۰
دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۵

دون کیشوت وار، بر اسب چوبین «علّیت»، تا خدا!

دیشب، یکی از دو هزاران «من»های من، سردرگریبانم فروبرد که چرا بر اسب چوبین «علّیت»سوار نمی شوم. او گمان برده بود که نشستن بر این مرکب، علامت شهسواری است.
دون کیشوت وار، بر اسب چوبین «علّیت»، تا خدا!
مدتها بود که در برابر خواست او، مقاومت می ورزیدم. اما این بار، دست بردار نبود. مرا بردوش گرفت و تا مهیز اسب علیت جلو برد و بر پشت آن نشانید. یکباره خود را در هیئت یک شوالیه بزرگ دیدم. شمشیرهای من برگرده ی هر صخره ای که می نشست، آذرخشش، رعد آسمان را فراری می داد. چشمان تیزبین من، دورهای دور را که حتی دیدگان عقاب نیز یارای رسیدن به آن نبود، به آسانی می کاوید. یک لحظه با خود حس کردم که رؤیاهای سروانتس هم به گردپای اسب من، نمی رسد. دون کیشوت را مرکبی نبود که یارای پروازش باشد، اما اسب علیت که آنک بر مهمیز آن، چکمه می فشردم، می توانست تا بی نهایت بالا برود. لگام او را کشیدم و برفراز ابرها، گام نهادم. راضی کردنی نبود. نهیبی زدم و اسب را به سوی آسمانهای دور – بسیار فراتر از سپهر آزمون ممکن – را ندم. نمی دانم سرعت نور را با گامهای من چه نسبت بود، اما می دانم که تا رسیدن به «شرط نامشروط» خیال توقفم نبود. در میانه ی راه، ارسطو را دیدم که با ریش سفید دو هزار واندی ساله، با جامه ی کهن کاهنی، بر روی پله های معبد دلفی نشسته است. از او، راه را پرسیدم. اشاره به بالا کرد و گفت: تا رسیدن به علت العلل و محرک لایتحرک (To Panton Proton)، باید بتازم. پرسیدم: چه خواهم یافت؟ گفت حقیقتی استعلایی که به خویشتن در تفکر است. پرسیدم: مرا در خواهد یافت؟ گفت: هرگز! او را جایگاهی چنان پرمرتبت است که هیچ جوهر فرد انضمامی را درنخواهد یافت. پرسیدم: پس مرا چگونه با او نسبت و تعامل خواهد افتاد؟ گفت: «هیچ! شوالیه ی جوان! هیچ! او را به جزئیات، هرگز توجهی نیست. «طبع» او چنین است». دستانم لرزیدن گرفت و پاهای اسب بلندپروازم، خشکید. راه گرداندم...
هنوز چندگامی، بازنگشته بودم که خود را بر پشت مرکبی چوبین، تکیده و بی روح، خمیده یافتم. از سفری بازمی گشتم که ازمغانش جز دستان تهی، نبود.
* * *
آفتاب، افق را گلگون کرد و شب را تاراند. اما چشمان ترمن، همچنان می بارید. در حسرت گفت و شنود با حقیقتی که محرک لایتحرک نباشد، و در گریبان خویش، نه غنوده باشد.
م.م. فرید- تهران
Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *


چرا همان دم تصمیم نگرفتید بر اسب مخملین افلاطونی

سوار شوید؟

سال 90 پر برکت باد.

آدرس وبلاگ بنده.
nazelahe.blogfa.com
سلام .ما نيز همچنان در اين حسرتيم .جالب بود ممنون.
خوابگردی ورویا وجنون دستمایه های عقل اند که به نظر بیگانه با ایشان می نمایند . چون دن کیشوت به کسب نجابت ومتانت و جنگاوری رفتن هم دست مایه ای است برای برای انکار ناچیزی امروز. کدام افق بیداری است وکدام خزانه گنج ارزش های امروز. وکدام سرچشمه منبع اقیانوس های بیکران ، حیرانی امروز دن کیشوت وار نیست که در پی شوقی وهدفی باشد .سرگشتگی امروز این است که مبنا سرنگون گشته است.
با تشکر از زحمات شما عالی بود.
با درود بر شواليه جوان تاريكى كه سوار بر مركب عقل پى يافتن ستاره اي ابدي راه آسمان را پيش گرفته تا پرتوى نورى براى دوردستهايش باشد.پس گريبان چاك كن و زره و سپر را به شهاب سنگى كه به سوى غايتى نامعلوم در حركت است بسپار تا همچون موجودى بى وزن در سياره اى نزديك اسب خود را بنشانى و منتظر نور خورشيد بسويت باشى.
bhz68.blogfa.com