که در فلسفه تحلیلی مورد بحث قرار دارند، به شیوه عروج معناشناسانه قابل حل نیستند و در مورد آنها اگر به عوض توجه به کلمات، به چیزهایی که کلمات بدانها ارجاع دارند توجه شود، راهگشایی بیشتر صورت خواهد گرفت. بسیاری از مسائلی که در حوزه ارزشهای اخلاقی یا آموزه های سیاسی یا نظریه های زیباشناسانه یا مباحث فلسفه علم مطرح می شوند از این قبیل اند.
در اینجا باز هم به بهره گیری از یک مثال در قلمرویی غیر فلسفی می توان گفت مردم مشخصات یک تلویزیون خوب را از یک مهندس متخصص سؤال می کنند و در این مورد از کتاب لغت (که واژه «تلویزیون» را معنا کرده) کمک نمی گیرند. استراتژی «عروج معناشناسانه» نیز که به عوض تلویزیون به «تلویزیون» می پردازد نیز در این خصوص کفایت نمی کند. خود مهندس نیز با کاوش تجربی درباره سیستم الکترونیکی تلویزیونها، اطلاعات خود را در این زمینه کامل می کند، نه آنکه برای این مقصود به بررسی در خصوص نحوه کاربرد واژه «تلویزیون» در محاورات روزمره مردم متوسل شود. به همین قیاس در باب مفاهیمی مانند «خیر»، «حق»، «وظیفه»، «آزادی»، «قانون»، و ... می توان به شیوه هایی غیر از رهیافتهای زبانی صرف، به کاوش فلسفی اقدام ورزید. شخص ممکن است معنای واژه «بینه» را بداند بی آنکه بداند چگونه می توان احتمال مربوط به آن را اندازه گرفت. در این حال، تحلیل مفهومی این واژه نمی تواند جنبه های معرفت شناسانه مرتباط با آن را برای وی آشکار سازد.
به اعتقاد فلاسفه ای که به استفاده از استراتژی عروج معناشناسانه تمایل ندارند بحثهای زبانی درباره مسائلی نظیر تفاوت میان «باید»، و «توانستن»؛ «باید» ، و «شاید»؛ «باید»، و «خیر = خوب»؛ رابطه میان «حق»، و «قدرت»؛ «امتیاز»، و «مصونیت»؛ «آزادی»، و «اقتدار»؛ و ... صرفاً ناظر به چارچوبهای زبانی یا مفهومی است و به اصول کلی فرا- چارچوب که تصمیمات اخلاقی، حقوقی، سیاسی، و ... می باید بر آنها استوار شود، نمی-پردازد. حال آنکه پرسشهایی از این قبیل که چه نوع حق، وظیفه، آزادی، امتیاز، و ... شایسته احترام است؛ آیا قاضی حق قانونگذاری دارد؛ آیا قوانین حقوقی می باید با استانداردهای ماقبل حقوقی مربوط به حق طبیعی سازگار باشد؛ و ... پرسشهایی است که می باید از فرا-چارچوب بدانها نظر شود. به عبارت دیگر در این موارد می باید حق، وظیفه، آزادی، قانون، و ... مورد بررسی قرار گیرد نه «حق»، «وظیفه»، «آزادی»، «قانون»، و امثالهم.
می توان در میان آثار فلاسفه تحلیلی نمونه های متعددی را شاهد مثال آورد که در آن استراتژی عروج معناشناسانه به هیچ روی در بحث از مسائل مورد استفاده قرار نگرفته است. به عنوان مثال برنارد ویلیامز در نقد نظریه اخلاقی سودانگاری متذکر شده که این نظریه را بسیاری از مسائل اساسی اخلاقی غفلت می ورزد و از قلمرو محدودی برخوردار است، راولز اصل عدالت را به منزله نتیجه یک قرارداد اجتماعی اولیه میان مردم در نظر گرفته است؛ مردمی که حجابی از جنس عدم اطلاع از آینده بر ذهنشان قرار داده شده است. نوزیک بر آن است که حکومتی که فعالیتهایش از مرز فراهم آوردن حداقل حمایت از شهروندان خود فراتر رود، مشروعیت خود را از دست می دهد. پوپر نیز بحث خود را درباره جامعه باز و خطراتی که آن را تهدید می کند، بدون توسل به استراتژی عروج معناشناسانه به انجام رسانده است.
یکی از جالب ترین تفاوتهایی که میان فلاسفه قائل به استفاده از «عروج معناشاناسانه» و همکاران آنان که از این روش استفاده نمی کنند، به چشم می خورد آن است که مثالهایی که فلاسفه دسته اول مورد استفاده قرار می دهند، غالباً مثالهای انتزاعی و مصنوعاً وضع شده است در حالی که مثالهای مورد استفاده فلاسفه دسته دوم عموماً از اوضاع و احوال واقعی اخذ شده است. دلیل این تفاوت آن است که فلاسفه پیرو استراتژی «عروج زبانی» به دلالت روش خود ناگزیرند در مرزها و حدود نهایی مفاهیم یا معانی به بررسی بپردازند و مشخص سازند که آیا برخی از شرایط که در پاره ای از موارد کاربردهای زبانی برقرار است حقیقتاً شرایط لازم و کافی به شمار می آیند یا نه. آزمودن این شرایط مستلزم ابداع مثالهای غیر متعارف است. نمونه های نقضی که ردفورد یا گتیه برای نشان دادن این نکته ارائه کرده اند که معرفت را نمی توان در همه موارد با باور صادق موجه یکی دانست، تنها یک مثال از میان صدها مثال مشابه است.
اگر پیش فرضها و آموزه ها و روشها، ملاک وحدت گفت و گوی تحلیلی به شمار نمی آیند، درباره رویکردها و رهیافتهای این فلاسفه چه می توان گفت؟ دگفین فولسدال که از فیلسوفان تحلیلی نامبردار سوئد به شمار می آید در مقاله ای تحت عنان «فلسفه تحلیلی چیست و چرا باید بدان پرداخت؟» مدعی شده است که رشته پیوند دهنده جریانهای مختلف در میان فلاسفه تحلیلی نه مسائل است، نه آموزه ها، و نه روشها. بلکه این رشته وحدت بخش را می باید در رهیافت آنان به استدلال و موجه سازی جستجو کرد. اما این نظر ظاهراً صحیح نیست. در واقع هر چند فولسدال در مقاله خود به این نکته تأکید کرده است که فلسفه تحلیلی را نباید با فلسفه تحلیل زبان معادل دانست، اما توجه بیش از حد خود او به این جریان خاص در درون فلسفه تحلیلی سبب شده تا وی از یک سو به کلی از آن دسته فلاسفه تحلیلی که در حوزه های غی رتحلیل زبانی به فعالیت پرداخته اند، غفلت ورزد، و از سوی دیگر این نکته را نادیده بگیرد که رهيافتهای متکی به موجه سازی در بحث از عقلانیت در حوزه های مختلف، تنها یکی از رهیافتهای رایج در فلسفه تحلیلی است و بسیاری از فلاسفه تحلیلی دیگر، ضمن رد این رهیافت، از رهیافتهای بدیل دیگری برای پیشبرد کاوشها و بحثهای خود مدد می گیرند(8).
با این حال بخشی از مدعای فولسدال را می توان، با تفسیری همدلانه تر، قابل قبول به شمار آورد. رهیافت فلاسفه تحلیلی به استدلال، و توجه آنان به منطق، از جمله جنبه هایی است که می تواند در زمره ملاکهای وحدت دهنده به فعالیت این فیلسوفان به شمار آورده شود. در این خصوص در ذیل توضیح بیشتری داده شده است.
فیلسوف تحلیلی دیگری به نام پی. ام. اس. هکر، که از شارحان برجسته ویتگنشتاین به شمار می آید، در مقاله خود تحت عنوان «ظهور فلسفه تحلیلی در قرن بیستم» ضمن تأیید این نکته که هیچ آموزه واحد یا حتی مجموعه ای از آموزه ها و روشها را نمی توان بن مایه وحدت بخش «فلسفه تحلیلی» به شمار آورد، متذکر شده که فلسفه تحلیلی را می باید به مثابه یک پدیدار پویا در نظر گرفت که رشته های مختلفی مراحل پیشین آن را به مراحل بعدی تطورش متصل می سازند، هرچند که هیچ رشته واحدی احیاناً در تمام مراحل به چشم نمی خورد. هکر پس از ذکر این مقدمه تأکید می کند که با این همه فلسفه تحلیلی را نباید به مثابه مجموعه ای تلقی کرد که وحدتش از نوع شباهت خانوادگی است. زیرا این گونه تلقی سبب می شود فایده ای که بر این پدیدار به عنوان یک مقوله تاریخی مترتب است، نادیده گرفته شود.
ملاکی که خود هکر به عنوان بن مایه وحدت بخش فلسفه تحلیلی ارائه می کند، رهیافت غیر روان شناسانه و عینیت گرایانه این فیلسوفان است.
ملاک پیشنهادی هکر تا حد زیادی با واقعیات تاریخی انطباق دارد. فلاسفه تحلیلی از زمان فرگه به این سو کوشیده اند تا موازینی عینی برای حصول معرفت و امکان پذیر ساختن تفهیم و تفاهم پیشنهاد کنند. آن دسته از فلاسفه تحلیلی که به کاوشهای زبانی اشتغال داشته اند نخست به عوض تصورات که اموری کاملاً ذهنی و شخصی بودند، معنی را به عنوان واحد اصلی تفهیم و تفاهم عینی پیشنهاد کردند و آنگاه در ادامه تلاش خود جمله را، که از عینیت بیشتری برخوردار بود، جایگزین معنی ساختند. فیلسوفی نظیر پوپر، کسب معرفت عینی را هدف اصلی کاوشهای فلسفی خود اعلام می دارد و برنارد ویلیامز فیلسوف تحلیلی اخلاق در یکی از ملاقات اخیر خود چنین تأکید می کند: «این نکته بخشی از جذابیت فلسفه تحلیلی به شمار می آمده که بدون روشهای علوم تجربی و نظری و با موضوعی که عمدتاً در حوزه علوم انسانی جای داشته، می تواند مدعی دستیابی به نتایجی شود که اگر نگوییم قبول عام را در پی داشته، لااقل بحثهای عینی را دامن زده، و پیشرفت فکری را به همراه داشته است. این فلسفه دارای دستاوردهایی است که از سنخ امور دلخواهانه شخصی نیستند؛ و در قیاس با دستاوردهای علوم اجتماعی ... از امتیاز بالاتری برخوردارند».
هرچند توجه به عینیت و مخالفت با رهیافتهای متکی به اصالت روان شناسی (پسیکولوژیسم) (9) یکی از عمده ترین دلمشغولیهای فیلسوفان تحلیلی به شمار می آید، اما نمی توان مدعی انحصار آن در فلسفه تحلیلی شد(10). به این ترتیب به نظر می رسد، باید برای دستیابی به ملاک وحدت بخش جامع تری برای فلسفه تحلیلی باز هم به کاوش ادامه دهیم. بررسی فعالیت فیلسوفان تحلیلی نشان می دهد که علاوه بر این رهیافت خاص، یعنی عینیت گرایی، بن مایه مشترک و جامع دیگری نیز موجب شده تا دیالوگ تحلیلی میان فلاسفه عضو این نحله، علیرغم تفاوت پیش فرضها، تفاوت روشها، و تفاوت آموزه ها، برقرار شود. این عامل وحدت بخش، تا اندازه زیادی، مسائلی است که فلاسفه تحلیلی به بررسی و کاوش در آنها و باز نمودن و توضیح و تفسیرشان پرداخته اند.
نمونه ها و موارد بسیار زیادی از مسائل مشترک را می توان شاهد مثال آورد که فیلسوفان تحلیلی با گرایشهای مختلف به بحث و تبادل نظر بر سر آنها پرداخته اند و به این وسیله به استمرار گفت و گوی تحلیلی مدد رسانده اند. یک نمونه آموزنده در این خصوص مناقشه میان کارنپ و پوپر در باب «رابطه میان داده های تجربی و نظریه های علمی» است. بحث بر سر این بود که آیا دانشمندان می باید به دنبال غیر محتمل ترین فرضیه-هایی باشند که از محک تجربه سربلند بیرون می آیند یا آنکه باید به سراغ فرضیه هایی بروند که بر اساس بینه های موجود پیش بینیهایی با بالاترین درجه تایید را روا می دارند. نکته در خور توجه در این بحث آن است که پوپر معتقد است فلسفه علم اساساً ربطی به مطالعه زبان ندارد، در حالیک که کارنپ وظیفه فلسفه علم را بازسازی منطقی زبان علم به شمار می آورد. پوپر روش علم را ارائه فرضها و تلاش برای ابطال آنها، به شیوه استنتاج قیاسی، تلقی می کند، در حالی که در نظر کارنپ، در علم، منطق استقرایی وظیفه اصلی را به انجام می رساند. اما این تفاوت آموزه ها و روشها تاثیری در تبادل جدی اندیشه ها و آراء میان آن دو بر سر این مسأله واحد نداشت.
یک نمونه نکته آموز دیگر مربوط است به مساله زبان خصوصی که توسط ویتگنشتاین در کاوشهای فلسفی مطرح شد و شمار زیادی از فلاسفه تحلیلی با رهیافتها و تخصصهای کاملاً مختلف نظیر استراوسون، ایر، کریپکی و بسیاری دیگر به بحث درباره آن پرداختند. بحث میان راسل و استراوسون در خصوص نظریه وصفهای خاص نیز نمونه جالب دیگری است که در آن دو فیلسوف تحلیلی با رهیافتهای کاملاً متفاوت مسأله واحدی را مورد توجه قرار دادند و به نتایج مختلفی دست یافتند.
نسبت عقلانیت و سنت تحلیلی
آنچه اهمیت دارد آن است که می توان مسائل گوناگونی را که گفت و گوی میان فلاسفه تحلیلی را برقرار نگاه می دارد، تحت یک مسائله واحد جای داد. این مسأله واحد، مسأله عقلانیت است. می توان نشان داد که کوششهای فیلسوفان تحلیلی در همه حوزه ها و قلمروها، عمدتاً معطوف است به بررسی جنبه های مختلف مساله عقلانیت، از رهگذر ارائه استدلالهای عقلانی.
برای عقلانیت تعاریف گوناگونی ارائه شده: عدم ارتکاب تناقض در اندیشه و عمل، فعالیت هدفمند، کوشش در راستای حل مسائل (اعم از مسائل نظری و عملی) آغاز رهیافت نقادانه، و نظایر آن. بحث عقلانیت را چنان که بارتلی متذکر شده می توان به قیاس با زیستبومهای طبیعی در ردون زیستبوم عقلانیت مورد بررسی قرار داد. زیستبوم عقلانیت، نظیر زیستبوم طبیعی، عبارت است از مجموعه ای از ارگانیزمها که با یکدگیر و با محیط در حال تعامل اند. زیستبوم عقلانیت متشکل است از شماری از توصیفها (یا نحوه ها و شیوه های ارائه و ونمایش محیط) و تجویزها (یا نحوه ها و شیوه های مرجع انجام عمل در محیط)؛ این دو مجموعه در درون ظروف و چارچوبهایی قرار دارند که از آنها با نامهای مختلف نظیر نظامهای اعتقادی، ایدئولوژیها، سیستمهای مفهومی، و امثالهم یاد می شود. هر یک از توصیفها و یا تجویزها می تواند در درون هر یک از چارچوبها معنای متفاوتی به خود بگیرد. به عنوان مثال این توصیف که «روح آدمی خالد است»، یا این تجویز که «سقط جنین جایز نیست»، در چارچوب اسلام، بودیسم، یا مارکسیسم، طنین و معنی متفاوتی خواهد داشت.
در درون زیستبوم عقلانیت پرسشهای مختلف و متنوعی در خصوص عقلانیت مطرح می شود. از جمله این پرسشها می توان به مواردی که در پی آمده اشاره کرد: شناسایی و گزینش زیستبوم بهینه عقلانیت؛ حدود کار آمدی عقلانیت؛ میان معرفتهای عقلانی از آگاهیهای غیر عقلانی؛ و تعیین حد و مرز کسب معرفت عقلانی یا حد تبیین عقلانی.
پرسش مربوط به شناسایی زیستبوم بهینه ناظر به این نکته است که کدام توصیف، تجویز، یا چارچوب اختیار شود که رشد عقلانیت را در زیستبوم عقلانیت افزایش دهد. بحث مربوط به حدود کارآمدی عقلانیت در قالب این پرسش مطرح می شود که: آیا پذیرش باورها و چارچوبها به نحو عقلانی امکان پذیر است یا آنکه در این خصوص می باید از حدود عقلانیت فراتر رفت؟ آیا معرفت عقلانی تنها با قبول برخی مقدمات غیر عقلانی یا با تن دادن به تسلسل امکان پذیر است؟ آیا چنان که فیدئیستها (11)مدعی اند، در برخی حوزه ها نظیر حوزه معرفت اهلی، عقل راهی ندارد و در آنها می باید یکسره بر مبنای قبول و تسلیم و ایمان بی چون و چرا، سیر کرد؟
تمییز قلمرو معرفت عقلانی از دیگر انواع معرفت، سومین بحث اساسی عقلانیت را تشکیل می دهد. این پرسش که آیا ملاکی برای فرق گذاردن میان معرفت عقلانی و دیگر انواع معرفت وجود دارد، پرسش اصلی این قلمرو است. مساله حدود کسب معرفت عقلانی و یا حدود تبیین عقلانی نیز ناظر به امور است از این قبیل که: آیا محدودیتهای فیزیکی (نظیر محدودیت سرعت سیر نور، یا وجود تشعشع آشوبناک در بخشهایی از کیهان)، یا محدودیتهای فیزیولوژیک و روانی انسان، یا محدودیتهای تاریخی و فرهنگی او، محدودیتی در راه کسب معرفت عقلانی به وجود می آورد؟ به عنوان مثال آیا این محدودیت اساسی که هر نظام طبقه بندی کننده می باید از حیث پیچیدگی ساختاری لااقل یک رتبه بالاتر از مجموعه ای باشد که می باید طبقه بندی شود، مانع از آن می شود که آدمی بتواند ساختار و عملکرد مغز خود را شناسایی کند؟
به بحثهای فیلسوفان تحلیلی درباره عقلانیت می توان از دیدگاه دیگری نیز نظر کرد و با ابتناء به آن دو تراز متفاوت (از حیث کلیت) را از یکدیگر تمییز داد. تراز نخست، تراز «مدلهای خاص عقلانیت» است که به وسیله فیلسوفان تحلیلی مختلف گزینش شده است. هر یک از این فیلسوفان در قالب مدل خاصی که اختیار کرده اند، جنبه های مختلف بحث عقلانیت را در چهار حوزه ذیل مورد بررسی قرار می دهند: عقلانیت حکم و قضاوت، عقلانیت رویکرد، عقلانیت رویه و شیوه عقلانیت عمل. مسائل این تراز در هر یک از این حوزه های چهارگانه به دلایل و استدلالات مربوط می شوند. به عبارت دیگر مهمترین مساله در این حوزه ها عبارت است از اینکه «دلیل چیزی چیست؟»
در تراز دوم، فیلسوفان تحلیلی از منظرهای کلی تر به مدلهای خاص عقلانیت نظر می کنند و این پرسشهای کلی را مطرح می سازند که در چارچوب هر مدل چه نوع استدلالی می تواند از یک مدعای فلسفی دفاع کند؟ و کدام یک از مدلهای عقلانیت، بر دیگر مدلها رجحان دارد؟
پرسش های مورد علاقه سنت تحلیلی
پرسشهایی را که در تراز نخست مسائل مربوط به عقلانیت مطرح می شوند، می توان در دسته ها و مجموعه-های مختلفی به صورت ذیل طبقه بندی کرد:
1. نخستین دسته از مسائلی که توجه فیلسوفان تحلیلی را به خود جلب می کند، مسائلی است که به امکان کسب معرفت برای فاعل شناسایی و چالش شکاک، حدود معرفت، و نیز وجود هستومندهای مختلف نظر دارند. به عبارت دیگر، فلسفه تحلیلی، در تلاش برای شناخت واقعیت و کشف حقیقت است. اما اینکه فیلسوفان تحلیلی با گرایشهای مختلف، واقعیت و حقیقت را چه فرض کرده اند، موجب شده تا تفاوتهای چشمگیری در رهیافت آنان پدیدار شود. از آنجا که بخشی از این واقعیت ذهن و زبان آدمیان است، تحلیل محتوای فکر و اندیهش و بررسی نحوه کارکرد زبان نیز مورد علاقه فیلسوف تحلیلی است. اما فیلسوف تحلیلی به ماهو فیلسوف با فرایند روانی یا بیولوژیک اندیشیدن کاری ندارد. برخی از پرسشهایی که در این قلمرو مطرح می شود، چنین است: آیا دلیلی برای اعتماد به حواس وجود دارد؟ آيا می توان دلیلی بر وجود مستقل از ذهن اشیاء، از جمله وجود اذهان دیگر همانند ذهن خود ما، اقامه کرد؟ آیا رویدادهای مشاهده شده می توانند صدق پیش بینی در مورد امور مشاهده نشده را مورد حمایت قرار دهند؟ آیا فلسفه فعالیتی معرفت بخش است؟
مفهوم صدق برای فلسفه تحلیلی از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. از یک سو این مفهوم نقشی اساسی در مشخص ساخت شهودی مفهوم قابلیت استنتاج قیاسی بازی می کند: حفظ صدق در گرو استفاده از استنتاج قیاسی است. از سوی دیگر، آنچه ما در کاوشهای نظری خود به دنبال دستیابی بدان هستیم باورهای صادق است. بحث درباره مساله صدق صورتهای مختلفی به خود می گیرد: آیا صدق خاصه قضایاست، یا امری زبانی است، با آنکه وجودی مستقل ازکاربردهای زبانی دارد؟ ارتباط صدق (حقیقت) با واقعیت چگونه است؟ با چه معیارهایی می توان صفات «صادق» و «کاذب» را به کار برد؟ آیا روشهای معین و مرجحی برای دستیابی به صدق وجود دارد؟
2. دومین سرچشمه تحرک فلسفه تحلیلی پارادوکسها یا نتایج ناسازگاری هستند که ظاهراً به یک اندازه معتبرند. از جمله مشهورترین پارادوکسهایی که اندیشه فیلسوفان تحلیلی را در حوزه های مختلف این فلسفه به خود مشغول داشته می توان به نمونه های ذیل اشاره کرد:
پارادوکس اراده آزاد و اصل متعین بودن عالم، پارادوکسهای زنون در مورد حرکت، پارادوکسهای مشتمل بر خود- ارجاعی(12)، پارادوکس زندانی(13)، پارادوکس تایید، پارادوکس بلیت بخت آزمایی(14)، پارادوکس نیوکام درباره آزادی گزینش. فیلسوفان تحلیلی در تلاش برای رفع این پارادوکسها به ارائه نظامهای جدید استدلال درباره ارزش صدق، زمان، احتمالات، عمل، انتخاب و نظایر آن اقدام می ورزند.
3. سومین عامل محرک در دامن زدن به بحثهای نظری در درون فلسفه تحلیلی، تقابل میان ذهن و عین، یعنی تنش میان خودآگاهی ذهن از خویش به عنوان یک امر ذهنی و آگاهی آن از عالم بیرونی به عنوان یک واقعیت خارجی است. این تنش مسائل زیادی را در مورد زمان و مکان و ارتباط میان ذهن و بدن و ساختار حیات ذهنی و ماهیت هویت شخصی و بقای آن در جریان تغییرات مکانی و تحولات زمانی مطرح می سازد. بخش مهمی از فلسفه تحلیلی به بحث درباره مسائلی از این سنخ اختصاص دارد که چه چیز استنتاج از حالات بدنی به حالات ذهنی را مجاز می سازد؟ آیا عقل تابع احساس است؟ هویت شخص متکی به چه اموری است؟
4. سلسله چهارم از مسائل مورد توجه فلاسفه تحلیلی از مطالعات مربوط به «معنا و پیام» ناشی می شود. به عنوان مثال اینکه آیا معنا و کارکرد یک کلمه تابع نحوه کاربرد آن است؟ آیا دلایلی که برای توضیح معنای یک کلمه عرضه می شود، در قالب شرایط ارضاء است یا در قالب بینه مرتبط؟ آیا ناظر بر قوه و نیروی بلاغی است، یا به ساختار منطقی توجه دارد؟ آیا به دلالات نظر دارد و یا به موارد معارض و ناسازگار؟ آیا به نقش مقوله سازی توجه می کند و یا مجموعه ای از تمثیلها و نمونه هاست؟ آیا هیچ گاه می توان برتری یک نحوه ترجمه از یک زبان یا یک قرائت خاص از یک متن را بر ترجمه های دیگر از آن زبان و یا قرائتهای دیگر از آن متن، مدلل ساخت؟
فهم پیامی که به وسیله یک عبارت یا جمله منتقل می شود معمولاً در گرو فهم دلایل اظهار آن است. این دلایل می توانند معنایی باشند که از عبارت مراد است، یا کنش- گفتاری باشند که به وسیله آن اجرا می شود، یا نتایج و استلزاماتی که بر اظهار آن مترتب می گردد، یا مفروضاتی که در پشت آن پنهان است، و نظار آن. به یک اعتبار می توان گفت که جنبه زبانی فلسفه تحلیلی، علی رغم همه تنوعی که در آن به چشم می خورد، در نهایت عبارت است از مطالعه عقلانیت در کاربرد زبان و راجع به کاربرد زبان. یعنی همان چیزی که رایل از آن با اصطلاح «سخن گفتن درباره سخن گفتن» یاد کرده است، و کواین با اصطلاح «عروج معناشناسانه»، که در واقع عبارت است از نوعی اقامه دلیل درباره دلایل.
5. پنجمین منبع مسائل مربوط به عقلانیت که به وسیله فلاسفه تحلیلی مورد بحث قرار می گیرد به مبانی منطق قیاسی، رابطه میان منطق و زبان، منطق موجهات، مساله حمایت استقرایی بینه از نظریه، و نظایر آن راجع می شود. آیا کلمات و جملات، واحد نهایی تحلیل منطقی به شمار می آیند؟ آیا صدق منطقی تابع قراردادهای زبانی است؟ آیا برای زبانهای مختلف یا کاربردهای مختلف زبان، به منطقهای متفاوت نیاز است؟ به این ترتیب بحث در باب فلسفه منطق یکی از شاخه های فلسفه تحلیلی را تشکیل می دهد.
6. ششمین دسته از مسائل مربوط به عقلانیت که مور توجه فلاسفه تحلیلی است به مسائل مطروحه در حوزه فلسفه ریاضیات ارتباط پیدا می کند، نظیر اینکه: ماهیت اثبات ریاضی چیست؟ محدویتهای آن چیست؟ چه نوع وجودشناسی در آن مفروض گرفته می شود؟ تغییر مقدمات براساس کدام دلایل موجه می شود؟ چه عاملی سبب می شود که بتوان راه حلهای ریاضی را در مورد امور واقعی مورد استفاده قرار داد؟
7. هفتمین بخش از مسائلی که در قلمرو کلی مسائل مربوط به عقلانیت جای می گیرد عبارت است از مسائلی که در حوزه علوم طبیعی و علوم اجتماعی و علوم انسانی مطرح می شود: چه دلایلی برای پیگیری کاوشها در این یا آن رشته خاص علمی وجود دارد؟ عوامل معین کشف و شیوه های تبیین در یک رشته خاص کدامند؟ کارکرد واژگان تخصصی چنین رشته ای چگونه است؟ آیا قبول یافته های این علوم دلیلی بر قبول انتولوژی مورد استفاده آنهاست؟ نحوه ارتباط میان این علوم مختلف چگونه است؟ آیا می توان علوم مختلف را به علم واحدی تحویل کرد؟ آیا این امر مطلوب است؟
8. گروه هشتم از مسائل مورد توجه فلاسفه تحلیلی به دلایلی ارتباط دارد که مردم براساس آن به انجام عمل، اتخاذ تصمیم، و اختیار یک رویکرد خاص، در حوزه های فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، و اخلاقی مبادرت می ورزند: بنیاد ایده آلها و آرمانهای انسانی، قواعد اخلاقی، ارزشهای تربیتی، معیارهای حرفه ای، اخلاقیات کاری، و نظایر آن چیست؟
ماهیت عدالت چیست؟ آیا دوستدار همنوع بودن، عقلانی است؟ در حوزه عدالت اجتماعی تعارض میان نظریه سودانگاری و نظریه قرارداد اجتماعی را چگونه می توان برطرف ساخت؟ در حوزه اخلاقی چگونه می توان میان دو نظریه اصالت نتایج و اصالت وظیفه و مسولیت سازگاری برقرار کرد؟ چه چیز به یک اصل یا قاعده، شأن قانونی (حقوقی) اعطا می کند؟
9. نهمین گروه از مسائل مربوط به عقلانیت به حوزه فلسفه دین ارتباط پیدا می کنند: از جمله این مسائل می توان به موجه بودن یا موجه نبودن اعتقاد به وجود مشیت الهی، وقوع معجزات، خلود نفس، عقاب و ثواب اخروی، تجربه دینی و ... اشاره کرد.
10. دسته دهم از خانواده مسائل مربوط به عقلانیت در حوزه فلسفه هنر مطرح می شوند: به چه دلیل یک اثر هنری چنین لقبی به خود می گیرد؟ یا به چه دلیل یک اثر هنری برجسته تر و زیباتر از اثر دیگر به شمار آورده می شود؟ آیا میان معرفت و زیبایی رابطه ای برقرار است؟
بدون شک می توان دسته های دیگری از مسائل مربوط به عقلانیت را به فهرست کنونی اضافه کرد. در هر حال مشخصه اصلی همه این قبیل مسائل آن است که در قالب شبکه پیچیده ای از اصول، مفروضات، و روشها، یکی از جنبه های مساله اساسی و بنیادی عقلانیت را به وجود می آورند. البته فلسفه تحلیلی، عقلانیت را به شیوه هگلی تعریف نمی کند. هگل در عقل در تاریخ می نویسد:
عقل هم جوهر است و هم قدرت نامتناهی، به خودی خود هم ماده نامتناهی همه حیات طبیعی و روحانی است. و هم صورت نامتناهی، یعنی به فعلیت رساننده خود به مثابه محتوا.
فلسفه تحلیلی هدف متواضعانه تری را دنبال می کند و می کوشد در یک تراز مناسب از کلی و عمومیت، به تحلیل این نکته بپردازد که آیا دلیلی برای مساله یا مسائل مورد نظر وجود دارد، و آیا ما عقلاً مجاز به پذیرش آن هستیم. تاریخچه این نحوه فعالیت به آغاز فلسفه باز می گردد. به عنوان مثال، در یکی از مجاورات افلاطون، تراسیماخوس می نویسد: «آیا دلیلی برای دوستدار همنوع بودن وجود دارد؟» فیلسوفان از پیرون تا مونتنی و تا هیوم و پوپر و کواین پرسشهای مشابهی را مطرح ساخته اند و باورهای رایج را مورد چالش قرار داده اند. به عنوان مثال نوزیک در تبیینهای فلسفی سوال می کند: «با توجه به آنکه ممکن اس همواره در حال دیدن رویا باشیم. چگونه معرفت امکان پذیر است؟»
در فرا- تراز نیز چنان که اشاره شد، فیلسوفان تحلیلی به بحث از مدلهای کلی عقلانت و ماهیت معرفت عقلی می پردازند. آیا معرفت، باور صادق موجه است یا باور صادقی است که به وسیله روشهای قابل اعتماد به دست آمده باشد؟ آیا اساساً می توان معرفت را موجه ساخت؟ از میان مدلهای عقلانیت کدام قابل قبول ترند؟
البته چنین نیست که هر پرسشی درباره دلایل، یا عقلانیت، پرسشی در حوزه فلسفه تحلیلی به شمار آید. به عنوان مثال اینکه «چرا حسن به عوض تهران به مشهد رفت؟» لزوماً یک مسأله فلسفی نیست، مگر آنکه غرض از ارائه ان بحث در باب غایات و اغراض و باورها باشد. به همین قیاس این پرسش که «چرا مالاریا در مناطق گرم و مرطوب شایعتر است؟» سوالی نیست که مستقیماً به کار فیلسوف تحلیلی مربوط شود. پرسشهای بسیار خاص و جزئی، یا با قلمرو بسیار محدود، معمولاً به حوزه فلسفه تعلق ندارند(15).
در پرتو تصویری که از مسائل مختلف فلسفه تحلیلی ارائه شد می توان، فعالیتهای فیلسوفان تحلیلی را به نحو متلاتمی توضیح داد. به عنوان مثال می توان دریافت که چرا برخی از فلاسفه تحلیلی، از جمله ویتگنشتاین و کارنپ، هدف فلسفه را دستیابی به وضوع و روشنی در اندیشه ذکر کرده اند. کارنپ، هدف فلسفه را دستیابی به وضوح و روشنی در اندیشه ذکر کرده اند. بررسی میزان قوت یا ضعف دلایلی که برای یک نوع از قضایا ذکر می شود نیازمند آن است که فیلسوف فهم روشنی از انواع قضایا و روابط میان آنها داشته باشد. هرچند وضوح و روشنی اندیشه تنها یک بخش لازم و ضروری از هدف فلسفه به شمار می آید و نمی توان آن را به معنای هدف تام و تمام و کافی فلسفه تلقی کرد، با این حال می توان از تلاش برای بیان واضح اندیشه و پرهیز از تعقید و اغلاق کلام به عنوان یکی دیگر از رشته های پیوند دهنده فلاسفه تحلیلی سخن به میان آورد.
وضوح و روشنی برای فلسفه تحلیلی از دو جنبه عملی و نظری حائز اهمیت است. از جنبه عملی، وضوح کلام کار تفهیم و تفاهم را ساده تر می سازد و از جنبه نظری، می تواند به حذف کامل مسأله، فهم بهتر معنی و مفاد آن، تسهیل در یافتن راه حل مناسب برای آن، و نیز کشف سریع تر خطاهای احتمالی در راه حلهای پیشنهادی برای آن منجر شود.
فلاسفه تحلیلی به این نکته توجه دارند که «وضوح و روشنی» نقش یک اصل راهنما و یک الگوی ایده آل را در تکاپوهای نظری بازی می کند. درست همان گونه که «فقدان کامل اصطحکاک» نقش یک اصل راهنما و الگوی ایده آل را در تکاپوهای عملی ایفا می کند. اما از یک سو دستیابی به وضوح و روشنی تمام عیار، به دلیل خصلت ایده آلی آن، مقدور نیست. و از سوی دیگر اگر به فرض در یک عالم ممکن چنین امری حاصل شود، نتیجه به دست آمده مطلوب نیست. همانطور که فقدان کامل اصطکاک مانع انجام کار فیزیکی می شود، وضوح و روشنی صد درصد نیز مانع از رشد معرفت می شود.
این نکته را می توان با کمک آزمایش فکری ذیل بهتر درک کرد. فرض کنید پیشرفتهای حوزه علوم شناختی به جایی منجر شود که افراد به منظور انتقال اندیشه ها به یکدیگر به عوض استفاده از مفاهیم و واژگان زبان متعارف، مستقیماً از نحوه عمل سلولهای (نرونهای) مغز بهره بگیرند. مثلاً اگر فرد الف به فرد ب بگوید سلول عصبی (نرون) شماره XYZ 245 در سیستم عصبی اش در حال فعالیت است. مخاطب در می یابد که گوینده گرسته است و اگر ب در پاسخ به عکس العمل سلول عصبی شماره RST 687 خود اشاره کند، الف متوجه می شود که ب برای او غذایی مهیا کرده است.
در چنین عالمی که می توان کلیه فرایندهای ادراکی را به فعالیتهایی در سطح سلولهای عصبی تحویل کرد واسطه ارتباط میان افراد کاملاً شفاف و عاری از هر نوع ابهام و ایهام معنایی است. اطلاعاتی که میان آدمیان رد و بدل می شود فاقد هر نوع جنبه بالقوه و کشف نشده و عاری از هر نوع ارزش معین کشف(16) است و همه اجزای آن بالفعل و عیان خواهد بود.
در جهان واقعی، کلمات و مفاهیم و عباراتی که در زبان متعارف مورد استفاده قرار می گیرند، مبنای واحد و ثابتی ندارند و در طول زمان و در مکانهای مختلف، احیاناً برای آنها معانی و کاربردهای مختلف و متفاوت در نظر گرفته می شود. در عین حال فهم افراد نیز از این معانی یکسان نیست و دارای سلسله مراتب است. می توان در مقام تشبیه، برای فهم افراد از هر واژه یا مفهوم یا عبارت یک هسته مرکزی در نظر گرفت که اطراف آن را دوایر با شعاعهای متفاوت به عنوان لایه های متنوع معنایی در برگرفته است. هر قدر درک یک فرد از یک واژه یا مفهوم ی عبارت گسترده تر و عمیق تر باشد، میزان آشنایی او با لایه های معنایی پیرامونی، علاوه بر هسته معنایی اصلی، بیشتر و دقیق تر است. آشنایی به هر لایه معنایی جدید نیز به منزله دستیابی به یک فهم و درک تازه یا ارتقاء به یک تراز معنایی بالاتر است.
در عالمی که همه اطلاعات معنایی به سطح فعالیت سلولهای عصبی تحویل می شود، از همه ساختار پیچیده معنایی واژگان و کلمات و مفاهیم احیاناً تنها هسته اصلی مرکزی میان افراد چنین جامعه ای مشترک است و تفهیم و تفاهم آنان را تسهیل می کند. اما به دلیل عدم وجود لایه های معنایی پیرامونی اطلاعاتی که از هر فرد به دیگری منتقل می شود، در قیاس با اطلاعاتی که با استفاده از مفاهیم و واژگان زبان متعارف انتقال می یابد، واجد کمترین بار محتوایی و حداقل ارزش معین کشف است. به این ترتیب شفافیت کامل تمام عیار زبان می تواند امکانات بالقوه برای رشد معرفت را که در ابهامات مفهومی و زبانی مضمر است تا حد زیادی کاهش دهد.
از طرف دیگر ابهام و پیچیدگی بیش از حد معنایی و مفهومی نیز به نوبه خود می تواند مانع رشد علم و بسط معرفت شود. پیچیدگی بیمارگونه زبان (نظیر شیوه افراطی برخی شعرای سبک هندی یا پاره ای فلاسفه غیر تحلیلی) همچون حجابی ستبر و سنگین «معنا» را می پوشاند و حتی دسترسی به هسته معنایی را دشوار می سازد و به این ترتیب در راه تفهیم و تفاهم و رشد معرفت مشکل جدی به بار می آورد.
فلاسفه تحلیلی می کوشند پیچیدگی ناشی از ابهام معنایی غیر ضروری یا عدم وضوح مخل درک صحیح را به حداقل برسانند تا امکان مناسب تری برای تفهیم و تفاهم و رفع اشکالات و نقایص فراهم شود.
در فلسفه ي تحلیلی دو جریان قدرتمند مستمراً در کار بسط قلمرو مسائل مورد علاقه فیلسوفان این مکتب است. از یک سو فیلسوفان تحلیلی با بهره گیری از امکاناتی که درون این مکتب رشد کرده است، به حوزه های مختلف نظری می اندازند و می کوشند با نگاه خاص فلسفه تحلیلی به بازنگری برخی از تحولاتی که در این حوزه ها جریان دارند بپردازند. به عنوان نمونه هم اکنون در حوزه «علوم شناختی» مورد توجه روانشناسان ادراک، متخصصان هوش مصنوعی، زبان شناسان، و زیست ـ عصب شناسان(17)، مشارکت فعال و جدی فیلسوفان تحلیلی منجر به راهگشاییهای چشمگیر و بدیعی شده است. سرعت رشد قلمروهای معرفتی موجب شده زمانی که شماری از پژوهشگران از رشته های مختلف به مسائل کم و بیش مشترکی علاقه نشان می دهند، در اندک مدت، این حوزه با انتشار نشریات تخصصی، تاسیس دوره های ویژه، و برگزاری سمینارها و کنفرانسها، و... به یک رشته مستقل مبدل شود و با دیگر حوزه ها به داد و ستد معرفتی بپردازد.
از سوی دیگر بسیاری از فیلسوفان تحلیلی بر این اعتقادند که می باید با پدید آمده، هم از پیشرفتهایی که در این حوزه ها صورت پذیرفته بهره مند شوند، و هم توانایی تخصصی خود را در مورد مسائلی که در این قلمروها به چشم می خورد و به کار گیرند و از این راه نور تازه ای به این مسائل و مباحث بتابانند و احیاناً امکان دستیابی به راه حلهای موثرتر را فراهم سازند. به عنوان نمونه کریپکی ایده عوالم ممکن بدیل(18) را از تئودیسی لایب نیتس اخذ کرد و آن را در حوزه معناشناسی منطق موجهات مورد استفاده قرار داد(19)، و والتر ستورف از همین ایده در تکمیل یک رهیافت تحلیلی به فلسفه هنر بهره برداری کرد(20). فلاسفه ای که در حوزه فلسفه ریاضی بر روی نظریه احتمالات کار می کردند، به این نکته تفطن یافتند که نظریه هایی که مورد بحث قرار می دهند نه تنها می باید در قلمرو و امور تصادفی در علوم طبیعی و اجتماعی کاربرد داشته باشد که در عین حال باید بتواند در قضاوتهای جزایی که در محاکم صورت می پذیرد و در فلسفه حقوق از آنها بحث می شود، به کار گرفته شود.
به این ترتیب رشته واحدی که حوزه های مختلف فلسفه تحلیلی را به یکدیگر پیوند می دهد عمدتاً عبارت است از کامش عقلی در خصوص دلایل در ترازهای کلی فعالیتهای عملی و نظری. این رشته در عین حال پیوند دهنده فعالیتهای فیلسوفان تحلیلی با فلاسفه گذشته است. یعنی می توان نشان داد که افلاطون و ارسطو و اکویناس و هیوم و کانت در تلاش یافتن راه حلهای مدلل برای مسائل مربوط به عقلانیت بوده اند.
فلسفه تحلیلی نظیر هر پدیده دیگری در حال تطور و تغییر است و این سیر در راستای دور شدن از نظریه ای است که این فلسفه را در قالب تحلیلهای زبانی محدود می ساخت. این تغییر را می توان با تحولی که در اندیشه های عملی از زمان بیکن و دکارت تا این زمان حاصل شده مقایسه کرد. در پرتو مسائل جدید، رهیافت فلاسفه تحلیلی بسیار پخته تر و پیچیده تر شده است: آنان به خصوص از یک سو توجه بیشتری به انحناء مختلف معرفت عملی مبذول می دارند و از سوی دیگر در مواجهه با مسائل عملی زندگی، برخلاف گذشته، توانایی تحلیلی خود را صرفاً در راستای تحلیل نظری و انتزاعی این گونه مسائل به کار نمی گیرند، بلکه می کوشند تا در حین تحلیل امور، جنبه های عملی و کاربردی آنها را نیز مدنظر قرار دهند.
تحول اخیر سبب شده که تا اندازه ای از شکاف و اختلاف موجود میان فلسفه تحلیلی و فلسفه اروپایی کاسته شود. به عنوان مثال در گذشته در حالی که فیلسوفی مانند ساتر احیاناً این پرسش را مطرح می کرد که: «چرا در برابر امکاناتی که در اشیاء نهفته دچار غثیان می شویم و از دشواری انتخاب به اضطراب می افتیم؟» فیلسوف تحلیلی می کوشید به این پرسش پاسخ دهد که «چگونه می تواند درباره عمل آدمی استدلال کرد؟» اما این روند در سالهای اخیر دستخوش تحول شده است و فلاسفه تحلیلی با نظر کردن در رهیافتها و مسائل فلاسفه غیر تحلیلی، امکانات موجود در فلسفه تحليلی را برای پاسخگویی به پرسشهای مورد نظر این قبیل فلاسفه نیز مورد استفاده قرار داده اند. ازدیاد شمار نشریات تخصصی مربوط به حوزه مسائل عملی و کاربردی در حوزه فلسفه تحلیلی و عرضه دروس و برگزاری کنگره ها و نشستهایی که محتوا و مضمونشان ناظر به این قبیل مسائل است، شاهدی بر صدق این مدعاست. به این ترتیب اکنون در حوزه گسترده فلسفه تحلیلی در کنار مسائل متعارف مورد توجه این فیلسوفان، مسائلی نظیر مبارزه طبقانی، مساله مرگ و تنهایی انسان در طبیعت، ساخت شکنی، ارتباط انسان با محیط زیست، و... نیز مورد بحث قرار می گیرد.
با این حال در اینجا نیز توجه به رویکرد خاص فلسفه تحلیلی حائز اهمیت است. فلسفه تحلیلی با تاکید بر بررسی نظام مند دلایل و استدلالات در حوزه های مختلف نوعی ساختار ذهنی را شکل می بخشد که در آن توجه شخص از کاربرد خشونت به کاربرد استدلال معطوف می شود. جلب نظر افراد به مسائل مربوط به عقلانیت این نکته را بدانان می آموزد که شایستگی دیدگاه هرکس در قبال مسائل مختلف ناشی از عضویت وی در یک گروه یا حزب خاص، یا پیروی او از یک سنت یا نظام خاص نیست. شایستگی این دیدگاه را می توان با ملاکهای عینی و عام مورد بررسی قرار داد. شخص به این ترتیب به نقش موثر و سازنده نقادی پی می برد و در قبال جزمهای فکری خود و دیگران موضع روشن بینانه تری اتخاذ می کند.
فلسفه تحلیلی به عنوان یک نهضت فرهنگی بر آموزه هایی نظیر رواداری، پلورالیسم، رفع منازعات از مجرای گفت و گوهای نقادانه و بدون استفاده از خشونت، آزادی اندیشه، و رشد و تعالی معنوی از رهگذر کسب معرفت، بکارگیری دستورالعملهای اخلاقی و تعامل با افراد و جوامع، و... تاکید می ورزد.
مایکل پولانی از فلسفه سرشناس سنت اروپایی در کتاب مشهور خود معرفت شخصی: به سوی یک فلسفه مابعد نقادانه، کوشیده تا با تاکید بر جنبه های غیر عقلانی رشد علم، رهیافت فلسفه تحلیلی را که به دنبال بررسی الگوهای عقلانیت است مورد انتقاد قرار دهد و محدودیت های آن را آشکار سازد. اشتباه منطقی پولانی و دیگر نویسندگانی که به شیوه ای کم و بیش مشابه به انتقاد از فلسفه تحلیلی پرداخته اند آن است که از وجود عناصر غیر منطقی در حوزه های مختلف معرفتی چنین نتیجه گرفته اند که کاوشهایی که برای یافتن الگوهای عقلانیت در این حوزه ها صورت می پذیرد کژراهه رفتن است. اما منتقدان فراموش کرده اند که «ما لا یدرک کله، لا یترک کله». در واقع پی بردن به عناصر غیر عقلانی به انجام می رسد: محدودیتهای این مدلها، از وجود حوزه ها و قلمروهای فراخ تر خبر می دهند. افزون بر این، به مدد همین مدلهاست که برنامه ریزی های حساب شده و تنظیم مقررات و قوانین، امکان پذیر می شود. شناخت حدود تواناییهای عقلانی انسان کمک می کند تا از آدمیان تکالیف مالایطاق خواسته نشود و افراد و جوامع انتظاراتی را که از خویش و دیگران دارند در حدود معقولی نگاه دارند(21).
پا نوشتها :
1- اصطلاح شباهت خانوادگي (family resemblance) به وسيله ي ويتگنشتاين و به منظور تاكيد بر اين نكته به كار مي رفته كه نشان داده شود نمي توان در همه ي موارد براي معرفي مفاهيم از تعاريف تحليلي كه شرايط لازم و كافي را براي معرف ارائه مي دهند استفاده كرد . وحدت ميان برخي چيز ها كه تحت مقوله واحدي جاي داده شده اند . ممكن است به پاره اي شباهتها در ميان بعضي اعضا متكي باشد ، نظير شباهتي كه ميان اجزاي صورت اعضاي يك خانواده به چشم مي خورد . در اين حال اعضاي اين مجموعه با شبكه اي از شباهتهايي كه با يكديگر فصل مشترك دارند ، اما طيف گسسته اي را تشكيل مي دهند ، نظير رشته ها و تارو پودهاي يك طناب مشخص مي شوند . يك مثال مناسب در اين زمينه مفهوم بازي است كه مصاديق مختلف آن كه يك طيف گسترده را به وجود مي آورند ، با ويژگيهاي متفاوت تعريف مي شوند . به طوري كه هر چند ميان دو عضو مجاور برخي ويژگيهاي مشابه مي توان يافت اما ممكن است ميان دو عضوي كه در دو انتهاي طيف واقع شده اند ، هيچ ويژگي مشتركي موجود نباشد .
2-مقصود از رهیافت فرا فلسفی ( meta - philosophic ) نظر به مسائل و ماهیت فلسفه از یک منظر بالاتر است . اما این رهیافت و بحثهایی که از رهگذر آن مطرح می شوند نیز به یک اعتبار فلسفی هستند . به عبارت دیگر در نظر اخیر فلسفه همچون یک چتر فراگیر و بسیار کلی تلقی می شود ، که همه مسائل و رهیافتها از جمله پرسشهای مربوط به ماهیت خود فلسفه در درون آن جای می گیرند . به این ترتیب ، در درون این چارچوب فراگیر ترازهای مختلفی از حیث کلیت و شمول می توان تشخیص داد . به همین شیوه می توان از معرفتهای مرتبه بالاتر مثلا معرفت مرتبه سوم یا معرفت مرتبه چهارم و ... سخن به میان آورد . همه ی این معرفتهای مرتبه بالاتر چنان که توضح داده شد و ذیل عنوان کلی « فلسفه » جا داده می شوند . به عنوان مثال « فلسفه ی فلسفه ی علم » یک معرفت مرتبه سوم است که موضوع آن فلسفه علم است .
3-دیدگاههای ویتگنشتاین در دوره ی دوم کاوشهای فکری این متفکر که به دنبال بازگشت وی به کمبریج در 1929 آغاز شد . با دیدگاههای دوره ی نخست خود او و نیز دیدگاههای غالب فلاسفه ی تحلیلی درباره ی ماهیت کاوشهای فلسفی تفاوتهای بارزی دارد . همین نکته موجب شده که برخی از فلاسفه ی تحلیلی در این خصوص که آیا اساسا می توان ویتگنشتاین متاخر را در زمره ی فلاسفه ی تحلیلی به شمار آورد . ابراز تردید کنند.
4- ویتگنشتاین نیز در ساله ی منطقی – فلسفی روایت دیگری از همین رهیافت اتمیسم منطقی را ارائه داد . تفاوت میان رهیافت او با راسل در آن بود که او خواستار آن بود که قضایای نهایی که آخرین مرحله ی تحلیل را تشکیل می دادند . به لحاظ منطقی از یکدیگر مستقل باشند ، در حالی که ملاک راسل برای تعیین آخرین مرحله ی تحلیل کمتر سختگیرانه بود .
5-denoting Phrases
6-incomplete symbols
7-Verifiability
8-فلاسفه ای که معرفت را باور صادق موجه نمی دانند ، با رهیافتهای معرفت شناسانه ای که بر موجه سازی ابتنا دارد ، مخالف اند . گروهی از این فلاسفه نظیر آلوین گولدمن معرفت را به صورت باور صادقی تعریف می کنند که به مدد روشهای قابل اعتماد می توان بدان دست یافت . متاله ای نظیر آلوین پلانتینگا معرفت را معادل باور صادق جوازدار warranted به مار می آورد و مفهوم جواز warrant را متفاوت از مفهوم موجه ساختن justification می داند . کروهی دیگر نیز نظیر پوپر ، معرفت را مجموعه ای از فرضهای غیر یقینی به شمار می آورند که علی الدوام می باید با فرضهایی که بهتر از عهده ی تبیین امور بر می آیند ، تعویض شوند .
9-اصالت روان شناسی یا پسیکولوژیسم ، به چند تعبیر که همگی با یکدیگر مرتبط اند بیان می شود . تعبیر نخست کث تعریف خاص این اصطلاح محسوب می شود بر این فرض اساسی مبتنی است که منطق ، قابل تحویل به روان شناسی تجربی است . تعبیر دوم در قالب این نظریه بیان می شود که معنای کلمات را باید با استفاده از فرایندهای ذهنی که استماع این کلمات در رشته های عصبی مغز شنونده به وجود می آورد و سبب فهم آنها می شود ، تعیین کرد . تعبیر سوم که افراطی تر است معنای کلمات را همان فرایندهای ذهنی تلقی می کند . در عام ترین تعبیر ، اصالت روان شناسی به معنای تحویل پذیر بودن مفاهیم و مفروضات یک حوزه ی معین (نظیر دین ، شناخت شناسی ، سیاست ،....)به مفاهیم ، توصیفات و تبیینهای روان شناسانه است .
10- به عنوان مثال هوسرل پس از آنکه رهیافت اولیه اش از سوی فرگه به عنوان رهیافتی روان شناسانه مورد نقادی قرار گرفت ، در آثار بعدی خود ، بی آنکه خویش به فرگه اذعان کند ، میان منطق و روان شناسی تمییز و تفکیک قائل شد . ترجمه یمختصری از نقذ فرگه بر پسیکولوژیسم هوسرل به وسیله ی آقای دکتر ضیاء موحد در نشریه ی فرهنگ ، کتاب یازدهم ، پاییز 1371 به چاپ رسیده است .
11-Fideists
12-paradoxes of self-reference . از جمله این نوع پارادوکسها می توان به پارادوکس مشهور دروغگو اشاره کرد . یکی از قدیمی ترین روایتهای این پارادوکس چنین است : « اپی منیدس Epimenides از اهالی کرت مدعی شد همه ی اهالی کرت دروغگویند » . مدعای اپی منیدس اگر راست باشد به اعتبار کرتی بودن گوینده آن ، دروغ از آب در می آید و اگر دروغ باشد به مدعای صادقی بدل می شود .
13-Prisoner s dilemma . یک روایت این پارادوکس چنین است . دو زندانی توسط پلیس مورد بازجویی قرار گرفته اند ، زندانیها امکان برقراری با یکدیگر ندارند و با موقعیت ذیل مواجه اند : اگر هیچ یک به موقعیت جرم اعتراف نکند ، هر دو آزاد می شوند ؛ و اگر تنها یک زندتنی اعتراف کند و دیگری اعتراف نکند ، آنکه اعتراف کرده پاداش قابل توجهی می گیرد و آنکه اعتراف نکرده به زندان ابد محکوم می شود .این که عقلانی ترین انتخاب برای هر دو زندانی کدام است ، هسته ی اصلی این پارادوکس را تشکیل می دهد . این پارادوکس اساس مباحثی را تشکیل می دهد که در نظریه های تصمیم گیری (Dicision Theories) مورد بحث قرار می گیرند . از جمله مهمترین موارد کاربرد این پارادوکس و نظریه های تصمیم گیری مبتنی بر آن می توان به مذاکرات تحدید سلاحهای هسته ای در دوران جنگ سرد میان آمریکا و شوروی اشاره کرد . در این مذاکرات نیت اعلام شده ی دو طرف توقف یا محدود کردن تولید سلاحهای هسته ای بود . در این حال اگر دو طرف به این هدف پایبند می ماند ، شرایط صلح آمیزی در جهان پدید می آمد . اما هر دو طرف بیم داشت که مبادا دیگری به صورت یکجانبه به تولید این سلاحها و حمله به خصو اقدام کند . همین نگرانی احیانا دو طرف را وادار ساخت تا پنهانی به تقویت بنیه نظامی خود ادامه دهند ، اما این گزینه نیز خطر دیگری را مطرح می کرد و آن این بود که اگر هر یک از طرفین دعوا به عنوان پیشدستی به دیگری حمله می کرد، بروز سومین جنگ جهانی حتمی بود .
14-lottery Paradox. در یک مسابقه ی بخت آزمایی که 1999 بلیت و یک جایزه دارد ؛
شانس برنده شدن بلیت شماره 1 بسیار اندک است .
شانس برنده شدن بلیت شماره 2 بسیار اندکی است
.......................................................................
شانس برنده شدن بلیت شماره 100 بسیار اندک است ؛
از آنجا که دو بار به صورت مجزا عقلانی باشند ، وصل و عطف منطقی آن دو نیز عقلانی است . بنابراین باید نتیجه گرفت که شانس برنده شدن هیچ یک از این بلیتها بالا نیست ، در حالی که یکی از بلیتها قطعا شماره ی برنده است.
15-این حکم با توجه به آنچه در خصوص عدم امکان تعیین دقیق حد و مرزهای معرفتهای گوناگون گفته شد ، نیاز به توضیح دارد . اگر چه پرداختن به مسائل جزیی و خاص ، وظیفه ی علوم است و فلاسفه عمدتا علاقه مند به پرداختن به مسائلی هستند که قلمرو های خاص و جزیی و محدود تعلق ندارند ، اما چنین نیست که همه ی مسائلی که فیلسوفان تحلیلی بدان پرداخته اند واجد این خصوصیت بوده باشد . به عنوان مثال هر چند فیلسوفی نظیر کواین به مساله بسیار کلی وجود پرداخته بود و مدعی شده که بودن یعنی ما به ازای متغیری بودن ،(ر.ک کواین ، « در باب آنچه هست » ،ترجمه ی منوچهر بدیعی ، ارغنون ، 7و8و1375) ، یا استراسون در کتاب مفردات (individuals) 1959 به بحث درباره ی یک جوهر منفرد به نحو کاملا کلی و فارغ از هر قید و شرط پرداخته ، شماری از فیلسوفان تحلیلی نیز به مسائل خاصی از این قبیل پرداخته اند که آیا کامپیو ترها قادر به فکر کردن هستند ؟. بحثهای فیزیکدانان درباره ی ماهیت مکان و زمان یا بحثهای زیست شناسان در خصوص حیات یا تکامل از این قبیل اند که در مقایسه یا یحثهای فلسفی مانند حاکمیت سیاسی یا تعهد اخلاقی به مراتب کلی تراند .
16-heuristic value
17-neurophysiologits
18 - alternative possible words
19-S.Kripke . (A completeness Theorem in Model Logic) . journal of Symbolic Logics) . Acta Philosophica Fennica .16 . 1963 . pp .83-94.
20-N.Wolterstroff . Works and Worlds of art .OUP . 1980 .pp.106-247.
21-پایا ، علی ، فلسفه تحلیلی ، تهران ، طرح نو ، 1375 ، ص ص 71-21 .






کد مطلب: 1433

آدرس خبر: http://www.iptra.ir/vdcjvtteuqex.html

کانون ايرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت http://www.iptra.ir