۰
جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵
مصاحبه دکتر محمد حسین ملایری با مجله حکمت و فلسفه

دانشجویان فلسفه علم حق دارند مایوس باشند

دکتر محمد حسین ملایری از معدود افرادی است که بر خلاف فضای تحلیلی غالب در کشور سعی‌ در ارائه گفتمان فلسفی‌ خاصی‌ در مورد علم دارد که کاملا قاره ای‌ است. او کتابی‌ نیز در همین زمینه تالیف کرده است و با برخی‌ از چهره‌های به نام قاره ای‌ چون پاتریک هیلان نیز در ارتباط دانشگاهی بوده است. از این رو محمد حسین ملایری یکی‌ از بهترین گزینه‌ها برای گفت و گویی پیرامون فلسفه قاره ای‌ علم محسوب میشود. فضای این گفت و گوی به گونه ای‌ تنظیم شده است که در خلال آن‌ بسیاری از گرایش‌های متنوع قاره ای‌ پیرامون علم مورد اشاره قرار گیرد و نقطه مناسبی برای ورود مخاطب به چنین فضاهای گوناگون و متفاوتی باشد. هر چند که ملایری خود به تبعیت از استادش پرفسور پاتریک هیلان در زمره قائلین به پدیدارشناسی هرمنوتیک در این حوزه قرار می‌گیرد و در نتیجه نسبت به بسیاری از جریان‌های دیگر قاره ای‌ نگاهی‌ منتقد دارد، با این حال برخی‌ از مهم‌ترین این گرایش‌ها در همین گفت و گو مورد اشاره قرار گرفته اند تا مخاطب دست کم با فهرستی از آنها آشنا شود.
دکتر محمد حسین ملایری
دکتر محمد حسین ملایری
سوال : شما مولف تنها کتاب به زبان پارسی در زمینه ی فلسفه ی قاره ای علم هستید که به گرایش قاره ای پدیدارشناسی هرمنوتیک می پردازد . شـاید بتوان سه چهره ی محوری این اثر را مارتین هایدگر ، ادموند هوسرل و پاتریک هیلان دانست . لطفـا در مورد جایگاه و نسبت این فیلسوفان در سنت پدیدارشناسی هرمنوتیک علم توضیحاتی را ارایه فرمائید . دکتر ملایری : البته هایدگر و هوسرل و پاتریک هیلان در پیدایش و بسط فلسفه علم پدیدار شناسی هرمنوتیک ، نقش مهمی دارند . اما، محدود به این فیلسوفان نیست . در واقع باید گفت جریان ها و آرای فلاسفه ی بزرگی بهم پیوسته اند : پیشاهوسرلیان ( برنتانو، دیلتای ، ماینونگ و ... ) ، هوسرل ، هایدگر ، گادامر ، هیلان ، مرلوپونتی ، بابیچ ، استفان تولمین ، جنیک و دیگران در بالیدگی آن نقش داشته اند. ضمناٌ هایدگر، فیلسوف علم « هرمنوتیک » است و هوسرل قایل به فلسفه ی علم « پدیدارشناسی » است ، در حالیکه فلسفه ی علم « پدیدارشناسی هرمنوتیک » به تمامی آراء هایدگر و هوسرل در حوزه ی علم ، ملتزم نیست . سوال : از گفته شما اینطور برداشت میشود که ما با فلسفه ی مفرد ی که آنرا بتوان « فلسفه ی علم قاره ای » نامید روبرو نیستیم ، در واقع با « فلسفه های علم قاره ای » مواجهیم .آیا چنین وضعی در مورد فلسفه ی تحلیلی هم صدق میکند ؟ دکتر ملایری : برای پاسخ به این سوال ، ابتداء باید ببینیم که موضوع فلسفه ی علم چیست ؟ البته هر فیلسوف علمی ، یک تعریف از فلسفه ی علم بدست میدهد ، با این حال بررسی ها نشان میدهد که وجه مشترک همه ی تعریف ها، پاسخ به این سوال است که « نظریه چیست ؟» چه بسا برخی ، برغم محوری بودن این پرسش ، تقدم را به چیز دیگری ( مثلاٌ منطق ) بدهند ، با این وجود هر فیلسوف علمی اگر در نهایت به این پرسش پاسخ نگوید ، او را نمیتوان فیلسوف علم دانست . به این ترتیب روشن است که فلسفه ی علم چقدر با اهمیت است ، زیرا تنها فلسفه ی علم است که امکان نقد و ارزیابی پایگان فلسفی نظریه ها را بما میدهد . نکته مهم دیگر این است که هم فلسفه های علم قاره ای ( اروپای قاره ای ) و هم فلسفه های علم تحلیلی ( انگلوساکسون ) متکثر هستند . لذا اینکه هر کدام را بصورت مفرد بکار میبرند ، درست نیست و در واقع این یک اشتباه رایج است . این اشتباه دریک زمانی به شکل دیگری هم مطرح بود و آن اینکه وقتی می گفتند فلسفه ی علم ، مرادشان صرفاٌ « فلسفه تحلیلی » بود . من ترجیح میدهم از « سنت تحلیلی » و « سنت قاره ای » استفاده شود . سوال : در حال حاضر تصویر عمومی آرایش سنت های فلسفه علم چگونه است ؟ دکتر ملایری : هر دو سنت ، نسب به کانت و نوکانتی ها می برند . میدانیم دو جریان نوکانتی کوشیدند یک گام ، نظام کانتی را جلوتر
هایدگر و هوسرل و پاتریک هیلان در پیدایش و بسط فلسفه علم پدیدار شناسی هرمنوتیک ، نقش مهمی دارند . اما، محدود به این فیلسوفان نیست . در واقع باید گفت جریان ها و آرای فلاسفه ی بزرگی بهم پیوسته اند : پیشاهوسرلیان ( برنتانو، دیلتای ، ماینونگ و ... ) ، هوسرل ، هایدگر ، گادامر ، هیلان ، مرلوپونتی ، بابیچ ، استفان تولمین ، جنیک و دیگران در بالیدگی آن نقش داشته اند.
ببرند . هر دو مخالف روانشناسی گرایی بوده و فلسفه را روشنگری نظام مند آپریوری ها میدانستند . با این وجود اختلافات مهمی داشتند . جریان موسوم به مکتب ماربورگ ( با کسانی چون هرمان کوهن و کاسیرر ) ، منطق گرا و در مسیر علوم طبیعی ( دقیقه ) گام برمیداشتند و پان لوژیست بودند . جریان دیگر مکتب هایدلبرگ بود ( با کسانی چون ویندلباند ، ریکرت ، زیمل و لاسک ) که در مسیر علوم طبیعی حرکت نمی کردند و دنبال تفاوت پیشیی های علوم طبیعی و علوم اجتماعی انسانی بودند . اعضای مکتب ماربورگ تحت شرایط قبل از جنگ آلمان نازی ، مجبور به مهاجرت به آمریکا و بریتانیا و کشورهای دیگر شدند ، اما اعضای مکتب هایدلبرگ در آلمان ماندند . با مهاجرت دسته اول به دنیای آنگلو ساکسون ، دانشگاهها تحت تاثیر مستقیم تر مکتب ماربورگ قرار گرفتند و احساس عقلانیت ، سیاست و فناوری متاثر از الگوی علوم طبیعی فراگیر شد، در حالیکه آرای مکتب هایدلبرگ خیلی دیر به سواحل آمریکا و بریتانیا رسید . به این ترتیب میبینیم که سنت های تحلیلی و قاره ای ، هر کدام نسبت به یک مکتب نوکانتی میبرند : تحلیلی به مکتب ماربورگ و قاره ای به مکتب هایدلبرگ . حال اگر بخواهم تصویری فوری از سنت تحلیلی بدست دهیم باید بگوییم در میان برجستگان سنت تحلیلی ، ما یک حلقه ی وین را داریم که تاثیرات تاریخی مهمی بجای گذاشتند نباید به خاطر نقدهایی که برایشان هست ، خدمات ایشان دست کم گرفته شود . سپس پوپر را داریم که اساساٌ ضربه بزرگی بر استقراء گرایی پوزیتیویستی وارد می کند، طومار «علم محصل » را درهم میپیچد و فرایند حدس و ابطال را جایگزین میکند . این تفکر ، بسط پیدا میکند و فلسفه ی علم « عقلانیت نقاد » را شکل میدهد که بنظر من جدی ترین فلسفه ی علم در سنت تحلیلی است . این تفکر در سالهای نخست انقلاب ، دستمایه ی خوبی برای نقد مارکسیسم برای آقای دکتر سروش پدید آورد . اساساٌ در آن سالها هنوز فلسفه ی علم مارکسیستی به ایران نرسیده بود و مارکسیست های ایرانی، آمادگی کافی نداشتند که نقدهای پویری را جواب بدهند. نه آقای طبری از مباحث فلسفه ی علم چیزی میدانست و نه بقیه مارکسیست ها . اساساٌ مارکسیست های قدیم از منظر علم شناختی عمدتاٌ پوزیتیویست خام بودند . سوال : این فلسفه ی علم مارکسیستی چگونه می اندیشد ؟ دکتر ملایری : فلسفه ی علم مارکسیستی ، در اصل تحت تاثیر آدرنو و هورکهایمر و دیگران بعنوان مکتب انتقادی در اروپا رشد پیدا کرد و به کمک افرادی همچون هابرماس به مکتب «انتقادی جدید » رسید و برپایه آن به کمک افرادی چون گوبا و لینکلن، نهایتاٌ صاحب پارادایم پژوهشی هم شد. باسکار رویکردی را تحت عنوان رئالیسم استعلایی برای خود انتخاب کرد و در علوم اجتماعی انسانی عنوان « ناتورالیسم انتقادی » را برگزید و سپس از ترکیب ایندو «رئالیسم انتقادی» به وجود آمد . این فلسفه ی علم ، ترکیبی است و از مارکسیسم ، هرمنوتیک ، فمی نیسم و هگل گرایی . دکتر علی پایا بخوبی نشان داده که به رغم نقدهای فراوانی که باسکار به پوپر وارد کرده ، در موارد متعددی به طابق النعل بالنعل از نظرات « عقلانیت نقاد» استفاده کرده است .آقای دکتر علی پایا نقدی های محکمی بر این فلسفه دارد که امیدوارم روزی تدوین و منتشر کنند . سوال : سنت تحلیلی پس از پوپر چگونه دنبال می شود ؟ دکتر ملایری : ویتگنشتاین متقدم و متاخر را داریم ، که دومی 180 درجه نسبت به اولی چرخش دارد . نزد اولی زبان تصویر جهان است و نزد دومی ،جهان تصویر زبان . بهمین دلیل هنوز این بحث به انجام خودش نرسیده که اگر ویتگنشتاین متقدم در سنت تحلیلی
میدانیم دو جریان نوکانتی کوشیدند یک گام ، نظام کانتی را جلوتر ببرند. هر دو مخالف روانشناسی گرایی بوده و فلسفه را روشنگری نظام مند آپریوری ها میدانستند . با این وجود اختلافات مهمی داشتند . جریان موسوم به مکتب ماربورگ ( با کسانی چون هرمان کوهن و کاسیرر ) ، منطق گرا و در مسیر علوم طبیعی ( دقیقه ) گام برمیداشتند و پان لوژیست بودند. جریان دیگر مکتب هایدلبرگ بود ( با کسانی چون ویندلباند ، ریکرت ، زیمل و لاسک ) که در مسیر علوم طبیعی حرکت نمی کردند و دنبال تفاوت پیشیی های علوم طبیعی و علوم اجتماعی انسانی بودند .
باشد آیا میتوانیم ویتگنشتاین متاخر را هم در همین سنت بحساب بیاوریم یا نه ؟ سوال : اما راسل نظرات ویتگنشتاین متاخر را مهمل میخواند . دکتر ملایری : بلی ، روشن است چرا . راسل قایل به این بود که میتوان از تحلیل زبان ، به ساختار واقعیت پی برد . ویتگنشتاین متاخر ، نه اینکه مخالف تحلیل زبان باشد ، بلکه زبان را جهان ساز میدانست . یک چنین زبانی ، نمیتوانسته ساختار واقعیت را بدست بدهد و به همین دلیل هم از نظر راسل ، مهمل بحساب می آمد . در واقع در تحلیل زبان ویتگنشتاین متاخر، منطق که بسیار جنبه محورین داشت ، لق می شود. این تحلیل دیگر ابداٌ ساختار واقعیت را بدست نمیدهد و در واقع کاری می کند که در سنت قاره ای به آن «پدیدارشناسی » می گوییم و به شکلی دیگر ، فوکو در « تحلیل گفتمان » آنرا پیش کشیده است . اینگونه است که برخی ویتگنشتاین متاخر را متعلق به سنت قاره ای میدانند . اگر بحث قبلیمان را بخواهیم دنبال کنیم ، فراز بعدی در سنت تحلیلی تعلق به کوهن دارد . اکنــون کاملاٌ مشخص شده که بحث پـارادایم و انقلاب علمی را کوهن از لودویگ فلک ( Ludwig fleck ) و مـایکل پولانی (Michael Polanyi) گرفته که هر دو در زمره ی سنت قاره ای محسوب اند . برخی معتقدند که کوهن نخستین کسی بوده که عنصر « هرمنوتیک » را وارد فلسفه ی علم کرد، یعنی همان عنصری که نبودش در سنت تحلیلی همواره ، مورد انتقاد بوده است البته برخی ورود عنصر هرمنوتیک به فلسفه ی علم را به نویرات نسبت میدهند و میگویند توجه او به جایگاه « اجتماع علمی » که در آن اواخر صورت گرفت ، بمعنای پذیرش عنصر هرمنوتیکی در سنت تحلیلی است . سوال : آیا میتوانیم درون سنت تحلیلی ، دنبال وجهی یا امری مشترک باشیم؟ دکتر ملایری : آیر استدلال و برهان و منطق ( و نه کلمات خطابی و بلاغی ) را امر مشترک میان فلسفه های تحلیلی میداند . این در حالتیست که تراکتاتوس ویتگنشتاین متقدم خیلی بیش از بحران علوم اروپایی هوسرل، حالت بلاغی و خطابی دارد و کمتر از آن ، استدلالی است . برخی اشتراک در : سیانتیسم ، نفی آگاهی عامل شناسا در معرفت ، نفی تاریخیت و نفی متافیزیک (ضمن قول به ماتریالیسم )، موجبیت گرائی ( Determinism ) و عینیت گرایی ( objectivism ( را نشان سنت تحلیلی دانسته اند. برخی هم بناچار آنرا شباهت خانوادگی ویتگنشتاینی دانسته اند . اگر چنین باشد از آنجا که ویتگنشتاین با بیان شباهت بازی در بازیهای زبانی ، به نفی « ساختار مشترک زبان ها » رسید ، اینجا هم ناگزیر به فقدان امر مشترک میان فلسفه های تحلیلی میرسیم . با این حال برخی مانند هیلان آنقدرها هم ناامید نیستند و معتقدند که تمامی فلسفه های علم تحلیلی به رغم تفاوت ها به « پوزیتیویسم » و « مبناگروی » قابل فروکاستن اند . سوال : آیا در سنت قاره ای هم با تکثری مشابه تحلیلی مواجه هستیم ؟ دکتر ملایری : تحت تاثیر همان مکتب نوکانتی هایدلبرگ و فرارسیدن آرای هوسرل ، فلک ، هایدگر ، گادامر ، مرلوپونتی ، پولانی ، هیلان و دیگران ، ما شاهد پیدایش سه شاخه فلسفه ی علم مهم قاره ای هستیم : فلسفه ی علم هرمنوتیک ( هایدگر و گادامر ) و فلسفه ی علم پدیدارشناسی و فلسفه ی علم پدیدار شناسی هرمنوتیک ( هوسرل ، هایدگر ، مرلوپونتی ، هیلان ، بابیچ ، و دیگران ) . اینها را میتوانیم فلسفه های علم زمینه گرا ( contextual ) بخوانیم . نبض فلسفه ی علم قاره ای مشخصاٌ در دست زمینه گرایی می زند البته در سنت قاره ای ادعاهای دیگری هم هست ، یکی همان مارکسیست ها که عرض کردم ..... سوال : شما به فلسفه ی علم مارکسیستی اشاره کردید ، اما فمی نیسم هم مدعی فلسفه ی علم است . پست مدرن ها هم میتوانند ادعای فلسفه علم داشته باشند . وضعیت اینها در سنت قاره ای چگونه است ؟ دکتر ملایری : فمی نیست ها میکوشند جایگاه زنانگی و رجولیت را در علم شناسی پی جویی کنند . فرادیدگرایان هم کوشیده اند تحت تاثیر نیچه ، گام هایی بردارند با این حال باید توجه کنیم که اولاٌ مشهورترین پست مدرن ها در سنت تحلیلی هستند . رورتی
راسل قایل به این بود که میتوان از تحلیل زبان ، به ساختار واقعیت پی برد. ویتگنشتاین متاخر ، نه اینکه مخالف تحلیل زبان باشد ، بلکه زبان را جهان ساز میدانست . یک چنین زبانی ، نمیتوانسته ساختار واقعیت را بدست بدهد و به همین دلیل هم از نظر راسل ، مهمل بحساب می آمد. در واقع در تحلیل زبان ویتگنشتاین متاخر، منطق که بسیار جنبه محورین داشت ، لق می شود. این تحلیل دیگر ابداٌ ساختار واقعیت را بدست نمیدهد و در واقع کاری می کند که در سنت قاره ای به آن «پدیدارشناسی » می گوییم
و دیویدسون در زمره ی پست مدرن های سنت تحلیلی هستند . رورتی حتی پایان سنت تحلیلی را اعلام کرد و مانند ویتگنشتاین متاخر ، زبان را به مثابه تصویر جهان نفی کرد . ثانیاٌ اگر منظورتان دریدا و لیوتار و بودریار هستند ، که اینها فیلسوف علم شناخته نمی شوند . صرف اینکه دریدا بازی های زبانی ویتگنشتاین متاخر یا قصدیت ( intentionality ) هوسرل و « در – جهان – هستن » هایدگر را بردارد و « فراروایت » ها را ارائه دهد ، فیلسوف علم نیست . البته بنظر من داستان فوکو فرق دارد ، او اگر چه به سنت فلسفی فرانسوی تعلق دارد ، با اینحال باید او را دارای قرابت با تفکر پدیدار شناسی هرمنوتیک قرار داد . سوال : پس شما شوخی سوکال در مجله « سوشال تکست » و تهی وارگی حرف های پست مدرنیست را که او نشان داد ، چگونه توجیه میکنید ؟ دکتر ملایری : سوکال ، فلسفه علم نمی داند و کسی او را در این حوزه جدی نمیگیرد . سوال : اما او میگوید هر کس راست میگوید و علم را قبول ندارد بیاید از طبقه 20 آپارتمان او خودش را بیندازد پایین . دکتر ملایری : همین ، عوامی او را نشان میدهد . او « تئوری گرانش » را با « تجربه سقوط سنگ » یکسان میگیرد . سوال : بنظر میرسد مشابه سنت تحلیلی ، در سنت قاره ای هم خبر چندانی از اشتراکات نباشد . دکتر ملایری : اگر جریان های ضعیف در سنت قاره ای را جدی بگیریم ، همینطور است ، اما اگر میان سه فلسفه ی علم که زمینه گرایان باشند در جستجوی مشترکات باشید ، بله اشتراکاتی دارند. اشتراکات آنها از این قرار است : علم نمیتواند آینه دار طبیعت باشد . هرگز مشاهده گران خنثایی در کار نیست . تمام تجارب ، تئوری باره هستند واقعیات برهنه وجود ندارد . نکته کلیدی در سه فلسفه علم زمینه گرا ، نفی « عینیت گرایی » است که برخی فلسفه های تحلیلی بر آن پافشاری دارند . از دیدگاه زمینه گرایی ، منش موضوعی و مکانی ، تاثیر گذار است و امر شناخت و موضوع شناسائی را متغیر میسازد . قضیه در علوم انسانی روشن است .در فیزیک کوانتوم هم دانسته ایم که اندازه گیری ، پریشانی اوبژه ی اندازه گیری شده را بدنبال دارد . مکانیک کوانتومی ، عینیت متفاوتی را نسبت به مکانیک کلاسیک ، پیش روی می گذارد . سوال : این حذف « عینیت گرایی » به « نسبی گرایی » منتهی نخواهد شد ؟ دکتر ملایری : اولاٌ در فلسفه های زمینه گرا بنظر من ، نسبی گرایی مطرح نیست ، زیرا اگر چه در آنجا فهم ،تفسیر است ،اما هر تفسیری هم مجاز نیست . ثانیاٌ اتهام « نسبی گرایی » حکم بوسه مرگ را پیدا کرده که حتی کسی مثل کوهن را که از انقلاب علمی حرف میزد ، رمانده بود ! اصرار بر عینیت گرایی ، مقبول نیست . من تصور نمیکنم هر کسی مجاز باشد از چشم خداوند به هستی نظر کند . بنده با تولمین هم نظرم که نسبی گرایی و مطلق گرایی هر دو مردودند . سوال : ظاهراٌ سه فلسفه علم زمینه گرا، برغم آن چهار اشتراک ، اختلافاتی هم دارند . مثالی می زنید ؟ دکتر ملایری : فلسفه ی علم پدیدار شناسی هرمنوتیک مثلاٌ نه «آیدوس » هوسرل متقدم را قبول دارد و نه « طرح افکنش ما ته ماتیکال » هایدگری را . همچنین برخی فیلسوفان علم قاره ای ، بر این نظر رفته اند که علوم طبیعی هرمنوتیکی نیستند . گادامر مفسر هرمنوتیکی تفکر هایدگر این نظر را داشت . با این حال ( آنطور که تولمین و جنیک می گویند ) . این پاتریک هیلان بود که در یک مباحثه طولانی ، او را به دریافت هرمنوتیکی بودن علوم طبیعی ، مودی شد و گادامر این مطلب را در ترجمه انگلیسی اثرش « حقیقت و روش » منعکس ساخت . سوال : آن چه من از اثر شما دریافت کردم در مجموع نگرشی هایدگری به مقوله علم است و از این رو تصور می کنم جنابعالی را می توان اندیشمندی هایدگری محسوب کرد . با این حال پرسش من در این قسمت از این قرار است که آیا شما نقدی بر تفسیر هایدگری از علم وارد می دانید ؟ دکتر ملایری : همانطور که عرض
پاتریک هیلان از دیگر تاثیر گذاران در فلسفه ی علم پدیدار شناسی هرمنوتیک است . او که پایان نامه اش را با هایزنبرگ گذرانده و هم مباحثه او بوده ، دو اثر عمده دارد : یکی « مکانیک کوانتومی و عینیت: مطالعه ای در باب فلسفه ی فیزیک ورنر هایزنبرگ » و دیگری « ادراک فضا و فلسفه ی علم» . کریز ( Crease ) توضیح میدهد که چگونه زمینه اشتیاق هیلان برانگیخته شد تا مطالعات خود را در زمینه مکانیک کوانتوم ، با آرای هوسرل و مرلوپونتی و دیگران ، بسط دهد و منجر به اثر مشهور او « مکانیک کوانتوم و عینیت » گردد.
کردم تاثیر گذارترین افراد در فلسفه ی علم پدیدار شناسی هرمنوتیک ( پس از مکتب هایدلبرگ ) ، هوسرل ( بویژه بحران علوم اروپایی او ) است و در مرحله بعد ، هایدگر است. بنده به تاٌسی از مرلوپونتی ، معتقدم هایدگر چیز خیلی زیادی بر حرف های هوسرل نیفزوده ، الا اینکه آنها را خوب ، شرح کرده است . اگر چه چنان خوب شرح کرده که گویی بنام خود کرده است ! با این حال مواردی از نوآوری وجود دارد . حتی برخی معتقدند تحولاتی که در دوره ی دوم حیات فلسفی هوسرل پدید آمد، محصول انتقادات شاگردش هایدگر بوده است . با این همه نقد بر علم شناسی فلسفی هایدگر ، متعدد است . او اگرچه در بحث از « در – جهان – هستن » زودتر و مطلوبتر از کوهن ، بحث جابجایی پارادایم ها را توضیح میدهد و یا بحث های مفید او در باب هستی شناسی بنیادین و هستی شناسی ناحیه ای ، نظراتی هم دارد که مقبول فلسفه ی علم پدیدار شناسی هرمنوتیک نیست . در این مورد گلیزر بروک ( Glazer Brook ) کتابی در نقد فلسفه ی علم هایدگر دارد که خواندنی است . پاتریک هیلان از دیگر تاثیر گذاران در فلسفه ی علم پدیدار شناسی هرمنوتیک است . او که پایان نامه اش را با هایزنبرگ گذرانده و هم مباحثه او بوده ، دو اثر عمده دارد : یکی « مکانیک کوانتومی و عینیت: مطالعه ای در باب فلسفه ی فیزیک ورنر هایزنبرگ » و دیگری « ادراک فضا و فلسفه ی علم» . کریز ( Crease ) توضیح میدهد که چگونه زمینه اشتیاق هیلان برانگیخته شد تا مطالعات خود را در زمینه مکانیک کوانتوم ، با آرای هوسرل و مرلوپونتی و دیگران ، بسط دهد و منجر به اثر مشهور او « مکانیک کوانتوم و عینیت » گردد . هیلان در این اثر به ساختار التفاوتی کوانتوم مکانیک ذیل آراء بور – هایزنبرگ می پردازد و آراء نیومان و ویگنر را که تئوری کوانتومی را یک تئوری کلی در فیزیک خواندند ، نقد نمود . سوال : فیلسوفانی چون دان آیدی خود را از دسته ی فلاسفه ی دو زبانه ای می دانند که در مرز فلسفه های تحلیلی و قاره ای اندیشه ورزی میکنند . آیا شما به چنین مفهومی قایل هستید ؟ اصولا به نظر شما امکان نوعی گفتمان سازنده بین این دو نگرش وجود دارد و اگر بله راهکار تحقق چنین چیزی چیست ؟ دکتر ملایری : بله هرمنوتیک و فرونتیک ، و نفی عینیت و وضوح گرایی مقولاتی است که باید اندیشه ی تحلیلی راه رسیدن خود را به آن آسانتر کند . اگردان آیدی صریحاٌ از این موقعیت سخن می گوید ، دیگرانی هم اگرچه در سنت تحلیلی هستند دیدگاه هایشان بسیار به فلسفه ی علم پدیدار شناسی هرمنوتیک ، میل کرده است . از آن جمله اند : کواین و پاتنم و یا رورتی کــــه به پراگماتیسم گرایش پیدا کرده اند . مطالعات اخیر ، قرابت پراگماتیسم و فلسفه ی علم پدیدار شناسی را نشان داده است بنظر من ، راهکار نزدیک شدن دیدگاهها ، دامن زدن به بحث های فلسفه ی علم است . سوال : اهمیت رشته ی فلسفه علم را تا چه اندازه ارزیابی می کنید ؟ دکتر ملایری : بدون فلسفه ی علم ، پژوهشگران در انواع رشته های علوم ، قابلیت نقد و نظریه پردازی نخواهند داشت و اسیر روال های سنتی خواهند ماند . سوال : وضعیت رشته ی فلسفه علم در ایران را چگونه ارزیابی می کنید ؟ دکتر ملایری : رشته فلسفه ی علم در ایران اسیر کم عمقی برخی مدرسان و زیاده گویی آنهاست . درس های فلسفه ی علم اساساٌ باید منظومه ای در اطراف « ماهیت نظریه » باشد ، این در حالیست که وزارت آموزش عالی بطور رسمی ، ماموریت این رشته را « نسبت میان سنت فلسفی – دینی در جامعه ی ما و علوم جدید » اعلام کرده است . یک « روبان دینی » روی آن گذارده اند تا همه را راضی کرده باشند ! سنت تحلیلی ، قضایا را حل یا منحل می کند ، بنابراین یک چنان ماموریتی ، از همان آغاز محکوم به شکست است . هنوز محوریت دروس در این رشته از آن منطق است . با این وضعیت فلسفه ی علم در دانشگاههای ما دانشجویان ما باید ناامید باشند . از وقتی که در اختیار ما گذاشتید سپاسگزاریم .
Share/Save/Bookmark
نام شما

ایمیل شما
نظر شما *